طبقه بالای بیمارستان

نوشته کامیار جهانگیری

برنده جایزه هولدن کالفیلد ( جایزه نوجوان) زنو

از کنار پنچره پدرم را میبینم که به کف اتاق خیره شده. پرده را می‎‌کشم تا نور فضا را روشن کند. چشمم به قبرستان می‎‌خورد. هر گوشه‎‌اش را یک درخت لخت اجاره کرده و در میان آن‎ها سنگ‎هایی روی زمین پهن شده‎‌اند. به پدرم می‌گویم چگونه به آنجا بروم؟

چیزی نمی‎‌گوید. دستش را روی دسته ویلچر می‎‌گذارد و همین که سایه من را در کف اتاق می‎‌بیند، سرش را بلند می‌‎کند و می‎‌گوید: ‘ دیشب خوب خوابیدی؟’

می‎‌فهمم که سوالم را نشنیده. نزدیکش می‌‎روم : ‘بله، خوبِ خوب.’

پدرم گوشش را می‎‌خارد. او را به کنار پنجره می‌‎برم. دوباره سوالم را تکرار می‌‎کنم: ‘چطور به قبرستان بروم؟’

به من نگاه می‎‌کند. آفتاب به چهره‌‎اش می‎‌خورد و ابروهایش را خم می‌‎کند. همانطور که چشم‎هایش را بسته می‎‌گوید: ‘ قبرستان برای چی؟’

‘ذخیره آبمان دارد تمام می‎شود.’

به سمت کابینت می‌‎روم. بطری آب را بیرون می‌‎آورم و آن را جلوی چشم پدر می‎گیرم تا خودش ببیند وضعیت چقدر بحرانی است. بعد ادامه می‎دهم:

‘همین، امروز و فرداست که دیگر تمام شود.’

پدر مدام با انگشت‌‎هایش خودش را می‌‎خارد. گوش‎ها، دست‎ها و پاهایش از فرط خارش سرخ شده‌‎اند.

می‎گوید: ‘خب، حالا ربطش با قبرستان چه بود؟’

بطری آب را روی میز می‌‎گذارم:

‘آنجا آب پیدا می‎شود. آدم‎ها برای قبر عزیزان‌شان آب می‌‎برند. حتی شاید گلاب هم باشد. اصلا فرق نمی‎‌کند. فقط یک چیزی می‌‎خواهیم به رنگ و کاربرد آب.’

پدرم لبخندی به گوشه لبش می‎‌نشاند و می‌‎گوید:

‘آب برای قبر؟ فکر می‌‎کردم این رسم‌ها از بین رفته.’

به دیوار تکیه می‌‎دهم و همانطور که سعی می‌کنم آفتاب را به بازی چشمانم بیاورم می‌‎گویم:

‘کم آبی آمده ولی اعتقاد مردم سر جایش است. شاید بیشتر هم شده باشد.’

چند تکه نان خشک داشتیم. به همراه کنسرو گلابی و نخود فرنگی. آن‎ها را برای صبحانه خوردیم. بعد دوباره خوابمان برد. تا نزدیک ظهر که صدای قار و قور شکم‌مان بلند شد. به پدر می‎‌گویم :

‘چگونه به قبرستان بروم؟’

پدر جوابم را نمی‌‌دهد. نمی‌‎دانم چطور می‌‎تواند با دانستن حقیقت انقدر خودش را بی‎‌تفاوت نشان دهد. این بار محکم و مصمم می‌‎گویم:

‘ باید بروم. برای اینکه زنده بمانیم به آب نیاز داریم.’

بعد همانطور که داخل کارتن‎‌ها به دنبال کفشم می‎‌گردم پدرم می‎‌گوید:

‘محض رضای خدا فکر قبرستان را از ذهنت بیرون کن.’

