پیش از وصیت : از برگزیدگان جایزه زنو

امیرحسین رضایی

پیش از وصیت

1

ر خیلی سخته. شاید سخت­ترین حرف باشد. البته بستگی به موقعیتش دارد. خودت می­دانی دیگر. توی این مدت حتمن خودت متوجه شده­ای که موقعیت چطور روی کلمه تأثیر می­گذارد. مثلن همین فردا، اگر طرف همان اولِ بسم­الله زُل بزند و بپرسد «فامیلیِ شما؟» من باید ر و ح و میم و الف و نون و ی را به هم بچسبانم و بگویم «رحمانی». نه، اصلن نمی­شود. خودم می­دانم. همان اولش ر خِرَم را می­گیرد. این صاحاب­مُرده را بگویم، باقی­اش کاری ندارد. این هم از بختِ ماست. نمی­دانم کدام بی­ناموسی _پدرِ پدربزرگم یا پدرِ پدرِ پدربزرگم_ این فامیل را برایمان انتخاب کرد. خودت آن روز بودی که مسئول ثبت احوال می­گفت «نام خانودگیتون نامتعارف نیست. نمی­شه عوضش کرد­». نه! این­ها نمی­فهمند. نمی­فهمند که نمی­توانم بگویم. یک­بار که تو نبودی، یک دقیقه _برای من، یک ساعت_ طول کشید تا به همان مسئول نام خانوادگیِ متعارفم را بگویم. چندنفری هم توی صف ایستاده بودند که معطلِ نام خانوادگی من شدند. من که نمی­دیدمشان، اما حتمن اولش جا خوردند، بعد اخم کردند و صبرشان که تمام شد سری تکان دادند.

بله، فردا مصاحبه­ی کاری دارم. خیلی سخته. شاید آن مسئول که پشت میز نشسته اخم کند، سخت­تر می­شود. اگر هم لبخند بزند، یعنی می­خواهد به من آرامش بدهد، پس او هم فهمیده که لکنت دارم، باز سخت­تر می­شود. شاید ریش داشته باشد، ریشش سفید باشد، با شیارهای گودِ پیشانی… آخ! خیلی سخت شد. کاش فردا همان اول یک فرم بدهند که پُر کنیم و دیگر کسی اسم و فامیلمان را نپرسد. می­دانم، سوال­های دیگری هم هست که باید جواب داد. اما فُرم که باشد، دیگر لازم نیست بگویم «رحمانی»، در یک آن می­نویسم «رسول رحمانی»، مثل آب خوردن.

2

فردا برایم مثل اول مهر است. مخصوصن اگر مدرسه­ای جدید باشد و معلم­ها تو را نشناسند؛ مثل اول راهنمایی یا دبیرستان. سال­های بعد هم می­ترسی که معلم جدیدی آمده باشد و تو را نشناسد، یا بدتر، معلمی فامیلی تو را فراموش کرده باشد و باز بپرسد. هیچ­کدامشان لیست اسامی کلاس را نداشتند، یا نمی­گفتند که روی یک برگه اسم و فامیلِ کوفتیمان را بنویسیم. باید بلند می­شدیم و با صدای رسا _تا آن معلمِ نکیر و منکر بشنود_ اسم و فامیل و شغل پدر و تعداد فرزندان خانواده و وضعیت تأهلشان را اعلام می­کردیم. انگار قلاب می­انداختند در حلقم و می­خواستند هفت جد و آبادم را بالا بکشند.

