داستان کمد: از مجموعه داستان مردم عادی زندگی معمولی

مهدی فاتحی
نجار تخته­ ها را کنار هم گذاشت و با ميخ ­های کوچکی به يکديگر وصل شان کرد.برش های اولیه را انجام داده و ابزار لازم را آماده کرده بود.بعد از سالها کار نجاری با چشم­ هایش اندازه می گرفت و در ذهنش همه چیز را از پیش می ­ساخت.

» Read more

قدم زدن میان دریاچه

به او گفته بودم دوست ندارم موقع قدم زدن حرف بزنم، گفته بودم قدم زدن را امر مقدسی می دانم؛ چون خيلی از کشف های جهان در اين حالت بوده و نويسندگان بزرگ، موقع قدم زدن حرف هايی زده اند که بعدها به درد خيلی ها خورده است. او هم به مقدسات من احترام می گذاشت چون تعداد شان زياد نبود.

» Read more

احضار

داستان کوتاهی از ریحانه نامدار

هیچوقت دیگر مثل آن روز نشد. اولین معاشقه بود. بعد ها کم و بیش هرچه بین مان اتفاق افتاد از همان سایه بازیِ میان باد و آفتاب بود توی آن پاگرد قشنگ. کاش راهی بود که می شد به جای خانه، در پاگرد ها زندگی کرد و مُرد.

» Read more