محشر خر یا ایستاده به تماشای زایش انسان جدید

آرش ذوالفقاری

برگزیده دوم جایزه ادبی زنو

به افشین که فکر می‌کردم با خودم می‌گفتم: «پس می‌شود هم مرد خدا بود هم شیطان.» تا اینکه صدای فریادش از هفت کوچه آن‌ورتر می‌آمد که: «اللهُ اکبر، شپه‌جان‌تاپاله». بعد کم‌کم سر و کله‌اش پیدا می‌شد در حالیکه می‌دوید بی‌آنکه بخواهد جایی برود. یک دست به فاق بلند شلوار کردیش داشت و دست دیگر به عینک دسته‌سیاهش. می‌دوید بی‌که پشت سرش را نگاه کند و تهِ دالان کوچه‌ی سقف‌دار تاریک و محو می‌شد. بعد لابد از پیچ کوچه آن‌یکی‌افشین را می‌شد دید که دسته‌ای روزنامه زیر بغل دارد و با قدم‌هایی کوتاه و لبخندی عاری از هرگونه شادی می‌دود دنبال این‌یکی افشین. اهل محل اسم این مناسکِ هر روزه را گذاشته بودند «محشرِ خر». کار هر روزشان بود که دعوا کنند بی‌آنکه از هم بدشان بیاید. بازی کنند بی‌آنکه از هم خوششان بیاید. این ماجرا ادامه پیدا می‌کرد: این بدو دنبال او، او بدو دنبال این. تا اینکه این‌ یکی افشین آن ‌یکی ‌افشین را می‌گرفت و او را تا مسجدِ قوله خرکش می‌برد. روزنامه‌هایش را می‌انداخت توی چاهِ مسجد و مجبورش می‌کرد ادای نماز خواندن در بیاورد، تنها کمی پیش از آن که صدای اذان در کوچه‌های تنگ و باریکِ قطارچیان طنین بیاندازد.

آن روز‌‌ها که چهره‌ی محله‌ی قطارچیانِ سنندج داشت عوض می‌شد، تماشای محشرِ خر تنها دلخوشی آن‌ها بود. بعد از ظهرها با اولین نعره‌ها یا خنده‌های دو دیوانه‌ی محل، ظهرهای خشک و متروک را به دست فراموشی می‌سپردند. هیجان و سرخوشیِ ناشی از فقدان عقل سلیم به روحِ اهل محل سرایت می‌کرد. همه شاد بودند و از داشتن دو دیوانه‌ی مفرح خدا را شکر می‌کردند. البته نمی‌توان تمام زندگی آن‌ها را به همین سادگی خلاصه کرد و از دردها و رنج‌های زندگی روزمره‌شان نگفت: مرگ و بیماری عزیزان، کوچ همسایه‌ها و دوستان، فقر و نداری، بی‌برقی، بی‌گازی… دردهایی که هیچ‌گاه ترس در دلشان نینداخت و رنج‌هایی که مغلوبشان نکرد، اما هیچ فکرش را هم نمی‌توانستند بکنند بدون افشین‌ها روزهایشان را چگونه باید سر می‌کردند.

1. سال صفر قطارچیان

افشین از آن دست دیوانه‌هایی بود که دوره‌شان به سر رسیده‌ است دیگر. از آن‌ها که مشخصه‌ی هر کوچه یا محله‌ای بودند. افشین مهر و امضای محله‌ی قطارچیان بود. این ‌یکی افشین داییِ من است. ما با هم زندگی می‌کنیم. اختلاف سنی زیادی نداریم. حدودا هشت سال از من بزرگ‌تر است. دی ماه سال هزار و سیصد و شصت و پنج که زیر باران موشک و تق‎وتوق و قیقاژِ بمب‎افکن‌های عراقی به دنیا آمدم، افشین تنها کسی بوده که می‎خندیده ‌است. مادرم می‎گفت کسی نمی‌فهمید از تو که خیلی کوچک بودی خوشش آمده بود یا آن جهنمِ صدا. البته این را هم بگویم که انگار نگهداری از افشین در خانواده‌ی ما موروثی است. مادرم در آخرین لحظات زندگیش، در آن لحظه که کفن به دهن گرفته بود، من را محض رضای خدا و محض روز پنجاه هزار سال قسم داد که یک آن از افشین چشم برندارم، که او آبروی ماست و خودش عین به عین این جملات را در آخرین لحظات زندگی پدرش شنیده بود.

