واقعیت سرد و بی آفتاب روسی

مهدی فاتجی

نگاهی به ادبیات روسیه بر اساس رمان بیچارگان داستایفسکی

رمان “بيچارگان” از اولين کارهای داستايفسکی است. او که بعد از آن با رمان های “شياطين” ،”برادران کارامازوف”،”ابله”و “جنايت و مکافات” جايگاه بالايی در ادبيات جهان يافت توانست نگاهش به ادبيات و زندگی و نوع تفکرش را به تمامی قرن بيستمی ها تحميل کند. حرف زدن دربارهء داستايفسکی و شخصيت هايش مقوله ای است تمام نشدنی که بارها و بارها از زبان های متفاوت شنيده ايم ولی با خواندن هر رمان جديدی از اين نويسنده، دوباره شخصيت های ديگر و تصاوير و روايت های ديگری زنده می شوند و در ذهن مان خودنمايی می کنند.

رمان “بيچارگان” را می توان نزديک ترين رمان داستايفسکی به جهان داستانی گوگول دانست؛ نوع شخصيت،مسئله شخصيت و پرداخت شخصيت شباهت های زيادی کارهای گوگول دارند. همچنين فضا سازی و روند شکل گيری شخصيت هايش که گاهی نمی توان خط جدا کننده ای بين او و گوگول گذاشت.شخصيت ها و موقعيت های شنل، بلوار نيفسکی و ماجرای نزاع ايوان ايوانويچ و ايوان  نيکفيوروويچِ گوگول دوباره در بيچارگان زنده می شوند و جهان تاريک و بی آفتاب روسيه،واقعيت سرد و خشن دنيای امروز را به رخ خواننده اش می کشاند.

“بيچارگان” رمان کوتاهی است که داستانش به شکل مکاتبه بين دو شخصيت زن و مرد؛ ماکار الکسييويچ و واروارا الکسييونا، روايت می شود.زن و مردی که هر دو فقيرند و در اتاق کوچکی در ميان مستاجران ديگر زندگی می کنند.آنها نامه های گاه عاشقانه و گاه معترضانه برای يکديگر می نويسند و گاهی به دل روزمرگی ها و گذشته شان می زنند و ما را از واقعيت ها و گره های کور روابط شان با جامعه و يکديگر  آگاه می کنند.داستان در عين سادگی هيچگاه خط سيری منظم و مرتب ندارد و بارها روابط و وضعيت شخصيت ها(چه شخصيت های اصلی يعنی زن و مرد داستان و چه شخصيت های حاشيه مثل مستخدمه،همکار و صاحبخانه های شان) به نقطهء اوج می رسد و باز برمی گردد. گاهی يکی برای ديگر دل می سوزاند و آرامش می کند بعد جای شان عوض می شود،گاهی روابط به شکل ارباب و بندگی می رسد و گاهی غمخوارنه و تيمارگونه.اما هر چه هست در اين ميان، در هيچ جای داستان از تحرک و نشاط خالی نمی شود و خواننده اش را خسته نمی کند. در واقع به خاطر فرم رمان، نامه نگاری و قرار نگرفتن خواننده در دل ماجراها(به طور مستقيم) به راحتی بيم آن می رود که خواننده اش را خسته کند و در ميانه از دست بدهد اما داستايفسکی با استادی تمام در هر فرو رفتن و يکنواخت شدگی دوباره با ماجرايی بکر انرژی و نشاطی دوباره به روايتش می دهد و مانع از بيدار شدن خواننده اش در رويای مشترک شان می شود.

اما آنچه که در اين رمان محور اصلی روابط و تنش هاست چيزی است که در رمان های ديگر داستايفسکی نيز به رمان و آدم هايش شکل می دهد و وضعيتی ايجاد می کند تا در دل آن شخصيت ها پوست کنده و عريان شوند.اين عنصر محوری پول است. پول چه با حضور و چه در نبودش يا دست به دست گشتنش بين شخصيت ها مانند دارويی خودِ نرمال آدم ها را از جا به در می کند و به ورطهء واقعيت می کشاند. واقعيتی که گاه در عرصهء بزرگتری چون رابطهء انسان با خدا،اجتماع و خانواده و دوستانش نشان داده می شود.

