گاوکشون

نوشته امیر علی‌آبادی راوری

داستان منتخب سومین دوره جایزه زنو

همین­که اهل آبادی بدرقه­یشان را کردند، سعادت­ها را پیش­پیش حواله دادند، و رفتند پی زندگی­شان، ضرغام از لای در چوبی خانه، چشم دوخت به خاموشی اتاق عیدوک. آب ترش­شده­­ی دهانش را تف کرد توی کوچه و در را به هم زد.

هنوز رخت دامادی را از تنش درنیاورده بود و به میخ فرو شده­ی بالای تاقچه آویزان نکرده بود، که لحظه­ای چشمانش خوردند به جفت چشمانی که مال یک زن بودند و صاحب­شان را مادر یا خواهر نمی‌شد صدا زد. بلافاصله دریافت با زنی که خواهر و مادرش نیست و محرمش است و از این­به­بعد باید عیال صدایش بزند، توی یک چهاردیواری تنهاست. تند نگاهش را دزدید به لحاف گوشه‌ی اتاق. همان‌طور که صحرا. لحاف‌ را مادرش پیش­از آنکه در مراسم دستمال گلدار یشمی­رنگ، گوشه‌ی جیبش بچپاند، پهن کرده بود کف اتاق.

ضرغام پشت به زنش شلوار بلوچی‌اش را پا کرد و با دکمه‌های بازِ پیراهنش رفت روی لحاف. زیرپوشش خیس عرق شده بود. خودش را کنار دیوار خزاند و تنش را به گرمای دستان لحاف دست­دوز مادرش داد.

خجالت می‌خواست بچرخاندش رو به دیوار، که صحرا گیسوان را گشود و پریشانی‌شان را انداخت روی شانه‌ها. ضرغام قهوه‌ایِ موها را که دید، به خجالتش کم­محلی کرد و رو به دشتی­های چشم­زخم آویخته­ی وسط سقف خشک شد. بوی بیابان پیچید توی حفره­های دماغش. به خودش که آمد دید صحرا هم تنش را به لحاف داده است. با فاصله. دوتایی گنگ، خیره‌ی بوی بیابان پیچیده در گنبدی سقف بودند.

گل­های دستمال توی دست چپ ضرغام له و مچاله‌‌تر می‌شدند. خشم و شهوتش را سر بیچارگی گل­ها خالی می­کرد. از فکر نیامدن عیدوک درنمی­آمد. انگارنه­انگار که آمده بود توی زفاف­خانه. انگار­نه­انگار که زنش، صحرایش، کنارش خوابیده بود و دست که دراز می­کرد و پیشش که می­کشید، می­آمد در برش و می­شد مال او.

ضرغام تندتند نفس می­کشید. گمان صحرا به اضطرابش رفت. همین­که بودنش، وجودش و خوابیدنش، وزن دم­ و ­بازدم مردی را آشفته می­کرد، برایش دلپذیر بود. اما صحرا بیش­از این می­خواست. تشنه­ی مردش بود. چرخید طرفش. ضرغام هم چرخید. دوتایی خاموش پلک­ها را بالا آوردند. از ران­ها و سینه­ها و گودی چانه و انحنای بینی­ گذشتند. رسیدند به چشم­ها و مردمک‌ها را دوختند به هم. ضرغام قناعت نکرد. رفت بالاتر. خرمایی موها غربت عجیبی داشت برایش.

_ وای اگر این­ها نمناک بشوند! وای اگر صحرا بنشیند لب حوض تلمبه، این­ها را بزند توی آب و بعد سرش را در سینه­ام بگذارد و ببویم­شان! خدا مشک کدام آهوی کدام دشت را در این­ها جا گذاشته؟

قبلا هم زیاد دیده بودشان. اما قبلا بو نداشتند. مستش نمی‌کردند. این نخستین­بار بود که توی تنهایی دوتایی­شان، صحرا معجر از سر برمی‌داشت. پیش­از این همیشه یکی بود، که توی خانه‌ی پدری­­اش دید بزند این تنهایی را و نگذارد که انگشتان ضرغام راه پیدا کنند و بروند پی یافتن چیز گم­نشده‌ای لای گیسوان نامزدش…

ضرغام انگشت که لای موهای زنش انداخت، لرزید. بعد که بوییدشان، آرامش گرفت. دوباره که به قله­ی ابروهای زنش خیره شد لرزید. و هنگامی­که گرمای نفس صحرا به صورتش خورد، بلوایی شد توی دلش و بی‌آنکه بگذارد و بردارد، وسط بی­تابیِ توی تاریکی، پیشانی همسرش را کشید جلو و بوسیدش. یک­طوری بوسید که انگار آخرین دیدار است و می­خواهند زنش را از دستش بربایند. صحرا لرز را چشید و به روی خودش نیاورد. گذاشت پای دلهره‌ی اتفاقات بعدی و بعدی‌تر…