نگاهش نمی‎‌کنم. نمی‌‎خواهم که از رفتن منصرفم کند. یک لحظه متوجه می‌‎شوم که اصلا حواسم نیست برای چه کارتن‌ها را زیر و رو می‌‎کنم. پصدایم می‎زد. احساس می‌‎کنم نمی‎‌توانم خودم را کنترل کنم. انگار کس دیگری به وجودم رخنه کرده و من را در اختیار خودش قرار داده. سرم درد گرفته و یک آن روی زمین ولو می‌‎شوم. صدای پدر را از پشت سرم می‎‌شنوم اصلا متوجه حرفهایش نمی‎شوم.

نمی‎‌دانم چقدر گذشت تا دوباره حالم بهتر شد. حالا بهترم. می‌‎توانم بلند شوم و راه بروم. پدرم همچنان روی ویلچرش نشسته و به بیرون نگاه می‌‎کند. همین که من را می‌‎بیند می‎‌گوید:

‘تو خوبی؟ از حال رفتی… خیلی ترسیدم.’

سعی می‌‎کنم آرامش کنم. برایش توضیح می‌‎دهم که حالم خوب است. وقتی سرم را می‎‌چرخانم نگاهم به بطری خالی می‌‎افتد که روی زمین افتاده. بعد به پدرم نگاه می‌‎کنم. از جایم بلند می‌‎شوم و مثل دیوانه‌‎ها بطری را توی دستم می‌‎گیرم و می‎گویم:

‘آ…آب…آب. آآآآب!’

پدر با چشم‌‎های درشتش به من خیره می‎‌شود. خودش را نزدیک من می‌‎رساند و دست‌‎هایم را می‌‎گیرد و فشار می‌دهد. می‎‌گویم:

‘آب تمام شده…تمام. چطوری؟’

پدرم می‎‌گوید :

‘وقتی بیهوش بودم آب را به من داده و همه را خوردم. التماس می‌‎کند آرام باشم و انقدر بی قراری نکنم. حالا متوجه می‎‌شوم چرا از وقتی بیدار شدم گلویم انقدر تازه و نرم شده است. حس می‎‌کنم صدایی دیگر در من متولد شده. با این حال وقتی به این فکر می‌‎کنم که دیگر آب نداریم بیشتر نگران می‎‌شوم. از آن بدتر اینکه من آن را تمام کردم. بی خود و بی جهت. فقط بخاطر یک لحظه از هوش رفتن. به خودم لعنت می‌فرستم. حالا هر طور که شده باید آب پیدا کنم. دوباره به سمت کارتن‌ها می‎روم. یک جفت کفش می‌‎بینم که با یک سری کاغذ پوشیده شده. آن‎ها را برمی‎دارم و نزدیک در می‎شوم. پدر التماسم می‎‌کند. با ویلچرش نزدیکم می‌‎آید و پاهایم را محکم‌ می‎‌گیرد. اشک‎‌هایش روی صورت سوخته و خشکش روان می‌‎شود. می‎گویم:

‘ باید بروم و آب پیدا کنم. بدون آب نمی شود دوام آورد.’

می‎‌گوید:

‘همین روزهاست که به سراغمان بیایند. صبر کن، خواهش می‎کنم صبر کن!’

منظور پدرم بیمارستانی است که زیر طبقه ما است. او به تمام دکترها و پرستارهایش ایمان دارد. من تا حالا آن‎ها را ندید‌ه‌‎ام. اما پدرم می‎‌گوید که آن‎ها همیشه مراقب‌مان هستند.می‌‎گویم: ‘آنها از کجا می‎خواهند بفهمند که ما به آب نیاز داریم؟’

می‎گوید:

‘ نیازی نیست بفهمند ما به چه چیزی نیاز داریم. خودشان به ما سر می‌‎زنند و همه چیز برایمان  می‎‌آورند. تو فقط صبر داشته باش.’

دستم را از دستگیره برمیدارم و کفش‎ها را داخل کارتن می‎‌گذارم. پدر خیالش راحت می‎‌شود که من نخواهم رفت. با این حال من خیالم راحت نیست. بدون آب ما هیچ چیز نداریم. چند ماهی است که حمام نرفته‎‌ایم. روی پوست دست‌مان جوش‌‎‎های سفیدی به اندازه یک گردو ظاهر شده. شرط می‌‎بندم که یک بیماری پوستی است.

