شمع‌های بلند مشکی

نویسنده مریم محمدی کلهری

داستان تقدیر شده در دومین دوره جایزه ادبی زنو

فردای هفتم تنها می‌روم سر خاک باباجی. خانه شلوغ است.خواهرهای تنی و ناتنی مامان بزرگه لنگر انداخته اند به مرده خوری.حوصله­ شان را ندارم.توی اتاق خودم هم از دستشان در امان نیستم.

 همان اول کار می‌بینم باباجی چقدر پیشرفت کرده . روز اول نمی‌توانست دستش را بلند کند. روز خاکسپاری  بالا سرش بودم و تربت دست من بود. دادم که بگذارند توی دهان باباجی. کفن را روی صورتش، کمی باز کردند و همچین که تربت رفت توی دهانش، چشم‌ها باز شد. نگاه کردم ؛ پسرعموها و پسرعمه‌های مامان دور تا دور ایستاده بودند و نگاه می‌کردند اما واکنشی به چشم‌های باز باباجی نداشتند. بقیه را نگاه کردم. انگار فقط من می‌دیدم. دستم خورد دقیقا به آن تکه از سنگ‌های لحد که قرار می‌گرفت روی صورت باباجی  و همین که گورکن سنگ‌ها را چید و آمد بیرون از قبر که خاک بریزد، من از توی لحد دیدم که هنوز چشم‌های باباجی باز بود. مورچه‌ها به ردیف راه پیدا کرده بودند تا آن پایین. خیلی پایین. ته نداشت این قبر؟! مورچه‌ی درشتِ سیاهی روی بینی‌اش دور دور می‌کرد و باباجی زورش نمی‌رسید دستش را ببرد سمت دماغش. فقط می‌توانست کمی بینی‌اش را چین بدهد که فایده‌ای هم نداشت. مورچه راهش را کج کرد و آمد پایین، از روی گونه رفت سمت گوش. دماغم به خارش افتاده بود. چند بار فشارش دادم. مورچه رفت توی سوراخ گوش باباجی. انگشتم را فرو کردم توی گوشم و حسابی تکان دادم. مورچه دوباره آمد بیرون و دوباره رفت توی گوش. اصلا  خود عذاب قبر بود. دوتای دیگرشان از لای درز کفن رفتند سمت گردن. دیگر نتوانستم نگاه کنم. رفتم سمت قبرهای دیگر  تا سارا خواندن دوباره‌ی تلقین را تمام کند. مرده حالا حالاها نمی‌فهمد که مرده. به این زودی ملتفت نمی‌شود که دیگر توی دنیا نیست. برای همین خلوت که شد، سارا دوباره خواند :« افهم حسین! پسرِ …»
 اگر مورچه‌ها می‌گذاشتند. مورچه‌هایی که هیچ وقت نسلشان منقرض نشده است. قبرهایی که سنگ دارند رویشان خبری از لشگر عذاب نیست ولی شک ندارم آن زیر، آن ته، مورچه‌ها توی دیوارها برای خودشان  قصر هزار طبقه ساخته‌اند. شاید برای همین کلی آب خالی می‌کنیم توی خاک تا گِل شود و خانه‌ی این قوم عذاب‌دهنده خراب شود. ولی به هر حال خدا عذابش را شروع کرده بود. چه عذابی !

روز سوم، باباجی مورچه‌ها را که می‌تاراند هیچ ، دستش را می‌کرد توی سوراخ‌های بزرگ دماغ و گلوله‌ای عن دماغ بیرون می‌آورد و پرتش می‌کرد. همسایه‌یِ سمت راستش جثه‌ی کوچکی دارد. او را هم می‌دیدم. حق همسایگی بود شاید. شاید هم…

خانه مامان بزرگه دوتا اتاق تو در تو بود.توی هر کدام یک فرش دوازده متری انداخته بود که یک پنجمش را مجبور بودند تا بزنند. تای فرش در اتاق سمت حیاط را بسته بود و باید از در سه لنگه بین دو اتاق می­آمدی و از این در می رفتی حیاط که برسی به توالت. مامان بزرگه عادت به پیراهن آستین کوتاه نداشت. چطور می­شد لباس تمیزی نداشت ناپرهیزی می­کرد.آمدم بروم بشاشم دیدم باباجی گوشت سفید بالای بازوی مامان بزرگه که آن پیراهن صورتی بیشتر روشنش کرده بود را  بشگون بشگون می­کند.

