شیرِ برفی

نوشته محمد لله‌گانی دزکی

برگزیده سوم، سومین دوره جایزه زنو

«پرومته: زمان در دور دیریاز خود همه‌چیز را می‌آموزاند».

 پرومته در زنجیرــ آیسخولوس

اول برادرم گنجشک شد؛حالا رفقا… یکی‌یکی غیب می‌شوند؛ هم‌ انگار که گنجشک شده و گربه خورده باشدشان. نیستند. از ماجرای برف، کسی نمانده. آن شب، مستی، کهنگیِ داغِ گم‌شدن برادرم را تازه کرده بود و می‌خواستم کاری بکنم. می‌خواستم… اما پای عمل که شد کسی نبود. من بودم، ماه و خستگی که می‌نشست به تنم. راه خانه را گرفتم؛ گفتم نانی بخورم، جانی بگیرم، بعد بروم به جنگ آن شیر دَمِ پارک بزرگ فرخشهر، دمِ سرچشمه، که کی کاشته بودنش و حالا تنش چرک بود از بس بچه دبستانی‌ها، هرکه قدش کوتاه‌تر بود، سوارش شده بود و باقی را ایستانده کنارش، عکس یادگاری از خودشان گرفته بودند.

گفته بودم می‌شکنم. این چند پیک آخر را هم بزنم، می‌روم و آن شیر سنگی بالای پارک سرچشمه را می‌شکنم. می‌شکنم تا بعدها، خیلی بعدتر هرکس آمد ببیند، بداند که ای‌دل‌غافل این شیر، باآن‌همه یال و کوپالِ سنگی، خیلی وقت پیش شکسته است. گفته بودم، همین حرف‌ها را، نصفش را بلند، نصفی را در گوشِ کناردستی و نصفی را آرام، برای خودم. گفته بودم که آماده باشند، پابه‌رکاب، همپا، رفیق. اگر می‌خواستم بشکنم برای خودم تنها که نبود، برای آن‌ها هم بود. برای جوانی آن‌ها هم بود. برای جوانی آن‌ها هم بود که می‌خواستم آن شیر را که در هزار سال پیش خشکش کرده بودند و کشانده بودنش در زمان حال تا پُزش را بدهند، بشکنم. بشکنم تا اول ببینند این شیر شکسته است، بعد کاری بکنند. یا دست روی دست بگذارند حتی، اما بداند که شیر شکسته است. خیلی وقت است که نیست و در این بیشه شیری نمانده است… نه که بدمستی کنم و الواتی. نه آنکه زورم را به رخ بکشم. نه که گرزم را بگیرم دست و به جنگ شیر خیالی بروم. به فکر رفقا بودم خُب. اما قبل از آنکه مستِ کامل شوم همه رفتند، پنهانی، بی‌خدافظی. علی رفت؛ عبدولی رفت؛ شاهین رفت؛ ساسان رفت؛ کوروش رفت؛ شاهرضا رفت… همه رفتند. مثل حالا که نیستند. تنها مانده بودم. تپ تپ خون را که تو پیشانیم فهمیدم، سر بالا آوردم ببینم با کی چشم در چشم می‌شوم، کسی نبود. نه شریف، نه کوهزاد و نه میثم نه صادق نه بقیه. من بودم بیابان بود و ماه که داشت بالا می‌آمد. داد زدم: «ای ماه تو چرا این‌قدر عَیّاری؟» و مشتم را برای ماه تکان دادم… رفته بودند.

به خود که آمدم، بابام در را بازکرده و خیره مانده بود به من. نگاهش که کردم عقب رفت. شش قدم رفت عقب، دو قدم آمد جلو، چشم در چشمم نگاه کرد و روش را کرد به درخت گردو. رفت. در را که بستم، داخل که شدم، سه بار دَلَک که رو زانوم خوردم، رسیدم به درخت، درختِ گردو، قبل از آنکه زمین بخورم، گرفتمش. سرم را بردم دم یکی از شکاف‌های توی تنه‌اش. آرام به پچپچه، انگار که رفیقیم و حرف باید بین خودمان بماند، چشمک زدم و دهنم به خنده باز شد، گفتم: «هی گردوهه! تو چرا اینقَذَر عَیّاری؟» و باهاش چشم تو چشم شدم. زدم به تنه‌اش، انگار که می‌زنم روی شانه‌اش. خشمم گرفت، دندان‌هام را براش چلاندم رو هم و شش‌تا مشت بهش زدم. سایه بابام از پنجره، طبقه بالا، نگاه می‌کرد. بی‌خیالش شدم، دست به تنه‌اش کشیدم. رفتم تو.