حیای روستایی بین زن و مرد داشت کنار می‌رفت و دست از لرزاندنشان برمی‌داشت. ضرغام با پشت دومین بند سبابه، گونه‌ی تو رفته‌ی صحرا را نوازش کرد. بینی‌اش را چسباند به رطب‌های موی صحرا و تمام هوای اتاق را فرستاد داخل ریه­هایش. برای بازدم که گردن بالا آورد، چشمش خیره ماند توی سه­کنج دیوار. سوزشی از نوک انگشت پایش بالا آمد، به ته گلو رسید و قاطی فریاد و تف پیچید توی اتاق. ضرغام خودش را پرت کرد عقب. صحرا صدای ترک­خوردن چیزی را توی کمرش شنید.

یک­نفر نشسته بود توی سه­کنج. پاهایش با حلقه­ی دست­ها در سینه قفل شده بودند. چانه­اش را گذاشته بود روی زانوان و از لای انگشت سوم و چهارم دست چپش، زل­به­زل با دو سوراخ زیر ابروان پرپشتش داشت نگاه می­کرد. دو عنکبوت زیتونی که از لانه­هایشان زده بودند بیرون و ناظر حجله‌ی زن و مرد شده بودند.

صحرا مبهوت نشست رو­به­روی ضرغام. دستش را در دست گرفت.

_ چیه؟ چی­ شده؟ چی دیدی آغام؟

ضرغام از روی شانه­ی چپ صحرا به سه­کنج نگاه می­کرد و با گرمب­گرمب قلبش پلک می­زد. دست کشید روی تشک. چیزی به دستش نیامد. دستمالِ لای انگشتانش را مچاله­تر کرد و پرتش کرد سمت آدم توی سه­کنج. تکه­پارچه کمی توی هوا درنگ کرد. بعد آرام روی شانه‌ی صحرا پایین افتاد.

_ داره می­خنده بهم… داره نگا­مون می­کنه… پفیوز بی‌ناموس داره می­بیندمون…

صحرا به انتهای خط نگاه ضرغام خیره شد: کی؟ نمی­بینم… کسی نیست که…

فتیله‌ی چراغ­بادی را بالا آورد و شعله کشید زیرش. اتاق روشن شد. چراغ را توی هوا دور خودش چرخاند.

_ کسی نیست که ضرغام. کیو دیدی عزیزم؟

شانه‌های ضرغام پایین افتادند. نگاهش را که از سه­کنج گرفت، صحرا لبه‌ی لیوان مسی را چسبانده بود‌ به لب‌هایش. آب از لای لب­های لرزانش پایین رفت. پیراهنش را درآورد و عرق سر و صورتش را گرفت.‌ از روی لحاف برخاست. به سمت در رفت. بیرون شد. نشست روی تخت‌گاه دم در اتاق و به خشکیِ شاخه‌های درخت نارنج وسط حیاط خیره شد. صحرا پشت سرش آمد و اورکت آمریکایی لجنی را انداخت روی دوشش.

_ می­دونی امشب چه شبیه ضرغام؟ فردا جواب مادرتو چی میدی؟ از سر شب که طوریت نبود… خوب بودی که آغام…

_ نمی‌خوام کسی ببیندت صحرا.

صحرا باز حیاط را نگریست. هیچ نبود الا شب. تاریکی بود و شب. ضرغام چراغ­بادی را از دست صحرا گرفت و در شعله‌اش فوت کرد.

_ برو بخواب. فردا مهمون داریم. میان پاتختی. باید زود بیدار شی.

_ تو چی؟

_ خواب به چشمام نمیاد. یه­کار نیمه‌­تموم دارم به گمونم.

_ به گمونت؟

صحرا دستمال گلدار را به دستش داد.

_ مادرت… امانتیشو می‌خواد…

ضرغام پاچه­­ی شلوارش را داد بالا. کاسه­ی زانویش را کشید به تیزی بلوک لب تختگاه. خون از لای پوست ریش­ریش شده­اش بیرون زد. آمد خون را بریزد روی دستمال که صحرا ابرو در هم کشید. اورکت را روی شانه‌هایش رها کرد. با چراغ­بادی خاموش رفت توی اتاق. ضرغام با پاچه­ی شلوار بلوچی­اش خون را گرفت و دستمال را در جیب اورکت چپاند.

