قدم زدن میان دریاچه

مهدی فاتحی

چيزی شبيه يک شوخی بود. تا به حال ده بار همه چيز را گفته ام ولی حرفم را باور نمی کنند. اين بار دوربينم را با خودم برده بودم. گفتم می خواهم عکسی از لبخندت داشته باشم. می خواهم از فاصله باشد و روی صورتت با دوربين زوم کنم. می خواهم تمام درياچه توی عکسم باشد. گفتم تمام امشب را می خواهم.

عقب عقب رفت، لبخند می زد، نگاهم می کرد و دور می شد. توی دوربين می ديدمش. کوچک کوچک تر می شد. هنوز لبخند می زد. کم کم محو شد. ديگر نمی ديدمش. صدايش زدم و به طرف درياچه رفتم. درياچه دايم بزرگتر می شد.کسی آنجا نبود. همه جا را گشتم. پيدايش نکردم. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمين، مثل يک آدم برفی. گفتم حتمن اين بار برای هميشه رفته. نمی خواست عکسی ا ز او داشته باشم. شب را کنار آرمه خوابيدم. ديگر زنگ نزدم. می خواستم فراموشش کنم.

 جنازه اش را که از درياچه بيرون آورده بودند، نشانم دادند. موهايش خيس بود. ديگر لبخند نمی زد. همان لباس های آن شب تنش بود. هنوز قدش بلند بود. می خواستم کنارش راه بروم و حرف بزنم. دست هايم را کشيدند و بردند. ديگر نديدمش، شايد هم ديده نمی شد يا من نمی ديدمش.

آرمه خيلی قد کوتاه بود، با صورت کک مکی و دماغی نوک تيز؛ چيزهايی که هر کدام نشانه ی تيپ و چهره ايی خاص هستند.  فکر می کنم يک تخته اش هم کم بود. البته اين را کسی نمی دانست يعنی کسی نمی توانست بداند، جز من که سال های زيادی با او بودم. گاهی فکر می کنم که وقتی به او پيشنهاد دوستی دادم حتما” به سرم زده بوده.

او يک سر و گردن از من کوتاه تر است؛ حتی وقتی کفش های پاشنه بلندی را که برايش می خريدم  پايش می کرد.  عاشق کتانی و کفش های اسپورت بود. موهايش سياه و بلند بود، سبزه هم بود ولی هيچ شباهتی به دخترهای اسپانيايی نداشت. شايد هم  اجدادش از چند مليت با هم قاطی شده بودند. لب هايش آنقدر باريک بود که می توانستی بگويی اصلا” نيست. حرف که می زد انگار از يک ماسک صدايی در می آيد، بدون اينکه عضلات صورتش تکان بخورد. چشم هايش درشت و سياه بود، من را به ياد شخصيتی کارتونی می انداخت که در کودکی عاشقش بودم.

خودم هم نمی دانم چرا با او بودم و چرا اينقدر وابسته اش شدم. هميشه دوست داشتم دوست دخترم را از روبرو يا از پايين به بالا نگاه کنم. هر وقت با آرمه حرف می زدم می گفت بايد سرم را پايين بياورم و مستقيم به آن چشم های سياهش نگاه کنم. آن سياهیِ گردی که ميان يک دايره ی هميشه سياه قرار داشت. چند دقيقه که حرف می زد گردنم درد می گرفت. به او گفته بودم دوست ندارم موقع  قدم زدن حرف بزنم، گفته بودم قدم زدن را امر مقدسی می دانم؛ چون خيلی از کشف های جهان در اين حالت بوده و نويسندگان بزرگ، موقع قدم زدن حرف هايی زده اند که بعدها به درد خيلی ها خورده است. او هم به مقدسات من احترام می گذاشت چون تعداد شان زياد نبود.

مشکلم با قدم زدن و حرف زدن با او هيچ وقت حل نشد. راه رفتن  و وراجی کردن راجع به همه چيز، يکی از تفريحات من بود که با آرمه دست يافتنی نبود. ولی چيزهايی در او بود که در خیلی ها پيدا نمی کردم؛ اينکه او يک دختر الهام بخش بود، از آن مدل هايی که فقط يک بار در خيابان يا مهمانی ای می بينی و هيچ وقت فراموش نمی کنی، تا چيزی يا لحظه ای او را به يادت  بياورد. باهوش بود و انعطاف پذير، و درست مثل چهره اش می توانست شبيه خيلی ها باشد، شايد هم به همين خاطر هيچ چيز نبود.