وسط‌های راهرو، بوی کَلَم رفت تو دماغم. لپ‌هام باد شد، نفخم درآمد. پاهام پیچید در هم. دستم را گرفتم به دیوار. لای در آشپزخانه باز شد. چشمان میشی آبجیم را دیدم. زیاد نگاهم نکرد، در را بست. چرخیدم، دست به دیوار سریدم سمت پله‌ها. بالا رفتم. دو پله. پلهٔ سوم را نتوانستم. نشستم. سرم خودبه‌خود، مثل آونگ… مثل یک‌دانه برف که در نور بازی کند، در هوا می‌رفت و می‌آمد و می‌رفت و … بعدش همان‌طور نشستنی، مشتی تصویر و خیال آمد توی سرم. به پله‌ها فحش دادم. اول آرام گفتم: «تف بتون بیاد!» بعد بلند: «تف بتون بیاد!» دوباره لای در آشپزخانه باز شد، اما قبل از آنکه دو چشم میشی خواهرم و طره گیسش را ببینم سرم را پایین آوردم. لحظه‌ای به سرم آمد که پله را نمی‌شود زد و در عالم خیال، خودم را دیدم که دارم با کلنگ خرابشان می‌کنم. زور زدم سَرپا شوم. وقتی ایستادم بالا نرفتم. نمی‌شد رفت. هم نمی‌شد هم دلم نمی‌خواست، هم بابا اتاق کنار بود. چند تا پله که بالا رفته بودم سرازیر شدم و پیچیدم دست چپ. چپیدم توی اتاق. زیاد نمی‌رفتیم. مهمانخانه بود. توی همان اوهام گفتم امشبه را مهمانم. آن‌وقت گفتم یا الآن؟ اتاق بوی ملافهٔ تازه می‌داد. تمیز چیده بودیم‌ش. دیوارش گچ‌بری گل‌ومرغ داشت. شیش تا نصف قدم که رفتم رسیدم به عکس مادر و برادرم روی طاقچه، روبروم. نگاه می‌کردند و من… نگاهشان نکردم. نشستم. تکیه دادم به دیواری که بالاش عکس آن‌ها بود. زدم زیر گریه ولی آرام، بی‌صدا، پراشک، که خونَم جوشید، بلند شدم. سرِ پا. دست کردم توی جیبم رینگ بکس را درآوردم، از اتاق رفتم بیرون. پدرم نشسته بر مبل، پشتش به من بود و خواهرم… چشم‌های مورب میشی‌اش، ترس‌زده نگاه می‌کرد. سرمه کشیده بود. اخم کردم برگشتم داخل. دو قدم هم رفتم… بیشتر نتوانستم. نشد. پنجه را کردم تو دستم و مشت را کشیدم به دیوار. زدم زدم زدم زدم زدم زدم که یکی زد پس گردنم. برگشتم بزنمش بابام بود. نشد. مشتش را گذاشت بیخ گوشم؛ سوت کشید. خواستم بزنمش. بابام بود. نشد. دستم را کردم تو جیبم. یقه‌ام را گرفت. درکونی بهم زد. کشیدم بیرون. به عکس‌ها نگاه نکردم. کشیدم توی راهرو. به خواهر نگاه نکردم. کشیدم تو حیاط. به درخته نگاه نکردم. کشید بُرد انداختم تو ماشین، صندلی عقب. در خانه را باز کرد و آمد استارت زد.

