یک پرریخته تمام وقت


به ابروهای پرپشت او چو بنگرید انگار به عمو جغد شاخدار می نگرید، دماغ کوفته ای اش گویی می گوید: ما گفتیم زدیم، شمام بگید زده! ریش سیاهش انگار ریش داستایوفسکی باشد وقتی آن مرحوم پایش در رفته با صورت رفته توی سطل N1؛ رنگی کاملا مردانه و ادبیاتانه که هم شما را می رماند هم می درماند. به گوش اش که دقیق شوید می فهمید صاحب این گوش سراپاگوش است که مبادا حرفی خلاف ادبیاتی که او سنگ بنایش را با شانه های پهن و ران های چهلستونش گذاشته بلند شود. شمشیرش چنان بران است که هرکه خورده مشتری شده و کمربند مشکی اش چنان تیره است که به حریف تمرینی اش حسی از خضوع و خشوع و رکوع می دهد و ظاهرش در کل چنان سهمناک است که هیچکس نمی فهمد در سینه ی این غول مرحله ی آخر بازی یک قلب آبی می گوید: تپ! تپ! تپ! تپ!

مارال دشمنی# چهره عنگاری# خود عن پنداری# قلم به مزد بسته به گاری# برای چاپ یک کتاب اینقدر خواری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.