صحرا که دولنگه­ی در را به هم زد، صدای خنده­ای در گوش ضرغام پیچید. بلند شد. نگاهش پر زد بالا، روی پشت بام. عیدوک نشسته بود لبه­ی بام، کف دو پایش را چسبانده بود به هم، سر بالا برده بود و قهقهه می­زد رو به آسمان. ضرغام به نفس‌نفس افتاد. عیدوک رفت روی چینه­ی دیوار آن­طرفی. سرش را انداخت پایین و باز خندید. رفت به کمر خوابید توی کوچه و از زیر در، دو تا عنکبوت­ توی چشمانش را به ضرغام دوخت و خندید. به حیاط آمد و از توی گلوی نارنج هم خندید. حتی ضرغام توی آن­تاریکی، روی کوه گاوکُشون دیدش که دارد می­خندد. یک­لحظه صدای پنجره درآمد. ضرغام چرخید سمت پنجره. هرچه توی تاریکی دقیق شد، ندید عیدوک را که ایستاده باشد پشت پنجره و از لای انگشت سوم و چهارمش صحرا را دید بزند و بخندد. دور تا دور حیاط را بی‌وقفه سر می‌چرخاند.

عیدوک همه‌جا بود. همه‌جا بود و نبود. از همان بچگی تا چند ساعت پیش، که به مراسم نیامده بود. حتی توی نیامدنش هم یک بودن بود. همین همیشه­بودنش، ضرغام را حرص می­داد.

_ کاش آن­روز، پایم قلم شده بود و نرفته بودم در خانه­یشان و نینداخته­بودمش دنبال خودم. چه غلطی بود که کردم؟ آدم تا کی باید تاوان گه­خوردن­های کودکی­اش را بپردازد؟

آن­روزِ دوازده­سالگی، توی بهبهه­ی دُم‌ درآوردن نوجوانی، مزه‌ی دیدن صحرا رفته بود زیر دندانش. دیدن خودش نه. خودش را که توی پارچه‌های گلدار هر روز می‌دید توی کوچه. دیدن لختش. لختی که همواره لای رنگ و لعاب پارچه­های براق جنوب، پنهان شده بود.

وقتی­که خواهر و مادرش، ساک لباس‌شان را روی سر و حوله‌شان را روی ساق انداختند و به­سوی حوض تلمبه­ی بیرون آبادی راه افتادند، ضرغام کلون در خانه‌ی عیدوک را از جا کنده بود. پسرک منگ و خواب‌زده با چشمانی قی­آلود و دماغ­کش­آورده، آمد توی چهارچوب در. ضرغام کش تنبانش را گرفت. از توی در کشیدش بیرون. در را با پا هل داد و عیدوک را توی کوچه پشت سر خودش کشاند و برد. هرچه عیدوک گفت: کفش بپوشم ضرغامو! پیرهن بپوشم. همین­طوری لخت که نمیشه. چه خبرته؟ کجا؟

ضرغام بی­محل به عیدوک، افسار تنبانش را می­کشید و می­بردش. از آبادی بیرون زدند. دَم گاوکشون، ضرغام قول شاه­تیله­ی هشت­پر را به عیدوک داد و بردش بالای کوه. هرچه بالاتر می­رفتند، صداها واضح­تر می­آمد. رسیدند نوک قله. خودشان را خزاندند پشت تخته­سنگی و زل زدند به محشر پایین.

تمام زن‌های آبادی، از مادرهای دوتایشان گرفته، تا خاله‌ها و عمه‌ها و همسایه­ها و دخترخاله‌ها و حتی فاطیِ­خوشگل­کُن که می­گفتند در زمان کلفتی­اش توی تهران، چهارتا شاه و یک­آخوند را با جفت چشمانش دیده و هنوز نفس می­کشد، آن پایین لخت ریخته بودند توی حوض و داشتند هم را می‌شستند. عیدوک چشمانش را پشت کف دستش گرفته بود و گفته بود: می­دونی… داریم چه غلطی می­کنیم ضرغامو؟ ببینَن، می­کشنمون… خایه­هامونو می­کشن. زشته بچه…

ضرغام هم گفته بود: صدا نده عیدو! می­دونم دارم چه می­کنم… تو نگا نکن. گنبد امامزاده رو ببین.  

_ اگه کسی ببیندمون… خشتک­مونو پاره می­کنن. با سنگ وسط میدون سنگ­بارون­مون می­کنن.