فقط ر که نیست. لکنت از یک حرف هم نمی­گذرد. خِرِ تمام الفبا را می­گیرد. شاید هم الفبا خِرِ من را می­گیرد. نه، الفبا تقصیر ندارد. می­توانم تمام حروف را بنویسم؛ سریع و راحت، مثل همین حالا که برای تو می­نویسم. مشکل جایی دیگر است، در سینه­ام؛ یک توده­ی چرکِ چسبناک. وقتِ گفتن می­چسبد، حبسم می­کند. خودت می­بینی که نوشتنِ کلمات به ثانیه نمی­کشد، اما گفتنشان حبس می­شود، کِش می­آید، تکه­تکه می­شود و دیگر از بین می­رود. باید بی­خیالِ گفتنش بشوی… رحمانی از این کلمه رد شو… کدام کلمه؟ هخامنشیان! ها بله! هـ خیلی سخته، خ سخت­تر، بعدش هم که آ آمده؛ هفت­خوانی­ست برای خودش! سرم را فرو می­کنم توی کتاب، اما می­دانم همه­ی چهل دانش­آموز نگاهم می­کنند. حتمن آن­ها که نزدیک­تر نشسته­اند زُل زده­اند به سر و صورتم؛ صورت و گردنم منقبض شده، چشمم هِی جمع­تر می­شود، بالای لبم می­پرد و سرخ شده­ام، اما باز هم نمی­توانم. گور پدرتان با این اسم­هاتان. هخامنشیان! بدترش، ساسانیان! دو تا سا پشتِ هم. بختِ ما را باش با این اجدادِ کبیرمان! صغیرشان هم که می­شود مثلن آقامحمدخان قاجار. یارو اخته بوده، اما وقتی می­خواهی اسمش را بگویی باید هم آقا بگویی هم خان. رحمانی از این کلمه رد شو… رد شو، رد شو… کبیر و صغیرشان مثل دسته­خر _مثل نام خانوادگی_ پشتم ایستاده­اند.

در دربارِ ایرانیان، کتابت شغل بسیار مهمی بوده. حتا کاتبان و منشیان دربار عباسی اغلب ایرانی بودند، مانند خاندان­های…. پس چرا ما کتابت نمی­کنیم. چرا فقط روخوانیِ تاریخ داریم. چرا مثل عَلَمِ یزید آمده­ای بالای سرم و دست می­کشی بر سر و گردنم و با لبخند می­گویی «رسول­جان بخوان». به من دست نزن. با این ادا و اطوارها لکنت من خوب نمی­شود، لاشی. هربار که روی کلمه­ای گیر می­کنم و آن­قدر زور می­زنم تا چشمم سیاهی می­رود، می­گویی نترس، راحت باش، خیلی آرام بخوان… خفه شو، خفه شو… تو که می­دانی آخرش باید بگویی «رسول برو کلمه­ی بعدی»، چرا ولم نمی­کنی… به من دست نزن. نزن، نزن…

فن و نحوه­­ی بیان، نطق­های رسا و شیوا، صدای گرم و گیرا، همه برای آن­ها؛ من کتابت می­کنم، می­نویسم. نخواندند هم مهم نیست. مگر آن­ها که از صبح تا شب یک­ریز وِر می­زنند، کسی به حرف­هاشان گوش می­دهد. یک گوش در است و دیگری دروازه… حیوانِ ناطق… چه مهملاتی! نطق و وعظ­هاشان برای خودشان؛ من می­خواهم حیوانِ کاتب باشم.

3

آخر چرا بترسم؟ مسئله ترس نبود، دیگر باور نداشتم. ندارم. بعد از دودَستان دیگر هیچ­جا نرفتم. هرچه مادرم گفت فلانی دستش شفاست یا نفسش مسیحا، نرفتم.

جاده­ی خاکی را یک ساعت رفتیم تا رسیدیم دودَستان. میان ضریح دو دست را دفن کرده­اند. اولش فکر می­کنی قبرِ دو نوزاد است. متولی­اش برایمان توضیح داد که آقا، جدِ سیدقاسم، هر سال چله­نشینی داشتند. انگار پدر­بزرگ­هاشان تعریف کرده­اند. یک­بار که ایشان چله نشستند، هرچهل شب یکی از اهالی روستا، یعنی هرشب یک نفر، خواب می­دید که چهل شتر آبستن هم­زمان باهم می­زایند. وسط روستا فضایی وسیع بود. انگار همان­جا می­زاییدند. اما فقط یک ناقه و بچه­شتر زنده می­ماندند؛ باقی همه هلاک می­شدند. آن یک ناقه و بچه­شتر هم می­رفتند جلوی آقا زانو می­زدند. بعد­ن که چله­ی آقا تمام شد، هر چهل نفر رفتند خوابشان را برای ایشان تعریف کردند. معلوم شد که خواب­هاشان عینِ هم بوده، مو به مو؛ فقط آن ناقه و بچه­شتر تغییر می­کردند در خواب­ها. در خوابِ یک نفر ناقه چاق بوده در خوابِ دیگری، لاغر، یا مثلن یک شب خال داشته، یک شب گوشش زخمی بوده؛ خلاصه هرشب یکی از آن چهل شتر آبستن زنده می­مانده و با بچه­اش می­رفته جلوی آقا زانو می­زده. آن چله که به آخر رسیده، وقتی آقا دعای ختم را می­خوانده از خود بی­خود شده. انگار از هوش می­رود و صبح که به هوش می­آید دو دست کنار بالینش می­بیند، بریده شده از آرنج، بدون یک قطره خون، پوشیده به جامه­ی سبز. به آقا الهام می­شود که باید دست­ها را دفن کند. آن حیاط و ضریح را هم سال­های بعد ساختند انگار. متولی می­گفت که هرسال هم ناقه­ای قربانیِ دودَستان می­کنند.