قدم زدن و حرف زدن چيزی بود که من هيچ وقت بخاطرش کوتاه نيامدم. شايد همين بود که باعث شد نارا را انتخاب کنم.  نارا  را اولين بار در مسافرتی که با تور رفته بودم ديدم. آن روز خيلی سعی کردم تا با آرمه به اين مسافرت طبيعت گردی بروم، ولی جور نشد. نارا درست هم قدِ من بود. اولين بار که روبرويم ايستاد، به پاهايش نگاه کردم تا کفش هايش را ببينم؛ کتانی صورتی، که سه خط موازی کنارش بود. روبريم که ايستاده بود احساس کردم با يک هيولای ماده مواجه شده ام. آنقدر با آرمه بيرون رفته بودم که سايز طبيعی برايم همان قدِ آرمه بود.

نارا خيلی خونسرد بود. لب های پهن و آلبالويی رنگی داشت.گاهی فکر می کردم لب هايش از نوک بينی تا نزديکی های چانه اش می رسد، شايد هم من می کشيدمش. همين دو مشخصه کافی بود تا او برايم فوق العاده به نظر بيايد. توی جنگل که راه می رفتيم دوربينش همه جا می گشت؛ آدم ها ، آشغال ها، طناب های مانده به درخت ها و تمام چيزهای طبيعی که در جنگل پيدا می شد. هر وقت نگاهش می کردم داشت به من لبخند می زد. من هم کنارش قدم می زدم و شعر (( سر اومد زمستون )) را می خواندم.

هنگامی که داشتيم برمی گشتيم، اتوبوس در پمپ بنزينی ايستاد. دی ماه بود و هوا حسابی سرد. من و چند نفر ديگر کمی  فاصله گرفتيم تا سيگاری بکشيم. خرابه ای کنار پمپ بنزين بود. هر کس فقط يک قدمی اش را می ديد و نوک قرمز سيگار آن يکی را که در چند قدمی او ايستاده بود. همه حرف می زدند؛ يا به چيزی پيله می کردند و يا به کسی. يکی از دست هايم داخل جيبم بردم. آن يکی که سيگار را گرفته بود از شدت سرما بی حس شده بود.

يکی يکی سيگارشان تمام می شد و می رفتند. سيگارم هم رو به تمام شدن بود که نارا را جلوی خودم ديدم. انگار که از همان اول آنجا بوده و حالا که سيگارش تمام شده يک قدم جلوتر آمده تا ببينمش. به چشم هايش نگاه کردم، چيزی شهوانی در چشم هايش بود که مرا از آرمه می ترساند. از خودم حرصم گرفت.  فکر کردم کدام يک از آن نوک سيگارهايی که بالا و پايين می رفتند و من صورت شان را نمی ديدم نارا بوده، که گفت:

(( سيگار داری؟ ))

سيگاری به او دادم و برايش آتش زدم.

(( تا به حال به کسی خيانت کردی؟))

سوال عجيبی بود.همانطور که داشتم گيج می زدم. چيزی گفتم شايد شبيه به اينکه

(( نمی دونم…. چقدر هوا سرده، نه؟))

باقی اش يادم نمی آيد. فقط می دانم که بعد کاغذی که شماره اش را روی آن نوشته بود توی جيبم بود و خودش آنجا نبود. شايد هم دوباره يک قدم آن طرف تر ايستاده بود. فقط می دانم که در آن هوای سرد، سيگار حسابی چسبيد و به اين فکر کردم که هيچ وقت اين موجود دوست داشتنی را ترک نمی کنم.

هوا تاريک و سرد بود. اتوبوس جلوی خرابه ای که ما ايستاده بوديم نگه داشته بود. احساس کردم اطرافم بوی خاصی گرفته ولی چيزی نمی ديدم. گفتم شايد بو از خودم است يا از آن کاغذی که حالا توی جيبم گذاشته بودم. ولی نه، پايم روی چيزِ گرم و نرمی فرو رفت و کمی ليز خورد. فهميدم که از طبيعت دور شده ايم و داريم به شهر نزديک می شويم.