_ کسی نمی­بیندمون. نترس بچه. صدا نده…

ضرغام توی جماعت لخت زن‌ها چشم گرداند و دید آن­را که می‌خواست ببیند. صحرا به دریا پیوسته بود. دخترک لخت مادرزاد، عین ماهی­قرمز از توی بازوان مادرش می­لغزید به دستان زن­های دیگر. دست­به­دست می‌شد و زن­ها به سر و رویش دست می‌کشیدند. یکی پر کَفَش می‌کرد. یکی چین گیسویش را می­گشود. یکی با کاسه آب می‌ریخت روی جابه­جای بدنش‌. یکی نیشگونش می­گرفت. یکی می‌بردش زیر آب و درش می‌آورد. پری­صحرایی استراحت دست­های زجرکشیده­ی زن­های آبادی شده بود. حیا و زیبایی صحرا در لحظه‌ای برای ضرغام فرو ریخت. صحرای عور، در چشمان عاشقش کشته شد. اما مگر پسربچه­ می‌توانست جلوی چشمان بی­حیای دوازده‌سالگی را بگیرد؟

یک­لحظه چرخید سمت عیدوک. پسرک داشت از لای شکاف انگشت سوم و چهارمش، با چشمان زیتونیِ ریق­کرده­ پایین را دید می‌زد‌. ضرغام زد پس کله‌اش.

_ هوی! به چی نگاه می­کنی کره­خر؟

_ همونی رو که تو نگاه…

ضرغام پشت گردنش را گرفت و چرخاند سمت خودش.

_ خواستی ببینی، این طرفو ببین. سمت راست. نبینم نگاهت سمت چپه‌…

_ خواهرت اون‌جائه؟

_ گه خوریش به تو نیومده خشتک­پاره! خوار مادرتو ببین که دیگه عمرا این‌جوری ببینیشون.

عیدوک دست از صورت برداشت و با خجالت نگاه کرد پایین. نگاهش را می­دزدید و نگاه می­کرد. خیره شده بود به مادرش. به مادرش که پستان­های شل و افتاده­ی هم­عروسش را در چنگ گرفته بود، با مال خودش مقایسه می­کرد و می­خندید. حوض تلمبه غرق سفیدی کف و چرک و چروک زن­های آبادی شده بود. غلغله می­کردند. و توی آشوب تلمبه، آن­چهره­ی نهفته­ای که هرگز نشان پسرها و شوهرشان نمی­دادند را آشکار می­کردند. آن­چهره­ی بی­حیای زنانگی را.

دوباره وحشت دغل­بازی عیدوک، کِرم به جان ضرغام انداخت. سریع سر چرخاند طرفش. می­خواست روی تخم بندش کند. سر عیدوک پایین بود. توی تنبانش. پسرک دودستی کش تنبان قرمز سه­خطش را کشیده بود جلو و داشت توی شورتش را نگاه ­می­کرد. هی نگاه می­کرد به دختربچه­ها و هی به لای پاهای خودش. توی چشمانش پیدا بود که یک­چیزی با منطق دوازده­سالگی­اش جور درنمی­آید. یک­چیزی که نمی­فهمدش. ضرغام پس­گردنش را گرفت و کله­اش را فرو کرد توی شورتش.

_  به چی نگاه می­کنی؟ ها؟ ببین. قشنگ ببین که الان می­گیرنش ازت.

_ مال خودمه. به تو چه! تو هم اگه داری مال خودتو نگاه کن.

_ مگه من مث توام که نداشته باشم؟

_ نه تو مث اینایی.

و با انگشت پایین را نشان داد. ضرغام درست که دقت کرد و زیر شکم صحرا را که دید، متوجه کم­فروشی طبیعت شد. دوتایی باورشان نمی‌شد که یک­چیزی بیش‌از مادر و خواهر و حتی فاطی­خوشگل­کن دارند. یک­چیزی که تا چند­سال، راز داشتن و نداشتنش، فکر ثابت قبل خواب­شان شده بود.

بعدها که نشسته بودند لب باغچه‌ی خانه‌ی ضرغام و وسط کچل­کردن کله­هایشان برای اجباری، مشتری بز پیر پدر ضرغام آمده بود دم در، پیرمرد همان­طور ماشین­دستی را لای موهای پسرش گذاشته بود و رفته بود در خانه و بز را به کله­ی ­نیمه­کاره­ی پسرش ترجیح داده بود. یک­لحظه عیدوک چرخیده بود سمت ضرغام و گفته بود: بعدِ اون­روز که لخت زن‌های آبادی رو دیدیم، تا یه­ماه از مادرم متنفر بودم ضرغامو! تو مادرمو کشتی برام. من از دوازده­سالگی بی­مادر شدم. یتیمم کردی. دیگه نتونستم مثل قبل نگاش کنم.

