نامه هایی از کرمان به دوبلین

در آینه‌ی چشم دیگران*

محمد قائد نشان داده مولف و جریان‌سازی‌ست آگاه از جامعه‌ی خودش، نه صرفاً واردات‌چی اندیشه‌های دیگران از جوامع دیگر

مهدی فاتحی

«گرفتاری در نگاه کردن به دیگران در حال نگاه کردن به ماست، در اینکه بتوانیم خود را در چشم دیگران ببینیم. یعنی استفاده از نگاه دیگران به عنوان آینه‌ای برای تماشای خویش» محمد قائد

دهه هفتاد که نهضت ترجمه‌‌ای دیگر راه افتاد و کسانی که قدری زبان خارجه‌ای می‌دانستند به فکر افتادند با ترجمه تولید اندیشه کنند و جامعه را جلو ببرند محمد قائد هر کتابی را پسندید ترجمه کرد؛ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ، قدرتهای جهان مطبوعات، نخستین مسلمانان اروپا. به گفته او واردات فکر و اندیشه نمی­تواند تغییرات زیاد آن هم در کوتاه مدت بر حال و روز جامعه داشته باشد.

حالا پس از هفده سال با ترجمه و ویرایش چنین کتابی به ما می‌آموزد که ترجمه و انتخاب کتاب می‌تواند در حکم تالیف یک کتاب باشد اگر درد جامعه ات را بشناسی. مقاله نویس متبحری که می‌داند کتاب کهنه و نو ندارد و آنچه که جامعه به آن نیاز دارد بیش از هر چیزی دانستن تاریخ خود و شکست توهمات است. حتی اگر این گذشته در لابه لای نامه‌های زنی ایرلندی و گمنام باشد که برای مادرش درد‌ و‌دل می‌کند.

 مهم تاثیری است که انتخاب و نگاه قائد بر آن می‌گذارد و آن را از نامه‌‌هایی در موزه بریتانیا به شواهدی مستند از آنچه که بر ما گذشته تبدیل می‌کند. نگاه به کسی که ما را می‌نگرد و خود را دیدن. روایتی می‌خوانیم به انتخاب جستارنویس کهنه کاری که مردمش را می‌شناسد و آن را در آینه ­ای از چشم دیگران در مقابل ما قرار  می­دهد.

 وسواس و تیزهوشی محمد قائد در انتخاب موضوع، نثر و زبان در مقالات و به قول خودش ارتکاباتش بر کسی پوشیده نیست و با این کتاب دوباره به دوستان­ – و دشمنانی که آنها هم از خواندن ارتکاباتش نمی‌گذرند- نشان می­دهد مولف و جریان‌سازی‌ست برای شناخت آگاه از  جامعه‌ی خودش، نه صرفا واردات‌چی اندیشه‌های دیگران  از جوامع و تاریخی دیگر. انتخاب و ویراست چنین کتابی نشان‌دهنده اعتمادش به خود و خوانندگانی است که او را دنبال می‌کنند.

«نامه‌هایی از کرمان به دوبلین» برگزیده، ویراسته و ترجمه‌ی دسته­ ای ‌نامه‌است که ناخواسته در موزه بریتانیا به چشم‌ قائد آمده، وقتی دنبال نظر نظامیان غربی دربارهٔ همتاهای ایرانی‌شان طی جنگ جهانی اول می‌گشت آن هم در میان متون غیررسمی که ملاحظات سیاسی بر واقغیت سایه نیندازد. نامه‌های همسر ایرلندی کنسول بریتانیا در کرمان بین سالهای 1912 تا14، به مادرش درباره اوضاع و احوال محل زندگیش در کرمان، نوکرها، مهمان‌ها و آشپزخانه‌ اش، در کنار روابط کاری و سیاسی شوهرش با دولت، مردم و نیروهای خارجی حاضر در ایران.

نگاهی شخصی و تفسیرهایی صادقانه از زنی که بدون پیش زمینه سر از بیابان بی آب و علفی به نام ایران درآورده و بخش بزرگی از زندگی خصوصیش را با مردم محلی شریک شده. شوهرش رابرترسن لاریمر، سروان ارتش هند و مأمور حکومت انگلیسی آن کشور در منطقهٔ پشت مرز جنوب غربی است.

 در آن زمان بودجه و سیاست‌های حفاظت از هند در مقابل روسیه و حضور در ایران نه از طریق دولت مرکزی در لندن بلکه به عهده خود حکومت هند بود. ظاهرا بیابان‌های خشک، مردم تنبل و عافیت طلبِ پشت باغ اجاره‌ای هندوستان چشم انگلیسی‌ها را نمی­گرفت و این مرز و بوم آریایی-اسلامی‌ به مستعمرات پیوست نشد و صرفا حضور در این ناحیه برای حفظ منافع مستعمره بزرگی بود.