نمونه های حضور پر رنگ پول در رمان های ديگر داستايفسکی زياد است مثل جنايت و مکافات که راسکلينکف از همان ابتدا با فقر و نياز مبرمش به پول وارد ماجرايی بزرگتر و وحشتناک تر می شود يا در شياطين که پول،عامل عشق ورزيدن يا نفرت ورزيدن به يکديگر است که در نهايت در عرصهء سياسی و اجتماعی نيز  تاثير گذار است يا در براردان کارامازوف که شروع تفکر قتل در بيرون، از نياز به پول و از درون به يک ميل نهفته در انسان ها نشات می گيرد و همينطور در ابله که بی پولی پرنس در ابتدا و پولدار شدن او در مرحلهء بعد شکل و شمايلی به او می دهد که گاها” فکر نکردن او به ارزش های آن باعث ابله جلوه کردنش می گردد. اما می توان گفت در “بيچارگان” داستايفسکی مانيفستش را دربارهء رابطهء انسان و پول اعلام می کند و نشان می هد حضور و نبود پول چگونه در زيرترين لايه های ذهنی شخصيت ها عمل می کند هر چند که نمی گذارد خود آن ها نيز از آن دم بزنند يا اين عامل را به عرصهء آگاهی شان بکشانند.

از زمانی که کانت برخلاف اسلافش در حل مسائل فلسفی برای امر مطلق، نه خدا بلکه پول را برگزيد کم کم حضور اين امر مقدسِ جديد و ملموس واضح تر شد و کم کم محوريتی يافت که در ادبيات امروز يا جهان بينی های امروز مثل سرمايه داری پسين به راحتی از آن به عنوان يک ارزش اول ياد می شود. در رمان” گتسبی بزرگ” اسکات فيتس جرالد،گتسبی مردی با سابقهء نيک يا حتی فضايل اخلاقی خاص نيست بلکه او کسی است که پول دارد،حال به هر دليل و هر شکل، واين به خودی خود يک ارزش است زيرا که می تواند ارزش ايجاد کند و از بدترين اتفاقات جلو گيری کند.

در رمان “بيچارگان”مرد که کارمندی دون پايه است و کارش نسخه برداری از دستنوشته های ديگران است هميشه در مخارج ساده زندگيش دچار مشکل است و از کمترين ضروريات چشم می پوشد تا با پولی که هر ماه نصيبش می شود فقط تا ماه بعد زنده بماند، و زن هم هر چند کودکی خوبی داشته اما امروز که خانواده اش را از دست داده سر بار زنی از آشنايان قديمشان شده و تمام تلاشش خارج شدن از زير بار منت اوست. او با کار و گاهی خياطی سعی می کند کمی از اين بار سنگين منت را از دوشش بردارد.

به هر صورت هر دوی آن ها وقتی اندک پولی به دست می‌آورند چه با قرض گرفتن از يکديگر يا حقوق شان،چنان شاد و سر خوش می شوند که آثار آن را در کلماتی که در نامه های شان برای يکديگر می نويسند می توان مشاهده کرد يا در نوع نگاه شان به زندگی و آدم های اطراف شان.

در يکی از صحنه های درخشان رمان يکی از همسايگان الکسييويچ که برای قرض گرفتن چند کوپک ناچيز از او به التماس می افتد، زيرا که زن و فرزندانش در وضع اسفباری هستند، چنان ماکار الکسييويچ را دگرگون می کند که الکسييويچ با وجود اينکه در ته جيبش همين چند کوپک باقی مانده است و نمی داند که با آن چگونه سر کند همه را به او می بخشد و از فرو افتادن و شکستن مردی در مقابلش به خاطر حتی يک کوپک به حيرت می افتد.در بخش ديگری از رمان همين همسايه که مدت ها در فقر و بدبختی به سر برده است پس از ماجرای درگيريش با يک تاجر پولی بابت جريمه دريافت می کند و چنان از دريافت چند روبل و بی نياز شدنش به ديگران شگفت زده می شود که همان جا جان می دهد!

