شاهد اشیا خاموش

تصمیم گرفته بود نباشد. ساده انگارانه است که فکر کنیم همه اش از آنجا شروع شد که در خانه بود اما تمام چراغ ها را خاموش کرد و در تاریکی نشست کنج آشپزخانه. این تصمیم شاید چهل سال پیش شروع شده بود، تصمیم های طولانی ویژگی آدم هاست نه آنطور که می گویند توان حرف زدن یا خندیدن یا عاشق شدن. هرچند شاید عاشق شدن هم یک تصمیم طولانی باشد. اصلا حالا که حرفش شد فکر می کنم تمام تصمیم ها طولانی اند حتا یک لیوان آب را به لب بردن؛ هر تصمیمی گذشته ای دارد.

نشست کنج آشپزخانه. اصلا اول فقط خیال داشت در تاریکی بنشیند کنج آشپزخانه و چند لحظه کاری نکند. اما کنج آشپزخانه جای مناسبی بود. مناسب از آن جهت که می شد تمام خانه را یک جا دید. تا آن وقت نفهمیده بود که فقط از اینجاست که می توان تمام خانه را یک جا دید. حالا شانس بود یا تقدیر در دستشویی هم باز بود، در نتیجه نگاهش تا عمیق ترین و دسترس ناپذیرترین سنگر واحد آپارتمانی بدون اتاقش پیش رفت. این که بتوانی با یک نگاه، کل زندگیت را، تمام اسباب خانه را، هر پستی بلندی را، هر سایه ای که زیر چیزی افتاده و هر لحظه لغزش نور بر داشته هایت را زیر نظر داشته باشی، خطرناک است، لازم است. خوب است، بد است. شب همان روز است و تاریکی همان روشنایی. از دست دادن به دست آوردن است و امید ناامیدی است. چه فکرهایی مانند گردی که مدام در سه کنج های خانه جمع می شود کنج آشپزخانه روی هم تلنبار شده بود!

با آن زاویه ای که داشت به دنیایش نگاه می کرد- دنیایی که خودش در آن نبود- حسی از آرامش به او دست داد. ناگهان دید – یعنی فهمید- چقدر خانه بدون او آرام است؛ آن نوری که از بیرون افتاده بر کفپوش چوبی خانه، آن شاخه های درخت که از بالای کتابخانه دیده می شوند، آن صدای هجده چرخ ها که از دور می آیند، نفسی بیرون می دهند و دور می شوند، آن کاناپه؛ اصلا حس می کرد کاناپه از درون خوشحال است یک خوشحالی بدون قهقهه، میز روی پاهایش بند نیست بدون آن که برقصد و ظرف هایی که دیشب شسته و در سبد گذاشته بود بی خیال به هم تکیه داده اند؛ انگار کسی زنگ پایان دنیا را زده باشد.

از حیاط خالی مدرسه خوشش می آمد. عصرها که خورشید در پنجره هایی که شکل تلق بودند غروب می کرد می نشست گوشه ای و سعی می کرد به حیاط مدرسه فکر کند که حالا خالی است، خالیِ خالی و هیچ جیغ و فریاد و دویدنی آرامش اش را به هم نمی زند. یک بار هم رفت تا دم مدرسه و سعی کرد از لای در فلزی و دیوار کناری کمی به آن آرامش نگاه کند. نشد. هرچه کرد فقط یکی دو تا از دستشویی های آن ته دیده می شد که پشت تنه های زمخت کاج – که به زمختی دست های مادربزرگ بودند- مات شان برده بود. از اداره های خالی خوشش می آمد، شب ها مدتها در خیابان می ایستاد و به خط ممتد چراغ های مهتابی سقف ادارات نگاه می کرد که بر هیچ نور می پاشیدند، به پنجره های روشن خیره می شد که هیچکس با آستین های بالازده ی پیراهن مردانه اش پشت آن راه نمی رفت و لیوان چای یا قهوه اش را روی میز نمی گذاشت. چه خوب بود که شب ها چراغ های ساختمان های اداری بلند را خاموش نمی کردند! انرژی اگر نخواهد صرف امید دادن به رهگذرها در شب های سرد زمستان شود به چه درد می خورد؟ چرا انرژی فقط وقتی چرخ دنده ای را بچرخاند یا المنتی را داغ کند هدر نرفته است؟

اما تجربه ی کنج آشپزخانه تجربه ی جدیدی بود. سیاره ای بدون من. در سیاره اش فقط اشیا مانده بودند، و فقط مانده بودند، همین، نه مانند چمدانی که روی سکوی قطار مانده باشد تا صاحبش بیاید و او را ببرد، نه مثل ماشینی کنار خیابان که منتظر از جا کنده شدن است. نه. نه کاناپه انتظار می کشید او رویش بنشیند و نه کتاب ها آرزو می کردند کسی لای شان را باز کند، میل و اشتیاق و انتظار فروکش کرده بود، اگر گردی در هوا مانده بود و آرام بر سر و صورت اسباب خانه می نشست همچنان از حضور او بود.