توی اتوبوس از کنار صندلی اش که گذشتم دوباره همان لبخندی هميشگی اش را زد. گفتم (( زنگ می زنم.)) و رد شدم. بعد ديدم که بالای سرم ايستاده و دارد نگاهم می کند. موزيک را قطع کردم و گوشی ها را در آوردم. اطراف مان شلوغ بود. هر کس با کسی سرگرم شده بود. سرم را بالا بردم. داشتم از پايين به بالا می ديدمش. هيچ وقت فکر نکرده بودم که با آرمه هم می توانستم به اين تجربه برسم. خيره نگاهم کرد. گفت:

(( چی کارها می کنی؟…. چی گوش می دی؟ ))

داشتم دورز گوش می دادم و با آن جيغ و دادهای جيم موريسون از آن اتوبوس خارج شده بودم. کمی طول کشيد تا دوباره برگشتم. برايش حرف زدم و از دورز گفتم، از اينکه چقدر با آدم های شبيه او زندگی می کنم. از داستايسکی گفتم و روده درازی هايش، از پروست و سلين و خيلی های ديگر، و آخر سر هم هدايت. انگار می خواستم ظرف آن چند دقيقه هر چيزی را که بلد بودم  به او نشان بدهم. همينطور ايستاده بود و با همان لبخندش نگاهم می کرد. با آن و سر و صدايی که اطرافم بود مطمئن نبودم که می شنود يا نه. بعد چيزی گفت که ديگر هيچ شکی نداشتم.

(( پس چرا قبلا” با اين تور نديده بودمت! ))

گفتم حتمن فکر کرده اين اسم هايی که گفته بودم نام ليدر ها و جاهايی است که با آن ها رفته ام. شايد هم اصلا” چيزی نشنيده بود و فقط حدس زده بود. بعد دوباره لبخند زد و سرش را تکان داد. من هم گوشی ها را توی گوشم گذاشتم و دوباره از آن فضا خارج شدم.

دی ماه بود و هوا حسابی سرد، آن هم بدون هيچ برفی. تا شب اداره بودم و شب ها را با آرمه می گذراندم. از حرف هايش لذت می بردم و از سادگی اش. آرمه لباس هايم را از تنم بيرون می آورد و می شست و من از اين کارش لذت می بردم. چند هفته بعد که جيب هایِ کاپشنم را خالی کردم تا آن را بشويد تازه کاغذ نارا را ديدم و شب که تنها شدم به او زنگ زدم. هنوز زنگ نخورده گوشی را برداشت. انگار تمام اين مدت پای تلفن نشسته و چشم از آن برنداشته بود. برای جمعه شب کنار درياچه ی پارکِ نزديک خانه مان با او قرار گذاشتم. گوشی را که گذاشتم،  به آرمه زنگ زدم و تا صبح با اوحرف زدم. آرمه باورش نمی شد؛ شايد در تمام سالهای دوستی مان آنقدر با او حرف نزده بودم.

جمعه شب دست هايم را توی جيب کاپشنم فرو کردم و با تماشای بخاری که از دهانم خارج می شد کنار در ياجه رفتم؛ در ياچه که نه، برکه، شايد هم حوضی يا چاله ای پر از آب. نارا آنجا ايستاده بود و دايم بخار دهانش را بيرون می داد. نه آرايشی کرده بود و نه لباس خوش رنگی پوشيده بود. قدم زديم و حرف زدم. گاهی از کنار شانه هايم به او نگاه می کردم و از اينکه صورتش را مقابلم می ديدم لذت می بردم. از همه چيز حرف زدم؛ کارم، کتاب هايم، آمريکا، برف، پدرم و کمی هم از خودم. او فقط راه می رفت و با همان لبخند هميشگی نگاهم می کرد. حرف هايم که تمام شد. تاکسی گرفتم و به خانه رفتم. سرم را که روی بالش گذاشتم خوابم برد.

وقتی به چشم های آرمه فکر می کنم پشتم تير می کشد. چشم هايش واقعا” زيبا بود. با آرمه به يک مسافرت چند روزه رفتم؛ انگار که با يک چفت چشم همراه شده ام.  مدت ها بود که به او دست او نزده بودم. شايد چند ماهی می شد. آرمه هيچ اعتراضی نداشت. اصلا” به هيچ چيز اعتراض نمی کرد. با همه چيز می ساخت و خودش را به همان شکل در می آورد؛ درست مثل آبِ آن درياچه.

