طاهره قنات زاده در ۲۳فروردین امسال

نوشته مریم کلهر

برگزیده دوم، سومین دوره جایزه ادبی زنو

طاهره برای ساعت دو بلیت داشت. با مکافات از مدیرعامل شرکت مرخصی گرفته بود. یک هفته نشده ­ تعطیلات عید تمام شده بود.

قبل از عید طاهره برای اینکه ماشین گیرش بیاید و برسد به آن روستای خراب شده‌شان، دوسه روزمانده به سال نو راهی شده بود. تمام طلبش از مرخصی و نبودن­ها را در شرکت گرفته بود.

تقصیر پدر و مادر احمقش بود که خودشان را کرده­ بودند قاتی این جریان  و طاهره را هم انداخته بودند توی دردسر و مکافات قنات خشک ده. نیامده سرکار، دوباره باید راهی می­شد و می­رفت ده.

خریت موروثی را کاریش نمی‌­شود کرد. جد طاهره برای اینکه ارادتش را به این قنات ثابت کند جلوی اسمش فامیل قنات زاده را گذاشته بود.

توی دبیرستان  که طاهره همیشه قنات بود. ده تا راهنمایی بیشتر نداشت. طاهره پایش به شهر که رسید، عهد کرد که دیگر هیچ وقت  برنگردد کنار پدر و مادر و آن تکه زمین که دل خوش به آب قنات بود و یک گاو  و ده و پانزده گوسفند. مثل خر درس خواند. حسابداری قبول شد توی یکی از دانشگاه‌های دولتی پایتخت.

هم دانشگاهی ها سر و ته فامیل طاهره را با قنات گفتن  هم نیاوردند:

«یعنی ننه و بابات تو قنات بودند و تو …»

«چقدر رمانتیک! فکر کن یه چراغ گرد‌سوز ته قنات و تو مشغول باشی!»

طاهره تا درسش تمام شود روح جدش را حسابی منور کرد.

طاهره از همان ترم سوم و چهارم، آمار پسرهایی را درآورد که فقط آمده بودند مدرک بگیرند و دیگر ولشان نکرد. هر پسری یک سوراخ داشت که طاهره توی همان دبیرستان  کنار دختر عمه­‌ی مطلقه‌اش  که  به طاهره جا داده بود، راه پر کردنش را یاد گرفته بود.

ترم پنجم بود که توی شرکت یکی از ترم بالایی‌ها که به کونش می‌گفت دنبالم نیا بو میدی، استخدام شد. همان روز اول که فرم را پر کرد، معاون شرکت با خنده‌­ای که شیطنت هم قاتی­اش بود، گفت:

«مگه قنات هم می‌زاد!؟»

ولی طاهره قرار نبود که برگردد. پس گوشش را بست. اما درهای دیگر بود که ماندنش  در تهران را هر روز راحت­تر و راحت­تر کند.

***

دو تا صندلی گرفته‌­است که کسی کنارش زر نزند ولی آدم‌های بیکار و وراج بالاخره  از جایی پیدایشان می­شود  و گوش مفت پیدا می­کنند. مرد آب معدنی را که روی هر صندلی کنار ظرف یکبار مصرف  دردار گذاشته بودند تا نصفه سر کشیده و رو به طاهره  می­گوید:

«معلوم نیست  کجا  اینارو پر می کنن … بو گه میده آب!»

طاهره چیزی نمی­گوید. آن قدر تشنه است  و بدنش گر گرفته که در بطری  را باز می­کند. نصفش را می‌فرستد آن پایین اما راننده یکهو ترمز می­کند. چند قلپ آب، شلوار جینش را خیس می­کند. طاهره بیشتر کلافه می­شود. داغی از شقیقه‌­هایش می­زند بیرون. فحشی آبدار نثار ننه و بابایش می­کند. مرد ردیف کناری که بقیه‌­‌‌ی همان آب گه را سر کشیده می­گوید:

«خرن راننده نیستن که­!»

بی محلی طاهره را که می‌بیند، بیشتر صمیمی می­شود و فعل جمله را مفرد می­کند:

«کجا میری؟!»

«میرم دهمون!»