داستايفسکی در “بيچارگان” امر واقع زندگی را چنان وحشتناک و خشک نشان می دهد که گاهی خواننده رمان بی آنکه صحنهء وحشتی ديده باشد از نزديکی بيش از اندازه اين امر واقع به خودش و زندگيش می ترسد؛ امر واقعی که حضورش در زندگی و بيرون زدنش در روابط آدم ها با يکديگر، چنان همه چيز را سرد و زننده می کند که همه می کوشند بيش از پيش به سرکوب آن مدد ورزند و آن را در پايين ترين لايه های ذهنی شان قرار دهند به طوريکه اين حقیقت که محور تمام روابط و وابستگی های جمعی است تبديل به امری بی ارزش و بيرونی می شود که حتی گفتن و ذکر کردن آن هم به مثابه سبکی و سطحی نگری به نظر می آيد.

نکتهء ديگر پايان درخشان رمان است که مثل ديگر کارهای داستايفسکی،حتی کارهای بسيار بلندش که در ميانه خواننده اش را خسته می کند، امتياز بزرگی است که به ديگر رمان نويسان يادآوری می کند که پايان يک رمان مهمترين بخش رمان است.در انتهای رمان که زن به خاطر ثروتی حاضر به ازدواج با مردی ديگر می شود و نقطهء پايانی به روابط و نامه نگاری شان می گذارد مرد چنان در ورطهء اضطراب و دست و پا زدن می افتد که هر چند می داند اين نامهء آخرين جوابی نخواهد داشت اما با خواهش و التماس و پراکنده گويی های متفاوت نياز مبرمش را به او و همين نامه های کوتاه و گاهی بی جواب نشان می دهد و ما هر چند که در اين رمان برخلاف رمان های ديگر داستايفسکی در ظاهر شاهد قتل يا مرگی اسفناک نبوده ايم اما شاهد سقوط انسان يا زنده به گور شدن مردی در تنهايی و فقر هستيم.

رمان “بيچارگان” به کوشش آقای خشايار ديهيمی از نسخهء انگليسی آن به فارسی برگردانده شده است(همينطور کتاب “يادداشت های يک ديوانه” نيکلای گوگول) که به نظر من چه از نظر زبانی و چه انطباقش با متن اصلی،کم نقص است.اما چيزی که بين نسخه فارسی و انگليسی رمان تفاوت فاحشی می گذارد نبود پارگراف بندی متن و پشت سر هم آمدن پارگراف های متفاوت در نسخهء فارسی آن است.حتی در بخش هايی که به طور مشخص،تفاوت و فاصلهء بين دو پاراگراف چه از نظر زمانی و چه از نظر نوع روايت مشهود بوده و در نسخه انگليسی آن نيز رعايت شده است اما در اين ترجمه به طور طويل و پشت سر هم آورده شده اند.شايد در ظاهر اين نکته ای تاثير گذار در خوانش متن به نظر نيايد اما چه از نظر چشمی و چه از نظر مکث ها و تنفسی که نويسنده به خواننده اش می دهد،هنگام حرکت از يک پاراگراف به پاراگراف بعدی،تاثير زيادی در خستگی يا حتی به چالش کشيدن خواننده و همراهی اش با شخصيت ها و موقعيت های ايجاد شده دارد.

One comment

  • شیرین رضایی

    من این سایت رو خیلی دوست دارم و همه ی مطالبی رو که میگذارید با میل و رقبت تمام مطالعه میکنم. ممنونم🌹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.