خانم جهانی، همسایه دست راستی، سرش را که نه صورتش را از روی خاک برگردانده بود سمت آسمان و فقط چشم‌هایش را باز و بسته می‌کرد. یک تکه از موی سپیدش از زیر کفن سفید زده بود بیرون. به نظر معذب بود. اما انگار بیشتر از مورچه‌ها نگران آن یک لاخ مو بود که آمده بیرون ولی هنوز دست‌هایش توان کافی نداشتند. اینجا هم انگار مثل وقت آمدن، مردها از زن‌ها زبر و زرنگ‌ترند. زن هیچ‌کس را ندارد. شوهرش وقتی دو پسرش خیلی کوچک بودند، مرده بود. پسرها هم بدون زن و بچه‌ای پشت هم توی جنگ شهید شدند. چرا پس قبر این زن نحیف هم مثل باباجی دو طبقه است؟! مظلوم و بی‌پناه افتاده بود آن ته. امروز هم که فردای  هفتم است. تازه هفتم باباجی. این زن حداقل یکی و دور روز زودتر هم آمده اینجا. ولی تازه توانسته‌بود  روسری سفید سه گوش را محکم کند که جز هفت تیکه کفنش بود و سرش را تا بینی از خاک بیاورد بیرون.

 هنوز برای خانه‌ی دست چپ باباجی کسی نیامده. باباجی ترمه را از روی خاک جمع کرده انداخته روی آن دو تا سکوی سیمانی که روی هم بودند و تکیه‌اش را داده به آن‌ها. دستش را یله کرده و پاها را انداخته روی هم. پاهای لاغر و استخوانی و بی‌مویش را. دم و دستگاهش از توی کفن قلنبه شده. اینجا کسی کارش ندارد. زنی که مامان بزرگه باشد هم نیست که فحش و فضیحتش بدهد که :« مرد این چه وضع نشستنه ؟! همه چیزت پیداست!» از نظر خودش شیک و مجلسی نشسته که همه چیزش حواله تویی می‌شود که روبرویش هستی.

تنها بودیم؛من و باباجی. به غذا سر زدم و آمدم داخل اتاق که لیوان خالی چایی را از جلوی باباجی بردارم. نگاهم نمی­کرد.تند تند ذکر می­گفت و کمی صدایش را بلند کرده بود. مردمک­های  خاکستری کدرش برق می­زدند. ولی هنوز به جایی نرسیده بود که با واکر این ور و آن ور برود و یک نفر هم هوایش را داشته باشد که به عقب برنگردد و از پس خودش برنیاید. تی شرت لیمویی آستین کوتاه جذبی پوشیده بودم. تلویزیون را روشن می­کردم که دیدم زیرچشمی وراندازم می­کند. نگاهش کردم. یک لااله­ الا­الله غلیظ گفت و به تسبیحش خیره شد. آنچه بین پاهایش حواله شده بود، زیرشلواری را  قد یک کف دست خیس کرده بود. رفتم توی حیاط تا مامان بزرگه بیاید.

باباجی توی کفن توی حالتِ حواله‌ی دم و دستگاهش به من است و کله‌ی  همسایه‌اش، فاطمه خانم جهانی تا دماغ پیداست. زنی دورتر لبه‌ی قبر نشسته. کفن را طوری زیرش پهن کرده که بقیه‌اش رفته توی قبر پاهایش را آویزان کرده توی مزار و تکانشان می‌دهد. لرزش ران‌هایش را می‌بینم. سر برمی‌گردانم. پشت سرم زن و مردی دست گذاشته‌اند لبه‌های قبرشان. بدون اینکه به هم نگاه کنند حرف می‌زنند. قبرها یک طبقه است. راحت ایستاده‌اند. پسرجوانی که تی‌شرت مشکی گشاد و درازی تنش است، بالای یکی از قبرها بلند قرآن می‌خواند : *«متکئین علی فرش بطائنها من استبرق و جنی الجنتین دان …»

«*آیه پنچاه و چهارم سوره الرحمن : تکیه می‌کنند بر فرش‌هایی که آستر آن‌ها از دیبای سطبرست و میوه چیدن آن‌دو بهشت نزدیک است.»

پاهایم بدون اینکه بفهم روی سنگ قبری رفته. قبرش را بررسی می‌کنم. همان ناکام و بی‌کس و کار است که روز خاکسپاری بالای قبرش نشسته‌بودم. آن پایین پاها را جمع کرده تو شکمش وتکیه داده به دیوار قبرش.چشم ها را بسته.زیر لب چیزی زمزمه می­کند.

این بار می‌خواهم جمعه بروم . بقیه پنج شنبه رفتند. گفتند : «این چه مسخره بازیه بیا همه باهم بریم» گفتم: «می‌خوام سر خاک تنها باشم». شبش خواب خانم جهانی را دیده بودم .ته همان قبر دوطبقه‌اش بود. ولی روسریش را مرتب کرده بود و به من چشمک می‌زد .