در مورد این یکی افشین همیشه گذشته‌ی ترسناکی وجود داشت، گذشته‌ای مثل شب در قعر کوهستان، تاریک خلوت ساکت، مثل نعش زیر خاکِ زیرزمین خانه‌‌ای متروک، سرد نمور خوفناک. تا شش سالگی -روز اول مدرسه- کسی او را ندیده بود. پدرش در پس و پسله‌ی زیرزمین‌های خانه قایمش می‌کرد. از مادربزرگم شنیده بود او را شیطان بوسیده ‌است. این آخرین کلماتِ مادربزرگم بود: «بوسه‌ی شیطان». گفته بود: «با چشم‌های خودم دیدم. با همین چشم‌های کفر گرفته». مادربزرگم پس از به دنیا آوردن افشین سه روز بیشتر دوام نیاورد. از پسِ زا رفت. می‌گفتند افشین را کفن‌پوش زاییده و خودش می‌دانسته از این قال سر بر نخواهد آورد. می‌گفتند افشین را شیطان بوسیده و جنونش از همین روست

– «حتما همین است.»

در زیرزمینی سرد و کپک‌ گرفته میان کارتنک‌های آویخته به دیوار، میان باریکه‌ی نور درزهای پرده‌ی کنفی –که آن زیرزمین بیشتر به تصویر گور می‌مانست تا جایی برای زاییدن- شیطان بر او نازل شده و چشم در چشم‌های زجاجیِ زردِ وحشت‌گرفته‌ی مادربزرگ، نوک بینیِ کودکِ هنوز از زهدان خارج‌نشده را با چنگال مشئوم خراشیده بود. سپس پیشانیش را بوسیده بود. من در کودکی این داستان‌ها را باور داشتم. کسی در صحت این گفته‌ها شکی نداشت. همه بر این باور بودند که خراشی عمیق بر نوک بینی و ماه‌گرفتگی روی پیشانیش صحه‌ای بر این مدعاست. همین‌ها پدربزرگم را ترسانده بود. نمی‌خواست کسی ببیندش. اما چرا او را سر به نیست نکرده بود؟ «آدمی اینطوریه، امیدوار می‌مونه یک‌جوری.» این را همیشه می‌گفت. حتی یک بار خواسته بود این کار را بکند. خواسته بود کلکش را بکند. بهش زهر هلاهل بخوراند یا بیاندازدش داخل چاهِ کنج حیاط که رویش را سیمان کشیده بود. سه روز تمام از خانه بیرون نرفته بود. با خودش کلنجار رفته بود. زهر یا چاه؟ داد زده بود. خواسته بود گریه کند. بغضش را داده بود بیرون. چشم‌هایش را بهم فشرده بود که شاید بعدش اشکش بچکد و یک دل سیر گریه کند. زهر یا چاه؟ با چشم‌های بسته فریاد زده‌ بود. صدای گریه در آورده بود اما دریغ از یک قطره اشک. بعد مجبور شده بود یک‌جوری خودش را امیدوار نگه دارد. آدمی اینطوری است دیگر. هنوز امیدوار بود افشین –تنها پسرش- اجاق آن خانه باشد.