صدا تو گلوم خشک شده بود: «کجا؟»

فهمیدم تشنه‌ام. جواب نداد، گاز داد. چشم که باز کردم پشت دستش خورد تو دهنم. گرفت پرتم کرد بیرون. خنکا دوید زیر پوستم. خوابیده بر زمین، اطراف را نگاه کردم که ببینم کجام. از بین بخار نفسم، چراغ‌های سرخ ماشین بابام را دیدم که دور می‌شد. سرم را گذاشتم به زمین و آسمان را دیدم. ای آسمان… ای آسمون تو چقدر عیاری.

حالم جاتر آمده بود. آسمان پر از ستاره بود. یاد پله‌ها افتادم و دوباره یادم رفت. بلند شدم. آورده بود توی بیابان و ولم کرده بود. خندیدم. داد کشیدم: «آهای بیابون تو چرا این‌قدر عَیّاری؟» دورتر، خیلی دورتر شیش‌تا سگ پارس کردند، شاید بیشتر، شاید کمتر. بلند شدم. زدم به راه. سرما که بهم می‌خورد جگرم حال می‌آمد. فهمیدم کجام. راه طولانی بود. زدم به راه یاد این مثل افتادم که: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من و تو کل مسیر زور زدم که توی همین مایه‌ها چیزی بسازم که مثلاً کسی نرود راه من، جز پای من! اما جور درنمی‌آمد. هنوز هم جور درنمی‌آید، یک کلمه کم است… یا زیاد؟ نمی‌دانم. نتوانستم چیزی بسازم. هنوز هم نمی‌توانم. وقتی نشد. زدم زیر آواز. از تاریکی نمی‌ترسیدم، کسی یا چیزی نبود که بترسم. صحرا بود. پشت سرم کوه بود، روبروم شهر بود، دست راستم می‌رسید به باغ و بعد به کوه. دست چپم اول سنگ‌بری بود و بعدش باز کوه. خب من راه شهر را می‌رفتم. هرچند زد به سرم که راه سنگ‌بری را بگیرم. باغ، شب‌ها دودُنبی دارد. آدم را می‌گزند. هرچه بیشتر می‌خواندم بیشتر می‌فهمیدم که صدام چقدر کریه است. تودماغی است، از سر است، نه از سینه، بد است. نه به درد فردوسی و رستم می‌خورد، نه غم داریوشی دارد، نه پختگی عارف را دارد، نه سوز دشتی خواندن، نه سرخوشی مستی ازش شنیده می‌شود. صدای من نه ریتم دارد، نه شاد است. هیچی. هیچ نداشت. فقط از این آدم به آن آدم از این شعر به آن شعر، از بزم به رزم، به اندوه، به بی‌غمی، به سرخوشی، دنده عوض می‌کردم. آخرسر، دم‌صبح، هنوز نرسیده به شهر، دم خانه باغ‌های لب جاده که عکاسی کاوه و عتیقه‌فروشی گلستان را روش نوشته‌اند، درست همان‌جا، اشکم درآمد. داد کشیدم: «کاوه! تو هم عَیّاری». اشکم همین‌جور بیخود درآمد. سر کردم به آسمان و با ته زوری که داشتم فحش خوار و مادر دادم. فحش دادم و داد زدم. مشت تکان دادم و بد گفتم، بیراه گفتم. گوشم پر از صدای خودم بود و من می‌بریدم برای آسمان. دهانم را بستم، مثل دعوا که فحش می‌دهی و منتظری تا طرف هم فحش بدهد، بعد بپرید به هم و خستگی تن هم را بگیرید. ساکت شدم که حالا او فحش بدهد، اما هیچ… سکوت… فقط همین سوت بیخودی که همیشه توی سر آدم هست را شنیدم. همین‌که الآن هم هست. لبم را جویدم و راه افتادم. از کنار جاده، طرف خانه‌ها. درد را فهمیدم که دارد می‌آید طرف پیشانیم، به رو نیاوردم. راه رفتم و دوباره به آن شعری که می‌خواستم بسازم فکر کردم. به راهی که آمده بودم فکر کردم. به آسمان عَیّار؛ به ماه عَیّار؛ به درختان عَیّار، به داریوش به فردوسی به مولوی به خیام به ابن‌سینا به زنِ رضازاده، به آن لپ باد کردن و ابوالفضل گفتن زیر وزنه، به علی دایی به هرچه اسم و هرچه آدم که شنیده بودم و بزرگ هستند. به فیل به رستم به…. به سهراب به آن‌ها که اسمشان را توی کتاب‌ها مدرسه دیده بودم. به داروین به آقای صالحی معلم اول دبستان که به خاطر املاء چهارده مرا زده بود و یک هفته نرفتم مدرسه. به رفقای نامردی که ولم کرده و رفته بودند… به نانوای سر کوچه به… به… به… به همه که فکر می‌کردم از سر کوچه‌مان رد شدم. هوا خنک بود، ذهنم درگیر بود. کلیدِ خانه را نداشتم، کاری هم نداشتم. دلم تنگ بود. صدام به آواز نمی‌آمد. تنها بودم. به داش آکل هم فکر کردم راستی و به فردین و به اسمم که سیاووش است و بهم می‌گویند اِبی. دوباره که نگاه به آسمان کردم فهمیدم صدایم چه به فحش دادن می‌آید.