ضرغام هم گفته بود: می‌خواستی نیای…

_ فقط خواستم قبل اجباری اینو گفته باشم بهت. شاید برنگشتیم یکی‌مون. گفتم بدونی با بچگیم چی­کار کردی.

_ تو اون­روز کیا رو دیدی عیدو؟ چشات رو کیا خیره شدن اون­روز؟

_ رو همه. بعدش از همه‌ی زنای آبادی بدم می­اومد. حتی هفته‌ی بعدش که بی­بی­م مرد، دیدی که نبودم تو خاکسپاریش… بدم میومد ازش…

_ همه یعنی دخترا رو هم دیدی؟ اونایی که همسن‌مون بودن؟ کوچک‌تر بودن؟

_ همه یعنی همه. همه رو دیدم. فکر کردی اون­هفته برا چی نتونستم بیام عروسی ممدرضا؟ روم نمی­شد تو چشماش نگا کنم. من قبلا لخت پروانه رو دیده بودم تو تلمبه. توی نامرد هم دیدی اون­روز. تازه تو چندبار دیگه هم تنهایی رفتی. ولی تو عین خیالتم نی ضرغامو… بی­رگی… بی­رگ!

پدر ضرغام که آمده بود دوتایی لال شده بودند.

 ضرغام وسط گیج و منگیِ همه­یِ تصاویری که با یک­تصمیم ناگهانیِ آمدن به گاوکشون داشت می­دید، به تمام زن­ها و دخترهای توی تلمبه حسودیش شد. بین آن­همه برهنگی، برهنه­ی پریِ صحرایی کوچکی در حوض چشمانش می‌رقصید و باله‌هایش را به آب می‌زد.

_ ای تو گور پدر و مادرت ننه که ما رو پسر زاییدی! اگه منم از اینا بودم الان باید با اینا حموم می­کردم نه با یه­مشت نره­غول پر پُت. چی میشد اگه کِش می­آوردم، می­رفتم خودمو سایه می­کردم رو سر­شون تا آفتاب صحرا رو نسوزونه… حیفه این بچه برا خورشید.

جغد شب توی گوش ضرغام ریخت. از گذشته درش آورد. عین بز آبستن، رفته بود توی خودش و نیامدن و نبودن عیدوک در عروسی را طعنه به اینکه “من لخت زنت را دیده‌ام” معنی کرده بود‌. عیدوک داشت با نیامدنش متلک بار ضرغام می‌کرد. از روزی که پایش به خانه­ی پدر صحرا باز شده بود و حرف خواستگاری­اش توی آبادی پیچیده بود، دیگر عیدوک گم و کم شده بود. ضرغام را که می­دید راه کج می­کرد.

ضرغام بلند شد. دستانش را در آستین اورکت جا داد. گالش­هایش را به پا کرد. نرفت داخل. نخواست خواب پری‌اش آشفته شود‌. از توی گلوی نارنج، داس اره­ای­اش را برداشت و به کوچه زد.

توی شب آبادی شبحی داس به دست سایه‌اش را به دیوار کوچه‌ها می‌کشید. پا تند کرده بود سمت نخلستان‌های بیرون آبادی. پشت اولین نخل پناه گرفت. جلوی پایش ماه ریخته بود توی گودال کنار نخل.

عیدوک انگار­نه­انگار که امشب عروسی تنها رفیقش بوده و تا همین یک­ساعت پیش انتظار آمدنش را کشیده و حالا هم برای دیدنش آمده پشت نخل و با داس دارد می­پایدش، راه آب را باز می‌کرد و شروه می­خواند. غمگین. ضرغام توی آن تاریکی عنکبوت­های زیتونی­اش را که دید، برای هزارمین­بار از دوازده­سالگی، چشمان قی­آلود عیدوک را به یاد آورد که داشت از لای انگشتان دستش، زن‌ها، و حتما با تمرکز بیشتری صحرا را دید می‌زد. اگر آن­روز صحرا را ندیده بود پس برای­چه چندساعت پیش نیامد عروسی رفیقی، که تمام گه­های زندگی­شان را با هم خورده بودند و وقتِ سلامتی­زدن و سگ­مستی، هم را برادر صدا می­زدند؟

