شیرآهنکوه مردا یا چگونه مرحوم آقای بزرگ مرا با تیغ محبت کاردی کرد.

حامد حبیبی

ادبیات ما یک مرحوم آقای بزرگ داشت که همه ی ما از توی خشتک او بیرون آمدیم و اولین بار که من خیلی احساس بامزگی کردم این را گفتم که خیلی هم با استقبال روبرو شد. ما همیشه خانه ی مرحوم ولو بودیم و لنگر می‌انداختیم و مرحوم برای خودش یک سیگار می‌گیراند و برای ما هم پرتقال پوست می‌کرد و پر پر دهانمان می‌گذاشت به خصوص با من خیلی صمیمی ‌بود می‌گفت: یک داستانی نوشته ام که از داستان های تو هم بهتر است! من هم می‌گفتم: فقط بگذار این خشم و هیاهو را من تمام کنم آن وقت می‌فهمی ‌رمان یعنی چی. یک جورهایی با هم کل کل داشتیم البته مرحوم همیشه جلوی من کم می‌آورد مثل مرحوم تختی و پوریای ولی. یادم هست وقتی شاملو برنده ی نوبل نشد من خانه ی آنها بودم، او پشت میز بود و داشت رمان پشت رمان می‌خواند که گفت: نباید می‌گرفت. که ما همه خندیدیم. گفتم: ولی نبرده که گرفته باشد. کسی نخندید. ولی مرحوم گفت: خب اگر می‌برد نباید می‌گرفت. که همه خندیدیم. و من گفتم اگر من و تو- به او تو می‌گفتم آخر خیلی صمیمی‌ بودیم- این جایزه را بردیم چی؟ نگیریم؟ کسی نخندید و مرحوم نگاهی معنادار به من کرد و گفت: مال ما فرق می‌کند. که همه خندیدیم. شوخ طبعی‌اش آنقدر بود که در اکباتان هرکه دلش می‌گرفت می‌آمد پیش او که برایش لطیفه بگوید، تا طرف را از خنده جر نمی‌داد ولش نمی‌کرد. به من می‌گفت: باید بروی تحقیق کنی، برای این خشم و هیاهو که داری می‌نویسی باید بروی آمریکای دهه‌ی بیست و سی و تحقیق کنی. اگر برای مثال می‌خواهی از گلف بنویسی باید دستکم توی رنکینگ جهانی جزو ده نفر اول باشی. این ادبیات را جدی بگیر، اینهمه با گل های قالی بازی نکن. بعد از من مسوولیت این ادبیات، داستان نویسی، نشر، نقد و گرداندن کتاب فروشی های این مملکت و دنیا به تو می‌رسد. حواست را جمع کن. جوابش را نمی‌دادم آخر خیلی صمیمی ‌بودیم.

 چه سفره ای پهن می‌کرد! ترشی لیته، تربچه نقلی، ماست و خیار با کشمش و ما به شوق داستانخوانی می‌رفتیم خانه ی او و مرحوم می‌گفت: کاه از خودت نیست کاهدون که از خودت است. و همه می‌خندیدند. یک بار هم گفت می‌خواهم پول جمع کنم و این خانه را بخرم تا از اجاره نشینی راحت شوم. که بعدها حرف درآوردند که مرحوم منظورش این بوده کمتر برویم آنجا تلپ شویم تا خرج خورد و خوراک ما را ندهد و پس انداز کند که اصلا اینطور نبود. خودش لقمه می‌گرفت و دهان من می‌گذاشت. وقتی هم من دادگاه داشتم صبح رفتم آنجا دیدم عینهو کوپن فروش ها روی پله ها نشسته گفتم بابا تو چقدر علافی! – گفتم که او را تو خطاب می کردم- من خودم نمی‌خواستم بیام. وقتی هم به حبس محکوم شدم مرحوم نامه ای برایم نوشت که حبسی که جای خود دارد، می خوای من جات برم اعدام شم یا نه؟ که چون بزرگ ما بود من روی حرفش حرف نزدم ولی دادگاه موافقت نکرد. وقتی هم که آمدم بیرون و رفتم فرنگ دیگر هروقت می‌آمد این ور آب یکراست عین گاو سرش را از فرودگاه می‌انداخت پایین و می‌آمد خانه ی من، آنقدر با لگد به در می‌زد که مجبور می‌شدم در را باز کنم. هرچه هم سختی به او می‌دادم اصلا مرحوم به روی خودش نمی‌آورد. جایش را آن بالا کنار کتابخانه روی زمین می‌انداختم، خودم روی تخت می‌خوابیدم، صبح که بلند می‌شدم می‌دیدم چند تا کتاب را که داده بودم شب جای بالش زیر سرش بگذارد، پاره پوره کرده و کناره هایشان را از سرما جویده ولی چیزی نمی‌گفتم هرچه بود استاد ما بود. بعد می‌نشستیم راجع به آن کتابها حرف می‌زدیم و من آنجاهایی را که بد فهمیده بود به او گوشزد می‌کردم. یادم هست یک روز داشتیم توی پارک لاله ی برلن راه می‌رفتیم برگشت سمتم و یک جور غمگینی گفت: تو خیلی کارت درسته. فکر کنم حسودیش می‌شد ولی آنقدر بزرگ بود که به روی خودش نمی‌آورد. آن شب یک پتوی سربازی هم زیرش انداختم، هرچه باشد بزرگ ما بود.

