چند ایرانی علاف در لندن جین آستین

مهدی فاتحی

نگاهی به کتاب عشق غریبه ها نایل گرین ترجمه امیرمهدی حقیقت

تصویری که کتاب “ایران و مسئلهٔ ایران” نوشتهٔ جرج کرزن از ایران و ایرانی می­‌دهد بسیار غم ­انگیز است . او معتقد است پشت باغ حاصلخیز هند بیابانی بی آب و علف است که مردمی بیابانگرد و کمی کودن در آن زندگی می کنند. جایی که ارزش سرمایه گذاری ندارد  ولی بهتر است برای محافظت از باغ­مان از شر دشمنان حریص اروپایی کمی خرجش کنیم تا جلوی تعرض به ثروت پشت این دیوار را بگیریم. اما همانطور که خواهید دید این نظریه مورد موافقت همه اقشار در حاکمیت بریتانیا  نبود و عده ای این کار را پول دور ریختن می دانستند. به قول جامین دیسرائلی نخست وزیر انگلستان در سال ۱۸۴۷”شرق پیشه است” نظری که هنوز هم کارکرد دارد همانطور که وقتی ماندن در هندوستان صرفه اقتصادی نداشت آن را به حال خودشان واگذار کردند.

در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه گوبینوی فرانسوی دیپلماتی که سر راهش سری به ایران و شیراز زد نظری حتی سخت­گیرانه تر و تحقیرآمیزتر نسبت به ایرانیان دارد. او تصویری از بی فرهنگی و جویبارهایی پر از لجن و بیماری از ایران آن دوره ارایه می دهد. در نگاه دلسوزانه تراز نوع خودمانی نیز ، حاج سیاح در سفرنامه اش در وطن خویش نگاهی ملایم تر از کرزن ندارد البته با چاشنی تاسف و افسوس.

سفرنامه نگاران و شرق شناسان نه تنها از یک سرزمین بلکه از روح ملت و مردم سرزمین و گاه خودشان از نگاه دیگران پرده برداری می کنند. وقتی مردم خود را زیر نگاه دیگران می بینند و می خوانند احساسات متفاوتی دارند و بستگی دارد که طرف مقابل به شلوار پاره و کهنه اش خیره شود یا کروات زیبایش را ببیند.  فرق گرین شاید با بقیه اسلافش در همین است که او سعی می کرد چشم از آن کروات خوشگل برندارد تا شاید دل انسان شرقی و از نظر او صوفی را به دست بیاورد و از طرفی گاه احساس می کنی سعی می کند برخلاف پیشینیان و اکثر همشهریانش متفاوت هم به نظر برسد.

قبل از‌ پیشروی های روسیه در شمال و بهره بردن آنها از توپ‌ و تانک، عباس‌ میرزا ولیعهدِ فتحعلی‌شاه قاجار ( و البته به همت قائم مقام) سعی می کرد شاه را متقاعد کند که تا وقتی ایران به لحاظ فن و دانش به پای روسیه نرسد، نمی تواند در مقابل تجاوزهای مرزی و تبریز تحت حاکمیتش مقاومت کند. به همین خاطر یکی از نظامیان بریتانیایی به نام دارسی که وظیفه آموزش سربازان ایرانی در تبریز را برعهده داشت مامور کرد تا در بازگشت به انگلستان،‌ گروهی دانشجوی ایرانی را نیز با خود ببرد تا آنها را برای آموزش سربازان و سد دفاعی بر سر راه روسیه تربیت کند.

این گروه پنج نفره – میرزا صالح، میرزا جعفر طبیب، میرزا جعفر مهندس، میرزا رضا و محمدعلی چخماق‌ساز- نخستین دانشجویان مسلمانی به حساب می‌آیند که ازایران  برای تحصیل روانه اروپای مدرن شدند. یکی از آنها به نام میرزا صالح که برای آموزش زبان و سیاست در نظر گرفته شده بود در طی سفرش و گشت و گذار در شهر روستا و کارخانه و کلیسا و محافلی مثل فراماسونها دست به قلم می شود و احوال خود و آن دوره را ترسیم می کند. سفرنامه او دویست سال بعد مورد توجه نایل گرین قرار می گیرد و براساس آن و توضیح و تفاسیر خودش کتابی با عنوان “عشق غریبه­ها” به تحریر درمی­آورد. گرین که تحقیقات و علاقه زیادی به تاریخ شرق و هند و صوفیان دارد تا جایی که ممکن است سعی می کند نگاه مثبتی از شرق ارایه دهد و طالبان(دانشجویان) دویست سال پیش را معصوم­تر و رام­تر از طالبان امروز به تصویر بکشد.