اما میان اهالی محل شایعه شده بود آن خانه موجود دارد. صداهایی از آن شنیده می‌شد که هیچ با عقل جور در نمی‌آمد. نه به صدای آدمیزاد می‌مانست نه حیوان. می‎گفتند: «صدای موجود». اما پس از شش سال دیده بودند پسربچه‌ای با موهایی طلایی و چشم‌هایی سبز چون تلنگی بر آب دم در نمایان شده ‌بود، با خراشی عمیق بر نوک بینی و داغی بر پیشانی، ساعت هفت صبح اول مهر، تنها کمی پس از طلوع آفتاب در آن نسیم سرد و خنک پاییزی سنندج. پسرک کمی اطراف را پاییده بود، نگاهِ عاری از هرگونه کنجکاویش هیچ چون نگاهِ کسی نبود که برای نخستین بار به دنیایی جدید وارد شده‌ است. انگار با چشم‌هایی برزخی از پیش همه چیز را دیده بود، آنقدر بی‌تفاوت، آنقدر شل، آنقدر یله، با سری بزرگ و جثه‌ی ریزه‌میزه. انگار به مغزش بیش از بدنش توجه شده بود. انگار سر بزرگش ذخیره‌ی عظیم هوش و ذکاوت بود. انگار برای آن ‌همه فهم و درایت همچو سری لازم بود. بعد عقبِ پدرش راه افتاده بود تا مدرسه.

اما دوران افشین در مدرسه چند روز بیشتر طول نکشیده بود. هنگامی که از مدرسه اخراجش کردند آنقدر بی‌تفاوت برگشته بود خانه که لج مرده را هم در می‌آورد. پدربزگم با چشمانی چون میرغضب بر او خشمیده بود. بعد رفته بود مدرسه. مدیر مدرسه گفته بود: «بچه‌ها رو اذیت می‌کنه.»

گفته بود: «کمترین توجهی به کلاس نداره.»

– «انگار هیچی نمی‌فهمه.»

پدربزرگم گفته بود: «من سگِ روسیاه، من کارگر بینوا، تک و تنها چی بهش بفهمونم آخه.»

مدیر مدرسه گفته بود: «ما از حرف زدنش هیچی نمی‌فهمیم حضرتِ آقا. شاید بهتره ببریدش دکتر.»

پدربزرگم این یکی را تاب نیاورده بود. با جار و جنجال گفته بود: «من به عمرم یه حب قرص نخوردم.» و افشین را خرکش برده بود خانه. پدربزرگم فکر می‌کرد افشین به او ناسپاسی کرده ‌است. فکر می‌کرد نمی‌خواهد جواب زحمت‌هایش را بدهد. پدربزرگم بنّا بود و کفتربازی را بیش از هر چیز دوست داشت. به خیال باطلش تنها راهی که بتواند روزهای پیری را خانه بماند و کفترهایش را پرواز دهد این است که پسری درس‌خوانده داشته باشد.

آخرین روز زندگیش چون هر صبح از خواب بیدار شد. کله‌ی سحر از مسجد قوله که برگشت پس از نیم ساعت ورزش و خوردن صبحانه‌ی مفصل در را به روی افشین قفل کرد و رفت که برود سر ساختمان. اما چند قدم بیشتر دوام نیاورد،

 از خونریزی شدید معده یا غصه.

اهل محل می‌گفتند پیرمرد یک خمره خون بالا آورده است. می‌گفتند: «خونریزی معده؟ محاله. پیرمرد آتش جنگ هم خاموشش نمی‌کرد.» سر تکان می‎دادند و زیر لب تکرار می‌کردند: «محاله». آنقدری خودش را زنده نگه داشته بود که وقتی مادرم رسید بیمارستان به نجوا درِ گوشش بگوید: «چشم از افشین برندار. نگذار بیافته تو کوچه و خیابون. افشین آبروی ماست.» و حتی نرسید چشم‌هایش را ببندد. از همان روز دوران افشین در محله‌ی قطارچیان شروع شد.