طاهره مرد را نگاه نمی­کند و با حرص می­گوید جوری که پره های بینی‌اش می‌­لرزند. مرد ژست آدم حسابی بودن را می‌گیرد که طاهره این ها را حفظ است. مرد قد متوسطی دارد با موهای کم پشت جو گندمی. صورتی گرد و شکمی که کمی از بالای سگک کمربند شلوار پارچه‌ای‌اش زده بیرون. کاپشن پارچه‌ای‌اش را گذاشته روی صندلی بغل که خالی است. پیراهن مردانه چهار خانه‌ای تنش است. شبیه مردهایی است که با هر زنی می‌خواهند لاس بزنند. طاهره شک ندارد که مرد مجرد نیست. توی نگاهش خواهش وحشیانه‌ای موج می‌زند. برای طاهره همان نیم نگاهی که از گوشه­‌ی چشم به همسفر دله اش می‌­اندازد، کفایت می­‌‌‌کند.

«مگه کسی هنوز توی روستاها زندگی می‌کنه؟!»

الان کلی وراجی می‌کند. بعد می‌خواهد بیاید روی صندلی کنار طاهره بنشیند. بعد فکر می­کند دیگر کار تمام است؛ دست می گذارد روی ران طاهره.

طاهره به خودش که می‌آید می‌بیند قفل شده روی پارگی روکش پشتی صندلی جلویی و مرد رسیده به آنجا که:

«بابا طرف آب نداره کونشو بشوره بمونه سر زمین؟! »

نیم خیز شده طرف طاهره.

«حاضرم باهات شرط ببندم از اینجا تا خود کرمان هفتاد درصد روستاها از بین رفته‌اند!»

 زر می زند. ساک را می‌گذارد  روی صندلی که نشسته بود و خودش را می‌­کشاند روی صندلی کنار پنجره. مرد مجبور می­شود خفه شود. طاهره صورتش را می‌­چسباند به شیشه اتوبوس تا صورتش کمی خنک شود. مزه می‌­دهد اما درونش انگار آتش به پا شده. می‌­خواهد کفشش را درآورد و پاشنه‌­اش را محکم بکوبد توی کله­‌ی مرد. چشمانش را می‌بندد. بوی گند صندلی بینی‌­اش را پر می کند. چقدر نفس آدم‌های جورواجور رفته باشد به خوردش، خوب است؟! یکهو وسط پایش داغ می‌شود. لعنتی! بگو چرا این قدر داغم !؟… ولی حالا که وقتش نبود!؟ اخم می کند. حداقل ده روز مانده است. طاهره گیج شده ولی طولی نمی کشد…آن قدر که مادر خرم پیله کرد و راه رفت روی اعصاب من که بیا؛ قسم داد، زر زد، ناله کرد، گریه کرد،آسمون ریسون بافت؛ مغزم که هیچ، کل هیکلم پکید. حالا تا وقت شام که راننده نگه داره، گه می خوره به تمام شلوار و شورتم…زنیکه احمق! صورتش را بیشتر فشار می‌­دهد  به خنکی پنجره… ولی هم چین بد هم نشد… می خوام قنات دوباره به آب نیفتد صد سال سیاه! این همه حرف و اخم و تخم را تحمل کنم که بروم ده که یک الاغی چرندیاتی بار اهالیش کرده که این جوری قنات دوباره به آب می‌افتد فقط دختر باید از اهالی همین جا باشد… مردک! یک دختر قر بده که قنات دوباره پر آب بشه … شاید مرده که  قراره من تحریکش کنم یا من قراره باردارش کنم  به جای اینکه اون منو بار دار کنه.

طاهره صورت بیضی سفیدی دارد با چشم های  درشت قهوه ای و مژه های بلند مشکی پرو پیمان با دماغی کوچک و قلمی و لب های نازک. خودش را هر وقت توی آیینه نگاه  می‌کند حس می‌کند باید مثل یک قدیس دست هایش را به هم  بچسباند و چشم ها را ببندد و سرش را کمی پایین بیاورد  و دعا بخواند. همیشه خنده اش می­گیرد حالا هم می­‌خندد.

«مادرِ باکره‌ی پاک،که شرشر ازش خون می­‌رود توی راه است تا بیاید ده را نجات دهد!»

مرد دست هایش را روی شکمش قلاب کرده و مثلا روبرو را نگاه می‌کند اما معلوم است که خنده طاهره را دیده و هر آن  منتظر یک اشاره‌­ی طاهره است که با سر برود وسط بحث بی آبی روستا و آب نیست مردم بخورند و خودش را بچسباند به تن طاهره.

طاهره صورتش هنوز به پنجره چسبیده. حالا جاده را می‌بیند نه اینکه فقط نگاهش بدود. مرد بی‌راه هم نمی‌گوید. هیچی توی  این راه خراب شده نیست. فقط خاک و خاک و خاک.