از مسافرت به خانه که برمی گشتيم، همانجا روی کاناپه دراز کشيدم. آرمه گفت:

(( من هم اينجا بخوابم؟))

 به او خيره شدم، اصلا نپرسيد چرا به او خيره شده ام.  لباسش را پوشيد رفت. من هنوز نگاهش می کردم. چند روز بعد دوباره کسی دستش را روی زنگ گذاشت و تا وقتی در را باز نکردم دست بردار نبود. آرمه کوله ای به اندازه ی خودش پشتش بود و کتانی های کهنه اش را پوشيده بود. پرسيدم:

((چيزی می خوری؟))

((آره))

و من چيزی برايش آوردم و تا توانستيم خورديم و سيگار کشيديم. ” عصر جديد” باب ديلن پشت سر هم می خواند و دوباره به اولش برمی گشت. توی آشپزخانه صدای شکستن چيزی آمد، آرمه از جايش تکان خورد و من نگاهش کردم و گفتم:

((با  ديلن حال می کنی؟))

(( نه. ))

(( مهم نيست.))

بعد ظرف ها را شست و دوباره همان جايی نشست که از اول نشسته بود. شب که شد دوباره همان لباس ها را پوشيد و از همان در بيرون رفت. من هم بلند شدم به همان پارک نزديک خانه رفتم؛ کنار درياچه اش يا همان حوض يا چاله ی پر آب.  نارا   آنجا بود و داشت سيگار می کشيد. دستی برايم تکان داد و به طرفم آمد. نفهميدم اتفاقی آنجا ايستاده بود يا هميشه می آمد، شايد هم تمام اين مدت آنجا ايستاده بود. گفتم:

(( چقدر دوست دارم توی اين برکه شنا کنم.))

(( از آب متنفرم.))

بعد کمی از من و درياچه فاصله گرفت و گفت:

(( قرار بود زنگ بزنی، چی شد؟ ))

(( نمی شد، با دوستم بودم.))

(( خوب پس می خوای چی کار کنی؟ ))

(( خودم هم نمی دونم. ))

لبخندی زد و گفت:

(( تا حالا به کسی خيانت کردی؟))

با نارا به خانه آمدم. هوا که روشن شد رفت. به اداره که رفتم تازه فهميدم ديشب جمعه شب بوده.

 فردای آن شب با نارا  کنار درياچه قرار گذاشتم و با آرمه به همان جا رفتم. نارا جلو نيامد. از دور لبخند می زد، همان لبخند های هميشگی.  بعد هم از کنارمان رد شد و رفت. نگاهش نکردم. آرمه گفت:

(( چه دختر خوش هيکلی! ))

چند ماه بعد آرمه به يک مسافرت چند هفته ای رفت. هنوز چند روز نگذشته اتاق های خانه به گند کشيده شد و دلم برايش تنگ شد. او روزها زنگ می زد و من شب ها به يادش بودم. به نارا زنگ زدم. گوشی را برنداشت. دوباره و دوباره، شايد نزديک صد بار.

چند ماه گذشت و خبری از نارا نشد. چند باری به او زنگ زدم، ولی باز هم گوشی را برنداشت.

در اتاقم از هوای گرم تابستان کلافه بودم که نارا زنگ زد. سر حال و بی خيال. انگار همين ديروز با هم حرف زده باشيم. گفت:

(( چه خبر، چه می کنی؟))

 گفتم. دوباره حرف زدم. از تمام چيزهايی که تازه به گوشم خورده بود و می خواستم به کسی بگويم. وسط حرف هايم گفت:

(( می خوام يه مهمونی بگيرم. ))

ساکت شدم و بعد دوباره به حرف هايم ادامه دادم. تا تمام نمی شد ول کن نبودم. دوباره گفت:

(( همين جمعه شبِ. ميای؟))

( آره حتما”.))

((آدرسمو که داری؟ ))

داشتم. کمی مکث کردم و به حرف هايم ادامه دادم. نارا همه را گوش کرد و بعد قطع کردم. شماره ی آرمه را گرفتم. گوشی اش خاموش بود. اعصابم به هم ريخت و وقتی بعد از يک ساعت گوشی اش روشن شد، هر فحشی بلد بودم گفتم. آرمه گوشی را قطع کرد و چند روزی گوشی اش خاموش شد.