2. بهار در قطارچیان: دوره‌ی افشین اول

مادرم اجازه می‌داد افشین بعد از ظهرها برود بیرون کمی حال و هوایش عوض شود. گردش‌های عصرگاهی برایش بسیار خوشایند بود. اگر روزی نمی‌رفت غمباد می‌گرفت و تا روز بعد از رختخواب جدا نمی‌شد. نم‌نم خود را در دل اهل محل جا کرد. به پیرزن‌ها کمک می‌کرد. خریدهایشان را تا دم در می‌برد. با پیرمردها گرم می‌گرفت. به شوخی‌هایشان می‌خنیدید. خندیدنش دقیقا همانطوری بود که دیوانه‌ها می‌خندند، سبکبال و رها گویی آخرین خندیدنش باشد، از ته دل، گرم، فرح‌بخش. در عروسی و عزا صندلی مخصوص افشین همیشه ردیف اول بود. با بچه‌ها بازی می‌کرد و حتی وقتی به او سنگ می‌زدند هم باز باکیش نبود. شاید با خودش حساب کرده بود هر چه باشد از خانه ماندن بهتر است دیگر. کم‌کم همه دوستش داشتند و برای دیدن افشین لحظه‌شماری می‌کردند. اما افشین مسجد رفتن را بیش از هر ‌چیز دوست داشت. هیچ نماز مغربی را از دست نمی‌داد. تنگِ غروب با پیرمردها یا تک‌وتوک جوان‌های محل از دالان کوچه‌های چم‌وخم‌دار می‌گذشت تا می‌رسید مسجد «قوله». عرق‌چین سفید ملیله‌دوزی‌ سر می‌کرد. تسبیح می‌چرخاند. تسبیحی که خادم مسجد بهش داده بود و نمک ریخته بود: «اجاق پدرته، بچرخونش خاموش نشه». افشین هم طبق معمول کوتاه جواب داده بود: «شپه».

حضور افشین در مسجد هم بی‌خیر نبود. او که قبل از اذان ادای نماز خواندن در می‌آورد، وقتی بقیه نماز می‌خواندند از کفش‌هایشان مراقبت می‌کرد. گواینکه کسی هم اگر قصد دزدیدن کفش‌ها را داشت اعتراضی نمی‌کرد. زیر لب می‌گفت: «زشته شپه» یا می‌خندید فقط. اگر کسی هم چیزی می‌گفت جواب می‌داد: «رفت با کفش‌ها دور بزنه» یا «کفش‌ها رو برد کوه آبیدر» که احتمالا در جواب می‌شنید: «عجب دیوانه‌ای هستی خر خدا» و او هم می‌لندید که: «من خودم اجاقم کوره شپه» و آرام‌ جوری که یارو نشنود می‌گفت: «شپه‌تاپاله» و بلند می‌گفت: «الله اکبر». به هر حال او استاد دیوانه‌بازی بود و خوب می‌دانست حق دارد کارهایش را درست انجام ندهد. اوضاع بر وفق مرادش بود و مادامی که صبحانه و نهارش به‌راه بود و می‌توانست عصرها برود گردش از چیزی گِله‌ای نداشت تا آن روز که پسری را دید با سری بزرگ و لبخندی به پهنای صورت از شیب کوچه بالا آمد. پسرک چند ورق روزنامه زیر بغل داشت و خوش و خرم شلنگ می‌انداخت. نزدیک شد و درست جلوی افشین ایستاد. شلوار کردی مارک‌دار پوشیده بود و لباس‌هایش بوی صابون می‌داد. حضورش آنقدر گیرا بود که افشین را با همه‌ی شارت و شورتش ترساند. همان لحظه به فراست دریافت که چیزی در آن لحظه در حال تغییر است. چیزی که خوشبختیش را به اندوه بدل ‌کرد. کمی ناخن انگشت سبابه‌اش را جوید. خندید و گفت: «من خودم اجاقم کوره شپه» که آن‌یکی هم جواب داد: «اتفاقا من هم اجاقم کوره شپه».

3. تابستان در قطارچیان: دوره‌ی افشین دوم

سالوادور دالی در مهمترین سال‌های قرن بیستم در سال‌هایی که آتش جنگ فروکش نکرده بود هنوز، پس از اقامت در آمریکا نقاشی‌ای کشیده بود که در آن کودکی کنار پیکره‌ای باستانی –شبیه مجسمه‌های اساطیر یونان- به انسانی می‌نگرد که سر از تخم در می‌آورَد -زایش نیروی جدید- که از آن به بعد قرار است جغرافیای سیاسی جهان تحت تاثیر این نیرو تغییر کند. برای من لحظه‌ی برخورد این یکی افشین با آن ‌یکی افشین‌ حکم همین نقاشی دالی را داشت. افشین فهمید دیگر تنها دیوانه‌ی محل نیست. فهمید کسی هست که از آن پس باید از او دیوانه‌ی بهتری باشد وگرنه کلاهش پس معرکه است.