***

طاهره بلیت را طوری گرفته بود  که نیمه شب برسد ده. حوصله‌­ی اهالی را نداشت. اهالی واقعا گنده گوزی بودند. ده پانزده خانوار بیشتر نمانده بود توی ده کوره‌شان. چهار و پنج تاشان که به زور پول پدرهای خان‌زاده‌شان ماندگار شده بودند. پدر و مادر طاهره هم موس موس این خان زاده‌­ها را می‌کردند.

 جد و آباد طاهره  رعیت‌شان بودند و حالا هم با آن یک تکه زمین شکمشان سیر نمی‌شد به همین خاطر  برای خان‌زاده خودشان را به آب و آتش می­‌زدند حتی اگر به فحش و فضیحت دختر شهری‌شان بکشد.

 از همه بدتر داماد یکی از این خان زاده‌­ها بود. این داماد چشم های ریز مشکی و براقی داشت که خیره می‌­شد به طاهره  و چشم برنمی­داشت. آن وقت زنش خیال می­کرد که خبری است و باید به طاهره کونش را بکند و با آن شلوار چیت زیر دامن بلند مشکی‌­اش ناز  کند.

طاهره کلی خاطر خواه داشت. آمده بود شهر پایتخت نشین شده بود ولی همین  چند تا کور و کچل  و پیر و پاتالی که جمع شده بودند که این روستا بماند هر چند وقت برای یکی از قوم و خویش‌شان، پیغام و پسغام می فرستادند.

«حیف است این دختر دست غریبه بیافتد  مثل گل میماند…»

طاهره  با همان چشمان بسته  و سری که تکیه‌اش داده، دوباره می خندد.

«مثل گل… گل خرزهره ام…»

اگر این خوشگلی را نداشت باز هم پیش بودند؟! زنی که شهر ببیند تمام است برای این جماعت خر…الان هم کارشان گیر است. دختری توی ده نمانده. همه را تا خون دیده‌­اند و ندیده­اند و توک سینه زده‌­است بیرون، فرستادند زیر.

باز می­خندد. دوتا نوار را روی هم گذاشته داخل شورتش ولی انگار تمام خشتکش خیس شده… کی می­رسد؟!

***

پدرش و خان زاده و داماد هیزش ایستادند جلوی در. طاهره نمی­گذارد داماد ساکش را بردارد. جواب سلامش را هم نمی دهد. چند تا زن هم با مادرش توی حیاط دوره‌­اش می‌­کنند و ماچ های آب دار می‌­چسبانند روی لپ‌هاش. طاهره ببخشیدی می­گوید و سریع می رود داخل که خودش را برساند به دستشویی. نمی­گذارد مادرش بفهمد. بگذار دلش خوش باشد که طاهره­اش قنات را نجات می‌دهد. آب خیلی سرد است. چاره ای نیست باید حسابی خودش را تمیز کند.

***

صبح با سر و صدای حیاط بلند می‌شود. اما نمی‌خواهد از تشک کنده شود ولی شاش و خون امان نمی‌دهد. از ساک نوار بر می­دارد و می­رود دستشویی. بر می‌گردد مادرش بالای تشک نشسته و عین میت سفید شده. تشک خونی شده.

«بذار بگم عادت شدی و نمی‌تونی بری»

طاهره نیشخند می­زند.

«به بابات میگم!»

طاهره محل نمی­دهد…اگر بفهمند دخترشان بغل خواب چند نفر بوده که پس می افتند… ولی اگه منم که آب قناتو میارم!

۲۳ فروردین است  و هوا آفتابی. مردک گفته است باید همین روز باشد. طاهره حمام کرده است و می­‌خواهد برود خانه­‌ی گل آفرین که دست و پای همه ی دختر های ده را وقت عروس شدن حنا بسته است، حنا ببندد. پدرش جلوی در حیاط را گرفته که طاهره نرود.

«دختر  نرو مردم را اسیر نکن…آبرومان  را نبر!»

مادرش نشسته لبه‌ی سکوی حیاط و می‌زند توی سرش.

«بگذار پاکیزه شی بعد… با این مرد حرف می‌زنیم شاید روز دیگه ایی هم  بخت باشه و بشه!»

طاهره پدر را کنار می زند. الان می‌فهمد هم ولایتی‌­هایش هر چه کور و کچل داشته‌اند خبر کرده‌اند. جمعیتی طاهره را تا خانه‌ی گل آفرین مشایعت می­کنند.

