عجب بهار کسالت آوری

مهدی فاتحی

دوستی دارم مثل همه ی آدم ها؛ در يک کارخانه خودرو سازی کار می کند، سيگار می کشد، تازگی ها می خواهد ازدواج کند، سر کار که می رود لباس رسمی می پوشد ولی بيرون که می آيد با تی شرت و جين است. سيگار هر روزه اش را هر جايی خرج نمی کند، يا با يک قهوه می کشد يا زير باران. وقتی هم که هيچ کدام دم دستش نيست، کنار ِ آبی، رودخانه ای، حوضی يا در خت خشک شده ايی کنار پياده رو.

چند ماهی است که با کسی آشنا شده و چند ماهی است که می خواهد ازدواج کند. يک ماشينِ جديد اما قراضه دارد. رانندگی را خودم به او ياد داده ام؛ وقتی که شرکت شان با يک قسط طولانی ماشين صفری به او داد و او حتی نمی توانست آن را از کنار خيابان به داخل پارکينگ خانه ببرد. با يک هفته آموزشِ پر دردِ سر، رانندگی را ياد گرفت. بعد از آن  پشت رُل می نشست و لابه لای ماشين های ديگر ويراژ می داد و به عالم و آدم فحش می داد که اين کاره نيستند و بايد بروند الاغ سوار شوند. چند وقت پيش دوباره ماشينش را ديدم، ولی نشناختم. فکر کردم آن را با ماشين ديگری عوض کرده، ولی او لبخندی زد و گفت که اين همان است، يا آن همين است.

 البته او چيز های ديگری هم دارد؛ يک عينک ته استکانی، موهای هميشه ژل زده و به کف سر خوابيده،وحتما” چند دست لباس. مادر، پدر، خواهر ( البته برادر ندارد.) و آپارتمان کوچکی که مال پدرش است، در يک مجتمع شش واحدی ِهشت طبقه. در انتهای آپارتمان، پشت آشپز خانه، اتاقک کوچکی است که متعلق به اوست. دقيقا” به اندازه ی تختی که شب ها روی آن بخوابد و مزاحمتی برای پدر و مادر پيرش ايجاد نکند. ما از بچگی دوست و هم بازی بوديم ولی هيچ وقت مثل هم نشديم، هر چند که هردو سعی مان را کرديم. او همه چيزش در خانه مرتب بود و من… بهتر است چيزی نگويم.

 اين ها را برای اين گفتم که چند شبِ پيش، وقتی تازه از گشت و گذار بهاری به خانه می آمدم يکی از دوستان مشترک مان زنگ زد و گفت که فلانی مُرد. علتش را که پرسيدم گفت:

(( هفته ی پيش سردرد گرفت، يک هفته از اين دکتر به آن دکتر رفت تا تشخيص بدند که چه مريضی گرفته، ولی قبل از اينکه دکترها به نتيجه برسند، اون مُرد.))

 شايد کسی می خواسته او را بکشد يا کشته، ولی هيچ مظنونی پيدا نکردند. سعی کردم مسئله را برای خودم روشن کنم ولی به هيچ نتيجه ای نرسيدم. بچه که بودم چقدر دوست داشتم شغلی مثل شرلوک هولمز يا پوارو داشته باشم، کسانی که يا سيگار می کشيدند يا با همه شوخی می کردند و آخر فيلم هم کسی همه ی  ماجرا را به آن ها می گفت و آنها هم برای بقيه تعريف می کردند و پول شان را می گرفتند. ولی حالا خوشحالم که همچين شغلی ندارم، نه به خاطر اينکه کسی نيست که همه چيز را بگويد، بلکه به اين خاطر که ديگر کسی کشته نمی شود يا مثل آن موقع ها کشته نمی شود.حالا ديگر ما راحت تر  و مرموز تر آدم می کشيم، هنگامی که در پياده رو گوشه ی لباس مان به کسی می خورد يا با نگاهی که به کسی می کنيم يا نمی کنيم. هيچ کس هم نمی فهمد که چرا مقتول مُرد يا قاتل کيست.