چند ثانیه هر دو افشین نوک انگشت‌هایشان رو جویدند و با نگاهی جدی یکدیگر را پاییدند بعد زدند زیر خنده. این یکی افشین زد پس گردن آن یکی افشین و او را خرکش برد تا مسجد قوله. روزنامه‌هایش را انداخت توی چاه و مجبورش کرد ادای نماز خواندن در بیاورد. آن یکی افشین هم در این حیص و بیص تیتر روزنامه‌ها را با صدای بلند می‌خواند و می‌خندید. وقتی می‌خندید شانه‌هایش بیش از سرش تکان می‌خورد.

کی گفته‌است دیوانه‌ها تحت تاثیر تلقی انسان مدرن از ترقی و پیشرفت قرار نگرفته‌اند؟ تصویر بشر کوشنده و تلاشگر از آن روز به بعد بر زندگی هر دو افشین سایه انداخت.

افشین دفتری را که از همان چند روز مدرسه به یادگار نگاه داشته بود از زیرزمین در آورد و پُرش کرد از تنها مشقی که از همان چند روز به یاد داشت. تا نیمه‌شب مشغول مشق نوشتن شد. آخر شب دفتر سیاه سیاه سیاه شد. خط نقطه، خط نقطه، خط…

فردا بعد از ظهر دفتر را داد زیر بغلش. با تفرعن و سلانه سلانه وارد کوچه شد. عینک دسته سیاهی را که از مادرم کش رفته بود روی دماغ پت‌و‌پهنش گذاشت. گَرد پیراهنش را تکاند. نشست روی پله‌های مسجد. همین که آن ‌یکی افشین را دید بادی به سینه انداخت و دفترش را جوری گرفت که او حتما ببیند. آن ‌یکی افشین با اینکه درس ‌خوانده بود و حتی تا کلاس هشتم هم به هر ضرب و زور و دوز و دغلی بود خوانده بود اما با دیدن دفتر مشق افشین بنای فحش کشیدن گذاشت. از خودش صداهای غریبی در آورد، صداهایی که متعلق به این دنیا نبود. اما این حرکت را حسابی جبران کرد. فردای همان‌روز همه‌ی روزنامه‌های صبح آن وقت را خرید و با یک بغل روزنامه نشست کنار این یکی افشین. بعد این یکی افشین زد پس گردن آن یکی افشین و او را خرکش تا مسجد قوله برد و…

این ماجرا ادامه داشت و افشین‌ها هر روز با شیرین‌کاری جدیدشان یکدیگر را غافلگیر می‌کردند و بساط شادی و تفریح اهل محل را فراهم می‌کردند. تا اینکه افشین هر طور بود بهم فهماند که چیزی یادش بدهم که پوزه‌ی آن‌ یکی افشین را به خاک بمالد، که نیست و نابودش کند، که جوری کمرش را بشکند که نتواند قد راست کند. من هم طی دوره‌ای دو ماهه، با استفاده از تمام روش‌های نوینِ آموزش، از تنبیه و تشویق گرفته تا مرور و تداعی و تکرار توانستم بهش یاد بدهم بگوید: «چخوف نویسنده‌ است، اهل روسیه است». شبی که تشویق و تایید نهایی را از من گرفت تا صبح توی خواب هم می‌خندید. ماغ می‌کشید و صدای درماندگیِ آن‌یکی افشین را در می‌آورد. صبح زود از خواب بیدار شد و منتظر ماند تا قفل در باز شود. آن روز او حالی دیگر داشت. گویی دیگر بندیِ این بند نبود و صبح تا بعد از ظهر را به سالی گذراند. بعد از ظهر که از خانه بیرون رفت اما هر قدر دنبال آن‌ یکی افشین گشت پیدایش نکرد. همه جا را سرک کشید، پسِ کوچه‌ها دم مغازه‌ها ته دالان‌ها، نبود که نبود که نبود. تا نصف شب در کوچه ماند و به خانه که آمد حسابی هم تنبیه شد. فردا هم بر همین منوال گذشت و فرداهای دیگر هم. دیر فهمید اما درست، که دیگر آن یکی افشین را نخواهد دید. آن‌یکی افشین رفته ‌بود و این‌یکی افشین مرگباد گرفته بود و هیچ لودگی‌ای کیفش را کوک نمی‌کرد دیگر.