دَم‌دم‌های شهر به اولین خانه‌ها که رسیدم نمه نمه برف گرفته بود. دانه‌های سفید، درشت، توی هوا مثل پَر… ریز، سردرگم و پریشان، مثل مستی که رفیقانش ولش کرده‌اند، بازی می‌کردند و زمین می‌نشستند. خوشم آمد. اما کسی، برفی، روی من نمی‌نشست. یک‌قدم جلوتر از من بودند… آن یک‌قدم را هم که می‌رفتم باز برف، آدم‌های پریشان، یک‌قدم می‌افتادند جلوتر، بعضی ننشسته روی زمین، چند سانت مانده به نشستن محو می‌شدند. ابری که از خودش برف و پریشانی صادر می‌کرد یک‌قدم از من جلوتر می‌رفت. آسمان را نگاه کردم. آن بالا شلوغ‌تر بود. برف بیشتر بود. از زور ازدحام، تنِ آسمان معلوم نبود. ماه معلوم نبود. ستاره معلوم نبود. اما آسمان پشت سرم چرا. تک‌وتوک و تُنُک تُنُک می‌شد دیدش. ولی بالاسر و پیش روم را نه. آن بالا برف‌ها هنوز آب نمی‌شدند و وصل بودند به یک… به خودشان به برف‌های دیگر که بالاتر بودند. میدان اول شهر را که رد کردم تازه گوشم تَر شد. یک‌دانه، یک نفر، آمده بود و نشسته بود روی گوشم و تمام. راه خانه را نرفتم. رفتم سمت پارک بالای شهر. سرچشمه. وقتی برف می‌آید خیلی قشنگ می‌شود. درخت‌ها تنشان سیاه و تاجشان سفید می‌شود. بیشتر بیاید جوی وسط پارک هم شُرشُری می‌کند. جلوتر که رفتم، یک‌لایه خیلی نازک برف نشسته بود زمین، مخمل بود، زیر نور تیر برق لورچ می‌داند. مثل ستاره‌ها که… مستی از سرم پریده بود گمانم. نمه نمه درد توی سرم پخش می‌شد، ولی ملایم… جلوتر روی شانه‌ام برفی، کسی، نشست. باز بی‌هوا زده بودم زیر آواز. دقیق نمی‌دانم از کی شروع کرده بودم به خواندن. گنجشک اشی‌مشی می‌خواندم، با صدای گرفته، تا حواسم بیایید به صدایم، فهمیدم، نگاه را دادم به نور تیر برق. برفِ ملایم تو نور تیر برق خیلی قشنگ می‌شود. دانه‌ها، آدم‌ها، دورهم می‌رقصند و هی جاشان را به هم می‌دهند… سرم را که خاراندم، برف ریخت زمین. خوشم آمد گفتم: «ای تیر برق تو هم عَیّاری!» دستم را کردم تو جیبم و راه رفتم… بابام آمد دم نظرم و چشمان آبجی. عکس مادرم آمد دم نظرم که توی قاب داشت دورتر را نگاه می‌کرد، جایی بیرون از قاب، یک خط افقی که توی عکسش نبود، بیرون از عکس بود، شاید مربوط به آینده ــ شاید قبر ناپیدای بردارم‌ــ و او تلخ خیره بهش مانده بود. همان‌طور که خیره و دل‌تنگ، با سینهٔ سرطانی برایمان قصه تعریف می‌کرد:

یکی بود، یکی نبود، یک روز یخ؛ یک قالب یخ، درسته رفت به ماتحت گنجشک اشی‌مشی. گنجیشکه دستاش، یعنی پرهاش، نافش، پیشونیش تا نوکش یخ زد. مورمورش شد. لرزید اشکش در اومد و گفت: «ای یخ تو چرا این‌قدر عیاری؟» یخه از اون تو داد زد: «من عَیّارم یا این خورشید که من رو می‌سوزنه؟» گنشجکه دید راست میگه خب. رفت و رفت تا رسید به خورشید و گفت: «ای خورشید تو چرا این‌قدر عَیّاری؟»

خورشید از اون بالا با صدای سوزناکی گفت: «من عَیّارم یا این ابرها که مثل گَزمه میان جلو من رو می‌گیرن؟»

گنجیشکه گفت خب این هم راست میگه. رفت سراغ ابرها و گفت: «ای ابرها چرا این‌قدر عَیّارید؟»

 ابرها صدای قلمبه‌شان را انداخت سرشون: «ما فرمانده‌مون باده، هرجا خواست ما رو می‌بره اگه کسی عَیّاره باده برو به خودش بگو…»

گنجشک رفت پیش باد. باد گفت کوه، رفت پیش کوه، کوه گفت موشی، رفت پیش موش، موشی گفت گربه. آخرسر گنجشک رفت پیش گربه و گفت: «ای گربه تو چرا این‌قدر عَیّاری؟»

گربه دستش را گذاشت دم گوشش و گفت: «چی گفتی نشنیدم؟ چی؟ بیا جلوتر ببینم چی گفتی؟»

به چهارراه که رسیدم خانه‌مان پشت سرم بود، بالا پارک بود، پایین به قبرستان می‌رسید و راه روبه‌رو می‌رفت تا برسد به… برسد به یک فلکه بعد برود و بپیچد دست چپ و برود تا برسد به یک چهارراه دیگر و بپیچد دست راست، از فرخشهر دربیاید و برود برسد به اصفهان. دم نظرم آمده پیاده تا اصفهان چقدر راه است؟ و پیچیدم سمت راست؛ سمت پارک، سمت درخت‌های سیاه که سرشان احتمالاً سفید بود. بالاتر برف بیشتر نشسته بود، کوه‌ها جلوی ابرها ایستاده بودند گمانم. باریده و نشسته بود. باد هم مثل دست تقدیر برف‌ها را درهم بازی‌بازی می‌داد. جای پایم روی زمین می‌ماند و سرما هم تازه داشت بهم اثر می‌کرد.

خروس اول که خواند رسیدم سر خیابانی که تهش پارک سرچشمه بود و شیر بود. خروس در یک جای دوری می‌خواند و در جوابش، چند سگ از جایی دورتر پارس می‌کردند. برف آرام شده بود ولی آنجا چنان نشسته بود که به چشم بیاید، نزدیک‌های پارک سایه چند نفر را دیدم. پا سست کردم و روی زمین گشتم. برف همه‌جا را یکدست کرده بود، نه سنگ دیدم نه چوب. پوست لبم را کندم و یادم به پنجه افتاد، دست کردم و همان توی جیبم پنجه را مشت کردم. تازه سرما بهم نشست. دستم سرمای پام را حس کرد بود و پام سرمای دستم را. از کنار نرده‌ها رفتم سمت جمعیت، سمت شیر. صدایشان می‌آمد توی هوا، دست‌وپا می‌زدند، یکی می‌رقصید. یکی برفی گلوله کرد و زد تو سر دیگری چند نفر خم بودند روی زمین و مشغولِ چیزی بودند. چفیهٔ سرخ یکی‌شان آشنا بود. پنجه را ول کردم. یکی‌شان گفت: «اِبی اومد!» گفتم: «به‌به! رفقای نیم‌سوز». آن‌ها که نشسته بودند و مشغول بودند پا شدند. داشتند آدم‌برفی می‌ساختند. گلوله پایینش را ساخته بودند. شیر ده قدم دورتر بود و شهر را نگاه می‌کرد، ملعون. یکی‌شان خندید: «نیم‌سوز کجا؟ دوسَر سوخته‌تیم عزیز!» دیگری گفت: «الوعده خب وفا! خودت گفتی بیاییم شیره را بشکنیم. آمدیم». یکی از نشسته‌ها پغی زد زیر خنده: «خونه راش ندادن!» آنکه را خانه راه نداده بودند با گلوله زد توی سر آن نشسته و گذاشتند دنبال هم. همه بودند همه رفقا، هر چهارده نفر. گفتم: «این دیگه چیه؟»