تا شب چیزی نخوردیم. کاری انجام ندادیم. پدر به روزنامه‌‎های قدیمی نگاه می‎کرد و نوشته‌‎هایش را که کم رنگ شده بودند می‎خواند. من هم گوشه اتاق دراز کشیده بودم و بطری آب را در دستم مچاله می‎کردم. گاهی انگشتم را داخل بطری می‎بردم تا از رطوبت داخل آن نهایت استفاده را کرده باشم. ناگهان چیزی به خاطرم آمد. به ما یک دستگاه تصفیه آب داده بودند. پدر می‌‎گفت مردی که این دستگاه را به ما داده خیلی تعریف و تمجید کرده. می‎‌گفته هر آبی که باشد این دستگا تصفیه میکند و یک آب تمیز به شما می‎‌دهد. فقط مشکل این جا بود که دستگاه تصفیه آب، آب می‎خواهد که هیچ جا پیدا نمی‌‎شود. از یک سمت هم اگر آبی نباشد بدن ادرار را دفع نمی‎کند که حداقل از آن استفاده کنیم. و تازه عرق بدنمان قبل از شره کردن توسط پوست خشکمان جذب می‎شود.

می‎گویم:

‘دستگاه تصفیه آب کجاست؟’

پدر روزنامه را پایین می‌‎آورد و می‎گوید:

‘ چیزی گفتی؟’

دوباره حرفم را تکرار می‌‎کنم. این بار با صدای بلندتر. پدر می‎گوید:

‘تصفیه آب برای چه میخواهی؟ آب پیدا کردی؟’

می‎گویم:

‘نه، فقط می‎خواهم بدانم کجاست.’

‘ نمی دانم، شاید داخل یکی از کارتن ها باشد. شاید هم داخل کابینت.’

بلند می‎شوم. چندتا از کارتن‎ها را می‌‎گردم. پدر زیر چشمی به من نگاه می‌‎کند و بعد خودش هم دست به کار می‌‎شود. بعد از چند دقیقه گشتن در انبوهی از وسایل قدیمی بالاخره دستگاه را پیدا می‎کنم. اشک توی چشم‌‎های پدر حلقه می‎‌زند. علت را که می‌‎پرسم می‌‎گوید:

‘یاد خاطرات گذشته‎‌ افتادم. زمانی که هنوز مادر زنده بود…چقدر برای آینده نقشه و برنامه داشتیم.’

دستم را روی شانه‌‎های افتاده‌‎اش می‌‎گذارم و دلداری‎‌اش می‎‌دهم. بعد می‌‎گویم:

‘خوب شد که نیست و این دنیا خشک و خالی از آب را نمی بیند.’

پدر همانطور که دارد با انگشت هایش اشکش را جمع می‎کند و آن را میمکد، می‎گوید:

‘حالا با دستگاه چه کار می‌‎کنی؟’

می‎‌گویم:

‘نمی‎دانم، شاید روزی چیزی پیدا شد و تصفیه‌‎اش کردیم.’

پدر می‎‌خندد و می‌‎گوید: ‘منظورت جیش است؟’

بعد دوباره با صدا بلند می‌‎خندد. می‌‎گویم:

‘ترجیح می دهم نگویم جیش.’

او همانطور که می‎خندد و دستش را روی شکمش گذاشته می‎گوید:

‘جیش که چیز بدی نیست. اتفاقا چیز خیلی خوبی است. چون دو معادل معنایی دیگر هم دارد. یکی ادرار و آن یکی هم شاش. تازه بعضی‎ها می‌‎گویند دستشویی. تازه بچه کوچک‎ترها هم می‎گویند جیز.’