4. پاییز در قطارچیان

در آن روزها که هاله‌ی خزان محله‌ی قطارچیان را گرفته ‌بود، همراه با برگ‌های زرد و نارنجی درختان که به وزش بادی نه چندان شدید تکان می‌خورند و می‌افتادند روی کفِ کوچه‌هایی که دیگر خاکی و سنگلاخ نبودند، ساکنین قطارچیان نیز یکی یکی برای یافتن زندگی بهتر، می‌رفتند پی زندگی دورتر. آن‌یکی افشین هم از این قاعده مستثنا نبود. مادرش گفته بود: «اینجا دیگه جای ماندن نیست» و افشین گفته بود: «موندن شپه» و روزنامه‌هایش را داده بود زیر بغل و با همراهی مطمئن که بهش می‌‌گفتند «حاجی» راهی سفر شده بود، راهیِ سفری بی‌بازگشت. این که چه به سرش آمد دقیقا معلوم نیست اما می‌گفتند از مرز بانه همراه با کولبرها پس از ده دوازده ساعت پیاده‌روی و کوهنوردی هر طور بود از مرز گذشته بودند. حتی جایی سوار بار قاطرها شده بودند و از باریکه‌راه‌هایی گذشته بودند که کوه‌های خیس و خشن مرزی را دور می‌زد، بعد رفته ‌بودند ترکیه و از آنجا هم آتن و قرار بود از آنجا با هواپیما بروند برلین پیش خواهر بزرگترش. می‌گفتند همانجا معلوم شده‌ بود یارو حاجی تهش باد می‌دهد. داده‌ بودش دست رستورانی عتیقه و فلنگ را بسته بود. آن‌ها هم افشین را مدتی به‌کار گرفته ‌بودند و شب‌ها در زیرزمین همانجا می‌خوابید. در آن روزها حتما دیوانگی نجاتش داده بوده وگرنه…

حالا هم گویا پنج ماه است که زندانی ‌است. می‌گویند در تظاهرات آنارشیست‌ها گیرافتاده و حالا هر از گاهی با دوربین گوشی سربازهای زندان –که دست بر قضا ازدم فارسی را دست‌وپا شکسته بلدند- برای مادرش عکس می‎فرستد و پیغام می‌دهد که حالش خوب است و تاکید می‌کند این‌یکی افشین حتما بداند حالش خوب است. مادرش امروز آخرین عکسش را نشانم داد. سعی کرد نفهمم که دست‌هایش بسته است.

اما این‌یکی افشین هم سرانجام بهتری نداشته ‌است. او پس از ناپدید شدنِ آن ‌یکی افشین بیشتر بیرون می‌رفت اما آن حال پیشین را نداشت. از هر فرصتی برای فرار از خانه استفاده‌ می‌کرد. گاهی شب را بیرون می‌خوابید. می‌رفت پیش کارتن‌خواب‌ها و سرش را می‌گذاشت روی پله‌ی بانکی مغازه‌ای چیزی و همانجا تا صبح می‌خوابید. البته که خوشحال نبود اما هیچ نمی‌فهمیدم چطور به خوابیدن روی سنگ سرد و سخت بیش از رختخواب گرم خودش علاقه داشت. شاید برایش معنای آزادی همین بود. نمی‌دانم. اما هرچه بود این روزها تنها چیزی که خوشحالش می‌کرد بیرون ماندن بود. البته در فرار کردن از خانه هم راه دیوانگی را رها نکرده بود. مثلا اینطور نبود که به هر قیمتی فرار کند. اتفاقا اگر کلید را بهش می‌دادی می‌رفت در را روی خودش قفل می‌کرد. هیچگاه خیانت نمی‌کرد. حتی گاهی یادآوری می‌کرد که: «در بازه شپه، قفلش کن به سرم نزنه فرار کنم». اما امان از روزی که کلید را خودش می‌یافت. دیگر نه رفتنش دست خودش بود نه برگشتنش.