 صبح با لگد بلندم کرد و هرچه گفتم: بابا من روشنفکرم، روزها می‌خوابم شبها مثل شمع می‌سوزم اصلا گوش نداد. بعد گفتم حالا می‌ذاری یه چیزی کوفت کنیم. گفت نه. تو فقط بشین. من نشستم. هرچه باشد بزرگ ما بود. یک سیگار برایم گیراند، بعد هم یک لگن آورد پای مرا شست. بعد برایم صبحانه آورد؛ آب پرتقال، پنیر، کره، مارگارین، دو تا تخم مرغ هم عسلی کرده بود که یکیش خیلی سفت شده بود و باعث شد از کوره در برم و بزنم پس گردنش. و بعد شروع کرد از رمان من که توی سطل پیدا کرده بود تعریف کردن. آخر سر شنیدم وقتی برگشته تهران هرجا رفته گفته این رمانی که او – مرا او صدا می کرد- نوشته من فقط جلدشو دیدم ولی می دونم ادبیات را از آنجایی که من دو قسمت کردم می‌زند یک قسمت دیگر هم می‌کند.

به هرحال شیرآهنکوه مردی بود آنقدر که اگر داستانت را خرچنگ قورباغه می‌نوشتی نمی‌توانست بخواند. همیشه به من می‌گفت: تو استعداد عجیبی داری فقط آرزو به دلم مانده بتوانم یک خط از کارهایت را بخوانم. من می‌گفتم اشکال شما این است که چاه رمان تان را بیل بیل پر می‌کنید ولی من با این دستهام پرش می‌کنم و او نگاه پدرانه ای می‌کرد و می‌گفت: خسته می‌شی که. و من خسته نمی‌شدم.  حالا هم که خوابش را می‌بینم یک جای سرسبز خوبی است و همیشه می‌گوید اینجا یک غم دارم آن هم این است که تو دیگر نیستی تا برایت پرتقال پوست بکنم. چه مردی بود و بزرگ مردی.  

پیام های خوانندگان:

پیام های شما پس از تایید صاحب سایت و در صورتی که فحش مادر به پیشکسوت های مرده و زنده ی نثر و نظم و ترجمه تویش نباشد در نظرخواهی قرار می‌گیرد.  


–  دروغ نگو دروغگو. اصلا این آدمی‌که میگی وجود خارجی نداشته. من هرجا تو اینترنت سرچ کردم اصلا آدمی ‌به این اسم تو ادبیات ما نبوده، اگر هم بوده خشتکش کجا بود که تو از توی آن پریده باشی بیرون. اینها همه ساخته پرداخته ی ذهن توئه. سلطان این ادبیات من بوده ام و هستم و خواهم بود.  

اکبر بد دهن


 – چقدر زیبا نوشتی! من با خشم و هیاهوی شما که به خاطرش نوبل گرفتید نفس می‌کشم و آن یکی کتاب تان را می‌نیوشم و آن یکی آخری را داده ام ورق ورق کرده اند و اتاقم را مثل جنگیر با آن کاغذ دیواری کرده ام که هرجا سر می‌چرخانم چشمم به نوشته های شما باشد.  
منیژه
 
–  شما ادبیاتی ها همه خانم بازید، آن مرحوم هم بود، خیلی هم بود. من هم یکی از قربانی های او بودم. الان جواب این بچه ای را که توی شکممه چی بدم. راستی لطفا ننویسید من اسمم مرجانه جاش بنویسید میم.

میم
 
 –  اینقدر مرحوم مرحوم نکنید. مرحوم قدر گاو نمی فهمید. من خودم دیکته ی سال دوم مرحوم را تصحیح کردم، توش سه تا غلط بد داشت. صابون را هم با سین نوشته بود. خاک بر سر این ادبیات که شماها بزرگانشید!

معلم دیکته ی مرحوم


–  صلوات بفرستید. آخه این چه وضعیه! تو بازار تره بار هم احترام پیشکسوت را نگه می‌دارند، حتا فوتبالیست ها فهمیدند احترام پیشکسوت چیه شما نفهمیدین. اگر مرحوم آقای بزرگ خودش سند منگوله‌دار بده که تو هیچ سایتی ازش تعریف نکنین ول می‌کنین.
مایلی کلنگ

دوم تیر هزار و سیصد و هشتاد و شش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.