با همدیگر می‌‎خندیم. کمی از آب کنسرو گلابی برایمان باقی مانده. آن‎ها را داخل لیوان می‌‎ریزم و با هم می‎‌خوریم. شانه‌‎های پدر را ماساژ می‌‎دهم. او از خاطرات گذشته برایم تعریف می‎‌کند. شادی دارد در میان ما معنا پیدا می‎کند و ما مانند گشنه‌‎ای که بوی کباب به مشامش رسیده، پذیرای آن می‎شویم.

متوجه شدیم که در میان خنده‎‌هایمان یک صدایی از بالا می‌‎آید. به پدر می‎‌گویم:

‘ممکن است آدم‎هایی بالای سر ما زندگی کنند؟’

پدر می‌‎گوید:

‘ بله، من هر شب صدای پایشان را می‌‎شنوم.’

به چشمان پدر خیره شدم. نمی‎‌دانستم شوخی می‎‌کند یا واقعا دارد جدی حرف می‎‌زند. همین که خیالات جدید می‎‌خواهند در ذهنم شکل بگیرند، پدر دهانش را باز می‌‎کند و مثل یک جوان بیست ساله می‎‌خندد. من هنوز در شوک حرف‎‌هایش هستم. می‎‌گویم:

‘شوخی بود؟’

پدر سرش را تکان می‎‌دهد و می‌‎گوید:

‘معلوم است که شوخی می‎‌کنم. اگر کسی آن بالا زندگی می‎‌کرد باید حداقل یک در این جا برایش می‎ساختند.’

راست می‌‎گفت. به حماقت خودم خندیدم. شاید دوری از آدم‎ها باشد که من را انقدر ساده باور کرده.

متوجه شدم پدر دیگر چیزی نمی‌‎گوید. حتی لبخندش هم محو شد و خیلی بی‎صدا ویلچرش را می‎چرخاند و دوباره به سمت روزنامه‌‎اش می‌‎رود. شادی هم مثل هر مهمان دیگری می‌‎رود. شمع‎ها می‎‌سوزند و تکه‎‌های سوخته‌‎اش روی ظرف می‎ریزند. من در وسط اتاق ایستاده‌‎ام و دو لیوان کوچک را که آب گلابی حسابی آن‎ها را چسبناک کرده، در دست دارم. با این حال من را اذیت نمی‎‌کنند. شاید آن‎ها خاطرات آخرین شادی ما باشند.

صبح روز بعد خودم را در لابه لای کارتن‎‌های وسایل‌مان پیدا کردم. کاغذها را روی خودم پهن کرده و با آن ها یک پتو چندتکه ساخته بودم. پدر نیز با روزنامه توی دستش خوابش برده بود. بی توجه به اینکه چیزی برای خوردن نداریم به آشپزخانه رفتم. از نظر من خرده نان بهتر از نخوردن نان است. با یک انگشت آن ها را از گوشه جانانی جمع کردم و داخل دهانم بردم. بعد روی زمین ولو شدم. عجیب بود که بابا هنوز بیدار نشده بود. نزدیکش رفتم. پرده ها را کشیدم. نور مثل یک خط باریک و تیز از روی شکم پدرم رد شد و به نوک انگشت پای من رسید. دستم را روی سر پدرم گذاشتم  و آرام آرام آن را از پیشانی تا زیر دماغش حرکت دادم. نه هوایی می بلعید و نه هوایی بیرون می‎داد. دستش را گرفتم. سرد بود. پاهایش هم همینطور، یخ کرده بودند. کف دستم را روی سینه‎‌اش گذاشتم تا ضربانش را حس کنم. اما قلبش هم نمی‌‎زد. مرده بود. به صورتش نگاه کردم. چین و چروک‎هایش مثل انحنای یک لب خندان است، موهای خاکستری‎ش در آفتاب می‎‌درخشید و زخم‌‎های روی پوستش به این معنی است که او واقعا زندگی کرده . چهره‌‎اش خیلی سیاه و ضمخت شده ولی من دوستش دارم. درست مانند علاقه به یک آدم زیبا.