در این میان سعی می کند دوره زندگی و قلمی کردن سفرنامه میرزا صالح را( سال 1815) به دوره جین آستین محبوبِ لندن نشین ها گره بزند تا جذابیت کار را هم بالا ببرد. هر چند آستین هیچ وقت آنها را ندیده بود و  کتابهایش نیز پیش از ورود دانشجویان به انگلستان نوشته شده بود(فاصله تاریخی بیست تا سی ساله بین آنهاست.)

 گاهی حتی به شکل بی معنی مثل شباهت نام نظامی که دانشجویان را از ایران به انگلستان آورد و مسئول رتق و فتق امورشان بود یعنی دارسی، با یکی از شخصیتهای رمان جین آستین ذوق زده می شود و آنرا یکی از نشانه ­های ارتباط آنها می داند. اما در کل نایل گرین در لا به لای کتاب و تعریف و تفسیر زندگی روزمره دانشجویان مقیم لندن، بررسی های موضوعی و تاریخی ارزشمندی را در تاریخ انگلستان ترسیم می کند و شکل گیری بسیاری از اتفاق ها از وضعیت آکسفورد آن زمان و تسلط کشیش ها و قواعد سختگیرانه­شان  و حضور پروتستانها تا تاریخچه فراماسونها و تبشیریها را بیان می کند. 

طبق گزارش گرین میرزا صالح و همراهانش حدود دوسالِ اول سفرشان را سردرگم و علاف در لندن می گشتند و حسابی در خرج و مخارج زندگی شان به مشکل خوردند. نه دارسی دیگر آنها را به خانه اش راه می داد و  نه دولت انگلستان حاضر بود خرج­شان را بدهد و نه عباس میرزا و سلطنت قاجار سراغ­شان را می گرفت. در جایی از کتاب می­بینیم که دارسی به این در و آن در می زند تا پولی برای خرج و مخارج این مهمان های ناخوانده جور کند ولی وزارت خارجه آنها را مهمان خودش نمی داند و احتمالا تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد فرض می‌کند و از دارسی می خواهد به حال خود رهای شان کند. میرزا صالح و همراهانش که حسابی از این بلاتکلیفی ناراحت اند و از طرز برخورد دارسی حسابی دلگیر شده اند به این در و آن در می زنند تا شغلی پیدا کنند از جمله مترجمی و آمورش زبان فارسی ، اما دولت و کمپانی هند شرقی که برای مستعمرات خود نیاز به دانش زبان فارسی داشتند هندی ها را به ایرانیان ترجیح می دهند(بخش بزرگی از هندوستان آن زمان به زبان فارسی صحبت می کردند و آن موقع از بان های رایج آن منطقه بود.)  

تا اینکه سِرگور اوزلی نماینده سابق انگلستان در ایران  که آن موقع ایران را با کمک درباریان و میرزا صالح گشته بود و کتابی در این باره هم منتشر کرده بود به کمک شان می آید و تامین شان می کند. البته بعد از آن هم مهمان بعضی ایرانیان ساکن لندن مثل حاجی بابای اصفهانی و خود جیمزموریه می شوند که بعد همین ها سوژه داستان طنز و هجو ایرانیان دربار قاجار توسط موریه قرار می گیرند. البته موریه منکر تالیف آن کتاب است و احتمالا تالیف یک نویسنده خوش ذوق ایرانی باشد که از ترس جانش از شهرت گذشته. به قول وودی آلن تر جیح داده در خانه­اش بیشتر زندگی کند تا در اذهان مردم­.

  ابوالحسن خان مسافر قبلی ایرانی که به انگلستان مهاجرت کرده بود به نظر گرین  بیشتر از میرزا صالح مورد توجه قرار گرفت و از او استقبال شد چرا که او برخلاف میرزا صالح که در گفتگوها و مکاتباتش حسابی جانب احتیاط و مخفی کاری را نگه می داشته ابوالحسن خان صادقانه حرفش را می زد؛ از پیرزنان انگلیسی خوشش نمی آمد و به حضور آنها در مهمانی ها اعتراض می کرد و ترجیح می داد با دخترکان سفید و نونوار انگلیسی در مهمانی سرکند. او از مارچوبه خوردن اشراف  انگلیس ایراد می گرفت و می گفت:”ما عادت نداریم ریشه گیاهان کوهی بخوریم”

 درست نیم قرن بعد ناصرالدین شاه مسافر بعدی اروپا در سفر به فرنگ از اینکه فرنگی ها کاهو را بدون سکنجبین می خورند حسابی شوکه شد و  آوای  زنان در اپرا را آزار دهنده و مثل جیغ و زوزه سگ می دانست.