مردن اصلا راه خوبی برای نبودن نیست. اگر می مرد که نمی توانست در آن کنج رویایی، در آن ناف جهان بنشیند و این آرامش را ببیند و لذت ببرد؛ بله. هنوز در کنج آشپزخانه و در اندیشه ی نبودن هم این لذت دست از سرش برنمی داشت. شاید اگر چند سال یا چند قرن پیش بود این کار امکان پذیر نبود اما پیشرفت و به کار انداختن انرژی در مسیر درستِ حذف، کار را برایش راحت کرده بود. فرم و محتوای نبودن همزمان بر او نازل شده بود و عروجش به مرحله ی شاهد اشیا خاموش داشت کامل می شد. ناگهان دید هیچ مانعی بر سر راه این نبودن نیست و شاید جز برای چند کار ضروری لازم نیست از کنج عافیتش دور شود.

از همان روز، غذا یا خریدهایش را با فشار دکمه ای سفارش می داد و گزینه ی گذاشتن پشت در را انتخاب می کرد؛ حال فقط کافی بود وقتی صدای قدم های مرد دور می شود و صدای بوق آسانسور را می شنود لای در را باز کند و بسته را بکشد داخل و بدود بنشیند کنج آشپزخانه. کارش را هم از همانجا انجام می داد و با فشار دکمه ای به رییس اش ارسال می کرد. رییس اش با فشار دکمه ای به حساب او پول می ریخت و او با فشار دکمه ای از حسابش پول قبض ها را می داد که از لای در به داخل می انداختند و او ماهی یک بار بلند می شد و آنها را جمع می کرد و دوباره می دوید به برج دیده بانی آرامش اش.

مدت ها این وضع ادامه پیدا کرد؛ هیچکس نمی داند چند سال یا چند قرن. چون کسی برایش فرقی نمی کرد که یک نفر از آسانسور کم شده یا چرا چراغ های واحد ششصد و یک همیشه خاموش است و صدای مداوم اخبار یا خنده های بی وقفه ای روی تصاویر از آن به گوش نمی رسد. صاحبخانه کرایه اش را ماه به ماه با فشار دکمه ای دریافت می کرد و برایش فرقی نمی کرد بداند مستاجر شماره ی ششصد و یک مدتهاست تصمیم گرفته نباشد. چند آشنایش – تا زمانی که زنده بودند- با فشار دکمه ای به فرستادن صورتک هایی که می خندیدند یا قیافه ی متعجب به خود گرفته بودند برای او اکتفا کردند و هر سال هم سال نو را باز با فشار دکمه ای به او در قالب پیام هایی سرشار از آرزوهای قلبی فراوان تبریک گفتند و آنقدر در شلوغی اسباب اثاثیه شان غرق شدند که دریافت جواب – یا صورتک- از او را فراموش کردند. داشت یادم می رفت؛ معشوقش هم فکر کرد او قهر کرده و جوابش را نمی دهد و خیلی ساده، عین آب روان نهر در سراشیبی کوهی پر از گل های شقایق وحشی رفت عاشق دیگری پیدا کند.

قرن ها بعد، یک روز یکشنبه، یک ربع مانده به ساعت سه، آن زمانی که همیشه در جهانِ چرخ دنده و المنت آدم دلش می خواهد نباشد کتابخانه با صدای مهیبی فرو ریخت و آرامش واحد ششصد و یک را برای لحظه ای به هم زد. موریانه ها بالاخره ثمره ی قرن ها تلاش بی وقفه شان را دیدند. وقتی گرد و خاک فرو نشست یکی از

موریانه ها خاک را از یقه ی کتش تکاند، گلویش را صاف کرد و در حالی که با عصایش به زمین می کوبید با صدای غرایی سخنرانی اش را اینگونه آغاز کرد: عزیزان! دوستان! همراهان! و اینگونه ادامه داد: لذتی که در تخریب هست در هیچ سازه ای نیست. و سخنرانی اش را اینگونه به پایان برد: خنیاگران بنوازند! و جمعیت هلهله کردند و هفت شب و هفت روز زدند و خواندند و کوبیدند.

و واحد ششصد و یک همچنان در آرامش بود.

حامد حبیبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.