 گفتم:

(( حالا چی؟ ))

(( قراره  تو پزشکی قانونی کالبد شکافی کنند تا علت مرگش معلوم بشه. ))

اين را که گفت کمی خيالم راحت شد و حال خودش را پرسيدم، چون از خود او هم مدتی بی خبر بودم. بعد، فردای آن روز با هم قراری گذاشتيم تا به استخر برويم و دوباره همديگر را ببينيم.

وقتی توی آب بود و من از کنار استخر نگاهش می کردم، به اين فکر بودم که اگر او الان در آب غرق شود، حداقل يک مزيت دارد که ديگر علت مرگش را خودِ من هم می توانم تشخيص دهم و نيازی نيست که آن همه دکتر به دردسر بيفتند.

از استخر که بيرون آمديم شکم مان آنقدر غش می رفت که هيچ کدام با پيشنهاد خوردن يک ساندويچ سرد مخالفت نکرديم، ولی نمی دانم چه کسی اين پيشنهاد را داد. بعد هردو يمان می خواستيم سيگار بکشيم و چون بعد از ساندويچ سرد سيگار نمی چسبيد، مجبور شديم که به يک جگرکی برويم و چند سيخ دُنبه بخوريم، تا سيگاری دود کنيم.

سيگار که کشيديم مرا به خانه شان برد. عجب جای دنجی، تا صبح خورديم و فيلم ديديم. هيچ وقت نمی دانستم که دوستی به اين خوبی دارم وگرنه زودتر از اين ها به سراغش می رفتم. فيلم های زيادی کف اتاقش ريخته بود، همينطور که داشتم به آن ها نگاه می کردم گفت:

(( تا صبح وقت داريم، چند تا رو بذار ببينيم. ))

گيج شده بودم، نمی دانستم کدام را انتخاب کنم. گفتم:

(( بهتره خودت اين کار و  بکنی. ))

يکی از فيلم ها را توی دستگاه گذاشت. به مبل تکيه داد و کنترل را مثل اسلحه ای به طرفِ تلويزيون گرفت و فشار داد.  چقدر فيلم خوبی بود، هيچ کدام از آن سر در نياورديم. يک فيلمِ سياه و سفيد به نامِ عجيب تر از بهشت يا غريب تر از بهشت، هر چه که بود ما تا صبح چهار بار آن را ديديم و هيچ حرفی نزديم. فقط وقتی فيلم تمام می شد او کنترل را برمی داشت و دوباره به اول فيلم برمی گشت.

صبح که بيرون آمدم،خورشيد وسط آسمان بود و درختان شکوفه کرده بودند.روز کوتاهی بود چون هنوز چند ساعت نگذشته، دوباره هوا تاريک شد. داشتم به خودم می گفتم که عجب سال دلگير و بهار کسالت آوری است که پايم توی چاله ی آبی رفت و تا زانويم خيس شد. تا دم درِ آپارتمانم از بوی گندی که می دادم نمی توانستم به چيزی فکر کنم.

 به خانه که آمدم و لباس هايم را که عوض کردم، ديدم هيچ کار ديگری ندارم که انجام دهم. بعد به اين فکر کردم که ديگر سی سالم تمام شده است، نمی دانستم چقدر به آخرش مانده ولی برای بقيه اش هم هيچ برنامه ای نداشتم. روی تختم دراز کشيده بودم و داشتم به اين فکر می کردم که در تمام دنيا چند نفر را می شناسم يا چند نفر مرا می شناشند تا به من فکر کنند، که يکی از دوستانم زنگ زد. احساس کردم دوباره فيلمم به آخر رسيده و يکی کنترل را برداشته و برگشته ام به سر جای اول. گفتم شايد  فيلم من خيلی پر هيجان تر و پر مفهوم تر از فيلم ديشبی باشد و کسی که کنترل فيلمِ من را به دست گرفته هم بيشتر از يک شب وقت دارد، پس حالا حالاها فرصت فيلم بازی کردن داشتم. گفتم برای بهار امسال سرگرميِ خوبی است، فقط نمی دانستم اين همه وقت را چه کنم، که گفت:

(( حواست کجاست، هنوز پشت خطی؟))

(( آره. چی شد به من زنگ زدی؟ ))

اولش را نشنيدم، چون هنوز داشتم به فيلم رنگی خودم فکر می کردم، ولی هر چه بود آخرش به  ” مُرد” ختم شد. فعلی که بعد از آن نياز به هيچ کلمه ی ديگری نيست. می خواستم فاعلش را بپرسم که ديدم دارد راجع به مراسم و قول و قرار ها حرف می زند. ترسيدم اگر دوباره سوال کنم ناراحت شود و گوشی را بگذارد. تشکر کردم و قطع کردم. گفتم به طور حتم همان موقع که از بالای استخر به فکر غرق شدن آن دوستم بودم، کس ديگری در استخری در حال غرق شدن بوده، بعد يادِ دوستم افتادم که چند روز پيش سر درد گرفت و مرد. گفتم بهتر شد که از سر درد مرد، چون او شناگر قابلی بود و اگر در آب می افتاد آنقدر معطل می شد که در نهايت از بی حوصلگی و خستگی می مرد.

  ديشب با دوستان به ظاهر دم مرگم تا صبح نرد بازی کرديم و امشب به مهمانی می روم. کارهای زيادی دارم؛ پول شارژ را نداده ام، کيسه ی  زباله را چند روز است که بيرون نبرده ام، پنج دقيقه ای است که می خواهم توالت بروم ولی حالش را ندارم؛ خوب شد، اين يکی را حتما” بايد بروم.

از توالت که بيرون می آيم دوباره روزم شروع می شود. هنوز به وسطِ ماه نرسيده پولم ته کشيده است. قيد مهمانی دوستم را می زنم و کمی خيالم آسوده می شود. اگر وضع به همين منوال پيش رود ديگر هيچ موجود زنده ای روی زمين نمی ماند. به خانه ی  پدری می روم تا پدرم را ببينم، شايد هم شام را کنار آن ها خوردم.

  درخت وسط کوچه مان هم مثل هر سال شکوفه کرده و دارد تمامِ کوچه را سبز می کند. انگار نه انگار من دوستی داشتم که او هم هر سال به آن درخت و کوچه ی سبز شده نگاه می کرد. حالا هيچکدام به هم نيازی نداشتند، نه او به کوچه و نه کوچه  به او.

پدرم خودش را روی مبل ول کرده و دايم حرف می زند. به چشم هايش نگاه می کنم و منتظرم  مادرم شام را بياورد و من زحمت را کم کنم. مادرم آرام راه می رود و به زور از جايش بلند می شود.

مدت هاست که ديگر با آن ها زندگی نمی کنم. از همان موقعی که پدرم وراج شد و مادرم اسلوموشن. بعد فکر کردم که حتما” خيلی سعی می کنند مرا به خانه برگردانند، ولی خبری نشد. شايد هم زودتر از اين ها منتظر اين حرکت من بودند. وقتی هنوز به سی سال نرسيده ای همه پا روی دمت می گذارند و تو دايم ناله می کنی که چه دنيای کثيفی، ولی وقتی اين مرز را رد کردی، ديگر کسی به سراغت نمی آيد و تازه می فهمی چقدر به آن پاهای روی دم، احتياج داشته ای. ولی  کمی دير شده و ديگر پسر نيستی، پدر هم نيستی، خيلی که سعی کنی شوهر هم نمی توانی باشی هر چند که شوهر باشی. پس ترجيح می دهی يک فيلسوف باشی، شايد هم يک شاعر يا مکانيکی، حسابداری، چيزی؛ بيشتر از هر زمان ديگری به چيزی بودن احتياج داری چون تازه همه ی  آن چيزهايی که بوده ای از دست داده ای. 