تی شرت خوشگلی از يکی از دوستانم قرض گرفتم و به مهمانی رفتم. حسابی می ترسيدم، هيچ کس را آنجا نمی شناختم. زنگ کنار در را زدم. نارا جلوی در ايستاده بود. با يک تی شرت آبی رنگ که برجستگی های بدنش را مواج نشان می داد. لبخند می زد، موهايش کوتاه بود و به کناری ريخته بود. جايی از صورتش برق می زد. با هم وسط پذيرايی رفتيم و به همه لبخند زدم. زن مو طلايی که صورتش را با کرم پودر چيزهای ديگر چند سانتيمتر ضخيم تر کرده بود دستش را به طرفم دراز کرد و فشرد. تا آخر مهمانی احساس کردم زير نگاهِ او هستم.

همه جور رنگی آنجا بود. صدای کسی که نمی شناختم از توی باندهای سياه می آمد و خيلی ها  با آن سر و صدا خودشان را تکان می دادند. يکی از ليوان های رديف شده ی روی ميزِ آشپزخانه را برداشتم و تا آخر خوردم. کم کم همه چيز برايم شناور شد، شايد هم من. به هر طرف که نگاه می کردم نارا را می ديدم.کنار پنجره رفتم و سيگاری روشن کردم. نارا هم به سمتم آمد و کنارم ايستاد. چيزی پرسيد و بعد شروع کرد به حرف زدن.

 چند لحظه بعد داشت ميان جمعيت می رقصيد. روبرويش پسر کوتوله ای ايستاده بود که با ارفاق هم به شانه های نارا  نمی رسيد. ميان رقص کمی به او نزديک می شد و با تکان دادن خودش دستش را به او می زد. چيزی که همه معنی اش را می فهمند و قرار نيست کسی از معنی اش حرف بزند.

به آرمه زنگ زدم، گوشی اش خاموش بود. به آشپزخانه رفتم و چند تای ديگر را خالی کردم. نارا هنوز با آن پسر کوتوله سرگرم بود که از در بيرون رفتم. از اتاق بيرون آمدم، از آن ساختمان، از آن مجتمع و از آن شهرک. آنقدر عصبانی بودم که سرمای هوا را حس نکردم.

مدت ها با نارا زندگی کردم. درست از  بعدِ آن شب. با هم غذا می خورديم، می رقصيديم و می خوابيديم. حرف که می زدم با همان لبخند نگاهم می کرد و تمام حرف هايم را گوش می داد. حرف هايی که با طلوع روز از نو به وجود می آمد و تمام شدنی نبود.  توی خانه جين می پوشيد و لباس های پسرانه. هيچ وقت آرايش نمی کرد و زياد حرف نمی زد، تقريبا” هيچ وقت. هيچ چيز از خودش نمی گفت، من هم سوالی نمی کردم؛ نه از شغلش، پدرش، مادرش و خاطراتش، و نه هيچ چيز ديگر.

هر شب باهم بيرون می رفتيم و غذا می خورديم. گاهی کافه، گاهی رستوران و گاهی چند تا پيراشکی داغ. جيب هاي مان که خالی می شد به خانه می آمديم و می خوابيديم. او از چيزهای کوچک لذت زيادی می برد؛ از ژامبون گوشت و مرغ، از عروسک هايی که حماقت از سر و رويشان می باريد، از بوی چمن خيس، کتانی صورتی، و من هم از او.

گاهی که چند لحظه تنهايش می گذاشتم، اطرافش پر از پسرهای گردن درازی می شد که آرام از کنارش می گذشتند و بی آنکه نگاهش کنند پشت سر هم با او حرف می زدند. نزديکش که می شدم  لبخند می زد و به طرفم می آمد، و اين تنها جايی بود که  می دانستم برای چه لبخند می زند.

بالاخره آرمه برگشت؛ بعد از چند ماه. نشستيم و تخته بازی کرديم. تا توانستم به او باختم تا با خيال راحت به خانه برود. آرمه را فراموش نکرده بودم. گاهی با نارا درباره ی او حرف می زديم. نارا دوست داشت دوباره او را ببيند. روزی که برگشت به نارا گفتم امشب ديرتر به خانه بيايد تا آرمه برود. نارا چيزی نگفت، من هم گوشی را گذاشتم.