جمعه‌ها بهشت زهرا شلوغ می‌شود؛ مرده‌ها هر کاری هم داشته باشند، همان زیر انجام می‌دهند. لعنتی! شمع یادم رفته است. هر جا سر می‎زنم مغازه‎ها بسته‌اند. آخرسر زیر بازارچه جایی پیدا می‎کنم . شمع سفید کوچک می‎خواهم ندارد: « خانم برای سر قبر مشکی باید ببرین !»

 با دل ناراضی چهار تا شمع مشکی بلند می‌خرم و راهی مترو می‌شوم؛ دو تا برای باباجی و دو تا هم برای خانم جهانی.

قطار زیاد شلوغ نیست. از توی کیسه‌ی مشمایی یکی از شمع‌ها را در می‌آورم  و نگاه می‌کنم . چقدر بی‌قاعده  است برای روی آن فضای خاک و خلی و دو تا بلوک سیمانی که پای  هر کدامشان یک تابلوی کوچک مربع مستطیل سیاه است که اسم‌هایشان رویش حک شده. «ولش کن!» شمع را بر می‌گردانم توی کیسه  ولی شمع‌ها ولم نمی‌کنند. خودشان را می‌سابند به لبه‌های مغزم. وارد لاله‌ی چهارم که می‌شوم، باباجی و خانم جهانی را از پشت می‌بینم که روی زمین نشسته‌اند. خیلی نزدیک هم نشسته‌اند. می‌رسم به پلی که روی جوی پهن آب نزدیکشان است . همان جا قفل می‌شوم.

مامان آش پخته بود؛ ما بهش می‌گوییم آشِ ماست. عدس و لپه و برنج را می‌پزیم. سبزی می‌ریزیم. بعد موقع خوردن، پیاز داغ و ماست قاتی آش داغ می‌کنیم. ماست مثل شیر ترش شده که جوشیده باشد، می برد و تکه تکه می‌شود توی کاسه‌ی آش. مامان از سادگی بیش از حدش، بدون سبک و سنگین کردن هر حرفی و هرداستانی را سر سفره تعریف می‌کند. دو قاشق ماست ریخته بودم توی کاسه و نرم نرم داشتم هم می‌زدم که مامان گفت :

« مچم درد می‌کنه بس که شلوار های باباجی را چنگ زدم !»

از آخر تعریف می‌کرد. شایدم انتظار داشت خودت حدس بزنی جریان چیست ؟!

« خب چرا  با دست؟ مگه ماشین نیست ؟! »

« آخه نمی‌شه قاتی بقیه لباس‌ها بشه !»

پروستات باباجی درست کار نمی‌کرد و گاهی تا به خودش بجنبد ادرار ول می‌شد. یک قاشق از آش را گذاشتم دهانم و پرسیدم :

«جیش کرده بود خب یه آب می‌گرفتی دیگه ، چنگ زدن چی ؟! »

رنگ به رنگ شد  و انگار خجالت بکشد به جایی توی کاسه‌ی جلویش نگاه کرد و گفت :

«چند وقته با خودش ور می‌ره . شلوارو که خیس کردم تازه خشتکش لیز ‌شد!»

 کاسه‌ی آش را پس زدم .

« هر چی می‌شستم مگه پاک می‌شد؟!»

حالا یک زن کوچولو و مظلوم دم دستش است ؛ اصلا چسبیده بهش و باباجی فقط با خودش ور نمی رود. از گیجی در می‌آیم. دست راست باباجی از لای کفن خانم جهانی رفته داخل و آن پایین کاری می‌کند . دست چپ است که من را از قفل شدنم می‌کشد بیرون. دست چپ لمسی که دو  سه سال بود بر اثر سکته حتی نمی‌توانست لبه‌ی بشقاب غذا را بگیرد و کمک دست راست باشد تا غذا بیرون نریزد و ما  سر هر شام و ناهار دری و وری بهش نگوییم. حالا بین پاهای باباجی چنان فرز حرکت می‌کند که مغزم داغ کرده. باید همان پنج شنبه می‌آمدم. هفته‌ی دیگر پنج شنبه می‌آیم .آره پنچ شنبه با بقیه .

نزدیک است به آن نقطه برسند ؛ خانم جهانی محکم گردن باباجی را گرفته. پسر جوان درحالت یوگا ، چهار زانو و لخت ، پشت به من و باباجی و خانم کوچولویش، زیر درخت نشسته است. گوش‌هایم دارند داغ می‌شوند. شورتم خیس شده. دور می‌شوم. با سرعت هر چه تمام‌تر. دو مرد لا به لای قبرها  قدم می‌زنند. دست همدیگر را گرفته‌اند. یکیشان کون گنده و شکم بزرگی دارد با پاهای لاغر. آن یکی لاغر مردنی است .چیز هردوشان مثل شمع سیاهی که از کمر خم شود ولو است.

