کارگاه داستان حامد حبیبی: جلسه اول

همه می توانند بنویسند اگر فرصتش را به خود بدهند. ریچل مینری

این نوشته ها قرارنیست درباره ی عناصر داستان باشد، به شما بگوید پیرنگ چیست یا نظرگاه کدام است. ما فعلا قرارست همه کار بکنیم تا به آن لحظه ای برسیم که صدای یکنواخت و آرام بخش صفحه کلید کامپیوترتان به گوش برسد یا خودکار را روی صفحه ی سپید کاغذ به رقص درآورید. اینجا من استاد نیستم و شما هم شاگرد نیستید. قرارست از یک سری تجربه ها، خاطراتم، چیزهایی که از آنها مطمئن نیستم و تخیلات من درآوردی حرف بزنم. همینجا تکلیف مان را مشخص کنیم؛ هیچکدام از حرف هایی که اینجا گفته می شود قطعی، مقدس و اثبات شده نیست و قرار نیست تبدیل به مروارید شرقی، جملات قصار، یا راهنمای ابدی برای نویسندگان شود. هر توصیه در این جلسات را روزی باید به دست باد بسپارید و به راه خود بروید.

من تا به حال فقط سه دوره ی سه ماهه کارگاه داستان برگزار کرده ام که همانطور که انتظار داشتم با شک شروع شد، به شور رسید و در سه ماهه ی سوم به گل نشست. مشکلی نیست، این منحنی هر کاریست، بدبین تر باشم باید بگویم منحنی هر رابطه ای، هر بده بستانی همین است. امروز می خواهم درباره ی سه ماهه ی سوم صحبت کنم،  این که چرا نشد که بشود. اوایل فکر می کردم مشکل غم نان بود، بچه ها رفتند که کار کنند، پول بیشتری درآورند، پایان نامه هایشان را کامل کنند یا هرچیزی که این روزها به موفقیت تعبیر می شود. اما مشکل جای دیگریست؛ با بدن خسته از کار فیزیکی یا ذهن خسته از کار فکری ( فکر کردن به آینده، غم و حسرت گذشته را خوردن یا فکر به آن کس که گذاشته و رفته هم کار فکری تمام وقت حساب می شود، بدجور هم حساب می شود.) نمی توان نشست و نوشت. بدتر از آن، نمی شود خواند. به دلیل علاقه ی شخصی و خانوادگی ام به تخریب مدتها با پتک و دیلم به جان در و دیوار خانه ی مردم می افتادم وقتی در پایان روز روی پله ی خانه می نشستم و توان رفتن تا دم ایستگاه اتوبوس را نداشتم اگر کسی حرفی از ادبیات می زد شک نکنید با ته مانده ی جانم تخریبش می کردم. پس، اگر در سنی هستید که در خانه ی پدر سکونت دارید یا کسی هست که به هردلیلی اجاره ی خانه ی شما و هزینه ی نان و بوقلمون تان را می دهد یکی از مهم ترین ( و در عین حال بی اهمیت ترین) شروط نوشتن را دارید. اما اگر کارگر معدن یا کارمند بانک هستید نگران نباشید خیلی ساده زمان خواندن و نوشتن تان را ابتدای روز قرار دهید، کمی زودتر از خواب بلند شوید یا با اتوبوس به محل کارتان بروید که بتوانید در راه بخوانید یا اگر جای نشستن پیدا کردید بنویسید. اینطوری دو کار مهم تر از نوشتن هم می کنید اول اینکه می فهمید سحرخیزی چه کار مزخرفی ست و دوم اینکه به کاهش ترافیک صبحگاهی کمک می کنید. در جلسه ی بعد ضمن صحبت درباره ی صفحات صبحگاهی به بیان نکاتی سست و بی پایه خواهیم پرداخت و تمام نکات این جلسه را از اعتبار خواهیم انداخت.

حامد حبیبی

3 comments

  • mim

    خیلی خوب ، سپاس

  • نفیسه

    درود. خوشحالم که با بنیاد زنو آشنا شدم . متن جالبی بود. و یک نکته هم من بگویم : در کتاب رویای نوشتن ترجمه ی بانو دقیقی که به تازگی می‌خوانم نویسنده ای به نام پی دی جیمز نوشتن را از چهل سالگی اش شروع کرده است و این مورد مرا خیلی امیدوار و خوشحال کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.