بعد از زیارت رفتیم خانه­ی سیدقاسم. قیامتی بود و غلغله­ای. همه می­گفتند دستش شفاست، مثل پدرش و پدربزرگش و… خلاصه نسبش به آقای دودَستان می­رسد. باید تا عصر توی صف می­ایستادیم. جلوی ما یک پیرمرد بود با غده­ای روی گردنش؛ یک سنگ بزرگ، یک سنگِ چندکیلویی از پشت گردنش بیرون زده بود. نمی­توانستم چشم بردارم از پیرمرد. قلبم می­کوبید و زُل زده بودم؛ ریش سفیدِ تُنُک، پیشانی شیارشیار، سری تاس و گردنی که گردن نبود، سنگی بزرگ بود که رویش پوست کشیده­اند، پوستِ ساییده، تکه­تکه. نوبت پیرمرد شد. حالا از چارچوبِ در سیدقاسم را هم می­دیدم. آن­قدر معمولی بود که جا خوردم. مردی میان­سال، نه چاق نه لاغر، با قدی متوسط که کت­وشلواری طوسی پوشیده بود. آنقدر آرام بود که من هم قلبم آرام گرفت. می­دانستم اگر با این مرد حرف بزنم، زبانم نمی­گیرد. به پیرمرد گفت که پیراهنش را در بیاورد. بعد پیرمرد روی شکم دراز کشید و چانه­اش را روی بالشت گذاشت. سیدقاسم رفت بالای سرش نشست و  برای آن­که شوخی کرده باشد و به پیرمرد آرامش دهد با لبخند گفت «حاج­آقا این غده از گناهای شما زده بیرون. با این غده بری آخرت، گرفتار می­شی. همین غده زبون باز می­کنه و گناهاتو یکی­یکی می­گه. باید بفرستیمش بره، به حقِ ابوالفضل». دیگر مطمئن شدم سیدقاسم از آن مردهایی نیست که وقتی با من حرف می­زنند سرشان بزرگ­تر می­شود. هِی بزرگ­تر می­شود و نفس من بند می­آید. بعد تشتی پر از آب و گلاب آوردند. سیدقاسم دستش را می­زد توی تشت و غده را می­شست و آرام دعا می­خواند. حالا می­توانستم زخم­های زیر غده را هم ببینم؛ تاول و چرکِ سرخ و کبود و سیاه. حتمن خیلی گناه کرده بود. باز نفسم بند آمد و قلبم می­کوبید. حالا یک اتاق کاهگلیِ نَمور بود و یک فرش و غده­ای با پوستِ تکه­پاره و تشتِ گلاب و دهانی که دعا می­خواند. می­خواند و زمان نمی­گذشت. نمی­گذشت و پیرمرد دیگر تکان نمی­خورد. تکان نخورد و صف به­هم خورد و جنازه را بلند کردند. حالا دهان سیدقاسم دعا و جیغ و زوزه بود « اِسْمَعْ اِفْهَمْ…. می­خواهم سرش را همین­جا خاک کنم، نبریدش… اِسْمَعْ اِفْهَمْ…»

دیگر نرفتم. نه دودَستان، نه هیچ­جای دیگر.