می‌روم سمت مترو. با اینکه روی صندلی‌ها جا هست، کف قطار ولو می‌شوم و تکیه می‌دهم به دری که باز نمی‌شود. تازه متوجه کیسه‌ی شمع‌ها می‌شوم و شمع‌های بلند مشکیِ روشن کنار آن صحنه توی سرم نقش می‌بندند.کیسه را می خواهم همان جا رها کنم. تصویر پشت کشیده و استخوانی جوان یوگایی تمام مغزم را پر می کند.یکیشان را نگه می­دارم برای جوان ناکام. آدامسی می‎اندازم توی دهانم وگرنه بالا می‎آورم.

باز جمعه راهی شدم. نمی‌دانم چرا بی‌خیال این جمعه‎ها سر خاک رفتن نمی‎شوم. مرض است. انگار دلم می‎خواهد صحنه‎های خاک بر سری و حال‌به‌هم زن ببینم.

روز خاکسپاری وقتی زن‌ها کنار رفتند تا مردها برای فاتحه خوانی بیایند سر خاک، رفتم زیر درخت کوتاه قد نزدیک مزار نشستم. زیر پاهایم سنگ قبر کوچک جوان آفتاب بگیر بود. بین آن همه سنگِ جورواجور وصله‌ی ناجور بود .مخصوصا که جوان ناکام بود وسط این همه پیرمرد و پیرزن. نه شعری بود روی سنگ، نه تزیینی. حتی سنگ مزارش از سطح زمین بلندتر نبود. «جوان ناکام». سال تولدش را از سال فوتش کم کردم. بیست و شش ساله بود. دو سال از من بزرگتر بود. سنی نداشت برای مردن ولی ناکام بودن؟ پسر ناکام هم مگر داریم؟! الان دیگر دختر ناکام هم نداریم چه برسد به پسر. هرچند شاید این استثنا بود مثل من. آن هم وقتی بدبخت و غریب افتاده بود ته این قطعه. داشت با مورچه ها آن پایین بازی می­کرد.

 از خانه دستمال آورده­ام. دبه بزرگی را هم توی راه قطعه از شمشادهای کنار جدول برداشتم تا حسابی سنگ قبر پسر یوگایی را بسابم. عجب! همسایه جدید آمده برای باباجی. زن است. اسمش هاجر خانم است.

یادم آمد یک بار با مامان خرید کرده بودیم برده بودیم برایشان. مامان بزرگه نگذاشت کونمان را زمین بگذاریم. هیچ وقت آدم با ملاحظه‌ای نبود. هیچ وقت. رو کرد به مامان :

« بابات دیوونه شده، ببین چی می‌گه؟! »

باباجی سرش را کرد سمت پنجره که یعنی نشنیده زنش چه می‌گوید. ولی مامان بزرگه مگر ول کن چیزی می‌شد به این راحتی :

« میگه ما بیست ساله زن و شوهری نداریم!»

 باباجی ‌نتوانست حرف نزند :

« بسه زن یه چیزی بود بین من و تو !»

بین من و تو که البته خاله‌ی مامان هم نشسته و سرش را انداخته پایین .

 باباجی حرفش برو نداشت.  مامان بزرگه ادامه داد :

« خرفت شده حرف‌های عجیب می‌زنه ازش بپرس.»

مامان گفت : « ول کنید شما ها هم!»

خاله‌ی مامان هم وارد بحث شد:« حاج حسین دمش ببر …این حرف‌ها چیه؟!  »

خاله‌ی مامان هم‌سن و سال خود مامان است. انگار مامان بزرگه را جوان کرده باشی؛ همان دماغ گنده، چشم‌های ریز مشکی. فقط خاله‌ی مامان قد بلند است و مامان بزرگه خپل است. مادرشان جوان‌مرگ شده و جد مادری تا توانسته زن گرفته. او را هم هی شوهر دادند. بچه‌اش نشده، طلاقش دادند. حالا خیلی وقت بود بی سر و همسر مانده بود. این خاله‌ی مامان ته تغاری زن اول بوده و زیر دست زن باباها حسابی نواخته شده. هرجا می‌نشیند متلکی نثار پدرش و زن‌هایش می‌کند: « حقا که داماد کاکامی …تو ولات همه بهش می‌گفتن جکی ولی بازم ول کن نبود  هر شب هر شب …»

جالب بود که مامان هم از قضیه جکی سردرنیاورده بود. من هم ماتِ خاله مانده بودم.