سرم را تکان می دهم و گاهی هيجان زده و گاهی ساکت می شوم. پدرم طوری حرف می زند انگار راز بزرگی را بيان می کند. موهايش سفيد شده، البته اگر به اين چند تار سفيد رنگ، مو بگويند. از آن طرف اتاق مرا نگاه می کند. فرصتی برای حرف زدن پيدا کرده است؛ يا به مادرم فحش می دهد يا به دنيا که مادرم جزيی از آن است. دندان های مصنوعی اش گاهی در دهانش می چرخد و حرف ديگری بين کلماتش ظاهر می شود و کلمه ی  ديگری ساخته می شود که جمله ی  بی معنايی می سازد. زير شلواريش تا زانوهايش بالا آمده و لب هايش سياه تر از قبل شده، چقدر مرا به ياد دلقک های سيرک می اندازد.

همينطور که شامم را می خورم، مادرم به صورتم خيره می شود و پدرم حرف می زند. توی اين فکرم که شايد پدر من هم روزی، در بهار شايد سی سالگی، پول هايش ته کشيده و به خانه ی  پدرش آمده تا شامی بخورد. بعد شام را که می خورده، پدرش در يک چنين فاصله ای بالای سرش حرف می زده و مادرش که آرام راه می رفته و به زور از جايش بلند می شده، به صورتش نگاه می کرده است. بعد پدرم به اين فکر افتاده که شايد روزی پدرش هم پول هايش ته کشيده و به خانه ی  پدرش آمده و در حال شام خوردن مادرش دايم به صورتش نگاه می کرده و پدرش بالای سرش مدام حرف می زده و به اين فکر می کرده که شايد…

فرش زير پايم ديگر قالی خوش نقش مادرم نيست و حالا آسفالت کف خيابان زير پايم پهن می شود.از خانه که بيرون آمدم سرم شروع به تير کشيدن کرد. شايد هم از قبل می کشيده و من کشيدنش را نمی فهميدم. به پول های توی جيبم که نگاه می کنم ترجيح می دهم پياده تا خانه بروم و کمی پول هايم را برای کلاس شنا ذخيره کنم. نمی دانم کلاس شنا رفتن کی به ذهنم خطور کرد.

به خانه که می رسم ديگر گرسنه نيستم، شکمم پر پر است. سرم هم ديگر درد نمی کند و خيالم آسوده تر شده. به سمت دستشويی می روم و چند دقيقه ای آنجا خلوت می کنم، ولی انگار خبری نيست. روی تختم دراز می کشم  تا همه ی  کارهايم را مرور کنم، ولی هيچ چيز يادم نمی آيد. بلند می شوم و به تقويم سالی که گذشت نگاه می کنم تا عدد امسال را پيدا کنم و تعداد سال های عمرم را بشمارم. خيلی که به خودم ارفاق کنم سی سالم است. عدد نااميدکننده ای است، پدرم همين حالا که شروع به نو کردن همه ی  اسباب زندگی اش کرده؛ از مو و دندان و زن و غيره، شصت و پنج سالش است!!

به اين فکر می کنم که امروز اين چندمين بار است به اين مسأله فکر کرده ام و بهتر است کمی استراحت کنم و به چيزهای بهتر  فکر کنم، مثلا” اينکه فردا دوباره گشنه ام می شود و چون وسط ماه نرسيده پولی در جيبم ندارم، به خانه پدری ام می روم تا دست پخت مادرم را بخورم و غر غرهای پدرم را گوش کنم و به اين فکر کنم که شايد پدرِ ِمن هم روزی… 

بهار ۱۳۸۵

برگزیده جایزه ادبی هدایت ۱۳۸۶

منتشر شده در مجموعه داستان مردم عادی زندگی معمولی نشر نی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.