بعد از حنا، گل آفرین چشم های طاهره را سرمه می­کشد و لباس قرمز بلندی که کلی تور و سکه ازش آویزان است، تن طاهره می­کند. خودش را که توی آیینه می‌بیند، به خدا دست خوش می­گوید:

«بعضی وقت ها هم حوصله به خرج دادی و یک کار رو درست تموم کردی!»

بیرون که می‌آید انگار همه مرده اند؛ سکوت محض. مردک این جور گفته.

«صدا از کسی درنیاد!»

طاهره چشم توی چشم مردک می شود… بد مالی هم نیست هم چین خوشم اومد ازت مردک…طاهره راه می‌افتد. مردک پشت سرش و بقیه از بزرگ به کوچک، اول مردها  و پشت سرشان زن ها  قطار می‌شوند سمت قنات خشکیده. طاهره سر برمی­گرداند و پدر و مادرش آخر همه با فاصله و آرام و لرزان می آیند. از ترس دارند می‌شاشند به خودشان. اگر بشود خودشان را  گم و گور می‌­کنند.

مردک سازی دستش است که طاهره نمی‌داند چه صدایی ازش بیرون خواهد آمد  و طاهره چه پیچ و تابی باید به این اندام  خوبش بدهد؟! اگر نی‌انبان بود، خودش را مثل ماری می چرخاند. این کار را خوب بلد بود. چنگ هم نبود. روی یک دف  بزرگ، سیم های نازکی کشیده بود و این سیم‌ها رفته بودند بالا تا دسته ی ساز که چوب پهن و درازی بود. مردک دو تا ساز  راکرده بود توی هم.

می‌رسند پای قنات. داماد خان زاده ایستاده دم پله‌هایی که باید طاهره با مردک ازش بروند پایین. فقط آن دو نفر… داماد بسوز دارم  با این مردک، دوتایی، تنها میرم اون پایین… برق چشم های هیز وگرسنه داماد شصت برابر شده. خوب است شلوار گل و گشادی پایش کرده و گرنه زیر شکمش، حیثیتش را به باد می­داد. طاهره کیف می­کند که داماد خان‌زاده این جور له له می زند. مردک اول طاهره را روانه می­کند سمت پله‌های خاکی قنات و بعد خودش پشت بند طاهره. جماعت حق ندارند داخل بیایند. با فاصله ایستاده‌اند.

طاهره سه تا نوار روی هم، توی دوتا شورت پوشیده بود ولی حس می کرد چند برابر همیشه ازش خون می­رود. مردک مرکز قنات را قبلا پیدا کرده بود. طاهره  را می­برد آنجا. عقب و جلویش می­کند. می­چرخاندش تا جایی که باید بایستد. انگار وسط جایی که آب به بیشترین گودی می‌رسیده. به طاهره می­گوید:

«هر کاری می­خوای بکن ولی یک لحظه هم نایست و هیچی هم نگو!»

و شروع می‌کند به صدا درآوردن از آن ساز کار دست خودش و طاهره که توی حمام چند پک هم به سیگاری که همراهش بود، زده، چشم­ها را می‌­بندد و دست و پا را تکان می­دهد.