دير وقت بود که نارا به خانه آمد. من خواب بودم و چند بار پلک هايم را به هم زدم تا درست شناختمش. سر حال نبود. دستم را گرفت و با هم به اتاق رفتيم. تختخوابم يخ زده بود. انگار که من تازه از روی آن بلند شده ام. نارا  با همان لباس هايش روی تخت افتاد و بعد از چند دقيقه خوابش برد. من از سرما می لرزيدم. وسط تابستان بود و هيچ پتويی هم دم دست نبود. تا صبح بيدار ماندم.

چشم هايم را که باز کردم  ظهر شده بود. گوشه ای کز کرده بودم و تمام تخت خالی شده بود. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. نارا صبحانه اش را خورده بود و رفته بود. چند روزی منتظرش شدم و روزها را با آرمه می گذراندم. برايش عروسک می خريدم، لباس های خوش رنگ، شکلات های متفاوت، او آنقدر از کادوهای کوچکم ذوق زده می شد که گاهی آن ها را پس می گرفتم و پيش خودم نگه می داشتم.

 خبری از نارا نشد. چند بار تلفن زدم، ولی پيدايش نکردم. چند شب کنار درياچه سيگار کشيدم و با خودم حرف زدم. حرف هايی که اگر نارا هم آنجا بود به او می گفتم. شايد زياد هم فرق نداشت. کم کم برگ ها زرد شدند، و گاهی زمين از باران خيس می شد. توی پياده رو، آدم ها با بارانی های شبيه به هم شان فرق زيادی با هم نداشتند. گاهی آن ها را با نارا اشتباه می گرفتم و با سرعت از کنارشان رد می شدم و صورت شان را نگاه می کردم.

فصل اسکی هم از راه رسيد. چوب هايمان را برداشتيم و با تله کابين به نقطه ی دوری رفتيم. سوار روی برف های سُر شده آنقدر سرعت می گرفتم که بادِ يخ کوه، تبديل به نسيم گرمی می شد و صورتم را می سوزاند. آرمه می ترسيد. همانجا می ايستاد و من را تماشا می کرد. برايش دست تکان می دادم و او بالا و پايين می پريد تا ببينمش. دوست داشتم ميان آن سفيدی محو شود و من مانند آدم برفی آب شده ای، هويجش را بردارم و به جايش شمعی روشن کنم.

به کافه ی کنار پيست رفتيم و آرمه  با کاسه ی آش و من با نسکافه ای کنار هم نشستيم. دختران خوشگل و قد بلندی اطرافم  بودند که نمی گذاشتم هيچکدام بی آنکه براندازشان کنم از دستم بروند. آرمه هيچ چيز نمی گفت و گاهی خودش به جاهايی خيره می شد که من با نگاه او جذب می شدم و لذت می بردم. آرمه گفت:

(( چه جيگرهايی اينجان.))

(( تازه خودتو نديدی.))

(( من می خوام برم دستشويی.))

(( هر چی ديدی بيا برای من هم تعريف کن.))

کنار بار رفتم و يک ليوان قهوه گرفتم. دم در دختری کلاهش را برداشت و برف های رويش را تکاند. نارا بود. با لپ های سرخ و نوک دماغی که حالا قرمز شده بود. قهوه ی ديگری گرفتم و به طرفش رفتم. او فقط نگاهم کرد.

(( قهوه می خوری؟ ))

قهوه را گرفت و روی صندلی ای نشست. گفتم:

(( اين لباس ها خيلی بهت می آيد.))

(( می خوای چی کار کنی؟ ))

(( خودم هم نمی دونم…… زنگ می زنم. ))

(( سيگار داری؟))

داشتم. سرش را تکان داد و لبخند زد؛ همان لبخندی که توی اتوبوس زده بود. همان که کنار درياجه می زد، روی تختخواب، توی کافه، جلوی در اتاق.

زنگ زدم.گوشی را برداشت و کنار درياچه قرار گذاشتيم. آرمه هم می خواست بيايد. گفتم نه، می خواهم تنها باشم. کنار درياچه رفتم. قدم زديم و حرف زدم. او فقط نگاه کرد و لبخند زد. گفتم چقدر دوست دارم توی اين برکه شنا کنم.گفت از آب متنفرم.

1385

One comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.