ناباکوف

لولیتا همان ادبیات است

لولیتا ناباکوف یک رمان عاشقانه است البته با سوژه‌ای نازک‌تر و نرم‌تر و با جزئیاتی دقیق‌تر آن هم نه بر اساس سانتی‌مانتالیسم بلکه بر اساس رابطه جنسی و واقعیت عریانِ هر نوع ارتباطی.پیرمرد روسی که با دست گذاشتن روی دخترکان بلوند و سفید و نابالغ اروپایی_ آمریکایی می‌خواهد غرب را تصاحب کند.
امروزه غرب دخترکان و لولیتاهای نوشکفته‌اش را نه تنها ممنوع و تابو کرده بلکه در جایگاه امر مقدس گذاشته است؛نه تنها نمی‌توان به آنها دست زد حتی برای کمک بلکه نباید به آنها نزدیک شد یا حتی نگاه خیره‌ای به آنها انداخت.کودکان حتی امروز می‌توانند از گذاشتن عکس‌های‌شان در صفحه مجازی از پدرمادر خود شکایت کنند. اتفاقی که در شرق هنوز هم بی معنی است و در خاورمیانه آن ها را میفروشند به شوهر، و در شرق آسیا در اختیارت می‌گذراند و مردان پیر اروپایی هامبرت وار دوران بازنشستگی شان را با دخترکان غرب آسیا می‌گذرانند و پیردختران بلوند را برای پناهندگان باقی می‌گذارند( انسان همیشه در تاریخ دستش بازتر بود!)
ناباکوف داستان عشق هامبرت را می سراید که سودای عشق ناتمام دوران نوجوانی‌اش در سرش مانده و با دیدن لولیتا آن راز که در دل نهفته بود به عمل امد.با او عشقبازی می‌کند، دخترک اثیری او را به خود می‌کشد و رها می‌کند،میخوابد حسادت می‌کند، کینه‌توز می‌شود او را به دست می‌آورد و از دست می‌دهد.اسیر دست‌دخترک نوشکفته می‌شود و از دست می‌دهد و به دنبالش همه جا را میگردد تا دخترکِ دیروز را وقتی پیدا می‌کند که در نهایت با شکمی برامده و سینه‌های زنانه با مرد کارگر کم شنوایی زندگی می‌کند.
هامبرت درنهایت رقیبی که او را از بهشت رویاهایش با حوریان باکره به زمین پیردختران بازگردانده با گلوله‌ای از پا می‌اندازد.روندی کلاسیک اما با جزئیاتی پر از خواست جنسی( نه عشق رمانتیک) ستایش بدن به عنوان اندام جنسی که هر تماسی و هر کلام و هر نگاهی او را ارضا می‌کند.برای ناباکوف تمام تن اندام جنسی است و هر شیاری در بدنِ معشوق،مفهومی شاعرانه و برانگیزاننده دارد.
ناباکوف نویسنده‌ای است به طرز وحشتناکی رئالیست( شاید بعد از خواندن لولیتا دیگر نتوانید از خم و انحنا و حرکت مواج تن دیگری چشم پوشی کنید.) که نویسندگانی چون کامو و فورستر را قبرهای توخالی می داند که حرفی برای گفتن ندارند( و من به شدت با او موافقم) او از جایی حرف می زند و می‌شکافد که تن خواننده‌اش را می لرزاند و اندیشه و امرواقع انسانی را به رخش می‌کشد:تو پس از هزار سال همان حیوان متمدن و سرکوب شده‌ای …پس از فانتزی و خیس شدن تن‌ات بی هیچ احساس شرمی لذت ببر.
مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.