خاله قیافه‌های هاج و واجمان را که دید گفت : « تو ولات می‌گفتن باید پای چیزش جک بزنه که راس وایسه ولی بی‌خیال زن نمی‌شه …فکر کن کمرش دولا….»

مادربزرگه پرید وسط حرفش، رو به مامان من: « نه تو بپرس آخه ببین این  پیرمرد خرفت چی  می‌گه؟! »

باباجی مجبور شد جوابش را بدهد: « میگم ما پنج سال زن و شوهری نداشتیم این زن به من حروم شده دیگه الان! »

آلزایمر کمی حساب و کتابش را بهم ریخته بود. از بیست سال  به پنج سال رسید. مامان پرید بهش که: « باباجی دیوانه شدیا! اینا چیه میگی ؟! »

مرد بود بالاخره. چشمش نمی دید؛ تار می‌دید. دستش لمس بود. پاهایش درست یاریش نمی‌کردند. دوست داشت مادرم تاییدش کند :

«تو دیوانه‌ای که نمی‌فهمی من چی می‌گم؟!»

 و دست به دامن من شد: «  زنگ بزن به این دکتر از اون بپرس!»

 دلم سوخت: «  چی بپرسم باباجی ؟! »

خاله‌ی مامان یواش گفت: « که یچی بده بخوره اونجاش بلند شه!»

و بلند خندید و مامان هم لبش را گاز گرفت که نخندد. مامان بزرگه قیافه‌ی مامان را شکار کرد:

«تو واسه چی می‌خندی  هان؟ چون شوهرت هر روز با یه زنه خاک بر سرت ؟!»

مامان فقط سرش را تکان داد. باباجی قیافه‌اش جدی شد و بلند شد توی جایش نشست :

« ببین باباجان! من و این زن پنج ساله زن و مردی نداریم بپرس این زن الان اینجاست، حلاله به من؟! »

خاله مامان رفت جلوی باباجی ایستاد: « می‌خوای عاقد بیاریم دوباره از اول شاید بتونی»

پره‌های بینی گنده‌ی باباجی می‌لرزید: « این زنم منو مسخره می‌کنه!»

پای باباجی خورد به سطل شاش که جلوش بود. مامان به من گفت :« پاشو خالیش کن! »

« مامان امون ندی یه لحظه به حال خودم باشما!»

تازه از خرید برگشته بودیم و مامان مثل یک خر ازم کار کشیده بود.

 پدر بزرگ ما بی خیال نمی‌شد. من یک سوم سنش را نداشتم. توی دانشکده با آن همه پسر دور و برم هیچ غلطی نمی‌کردم. آکبند مانده بودم؛ اگر البته آن شب را حساب نکنیم که به غلامشاهی  از بچه های ارشد زنگ زدم. دم بوفه دانشکده ایستاده بود .رفتم جلو و بی خودی پرسیدم ساندویچ بندریش خوبه ؟  وراندازم کرد و گفت سال چندمی؟ داشتم می گفتم سوم که آمد تو حرفم که دوتا بخر بخوریم ببینیم چه جوریاست؟! سوسیس توی دهانم مزه کاهگل می داد.شماره داد و رفت. توی تماس خودش را ارضا کرد و بعدش خداحافظی کرد که صبح باید زود بیدار شود.  

باباجی زوری زنده بود ولی دست به دامن هرکس می‌شد که کاری کند .

 نمی‌دانم چه اصراری بود که حرف منطقی بزنم با آدمی که معترض بود، اما فراموشی نمی‌گذاشت حرف حسابش را درست  بزند:

« باباجی آخه این موضوع چه ربطی به دکتر داره؟!»

« شما زنگ بزن بپرس!»

 وقتی شما می‌شدم یعنی که باباجی خیلی حالیش بود و من درست نمی‌فهمیدم. متوجه نبود چیزی که توی کله‌اش اذیتش می‌کرد ربطی به دکتری که هر ماه می آمد و نسخه ها را تکرار می‌کرد و می رفت ، نداشت. با مامان دعوایش شد. من هم پشت مامان درآمدم و باباجی ساکت شد و کز کرد گوشه‌ای. فقط گفت : «شماره بده خودم زنگ بزنم »

 و مامان بزرگه جوابش را داد: « خجالت بکش مرتیکه‌ی کور! »

مامان همان حرف‌های همیشگی را تکرار کرد :

« مامان  خجالت بکش این مرد له له می زنه دست تورو بگیره … زن نیستی … زنیت نداری ! »

 و جواب همیشگی مامان بزرگه :

« من از این مرد بدم میاد! »

نمی‌دانم مامان بزرگه اصلا حسی داشت؟! شاید با این مرد حسی نداشت؟! نمی‌دانم. مامان گفت :

« بسه تمومش کن ! »

مامان بزرگه چیزی نگفت و باباجی کمی آرام شد :

« مادرتو راهنمایی کن!»