تصویری که امیلی از شوهرش می‌دهد مردی دلسوز، قوی، با درایت و خلاصه قهرمانی است برای همسرش، که البته از آن جهت که این تصویر را برای مادرش ارسال می‌کرده پر بیراه نیست. اما نظراتش درباره آداب و رفتار ایرانیان و تجربه‌هایی که از زندگی و اتفاق‌های دور و برش در کرمان و در بین راه می‌افتد شنیدنی است و قابل تامل. به خصوص برای کسانی که هنوز در توهم افتخارات تاریخی و فتوحات و جایگاه ایران در چشم دیگرانند و می‌خواهند که جهان در مقابل عظمت این به قول نویسنده صحاری بی آب و علف و گرسنه و انضباط ناپذیر سر تعظیم فرود آورد.

چیزی که روشن است از نگاه هر دولت و سفیر دولتی در کشور دیگر حفظ منافع کشور خودش مهم است(غیر از حکومت‌های نژادی و طایفه گرا که برای شان حفظ طایفه و حامیان ایدئولوژیک شان در هر کشوری هر جا که باشد مهم است) و نجات کشور دیگر و سربه راه کردنش در اولویت آخر قرار دارد. آن هم جایی که مردمش از نگاه امیلی اهل دویدن و تند راه رفتن هم نیستند چه رسد جنگیدن:

“پرشیا اگر خودش نتواند تبدیل به ملت شود وظیفه ما نیست این کار را برایش انجام دهیم. وظیقه ما حمایت از اتباع و بازرگانان و پول بریتانیایی است که به این مملکت آمده و نجات نهایی ایران در درجه دوم قرار دارد. “

مشغله امیلی مدیریت خانه است و سروکله زدن با خدمه و نوکر و کلفت. اما به عنوان همسر کنسول در مهمانی‌ها حضور داردو در جریان مکاتبات با سفارت بریتانیا در تهران هم هست و با افسران سوئدی ژاندارمهای محلی و روسها  که در آن شهر هم کنسولگری زده‌اند تماس دارد و دربارهٔ همهٔ آنها در نامه به پدر و مادرش اظهار نظر می‌کند ــــ در مواردی بیرحمانه و کوبنده.

هنگام ورود به ایران از بندرعباس تا کرمان طی ساعت‌‌ها بیابان پیمایی، نه روستایی می‌بیند و نه آدمیزاد و سکونتگاهی.  او را به تعجب می‌اندازد و شروعی است برای روایتش از سرزمینی نا آشنا برای او و غریب برای مایی که بعد از صد سال او را از چشم دیگرانی می‌بینیم که اهمیت زیادی به تایید آن‌ها می‌­دهیم. سرزمینی خشک که در آن رودِ همیشگی و جاری وجود ندارد و مردمش از رودخانه حرف می‌زنند یعنی بستر گهگاهی آب گذرا، نه خود رود ، جاده ناهموار و خالی از آدمیزاد، روستاییان فقیر و بیماری که در راه می‌بیند از آنها دارو می‌خواهند.  امراضی  متعدد در بدن نحیف‌شان دارند و هر دوایی هرچه باشد دست‌کم یک درد را اندکی تسکین می‌دهد.

از اتفاق‌های دیگری که برایش جالب است بست نشینی ایرانیان برای مطالبه چیزی یا گرفتن تامین جانی است.سنتی  که به نظرِ او  با بی حس‌وحالی شرقی‌ جور درمی‌آید که اشخاص ب‌توانند هفته‌ها با خیال راحت یک جا بنشینند. با وجود گذشت سالهای مشروطیت خبری از حکومت قانون نیست انگار خبر حکومت قانون به آن منطقه نرسیده؛قضاوت و قانون برای کشوری که زندان ندارد این است که مجرم را یا باید کشت یا بگذارند قسر در برود و یا وقتی والی حرف دو طرف را می‌شنود و چیزی دستگیرش نمی شود دستور می‌دهد گوش دو طرف را ببرند تا انصاف رعایت شده باشد.

امنیت در جاده‌ها اتفاقی است و سالم رسیدن مرسوله به بخت و اقبال دارد. به جای دولت ازبختیاری‌ها تنها قوم جنگجوی ایرانی برای محافظت و ژاندارمری استفاده می کنند و چشم بر چپوهای بعضی از والی‌ها می بندند زیرا که در این کشور آدم همیشه والی نیست  وقتی هست باید نهایت استفاده را ببرد.

امیلی در امور آشپزخانه هم با نوکرها و کلفت‌هایش حسابی درگیر است. از دزدیدن قندهای خانه تا بی‌انضباطی و از زیر کار دررفتن‌ها و حرف‌های زنان اطرافش که چرا هنوز بچه‌دار نشده و چه‌طور شوهرش زنی با این سن و سال دارد و آن هم فقط یک زن! البته از کیک‌ها و مربا و شیرینی‌های ایرانی خوشش می‌آید، هرچند به نظرش زیادی هِل و گلاب و زرچوبه به آن می‌زنند.