یکی از سه‌نفری که گلوله برف گنده را هول می‌دادند، گفت: «بیکار بودیم گفتیم بسازیم!» یکی دورتر ایستاده بود پای شیر و سیگار می‌کشید. کوروش بود یا علی؟ نمی‌دانم. نه این‌ها نبود. شیر زیر پاش اندازه یک کُرسی پا به نظر می‌رسید، تا سینه هم توی برف بود. برف روش را که تکاندم واماندم. گوش شیر شکسته بود، نصف یالش کنده بود آل موتور توی دهانش بیرون زده بود… چرا توی ذهن من یک‌جور دیگر… یک اقتداری… یک‌چیز درست و حسابی‌تر بود! یکی گفت: «ابی بشکنیم؟» گفتم: «آره، یعنی نه نمی‌دونم آخه این…» گفت: «خودش ریقش در اومده». کسی با برف گذاشت توی سرم. برگشتم. همه می‌خندیدند. آدم‌برفی بلندتر شده بود… یکی‌مان گفت: «ولش کنید بیایید آدم خودمان را بسازیم!» و یکی دیگر یک‌ونیم‌لیتریی درآورد: «این هم مطاع!» تا طلوع آفتاب طول کشید. بلند بود. خیلی بلند دو متر شاید. کار چهارده نفر جوان بیکار مست بود. پشتش را کرده به کوه و داشت شهر را نگاه می‌کرد. شیر در کنارش مثل سگ ولگردی بود که گَری گرفته باشد.

خانه که رفتم، پدرم در را باز کرد. رفتم طبقه بالا و تا عصر خوابیدم. بیدار که شدم خبرش پیچیده بود. پدرم می‌گفت: «شیش متر بود! مردم وایستاده بودن باش عکس می‌گرفتن. صف بسته بودن ملّت بی‌خودِ علاف».

کسی نفهمید آدم‌برفی را کی ساخته است و از کجا آمده. یک هفته طول کشید تا آب شود. آخرش آب شد. اثری ازش نماند.

حالا گاهی تا پارک سَرچشمه پیاده می‌روم، انگارنه‌انگار اینجا آدم‌برفی بزرگی بوده است. و نه انگار که چهارده نفر آدم مست اینجا بوده و گردنکشی کرده‌اند. فقط همان شیر زخم و زار است که دهان شکسته‌اش را بازکرده و شهر را نگاه می‌کند. جلوتر نمی‌روم. پیش خودم می‌گویم کاش برفی بیایید. کاش رفقا باز دورهم جمع شوند. و نگاه به شیر، قصهٔ مادرم را مرور می‌کنم:

گربه دستش را گذاشت رو گوشش و گفت: «چی گفتی؟ نشنیدم چی؟ بیا جلوتر ببینم چی گفتی؟».

گنجیشکه رفت جلوتر و گفت: «ای گربه تو چرا این‌قدر عَیّاری؟».

ــ نشنیدم چی؟ بیا جلوتر ببینم چی گفتی؟

گنجشک رفت جلوتر و تا خواست بگوید جیک، گربه پرید و لقمهٔ چربش کرد. دمش را توی هوا تاب داد. سبیلش را لیسید، پرید بالا و گفت: «عَیّارم و عَیّارم و عَیّارم».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.