 و مامان داد آخر را سر باباجی کشید :

« بسه دیگه! »

 و باباجی زیر لب باخودش حرف زد تا خوابش برد .

سه تایی خوابیده‌اند زیرآفتاب. یعنی دراز کشیده‌اند. فکرکنم هنوز روی فاطمه خانم جهانی وانشده، بس که کفن را محکم دور خودش پیچیده. اما هاجر خانم کفن را زیر خودش پهن کرده و چشم‌هایش را بسته، دستش وسط پای باباجی‌ست و باباجی با دست چپش سینه خوش فرم هاجر را مشت کرده .

آن دو مرد کون گنده و لاغر نشسته‌اند روی جدول. توی خیابان لاله چهارم، پشت به آرامگاه‌های خانوادگی. حرف می‌زنند مثل همان روز که دست در دست هم بودند. چه می‌گویند که تمام نمی‌شود؟! چه دقتی هم به هم می‌کنند. هر کس هر کاری می‌کند انگار نه انگار آن‌ها آنجا هستند، اهمیت نمی‌دهند .

دخترهایی توی خیابان با صدای بلند حرف می‌زنند و می‌خندند. با کفن بیکینی درست کرده‌اند. پایین تنه را کنار کمر گره داده‌اند. بالا تنه را وسط سینه‌ها گره زده‌اند. یکیشان فقط عورت را پوشانده. پستان‌ها سیخ ایستاده‌اند. شیر نداده که آویزان شوند. ولی یکی از سینه‌ها از آن وری کمی پایین‌تر است مثل مال خودم. ظاهر مهم است. بی قوارگی خریدار ندارد.پسره بدنساز بود؛ انگار ماهیچه هایش بخواهند از زیر پوست بزنند بیرون. تو سایت دوستیابی آشنا شده بودیم. هویج بستنی سفارش داده بود و من بستنی میوه ای چهار اسکوپ. روی صندلی های پایه بلند بدون پشتی نشستیم.قاشق توی دهانم بود که دیدم نگاهش روی سینه ام قفل شده. لب پایینی اش انگار داشت از فک می افتاد بیرون.به خودش آمد ودوباره ور زد که شب ها سه چهار ساعت توی باشگاه ورزش می­کند.قاشق را زدم توی طعم دیگر و آوردم بالاکه دیدم این بار چشم هایش مانده روی شکمم.لب جوری آویزان بود که هر لحظه ممکن بود آب دهانش از دوطرف بریزد پایین.  هیچی از مزه بستنی نفهمیدم. بعدش هم رفت و خبری ازش نشد.  

ولی این اندام زیبا تو کفن، قد بلند و شکم صاف حواس را از آن بالا و پایین بودن پستان‌ها پرت می‌کند. اگر چربی‌های  شکمش هم مثل من زده بود بیرون و قدش به کوتاهی من بود، حتما سینه‌ها را هم می‌کرد زیر کفن. مردها هم که خداروشکر چیزی را از دست نمی‌دهند. باباجی سر بلند کرده و دخترها را هم دید می‌زند. ولی پسر جوان به روی شکم کنار قبرش خوابیده و سر گذاشته روی دست ها و باز لخت لخت آفتاب می‌گیرد و محل دخترها نمی‌دهد. یک دسته گل مخملی به رنگ قرمز ماتیکی برایش گرفته بودم  و گذاشتمش روی سنگ قبر خاکستری.

چند زن و مرد دیگر هم سر از قبر بیرون آورده و نگاه می‌کنند. یکی از دخترها روی پنجه بلند می‌شود. سینه‌ها را می‌دهد جلو. دست‌ها را می‌برد بالا و قلابشان می‌کند. چشم‌ها را بسته و نور آفتاب که افتاده توی صورتش نورانی‌ش کرده. همانطور راه می‌رود. جای خط بخیه‌ی افقی اندازه‌ی یک  انگشت دست از زیر شورت کفنی گره‌ای اش پیداست. یکی از این قرآن‌خوان‌های بد صدا، با صدای ناکوکش سر خاک تازه رفته‌ای می‌خواند :

*«یوم ترون ها تذهل کل مرضعه عما ارضعت و تضع کل ذات حمل حملها …»

 *آیه دو سوره حج  : «روزی که می‌بینید آن را  غافل شود هر شیر دهنده  از انچه شیر داده  و می‌نهد  هر صاحب حملی حملش را»

دبه را برمی­دارم که بروم آب بیاورم قبر پسر ناکام یوگایی را بشورم. می­ بینم دم شیر آب نشسته و پاها را گیر داده به جدول سیمانی جوب آب.کی رفت ؟! دبه را می­گیرم زیر شیر. زمزمه اش بلند تر شده. فارسی نمی­خواند اما لحن قشنگی دارد. از کسره هایی که به بعضی کلمات می­دهد باید کردی باشد.