کنار ویلچر پدر می نشینم. دست‎هایم را دور پاهایم حلقه می‎کنم و سرم را روی زانویم می‎گذارم. حالا آب ندارم، غذا ندارم و پدر هم ندارم. خانه بوی عجیبی می‎دهد. شاید بوی مرگ باشد. چیزی که وقتی نیازش داری به سراغت نمی‌‎آید و زمانی که جایی برای آمدن ندارد، خودش را به زور در زندگی ات جا می‎دهد.

ساعت‎ها همانجا نشستم. ته گلویم می‎‌سوخت و  به راحتی می توانستم مزه خون را از روی گوشه لبم بچشم. زانویم باد کرده بود. درد داشت و سخت آزارم می‎داد. مثل یک پیرمرد پنجاه ساله، ناتوان شده بودم. بیشتر از هر چیزی تنهایی آزارم می‎داد. این سکوت برایم خوشایند نبود مخصوصا وقتی که به جسد پدر نگاه می‎کردم. اغلب آدم‎ها فکر می‎کنند هرجایی که تنهایی و سکوت باشد، آنجا جای زندگیست. با این حال این شرایط آنچنان دیوانه کننده و دردناک است که آدم را شکنجه می‎دهد و روحش را درهم می‎شکند.

تا شب چیزی نخوردم. بعد از آن انگشتم را داخل گوشم بردم و آن را مکیدم. بعدش سراغ دماغم رفتم. مزه‎اش بهتر بود و شوری خاصی داشت. هر چه بود حداقل من را برای آن شب نگه داشت.

صبح روز بعد از شدت درد معده روی شکمم خوابیده بودم و به خودم می‎‌پیچیدم. سینه خیز به طرف آشپزخانه رفتم. همه جا را گشتم بلکه چیزی پیدا کنم. بعد به سمت کارتن‎ها رفتم. زیر میز را نگاه کردم. زندگی از این خانه رفته بود. نه آب داشتیم و نه یک تکه نان. پدر نگذاشت برای آب بیرون بروم و حالا خودش رفته و من را با این تشنگی تنها گذاشته.

گاهی دو سه ساعت می‌‎خوابیدم و بعد دوباره بیدار می‎‌شدم. اطراف را نگاه می‌‎کردم و لعنت می‎‌فرستادم که چرا هنوز نمرده ام؟ چرا هنوز اینجا مانده‎‌ام؟

وقتی روی زمین دراز به دراز افتاده بودم چشمم به کلید در افتاد که به دیوار آویزان بود. حرف‎های پدر را بخاطر می‎آوردم که می‎گفت دکترها یک روز می‌‎آیند و ما را نجات می‎دهند. اما او مرد و هنوز کسی در این خانه را نزده. از روی زمین بلند شدم. دستم را به دیوار گرفتم و کلید را برداشتم. تلو تلو خوران به سمت در رفتم. هر چه کردم نتوانستم کلید را داخل قفل بیاندازم. دستم جان نداشت و مغزم درست کار نمی‎کرد. آخر سر توانستم. در باز شد. وارد یک راهروی بدون نور شدم که دیوارهایش را با کاغذدیواری گلدار پوشانده بودند. روی پله‌‎ها موکت انداخته بودند. وقتی دستت را روی نرده‎‌ها می‎گذاشتی تا پایین بیایی، خاک و غبار را زیر دستت حس می کردی.  

به طبقه پایین رسیدم. تخت‎های زیادی را در دو طرف سالن به موازات یکدیگر قرار داده بودند. هر کدام برای خودشان میله‌‎هایی داشتند که یک سرم به آن وصل بود. اولین قدم را که برداشتم پایم روی سنگ رفت. همه جا خاک بود. حتی رو تختی‌‎ها هم سیاه شده بودند. انگار سال‎هاست که هیچ مریضی روی آن ها نخوابیده. دیگر نمی‌‎توانستم سر پا بایستم. مجبور شدم چهار دست وپا روی زمین خودم را بکشم. هیچ آدمی آنجا نبود. ناگهان صدایی شیوا از پشت سرم شنیدن:

همه به قبرستان رفتند، برای تدفین یکی از بیماران.