4

درست است که این­ها را فقط تو می­خوانی. بله، من هم می­دانم. اما نوشتن اصول و ظرایفی دارد. همین­طور الله­بختکی که نمی­شود. این­که چرا تمامش را به زبانِ خودمانی _یا به قول تو «خودمونی»_ نمی­نویسم هم دلیل دارد؛ چون هر جمله اصول خودش را دارد. حرف زدن هم اصول و ظرایفی دارد. صدامان را بالا و پایین می­بریم، مکث می­کنیم و خلاصه با کلمات قر و غمزه می­آییم؛ مخصوصن این جماعت که قرِ دهانشان از قرِ کَپلشان بیشتر است. در اثباتِ حرفشان یک بیت شعر می­خوانند یا قولی را نقل می­کنند. حالا یا اصوات را بیشتر می­کشی، یا کلمات را دقیق­تر تلفظ می­کنی، یا تعداد ابیات و نقل­قول­های قرِ دهانت را بیشتر می­کنی و اثبات یا ردّیه­ات مستدل­تر می­شود. ناطقان خوبی هستند. فقط از دهان تراوش می­کنند: نطق و وعظ و خطبه.

5

قبل از جوابِ سوالت، خوابِ پریشب را تعریف می­کنم: تو باز هم عریان بودی. من زبانم را بیرون آوردم، اما دیگر زبان نبود، قلم بود. از دهانم یک خودکارِ بزرگ بیرون آمد و من شروع کردم به نوشتن بر تنِ تو؛ تمام تنت را می­نوشتم. تو دراز کشیده بودی و آرام می­گفتی «فکر­اتو روی تنم بنویس. فکر کن و بنویس. بنویس. به من نگاه نکن، فقط بنویس. آفرین». نوشتم: میان پستان­هایت فضایی تهی مانده. اگر این تهی نبود، تو دیگر پستان نداشتی. اگر داشتی هم این­قدر زیبا نبودند که نفس من بند بیاید؛ به هم می­چسبیدند و می­شدند­ یک حجمِ گُنده و زشت. این تهی­ست که نفس من را می­گیرد. این یک فضای خالی نیست که بین دو چیز شکل گرفته، بلکه این پستان­هایت هستند که دو طرفِ این خالی بالیده­اند. آرزویم نوشتن بر این خالی­ست. باید بنویسم، بنویسم، بنویسم…

تو گفتی بیشتر فکر کن و فکر­هایت را بنویس بر من. اما دیگر نفس نداشتم. هرچه نفس من کمتر بالا آمد، جوهر خودکار کم­رنگ­تر شد؛ دیگر پیدا نبود. حالا که محو می­نوشتم، می­خواستم بر آن خالیِ میان پستان­هایت بنویسم که نفسم بند آمد. بیدار شدم.

اگر آن فضای تهی را می­نوشتم، می­مُردم؛ چون دیگر نفسم تمام می­شد.

اما در جوابِ سوالت بگویم که تو باید خوب بدانی غیر از حرف زدن، می­توان با زبان کارهای دیگری هم کرد. مگر یادت رفته چندشبِ پیش خندیدی و گفتی «آخر خفه می­کنی خودتو». بعد از آن­که تمام تنت را زبان زدم این را گفتی. تو به شوخی گفتی، اما من جدی گرفتم؛ آخر خفه می­کنم خودم را.

6

می­دانم این شکل از همکلامی را دوست نداری که تو حرف­هایت را بگویی، بعد من حرف­هایم را بنویسم. اما چندروز دیگر صبر کن، شاید تو هم خوشت آمد. می­دانم، وقتی با تو حرف می­زنم زبانم نمی­گیرد، اما باز هم می­ترسم. می­ترسم وقتی حرف می­زنم، بعضی حرف­هایم را جا بیاندازم و نگویم. نوشتن را ترجیح می­دهم. این­ها هم به کنار، دوست دارم از زبانم فقط برای خفه­کردنم استفاده کنم، نه حرف زدن.

سرت را درد نیاورم. بله، زیادی نوشتن هم سرِ آدم را درد می­آورد! تا تو این کاغذ را بخوانی، من یک کاغذ دیگر هم می­نویسم. بعدش باز عریان می­شویم و… آخ! تنم گُر گرفته… نمی­دانم کاغذِ بعدی را کِی می­خوانی. می­خواهم چیزی شبیه وصیت­نامه بنویسم. شاید هم همین امشب مجبور شوی بازش کنی و بخوانی. دوست دارم امشب خفه شوم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.