هنوز سر خاک بودیم. سارا الرحمن می‌خواند. همه رفته بودند فقط یکی از دایی‌ها مانده بود و خاله‌ی مامان که باید با ماشین ما برمی‌گشت. مامان بزرگه روی ویلچر بالا سر قبر نشسته بود . یک قطره اشک هم نریخت. مامان هنوز آرام نشده بود. دایی‌اش دست گذاشت روی شانه‌اش:

« پاشو بریم. می‌دونی جاش چقد خوبه. آدم نماز خون و با تقوا که نمازشبش ترک نمی‌شد.»

مامان برزگه  با پوزخند جوابش را داد : « با تقوا کجا بود؟ تا آخر عمر هم پی صیغه و زن گرفتن بود.»

مامان بزرگه حق داشت؛ برای باباجی فرقی هم نمی کرد؛ نوه اش باشد، خواهر زن تازه طلاق گرفته یا زن همسایه ای که همسن و سال خودش بود. مامان بزرگه تا ویلچرنشین نشده بود بشور و بساب کار اساسیش بود .اگرتیرش بهت گیر می­کرد هلاک می­شدی.حیاط و راه پله ها یک روز در میان غسل داده می شدند.شستن حیاط داغون کننده بود.باید گله به گله با جارو وآب می­رفتیش. مامان بزرگه حمام بود.خاله ناتنی مامان از زن سوم پدربزرگش مهمان بود.حیاط را که غسل دادم کمرم راست نمی­شد.در اتاق را که بازکردم خواهر ناتنی مامان بزرگه دستش را از لای دست­های باباجی کشید بیرون. بوی عرق و ادکلنی  که خاله ناتنی مامان زده بود، هنوز توی بینی­ام هست. پره های دماغ گنده باباجی می ­­لرزیدند. انگشت های کشیده دستش همان طور صاف مانده بودند.

مامان گفت: « این بدبخت دیگه دستش از دنیا کوتاه شد.»

خاله مامان بلندش کرد: «خدا راحتش کرد… ایشالا اونجا واسش جبران کنه.»

و به من چشمکی زد. سارا رسیده بود به این آیه:*« فیهن خیرات النساء » صدایش را به هوای اعتراض به خاله‌ی مامان برده بود بالا: *«فبای الاء ربکما  تکذبان حور مقصورات فی الخیام »

*آیه هفتاد  و دو سوره الرحمن: «در آن‌ها خوب زنانست نیکو حوران خیمه نشینند در پرده‌ها»

خاله‌ی مامان درآمد که : «وا چیه خب ! بیا خدا خودش گفته حوری می‌ده پری می‌ده »

زن دایی و بچه‌هایش آویزان درخت‌های توت لاجون دور و بر قطعه بودند. توت‌های بزرگ قرمز و سفید پیوندی که هیکل گنده کرده بودند و مزه‌ی آب می‌دادند. به همه یک مشت رسید. باباجی بود، به این بی‌مزه‌ها هم نه نمی‌گفت. حتماً تنم می‌خارید که فکرم را بلند گفتم :

« باباجی بود الان می‌گفت چی می‌خورین به منم بدین »

مامان بزرگه تو هوا زد: « آره بدبخت دله بود. از خیار گندیده هم نمی‌گذشت »

خارشم خوب نشد. باباجی واقعا زندگی نکرده بود. اگر مامان سر نمی زد بهشان، می‌شد دو سه روز با مامان بزرگه فقط نان و شیر می‌خوردند. مامان بزرگه خیلی می‌خواست ولخرجی کند یک سیخ کوبیده از کبابی می گرفت برای دوتاشان. همیشه از خودم می‌پرسیدم یعنی خدا این دوتا را بازخواست می‌کند با این زندگی مسخره‌ای که داشتند؟! حالا که مورچه‌ها عذاب را شروع کرده بودند.

خاله کوچکیه گفت: «ماشالله نمی‌تونست وگرنه از هیچی نمی‌گذشت! »

 همه‌ی صورتش می‌خندید.

