از ۱۳۵۲: از برگزیدگان جایزه ادبی زنو

یاسر قاسمی کلواری

هوشم سمت دماوند پشت شیشه است که ابو بی‌هوا به وایتکسم دست می‌زند. هر دست زدن دو کام برایش آب می‌خورد. بهمن سوئیسی به ته رسیده ش را با شست و اشاره می گیرم و بعدش دو کام سریع تا آتش به فیلتر برسد و خاموش شود. عطش دارم و تیر اینجا عطش را زیادتر می‌کند. بهانه هم که به دست صفری بدهی، مشتی حواله‌ی صورت و لگدی روانه‌ی وایتکست می‌کند. اینجا همین شکلی‌اش کربلاست، کتک که بخوری کربلاتر می‌شود. از شیر آب توی حیاط هم قد شاش بچه‌ی یک ساله آب می‌آید. آب پخته‌ای که دلت پسش می‌زند.

» Read more

آمدم دیدم و رفتم

نیلوفر اسماعیلی برگزیده جایزه زنو
آن‌شب، پشت پنجره‌ی اتاقم که به سمت کوچه است و ارتفاعش کم، چند نفری نشسته بودند به حرف، از صدای خنده‌شان معلوم بود جوانک‌هایی‌اند زیر بیست سال، می‌گفتند و می‌خندیدند، مدتی بود بی‌خوابی آمده بود سراغم و تا صبح بیدار بودم، خیره به سقف، درست مثل قبر، سکوت و تاریکی و ترس، صدای خنده‌شان کلافه‌ام کرده بود، سر از پنجره بیرون بردم دیدم چمباتمه زده‌اند و سیگار را دست به دست می‌چرخانند، پرسیدم: «شماها خواب و آرام ندارید؟»
خندیدند: «نه.»
گفتم: «سیگار دارید؟»
باز خندیدند: «نه.»
گفتم: «پس همان را بدهید پک بزنم.»

» Read more

مانیفست زنو

مهی از کلمات میان ما و رویاهای‌مان قرار گرفته است آوردن این مه سنگین بر روی کاغذ و خواندنِ جمعی آن تنها راه گذر کردن از روزهای سیاهی است که در پیش روی‌مان است.

» Read more
1 2 3