دسته‌ی داس اره­ای فشرده­تر می­شد. خار و خاساکش کف دست ضرغام را از زخم گشود. خونش خونش را می­خورد. دلش می‌خواست برود عیدوک را بخواباند روی زمین‌. بنشیند روی سینه‌اش. دو تا چشمش را با نوک داس از کاسه دربیاورد. بیندازدشان توی آب تا بروند پای نخل‌ها و با پس­نشستن آب، چال شوند. یا اگر بعدا باز عیدوک آدم نشد و دست از پوزخند برنداشت، برج بعد که نوبت آب­بستنش است، بیاید لب­هایش را هم با دندانه­های داس جدا کند و بدهد به آب تا بروند پای همان نخل و چال شوند و زیر خاک، لب‌ها عنکبوتِ چشم‌ها را ببلعند. همان لب­هایی که چغلی­کردنشان، طیبه را از ضرغام گرفته بود. حتی برای اطمینان می­خواست جفت خایه­های عیدوک را با داس قطع کند تا دیگر میل فکر­ و گریز به آن­روزِ نحس دوازده­سالگی را هم بگیرد ازش. چه می­شد آن­وقت! زمانی­که پژواک قریچ­قریچ خایه­های عیدوک زیردندان­های به گل­نشسته­اش می­پیچید توی آبادی.

به سمت عیدوک قدم برداشت. عین سگ گرسنه از زبان آویزانش، خلط کش­­آورده بود. رو به تخت کمر عیدوک هَل­هَل می­زد. چند قدم که رفت، گالشش در گل­وشل نخلستان گیر افتاد. دومرتبه برگشت پشت نخل. ماه توی آشفتگی گودال آب، داشت تکه­هایش را به­هم می­چسباند. تیغه­ی داس اره­ای با نور ماه توی آب، برق زد. ضرغام خط کمر عیدوک را گرفت و این­بار بی­گیرکردن، پا پس کشید.

نمی‌توانست. مرد رفیق‌کشی نبود. اگر هم نمی‌کشت، آرام نمی‌گرفت. زمین و زمان بافاصله­ی ده بیست­قدمیِ کشتن، سر لج افتاده بودند. پا جلو نمی‌رفت و گل کنار نمی­رفت و دل عقب. نکشتن غصه‌اش می‌داد. توی این­دنیای سگ­مذهب یک عیدوک­نامی، چیزی بیش­از او داشت. یک دیدنی که تا ابد توی حافظه‌ی عنکبوتی چشمانش باقی می‌ماند و هربار که به ضرغام می­رسید، پاهای عنکبوت­ها می­افتادند دور گلویش و خرخره­اش را می­فشردند.

ضرغام پشت به بیل­زدن عیدوک تکیه داد به نخل. اورکتش کشیده شد روی برآمدگی­های تنه‌. نشست. از خیسی گل­های چسبیده به نشیمن­گاه شلوار بلوچی­اش نفرتش شد. مثل توی ریه فرستادن هوای خفه­ی نخلستانی که بازدم عیدوک تویش بود. این قضیه باید تمام می‌شد امشب. اگر بی‌عرضگی می‌کرد و خانه می‌رفت و دوباره فردا شب، عیدوک خیره‌ی حجله‌‌ی او و صحرایش می‌شد چه؟ خودش را خوب می‌شناخت ضرغام. یا باید انتقام می‌گرفت، یا باید نمی‌دید. اگر دیگر عیدوک را نمی‌دید، می‌توانست فراموش کند. اما عیدوک بود. جلوی چشمش. دو کوچه پایین‌تر از خانه‌اش و پنج­قصب بالاتر از زمین‌های نخلش.

شروه از لای لب­های عیدوک در هوای دم­گرفته­ی نخلستان می­پیچید و گوش ضرغام را می­خراشید.

_ این بی­پدر باید سرخوش عروسی رفیقش باشد. چه­هنگام شروه­خواندن است ناکس!؟ همین دهان دریده­اش دو سال پیش طیبه را از دهانم انداخت… ای تو دهان پدرت که وقت گه­خوردن را نمی­فهمی… شروه ول می­دهی لای نخل­ها؟

وسط یکی­از مرخصی­های اجباری، ضرغام فرصت نبودن عیدوک را غنیمت شمرده بود، پا توی یک­کفش کرده بود، که الا و بلا طیبه خواهر عیدوک را می­خواهد و از فکر طیبه اجباری برایش جهنم شده و حتی یک­شب به سرش زده خودش را بیندازد توی دریای جنوب، تا کوسه­ها تکه­تکه­اش کنند و چه بعید است که یک­تکه­اش راه باز نکند و نیفتد توی جوبی که از وسط خانه­ی طیبه رد می­شود؟ بعد موقعی که طیبه دارد رخت­هایش را می­شورد آن­تکه بخورد به دستش و رفع دلتنگی شود برای ضرغام.