امیلی لاریمر هم که به واقع اهل سیاست و اقتصاد نیست و کمی ‌هم خود را از کشور دکاندارها جدا می‌بیند بعد از تجربیاتش در ایران به این نتیجه می‌رسد که اصلاحات در اینجا  آسان نیست و اگر همین امروز شروع شود نسل‌ها طول می‌کشد تا به پرورش نسلی درستکار و متمدن برسد.

این‌ها چکیده‌‌ای از بعضی نظرات و اتفاق‌هایی است که بانوی ایرلندی روایت می‌کند و خرده‌روایت‌های دیگری که هر کدام مانند داستانی کوتاه خواننده را با خود همراه می‌کند، البته با اندکی شرم و گاهی تلخند.

 قائد در راستای چیدمان و انتخاب چنان نگاهی در انتهای کتاب هم پیوست باارزشی اضافه کرده است جزوه‌ای با عنوان “در خانه‌ی ایرانی” که در دههٔ پنجاه خورشیدی/هفتاد میلادی دو زن مغرب‌زمینی (شاید آمریکایی) در تهران تهیه و چاپ کردند. جزوه‌ای برای راهنمایی کردن زنانی مثل خودشان که وقتی به ایران می‌آیند با چه آداب و رسومی‌مواجه می‌شوند و چه چیزهایی را باید رعایت کنند تا به ایرانیان برنخورد و  به خودشان هم سخت نگذرد.

 متن جالبی که در آینه چشم دیگران ما را  با خودمان روبرو و درگیر می‌کند. رفتارهای جا افتاده‌ و عادت‌هایی که از شدت تکرار و قدمت برای مان قابل رویت نیست و از چشم یک بیگانه گاهی عجیب و حتی غیرقابل باور به نظر می‌آید.

 از جمله اینکه ایرانیها معتقدند بیمار به مصاحب_آن هم چندین نفر و غلغله_نیازمند است نه سکوت.ایرانیان هدیه ای را که ساعتها وقت صرف ساختنش کرده اید صرفا نشانه خست می‌دانند زیرا که اینجا وقت ارزشی ندارد.هر چند اتاق شان را تمیز نگه می‌دارند ولی آشغال‌های شان را به راحتی در خیابان می‌ریزند.در بین انظار عمومی‌زن و مرد به هم اظهار محبت نمی‌کنند و اگر دیدید دو مرد دست هم را گرفته اند یا همدیگر را در آغوش می‌گیرند فکر بد نکنید.

و از جمله توصیه‌هایش به خریداران کالاهای ایرانی این است برای رهایی از حرف زدن و سرزنش دیگران درباره قیمت خریدتان به ایرانی‌های دیگر دروغ بگویید وگرنه هر قیمتی خریده باشید دیگران به شما خواهند گفت فروشنده سرتان کلاه گذاشته. این ورزش رایجی بین ایرانیان است که البته هنوز هم پابرجاست.

 قائد در مقدمه مفصل و ارزشمندش درباره پرسشی که او را به سمت این نامه‌ها رساند می‌نویسد:”ارزیابی مغرب زمینی‌ها از استعداد ایرانی برای کار نظامی‌و قشون چگونه است؟” و در نگاه من اساسااین قشون به چه کار مردم می‌آید؟

  خود قائد که عمری را در این مباحث گذاشته تا به حال پاسخ کاملی به این پرسش داده است: قشون دولت همیشه دسته دیگری از میان دستجات مسلح بوده که برخی منصفانه تر دست به غارت می‌زنند و امیلی این را غایت ممکن و دلخواه این صحاری می‌داند که استقرار حکومتی کمتر مضر و مخرب که به اعتدال و ملاحظه دزدی کند.

دیدن زشتی‌ها و نواقص و ناتوانی‌های‌مان به خصوص از نگاه دیگری و پرسش از خود، می‌تواند شروعی باشد برای شناخت بیشتر از آنچه که بودیم و شاید حالا هم باشیم. و همین آغازی است برای بهبود و رفع کاستی‌ها و البته گذر از عقب‌ماندگی، حتی حالا دیگر در میان کشورهای همسایه. حقیقت این است که انکار واقعیت‌های موجود در جامعه، از گذشته تا به امروز، کمکی به رفع مشکل نمی‌کند و به قول قائد ناگزیریم دست از انکار واقعیت برداریم تا شاید بتوانیم آن را اندکی بهبود بخشیم.

مهدی فاتحی

* تیتر برگرفته از نام مقاله‌ای از محمد قائد است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.