صدا زیبا بود و این وحشتناک ترین چیزی است که می‎توان در این صحنه آخر الزمانی شنید. آنقدر ترسیده بودم که سرم را برنگرداندم. با این حال می‎‌شنیدم که او دارد به سمت من می‎آید و بعد کفش‎هایش را درست جلوي خودم دیدم. سرم را بالا گرفتم. یک زن زیبا بود با آرایشي غلیظ. چشم‎های براق و موهای مشکی. روپوش سفیدی به تن داشت. به سختی بلند شدم. او خیلی مسحور کننده بود. اولین چیزی که بخاطرم آمد این بود که به او بگویم پدرم آن بالا مرده است. او گفت: ‘متاسفم، خیلی متاسفم!’

اين را واقعا از اعماق وجودش مي‎گفت و من به طرز عجیبی این را حس می‎کردم. خدایا، این زن چقدر پاک و معصوم است! بعد گفتم که می‎خواهم او را به قبرستان ببرم. اما نمی‎توانم تنها این کار را بکنم. او هم با صمیمیت  من را همراهی کرد تا پدر را از اتاق بیرون بیاوریم. بعد پدر را روی یکی از تخت‎های چرخ دار گذاشتیم و او را تا قبرستان بردیم. چندتا قبر آماده همانجا بودند. پدر را داخل یکی از آن ها گذاشتم. وقتی می‎خواستم اولین بیل خاک را رویش بریزم، یک قطره آب روی گونه‌‎ام نشست. باران بود که  می‌‎بارید و خونی را که از قلبم بر زمین سرد و خاکستری جاری می‌‎شد، می‎‌شست؛ و در عین حال جانی تازه به من بخشید.

پدر را خاک کردیم. چند دقیقه همانجا نشستم تا هم باران را پذیرای جسمم بکنم و هم کمی در کنار پدر باشم. زن نیز بدون اینکه غر بزند من را در این سوگواری کوچک همراهیم می‎کرد. از او پرسیدم:

‘پس بقیه دکترها و پرستارها کجا هستند؟’

‘همین اطراف هستند.’

با اینکه نمی‎دانستم منظور او از همین اطراف چیست اما انگار قاطعانه‌‎ترین حرفی بود که می‌‎شنیدم. ما با هم به خانه برگشتیم. به خانه من و پدر. او برایم سوپ درست کرد. من هم چند شمع پیدا کردم و آن‎ها را روی میز روشن کردم. ما با همدیگر غذا خوردیم. یک حسی به من می‎گوید که او واقعی نیست. حتی حرف‎هایش درباره باقی دکترها و پرستارها هم واقعی نیستند. اصلا نمی‎دانم واقعا آن پایین بیمارستان وجود دارد؟ دکتری هست؟ اما باز هم برایم مهم نبود که او واقعا وجود دارد یا نه؛ من به او ایمان داشتم و به حرف‎هایش هم همینطور.

باران مانند تازیانه به دیوارهای خانه می‎خورد. سقف ترک خورده بود. همه چیز داشت از هم می‌‎پاشید. احساس کردم که میز و صندلی‎ها می‎‌لرزند. عکس‎های روی دیوار بر زمین افتادند و حتی شمع‎ها هم خاموش شدند. با این حال او از آفتاب هم درخشان تر بود و نورش در چهره من پخش می‎شد. گاهی ما آدم‎ها در اوج غم و اندوه با هر بدبختی که هست ثانیه‎ها را می‎گذرانیم و دوست نداریم نزد دیگران اعتراف کنیم که چه قدر در نوسان روحی قرار داربم و غرق در اندوه هستیم. گاهی آدم فقط می‎خواهد در لحظه یک نفر را دوست داشته باشد و شب را با او سپری کند، حتی زمانی که می‌‎داند دنیا دارد تمام می‎شود و تازه آبی هم برای خوردن نیست.

کامیار جهانگیری

One comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.