میرزا صالح اما تصویر روشنی از مهمانی ها و شراب نوشیدن های  شبانه اش و گذراندن شب در پارک های لندن نمی گوید زیرا که می داند بعدها در ایران برایش دردسر ساز می گردد:

باکم از ترکان تیرانداز نیست/ طعنهٔ تیرآورانم می‌کشد

میرزا صالح مثل پیشینیان و امروزی ها که سعی می کنند هر چیزی را که در غرب می بینند  یا به تازگی یافت می شود در ابتدا نمونه اولیه اش را در ایران جستجو کنند دانشگاه آکسفورد را که البته آن موقع تحت تسلط کلیسا بود همان حوزه علمیه ایران می دانست مقایسه ای که فقط می تواند از کله یک خواننده ایرانی دود بلند کند. هر چند تمام تلاشش را برای حضور در آن دانشگاه کرد.

 میرزا صالح در خاطراتش مثل هر ایرانی با تقوایی جانب مخفی کاری را پیشه می کند و گاه تحقیرهایی را که در انگلستان به رفتار و لباس پوشیدنش داشتند بازگو نمی کرد مگر یک بار وقتی که کالسکه اش واژگون می شود و در گل و لای بین دست و پای زنان گیر می­کند و باعث خنده همگان می شود و  از ناراحتی و خجالت بی اندازه اش طی این اتفاق می نویسد. البته گرین خیلی از این پنهان کاری ها و شیطنت های میرزا صالح را از لا به لای اتفاقات و تاریخ آن دوره بیرون می کشد همینطور حذفیات و ناگفته هایی که میرزا صالح از خیابان ها و خانه هایی که تا صبح در آنجا می گذراند.
از نکات قابل ذکر در این دوره این است که دارسی و بقیه که خرج این دانشجویان را می دادند هر چه آنها نامه زدند و درخواست کردند حاضر نشدند کل بوجه را که ابتدا عباس میرزا و بعد وزارت خارجه تقبل کرد به خودشان دهد بلکه تنها با فاکتور مخارج‌شان را پرداخت می‌کردند احتمالا تصورشان بر این بود که انسان رشد نیافته ایرانی تصوری از آینده و حسابگری ندارد و کل پول را چند روزه هدر می دهد و دوباره آویزان بر گردن دولت می ماند. انگلیسی ها بعد از تسلط کامل و گشت و گذار در منطقه شناخت خوبی از سرزمین هند تا اعراب داشتند و هنوز هم دارند. به قول محمد قائد:

“…انگلیسیها عربها را هم خیلی دوست نداشتند اما بزرگ‌منشی شیخها و پایبندی‌شان به عهد و پیمان را جدی می‌گرفتند؛ مهاراجه‌های هند که روی خورش کاری خاک طلا می‌ریختند به نظرشان موجوداتی از هزار و یک شب می‌رسیدند؛ حاکمان ایران را یک مشت گدای دزد و بی‌مرام و ایلیاتی‌های تازه‌به‌دوران‌رسیده می‌دیدند”

دادن پول قلمبه به دست این جماعت، یا مثل آب روی شنزار داغ محو می شود و یا خرج دردسر ساختن برای خودش و دیگران می گردد. نگاه و بحث و جدلی که ظاهرا هنوز هم ادامه دارد. 
میرزا صالح و همراهانش که با هزینه و دستور عباس میرزا به انگلیس آمده بودند بعد از مدتی اقامت آنقدر به ایشان خوش گذشته بود که نه میرزا صالح که برای خودش می چرخید و نه دیگران که هر کدام پیشه ای دست و پا کرده بودند قصد بازگشت نداشتند. ولی در آخر با زور و اجبار توانستند آنها را به ایران برگردانند: تنبلی،مفت خوری،خالی بودن از حس ملی تنها  به یک دوره از تاریخ این سرزمین آریایی اسلامی بازنمی گردد.
میرزا صالح مثل حال و روزِ امروز ما، هم عاشق بیگانگان بود و هم از آنها هراس داشت ولی چشمش به رفتار آنها بود و دوست داشت غربی ها در کمال احترام ایرانیان را هم جزوه میوه ها به حساب بیاورند. با این حال بازگشتش به ایران فواید زیادی داشت که مهمترینش شاید آوردن دستگاه چاپ و انتشار روزنامه “کاغذ اخبار” بود. او که برای اولین بار در آنجا روزنامه و دستگاه چاپ را مشاهده کرده بود و از عادت آن مردمان به خواندن همیشگی روزنامه خوشش آمده بود سعی کرد دست کم برای خودش هم که شده آن را در ایران راه بیندازد.