 مامان سر پا بالای قبر ایستاده بود و با باباجی زیر لب حرف می‌زد. حواسش نبود . به خاله‌اش گفت : « واقعا از دست این زن راحت شد. »

و به مامان برزگه اشاره کرد. دایی مامان حالا رفته بود  بالا سر سارا :

« پاشو دیگه. حاج آقا نیازی نداره خودش به اندازه کافی قرآن خونده.»

مامان بزرگه حلوا توی دهانش: « آره اینقد بلند و غلط پلوط می‌خوند که من سردردِ الانمم از همونه.»

ویلچر را بردم سمت ماشین. ولی بی‌خیال نمی‌شد بلند بلند درآمد که : «قرآن می‌خوند و به خواهرش می‌گفت واسم زن صیغه کن.»

سوار ماشینش کردیم.

 چهلم را نمی‌توانم بپیچانم. البته می‌توانستم بگویم کلاس دارم. هیچ‌کس نمی‌گفت کلاست را نرو. اما آمدم. آن چشم های گرد قهوه ای که انگار لب پلکش را سرمه کشیده و نوای خوب خواندن پسر ناکام …ولی توی ماشین قلبم  دارد از جا کنده می‌شود. نمی‌دانم چه چیزی قرار است ببینم. وارد لاله‌ی چهارم که می‌شویم یخ می‌کنم. باباجی بدون کفن با هاجر خانم و فاطمه جهانی قدم می‌زنند لخت و عور. هوای تیرماه مغزت را می‌پزاند. سایه‌بان زده‌اند برای مراسم. اما باباجی با زن‌ها زیرش نرفته‌اند. ماشین که می‌ایستد، می‌پرم پایین توی جوی بالا می‌آورم. آلت باباجی سیخ ایستاده؛ همان آلت شل و آویزانی که وقتی پوشکش می‌کردیم مجبور بودیم با دست بگذاریم سر جایش که شاش از کنار پوشک بیرون نریزد .

نمی‌دانم چرا اما ترتیب توی قبرشان را رعایت کرده‌اند : خانم جهانی دست راست ایستاده، هاجر خانم دست چپ باباجی. هاجرخانم دستش را گذاشته روی شانه‌ی باباجی. دوباره عق می‌زنم .  یکسری حرف‌هاست که آدم را نجات می‌دهد؛ زن دایی مامان دارد به همه می‌گوید که تازه چهلم اطرافیان می‌فهمند که چه اتفاقی برایشان افتاده و مرگ را باور می‌کنند و حال خراب من توجیه می‌شود. خرمایی که لایش گردوست می‌چپانند توی دهانم به هوای این‌که فشارم افتاده بعدش آب معدنی تگری‌ست که خالی می‌شود روی سر و صورتم. بلندم می‌کنند که برویم نزدیک قبر. دست و پایم بی‌جان می‌شود. شک ندارم جریان خونم قطع شده.

قبرکن‌ها دارد دوز بازی می‌کنند؟!  قبر بالای سر باباجی پر شده. مگر به ترتیب نمی‌چینند و جلو بروند؟! باز هم زن است. هر کاری می‌کنم که نبینمش نمی‌شود. چاق با پستان‌های مشک‌طور انگاری پرشیر. تازه آمده ؛ به زور دستش به دماغش می‌رسد. موهای فرِ رنگ شده‌اش زیر روسری سفیدش کوچک نیست بس که وول خورده است. با ترتیبی که جهانی و هاجر کنار باباجی می‌ایستند لابد او هم باید از این به بعد پشت باباجی راه برود. هم قد خود باباجی است. دیگر نمی‌توانم بنشینم. ولو می‌شوم و داد می‌زنم که بگذارید به حال خودم باشم. فاطمه جهانی دست برده زیر شکم باباجی را چنگ می‌زند. من دیگر سر خاک نمی‌آیم. نه من دیگر اینجا پایم را نمی‌گذارم .

آفتاب دارد کورم می‌کند. هنوز روی زمینم. به پهلو می‌شوم .پسر ناکام نشسته زیر همان درخت کوچکش. پاها را از هم باز کرده. دست‌ها را دور پاهایش قلاب کرده. موهای زیر بغلش آنقدر بلند است که فر خورده و زده بیرون. ریش و موهایش بلند و درهم. صورت و دست و پاها لاغر و استخوانی. وسط دوپایش هم یک خروار پشم است. نوک آلت کوچکش وسط آن همه مو پیداست. خون می­دود توی کاسه مغزم؛ بالاخره نگاهم می­کند.لبخند می‌زند و وقتی نگاهم میخ چشم‌هایش می‌شود، دو انگشت اشاره اش را کنار هم می­چسباند و هی بهم می زندشان و  نشانم می­ دهد و چشمک می­زند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.