میل مبهم هوس پایان ناپذیر است

مهدی فاتحی

طبق تفکر هگلی خدایگان بودن زمانی اتفاق می افتد که بندگان آنرا به رسمیت بشناسند یعنی با اینکه پادشاه خودش و اطرافیانش پادشاهی را فره و ذاتی می دانند ولی برای شاه شدن و بودن نیاز دارند رعایا او را شاه بنامند. رعایا نیاز به شاه دارند تا مطابق میل او رفتار کنند. نبود دیگری یعنی نبود میل و خالی شدگی از هستی،خالی و پوک.

در فیلم “میل مبهم هوس” بونوئل،مرد میانسالی راوی قصه­ ی عشق ناکامش با دختری جوان است. دختری که حاضر است همه وجودش را در اختیار او بگذارد جز باکرگی ­اش را،به اعتقاد او از دست دادن آن یعنی تصاحبش توسط مرد و پس از آن خاموش شدن میل و عطش مرد. او دایم این اتفاق را به تاخیرمی­ اندازد و هیچ وقت میل او را به تمامی ارضا نمی کند. تمنا و میل مرد نیز با تمام سرگردانی و آزارهای دختر خاموش نمی شود و هر بار به دور دایره­ ی(حفره­ ای) می­ چرخد.

در فیلم نقش دختر را دونفر بازی می ­کنند؛اولی دختری پر احساس و رام و آرام(کارول بروکه)  و دومی سبزه و سرکش(آنجلینا مولینا). از آن جهت که راوی داستان مرد است و ما همه چیز را از زبان و نگاه او می بینیم انگار که او خودش به زن شکل­های متفاوت می دهد و یا انگار که اصلا در عالم واقع زنی وجود ندارد و همه چیز ساخته و بازسازی شده خیال اوست.

میل مبهم و سرگردانی کیف­ اش هم به همان ارضا نشدن و گریزپایی است. همان زنی که او را طرف خود می کشد ولی سرموقع شکل دیگری می­گیرد و او را می­ راند. در پایان فیلم دختر تا سرحد شکنجه میل مرد را به بازی می گیرد و بعد خودش را در اختیار او قرار می دهد ولی در سکانس پایانی  مرد با دیدن لباس خونی زنی که انگار حاصل شبی از پرده برون شدن است نگاهش از زن می گریزد و خیره به آن لباس می ماند تا دوباره زن رام سفید(کارول بروکه) تبدیل به زن سرکش سبزه(آنجلینا مولینا) شود.

همه آنچه مرد می­ خواهد سوژه شدن و ارضا میل دیگری است و آنچه که دیگری به او نمی­ دهد پذیرفتن اوست. تا زن او را به ارباب بودن و صاحب شدنش نپذیرد او مالک یا ارباب و شاه نمی­شود.

در صحنه اینترنت و فضای مجازی همه به دنبال دیده شدن هستند. پذیرفه شدن از نگاه دیگری. شاخ­های مجازی به هر راهی و هر دری می زنند تا دیده شوند و نام بگیرند. خالی بودنی که جز با نامیده شدن(شهرت و نامی شدن)  ارضا نمی شوند. مثل نویسندگان تازه کاری که هرجایی می نشینند تا هوس مبهم میل دیگری قرار گیرند. کتابی مستند درباره کودکی­ شان در افغانستان و جنگ می­ سازند در صورتی که هیچ گاه در آن واقعه نبوده­ اند و بعد در کتاب دیگری از خاطرات­ شان از خیابان ولیعصر می­ گویند!

 جمعی سبک و معلوم­ الحال از تاریخ خیابانی می نویسند اما خالی از عنصر حقیقی،با تحریف تاریخ و مطابق میل دیگری بزرگ که وقایع تلخ و پر از خشونت معاصر شهر و خیابان را در خود و کتاب سانسور کنند. برای دیده شدن و نام گرفتن به هر دری می زنند و هر تحقیری را می­ پذیرند تا شهره شوند و نام گیرند زیرا که در نبودش به حقیقت خودشان پی­ می­ برند:خالی،پوک و بی­ مایه.

در فیلم بونوئل خشونت و ترور در خیابان موازی با خشونت و عشق در اتاق خواب مردان و زنان روایت می شود. خشونت و وحشتی که در انتهای فیلم همه را با خود به آتش می کشد. خشونتی که مرد و زن، گاه از کنارش می­گذرند و گاه پنجره و چشم­های شان را به آن می بندند تا گریبان­ شان را نگیرد و عیش­ شان را خراب نکند. اما میل سرکوب شده بازمی­ گردد و همه چیز را به هم می­ ریزد مثل موش چموشی که در نهایت در تله گیر می افتد یا مگس گریزانی که در پیاله مرد غرق می­شود.

مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.