ایرانیان که به چشم اروپایی ها مدتها صوفیانی با ریش و پشم و بدون رعایت بهداشت تصویر می شدند بعد از حضورشان در ایران برای دفاع از هندوستان  بیشتر آدمهای عقب مانده ای به نظر آمدند که  مایه طنز و سرگرمی هم شدند. همان حدود و چند سال بعد از آن بود که کتاب “حاجی بابای اصفهانی” منتشر شد و ایران به خصوص دربار قاجار را حسابی به طنز و کنایه گرفت و فتحعلی شاه را عصبانی کرد. جیمز موریه نویسنده احتمالی  کتاب یا منتشر کننده آن، احتمالا میرزا صالح و  دانشجویان دیگر و قبل از آن را سوژه کارش کرده بود زیرا که حاجی بابای موریه هم ریش و پشم داشت حاضر به خوردن گوشت لاک پشت نبود آداب شراب را هم نمی  دانست:

“میرزا حکیم گفت رفتار فرنگی‌ها با رفتار ما ضد و نقیض است. بجای اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند، ریش را می‌تراشند و موی سر را ول می‌کنند. روی چوب و تخته می‌نشینند ولی ما روی زمین می‌نشینیم، با کارد چنگال غذا می‌خورند ولی ما با دست می‌خوریم، آن‌ها همیشه متحرکند ولی ما همیشه ساکنیم، لباس تنگ می‌پوشند ما لباس گشاد، نماز نمی‌کنند ولی ما روزی ۵ وقت نماز می‌کنیم، در نزد آنها اختیار با زن است در نزد ما اختیار با مرد است، زنهایشان یک وری روی اسب می‌نشینند ولی زنان ما راست سوار می‌شوند، ایستاده قضای حاجت می‌کنند ما نشسته، شراب را حلال می‌دانند و کم می‌خورند ولی ما حرام می‌دانیم و زیاد می‌خوریم؛ ولی آنچه مسلم است این است که فرنگی‌ها نجس‌ترین و کثیف‌ترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال می‌دانند و همه جور حیوانی می‌خورند حتی خوک، سنگ پشت و قورباغه. مرده را با دست تشریح می‌کنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بجا آورند. نه غسل جنابت سرشان می‌شود، نه تیمم بدل از غسل. اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باخته‌ای، گفتن تو همان و بردن فرنگی همان.”

برای تصویر کامل ایران و ایرانیان در قرن نوزده علاوه بر این کتاب بهتر است هم حاجی بابای اصفهانی را خواند و هم سفرنامه ای که تقریبا نیم قرن بعد از میرزا صالح، حاج سیاح بعد از سیر و سیاحت در انگلیس و دیگر جاهای دنیا  درباره ایران و مقایسه اش با غرب نوشت. علاوه بر این حدود یک قرن بعد از آن، افسری انگلیسی از کمپانی هند شرقی به ایران و کرمان می آید و همسرش مشاهداتش را به عنوان یک بریتانیایی درباره ایران نامه نگاری می کند( کتابی که با ترجمه و گردآوری محمد قائد با عنوان “نامه­هایی از کرمان به دوبلین”منتشر شده است.) در تمام این فاصله تاریخی عدم بلوغ انسان ایرانی فرق زیادی نکرده و فاصله انسانی ایرانی با اروپایی به همان اندازه زیاد و غریب است که امروز.

گرین با نگاهی مثبت از این نمونه همزیستی مسالمت‌آمیز شرق و غرب نتیجه می‌گیرد که برخلاف تصور رایج در غرب، جهان شرق هم به ارزش‌های پیشرفت و صنعت و دانش واقف بوده وهست.

بعضی مهم‌ترین ارمغانِ چند سال اقامت میرزا صالح در فرنگ را وارد کردن دستگاه چاپ و انتشار روزنامه “کاغذ اخبار”، نخستین روزنامه ایرانی و توانایی هایی که بعضی همراهنش مثل محمدعلی چخماق­ساز به دست آوردند می دانند اما تالیفات میرزا صالح به عنوان یکی از نخستین ایرانیانی که قدم به غرب گذاشت و در مورد تاریخ‌، نظام سیاسی و اجتماعی و پیشرفت‌های علمی آن به زبان فارسی نوشت دستآوردی بزرگتر است.

در نگاه به خود در چشم دیگران چه از نوع وطنی ­اش مثل حاج سیاح چه از نوع دکانداری انگلیسی اش کرزن و چه از نوع گوبینوی فرانسوی با کمی چاشنی نژادپرستی و چه با خواندن کتاب نایل گرین خوشبین، حقایق زیادی از تاریخ روح یک ملت نهفته است که می توان آنها را یافت و سعی در بهبود آن داشت البته اگر دست از خودفریبی برداریم.

مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.