مادر طیبه گفته بود: حالا که پدرش مرده، اجازه­ی پسرم عیدوک شرطه. دفعه­ی قبل که اومدین خواستگاری، دیدین که مخالف بود.

مادر ضرغام هم گفته بود: مگه میشه؟ خب مخالفتِ چی؟ چه دلیلی داره؟ ضرغام و عیدوک که جونشون تو یه قالبه. باور نمی­کنم عیدوک مخالف باشه.

عیدوک از اجباری که آمد الم­شنگه راه انداخت و آبادی را روی سرش گذاشت که: بگو پس. این­همه سال رفاقت من و این ضرغاموی لاشخور برا خاطر طیبه بوده. بی­غیرت رفاقت منو نمی­خواسته. طیبه رو می­خواسته. می­خواسته از من به طیبه برسه. ای تف تو رفاقت و مردونگیت ضرغامو! دلم رضا نی مادر…

شهابِ پنداری، از پس سر ضرغام رد شد. ترشی از ته گلویش، به قلبش ریخت و سوزاندش. سر داس را فشار داد به زمین خشک و بلند شد. پشت به عیدوک لای درازیِ نخل­ها گم شد.

********************

لولای در خانه­ی مادری عیدوک کشیده شد. دمی طیبه بیدار شد. نشست روی تشکش. سایه­ی توی پنجره­ی اتاقش را در توهم خواب و بیداری، آدم تصور کرد و برادرش عیدوک به چشمانش آمد. دوباره خودش را ول کرد توی تشک. ضرغام حساب لحظه­به­لحظه­ی آب آبادی را داشت. عیدوک اگر سریع خودش را جمع­وجور می­کرد، دست­کم پیش­از اذان صبح خانه بود. ضرغام دو­ساعت مجال جولان داشت توی این­خانه. داس را انداخت روی گونی کاه بغل باغچه و پشت پنجره­ی طیبه پناه گرفت.

در تمام چهار پنج­باری که با عیدوک یا تنها رفته بود بالای کله­ی گاوکشون و پایین پایش، حوض را، دید زده بود، هرگز طیبه­ای آن­پایین نبود. بعدها خواهرش بهش گفت: عیدو سر هیچی طیبه رو پرت کرده تو باغچه­شون. زده دست و پای دختر بیچاره رو شکسته…

ضرغام بی­برو برگرد دریافت که عیدوک نمی­خواسته خواهرش را هم مثل مادرش از دست بدهد. نمی­خواسته جلوی جفت چشمانش، با شلیک عنکبوت­هایش، تنها همدمش را توی چرک حوض بکشد برای خودش. چشمان ضرغام و عیدوک، بکارت تمام زن­ها و دخترهای آبادی را زیر سوال برده بودند الا طیبه. طیبه تنها باکره­ی توی چشمان­شان بود. و همین دست­نخورده بودن، مایه­ی خواستن ضرغام شده بود. می­خواست بگیردش. همسرش بشود. و زفاف­شان از بی­دل و دماغیِ تکراری­بودن دربیاید. به صحرای عشق کودکی رسیده بود، اما به طیبه­ی عشق جوانی چه؟

نرسیدن هرگز دلیل ندیدن نیست. حالا که به طیبه نرسیده بود، دیدن که می­توانست ببیندش. می­توانست سِیرش کند و فردا عصر که عیدوک و خواهر و مادرش دسته­جمعی برای پاتختی آمدند خانه­یشان، هی پوزخند بزند توی صورت عیدوک که این به آن در…

باد از شکاف نازک بین کاهگل و آهن پنجره سوت می­زد و پرده­ی مخمل اتاق طیبه را تاب می­داد. ضرغام با گوشه­چشم داخل را دید می­زد. تا می­آمد ببیند، مخمل برمی­گشت سر جایش و سیلی می­خواباند زیر گوشش.

طیبه تشک پهن کرده بود وسط اتاق. پشت به ضرغام، پا در سینه داده بود و خیال صدای نفس نرمش، زوزه­ی باد را در گوش ضرغام خفه می­کرد. این طیبه بود که کفل به روی عاشق قدیمی، بی­خیال، در عالم خیال سیر می­کرد. این همان دختر دست­نیافتنی و دائم روگرفته­ی آبادی بود. همین­قدر بس بود برای ضرغام. همین­قدر از لخت تمام زن­های آبادی لخت­تر بود برای ضرغام. تنها دختری که توی آبادی از حفظ و با صوت و صولت قرآن­ را می­خواند، یک­جاهایش پا تند می­کرد و یک­جاهایش را با حوصله می­کشید، و بعد از مراسم قرائت، می­شد نُقل محفل خانواده­های پسردار، خوابیده بود توی چشمانش. و همین­که لرزش کفل­هایش را می­دید و پستان­های آویزان روی زمین­افتاده­اش را تصور می­کرد، کافی بود برایش.