می‌فهمیدم این اواخر بیشتر حوصله‌اش سر می‌رفت. مدام با چشم‌های سبزِ حالا دیگر کم‌فروغش خیره نگاهم می‌کرد. نمی‌فهمیدم توی سرش چه می‌گذرد. ازش می‌ترسیدم. آنطور که نگاهم می‌کرد و حتی در جواب لبخندم باز نگاه می‌کرد حتما نقشه‌ای داشت. مثلا شبی که از درد معده یا غصه خون بالا بیاورم، چنگ بیاندازد توی گلویم، یا بهم زهر هلاهل بخوراند یا بیاندازدم توی چاه. هر چه بیشتر در حالت‌هایش دقیق می‌شدم بیشتر می‌ترسیدم. نه در خانه دوام می‌آورد نه بیرون. اهل محل هم کسی بهش توجهی نمی‌کرد دیگر، البته این روزها چهره‌ی محله‌ی قطارچیان کاملا عوض شده و دیگر نه خبری از آن آدم‌ها هست نه عروسی و عزا و بگو مگویشان.

تا آنکه سه روز پیش سر نهار چیزی شکست توی گلویم. آب یا تیغ یادم نیست. بعدش سرفه کردم، پی‌در‌پی و در نهایت شدت. وقتی احساس کردم معده‌ام می‌سوزد هول ورم داشت و سرفه‌هایم شدیدتر شد، سیاه‌سرفه‌هایی خشک از زخم گلو. بعد افشین را دیدم که چشم‌هایش گرد شد. آرام آمد سویم، خاموش و بی‌صدا. نمی‌دانم چه موجودی شده بود که حتی صدای ساییدن پایش روی فرش را هم نمی‌شنیدم. درست جلویم ایستاد و خیره‌ شد توی چشم‌هایم. زهر یا چاه؟ معده‌ام چون آتش جهنم می‌سوخت و با هر سرفه و تکان، اشک می‌پاشید روی صورتم. دستش را آورد جلو روی صورتم، چشم‌هایم را آرام بست، بعد دست کرد توی جیبم و کلید را برداشت و فرار کرد. صدای پاهایش را شنیدم. آنقدر سریع دوید که فهمیدم حتی کفش هم نپوشید. خودم را کشان‌کشان رساندم دم پنجره. شلنگ می‌انداخت و کلید را می‌انداخت هوا و دوباره می‌گرفت و می‌رفت سمت مسجد. بعد پرید وسط خیابان و همانجا ایستاد. بعد پس از صدای جیغ ترمزی کشدار افتاد روی زمین و خون سیاهش بر آسفالت گرم و تازه‌ی خیابان روان شد.

5. زمستان

امشب سومین شبی است که بیمارستان می‌خوابم. امروز افشین به هوش آمد و من هم انگار از گور برگشته‌ام. همین حالاست که افشین بعد از سه روز قضای حاجت کند. دست‌هایش را بسته‌ام به تخت. می‌خواست سِرم‌هایش را بکند و باز از دستم در برود. از وقتی به هوش آمده جار و جنجالی راه انداخته‌است که بیا و ببین. هوا سرد است. این‌ها را که می‌نویسم، بیرون برف گله‌گله می‌بارد. از آن زمستان‌هاست که انگار واقعا بهاری در پی ندارد.

بسیار خوب. همین حالا محتویات سه‌روزمانده‌ی روده‌اش را خالی کرد، چه جور هم.

به مادرم فکر می‌کنم. حالا کجا که به خوابم بیاید، با پیراهن بلند حریر، ابرپوش، سفید، درخشان، بهش بگویم: «بیمارستان که هیچ، بوی آبرویمان کل شهر را گرفت مادر جان…»

                                                                                                                                       آرش ذوالفقاری – تابستان 98

                                           

One comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.