باسن را می­لرزاند. مثل وقتی که عربی می‌­رقصد کمر را تاب می‌دهد. توی این خنکی داغ داغ است. سینه را می­لرزاند و یک دست به کمر و دست دیگر را می­برد جلو. دوباره برعکسش را انجام می­دهد. می‌­چرخد و می­‌‌چرخد و صدای ساز را نمی‌شنود و می‌­چرخد. سرش گیج می‌­رود. می­‌خورد به دیواره‌­های قنات. چشم‌­ها را باز می‌­کند. رقصان بر می‌­گردد به جایی که مردک گذاشته بودش. همه جا را می­‌لرزاند. لرزه را از سر شروع می­کند   و می رساندش به سینه‌­های گردش و بعد شکم را تو و بیرون می­دهد و بعد همه جا را با سرعت می‌تکاند. عقب عقب می­رود و می‌­خورد به دیوار پشت سرش  و دوباره چشم باز می­کند. رد قطره‌های کوچک خون با طاهره حرکت کرده. لباس خیس عرق و چسبیده به تنش اصلا نگذاشته طاهره بفهمد خون از لای پایش با عرق راه گرفته. مردک هم پر از عرق می­نوازد. طاهره می‌­خواهد دور آتش فرضی مثل سرخ پوستا برقصد اما دامن بلند لباسش دست و پاگیر می­‌شود. دست می­اندازد و از بغل جرش می­دهد. حالا ران های خوش تراشش را یکی در میان بالا می آ ورد و کمر را دولا می کند و می‌چرخد. حرارت بدنش هاله­ای دورش درست کرده. لباس دارد خفه‌اش می­کند. مردک سرخ سرخ شده و نوا را آرام کرده. طاهره وراندازش می­کند. مردک دارد ته قنات را می‌سکد که خبری هست یا نه. طاهره می‌­ایستد. مردک انگار  منتظر باشد که طاهره کم بیاورد، ساز را ول می­کند. طاهره پوزخند می­‌‌زند به مردک… اگه منم آب اینو  میارم…  زیپ پشت پیراهن را باز می­کند و خودش را از آن یقه سه سانت رها می­کند  و بالا تنه لباس  را تا کمر پایین می­دهد و سینه بند را می­کند و پرت می­کند. هوای خنک که می­خورد به گردن و پستان‌­هایش. جان تازه می­گیرد. مردک چشم­هایش گرد شده. دیگر  نه عرقی هست روی سرو صورتش و نه سرخی مانده. مثل مادر طاهره سر تشک رنگ توی صورتش نیست. پلک نمی‌زند. یهو خشکش زده. طاهره بلند می­خندد و رو به مرد رقص را دوباره شروع می­کند. سینه ها را می­لرزاند و می­رود سمت مردک و ران را از چاک لباس بیرون می­اندازد و بر می­گردد. جلوی مرد، پیش ساز چند قطره خون ریخته. طاهره می‌رقصد و می‌رقصد و دوباره می­رود پیش مردک و ساز را با پا می‌­اندازد کنار و دولا می­شود. و یقه مردک را می‌گیرد و می‌کشد. مردک افسار در رفته تن لش می­کند و چهار و دست و پا می‌­آید وسط قنات. طاهره دورش می­چرخد و بعد از هر دور سینه‌هایش را به صورت مردک که حالا پاها را زیرش جمع کرده و نشسته، نزدیک می­کند و صورت مردک را با دست­هایش قاب می‌­گیرد و  پس می‌­زند و دوباره می­رقصد و می‌رقصد. عرق از همه جایش سرازیر است . خون با حرکت طاهره ،دایره زده دور مرد. طاهره دست می‌اندازد و پیراهن مردک را پاره می­کند  و هلش می­دهد. مرد از خدا خواسته ولو می­‌‌شود و طاهره می‌افتد رویش و رقص گرم دونفره­ ای را شروع می­کنند.گاهی طاهره زیر است و مردک می­جنبد و گاهی طاهره رو است. قد آتش داغند.

طاهره زیر است که آتش خاموش می‌شود. مردک کمی روی تن طاهره می‌­ماند و بعد کنارش ولو می­‌شود. هر دو نفس می‌زنند که زیرشان خنک می‌شود. طاهره کف دست را زمین می‌­گذارد. خیس و خنک می‌شود. طاهره می‌­خندد  و چشم­هایش را می بندد.

3 comments

  • پریماه

    به هیچ عنوان اصول نگارش و قواعد دستوری رعایت نشده بود

  • الیاس عزیزاللهی

    «طاهره صورت بیضی سفیدی دارد با چشم های درشت قهوه ای و مژه های بلند مشکی پرو پیمان با دماغی کوچک و قلمی و لب های نازک»
    این الآن قراره توصیف چهره‌ی شخصیت اصلی داستان باشه. به‌جای این همه کلمه خود «زن» همین تصویر رو می‌سازه. داستانیه پر از زیاده‌گویی و بسیار حوصله‌سربر.

  • علی شادکام

    داستان ارزش مطالعات فرهنگی دارد؛ و همین مسِله را به یکی از تقابل های مهم متن تبدیل کرده، تقابل دیدگاه نسبت به آیین در اندیشه طاهره و پدر و مادرش، تقابل پاکی/ناپاکی ( مسءله اخلاقیات و عرف) ، روستا/ده( سبک زندگی).
    متن در گزارش ها و دیالوگ ها بی پروا است، بی پروایی که با شخصیت هم راستاست، در زمانمندی روایت به تناوب از حال و گذشته استفاده می کند که ریتم به خصوص را به خوانش می دهد. ریتمی ملتهب و هیجانی که آن هم از نظر من با متن در رابطه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.