ضرغام آخرین نگاه را به کفل طیبه انداخت. آب دهانش از لای دندان­های چفت­شده­ی پرشهوتش روی چانه خزید. خواست برود که طیبه تکان خورد. ضرغام کمرش را سفت کرد به دیوار کاهگلی و قفل شد توی چشمان بهت­زده­ای که در تاریکی طویله می­درخشیدند و نگاهش می­کردند. لحظه­ای صاحب این دو چشم را همه­کس دید. از مادرش که دائما از ناموس­پرستی دم می­زد، تا عیدوک که شریک­جرمش بود تا صحرا که عیالش بود و از جفت چشمانش بیشتر به او اعتماد داشت و تا طیبه که توی چهاردیواری پهلویش خوابیده بود و پیغمبری بود برای زن­های آبادی. قاطر که رو گرداند، ضرغام هم دوباره به سمت پنجره چرخید.

چشم­چرانی را از سر گرفت. باد مخمل را کنار زد. طیبه چرخیده بود و صورتش در نور روشن شده بود. چشمان بازش خیره بودند توی چشمان ضرغام و داشتند نگاهش می­کردند. ضرغام فقط توانست دستمال گلدار مادرش را از اورکت دربیاورد. بچپاندش توی دهان و خفه جیغ بزند. کوری چشمان طیبه داشت می­دیدش.

_ کوره… کوره… ها… طیبه کوره… ترس نداره… نمی­بینه منو… کورا با چشم باز می­خوابن شاید. نمی­بیندم… شاید… نمی­دونم…

عق زد. دستمال از دهانش بیرون افتاد. نفس­نفس می­زد. پایش یاری رفتن نمی­کرد. دیگر کِی می­توانست این­گونه طیبه را ببیند؟ اگر زبان عیدوک به خودش بند شده بود و بی­ناموسی او را با صد­ دروغ دیگر تحویل مادرش نداده بود، الان به­جای صحرا، طیبه توی خانه­اش بود و هرچه عیدوک می­خواست و می­دیدش عیبی نداشت.

با همان تصویر موهوم چشمان طیبه، پشت به پنجره هزار فکر به ذهنش آورد و تف­شان کرد بیرون. حتی بین طیبه و دستمال توی جیبش هم برای خودش رابطه­ای برقرار کرد. اما نمی­شد. می­دانست که نمی­شود. شهوت هرچه هم که حریص باشد، هرچه هم که افسار عقل را محکم دست گرفته باشد، باز عقل سر چپ و راست می­کند و پا عقب می­کشد.

میان ناتوانی فقط تصمیم گرفت که با خیال طیبه بخوابد کنار زنش و صحرا را طیبه ببیند. کمر خم کرد به سمت در خانه. آرام گشودش و به کوچه خزید. میان دودلی بستن و نبستن در، گوشه­اش را باز گذاشت تا اگر احیانا بعدها بین او و عیدوک بحث دیدن ناموس بالا گرفت، نشان به آن نشانی بدهد که شب عروسی­اش رفته طیبه را دیده، در خانه را باز گذاشته و بعد با خیال طیبه زفافش را صبح کرده است.

کسی نبود در کوچه. شب داشت پا پس می­کشید کم­کم. ضرغام از بغل دیوار خودش را می­خزاند روی کاهگل­ها و می­رفت. تصویر جمع­شده­ی طیبه­ی توی تشک، سگ شهوتش را هارتر کرده بود. به خم کوچه رسید. چپ و راست را پایید و خواست به چپ بپیچد. پشت بیلی خورد توی صورتش و با اولین کلمه­ای که از مناره­ی امامزاده بلند شد، پرتش کرد وسط سه­راهی کوچه. سرخی ریخت توی چشمانش. دومین ضربه­ی بیل که زده شد، دستمال از جیبش در آمد و کنار سرش روی زمین افتاد. از لای سرخی جلوی پرده­ی چشمانش، سیاهی­ای را دید که به سمت خانه­ی عیدوک می­رفت.

سر ضرغام شل شد روی گل­های دستمال مادرش. ماه توی گودال خونی چشمانش بود. گودال ماه را بلعید. جویبار خونِ فکر و خیال از پس ذهنش راه افتاد و از گوشه­ی چشمان بسته و دهان دریده­اش، شره کرد روی دستمال. خون طیبه و صحرا با هم روی دستمال ریخت. دستمال گلدار مادر ضرغام از بکارت درآمد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.