سینمای لارس‌فون‌تریه: هر چه دلم خواست می‌سازم

زن و مسیح

لارس فون تریر فیلم سازی به معنای واقعی متفاوت و سرکش است. فیلم سازی که هر بار سعی می کند سوژهء جدید و متفاوتی را به شکل تازه ای به تصویر بکشد.با نگاهی به آثار او در این چند سال از “اروپا” تا داگویل” و “پنج مانع” و بقیهء کارهایش این نکته کاملا” مشخص است. در واقع عنصر مشترک همهء این فیلم تنها تفکر و اندیشه های فون تریه است نه شکل و شمایل فیلم یا حتی صحنه و میزانسن.به عبارت دیگر می توان گفت تریه نقطه پایانی است بر اندیشه کلیشه ای کسانی که فکر می کنند با دیدن سکانسی از فیلم می توان فیلمساز آن را شناخت البته از یک نظر فون تریه در نمای کلی فیلم و بستر اندیشه جاری در فیلم هایش قابل شناسایی است.

مختصری دربارهء فون تریه: در سال 1956 در کپنهاک متولد شد و بعد از فیلم کابوس وار  “اروپا ” مورد توجه قرار گرفت، در سال 1995 همراه با توماس وینتربرگ،مانیفیست دگما 95 را اعلام کرد و سینمای بورژوا منشانه روز را زیر سوال برد تا سینمایی متفاوت را تجربه کند. در این نوع فیلم ها کارگردان با هزینه کم از امکانات تکنولوژیک و جلوه های ویژه می گذرد تا سینمایی آوانگارد و متفاوت خلق کند. بعد از آن، تریه آثار ارزشمندی چون ” شکستن امواج” “داگویل ” ” رقصنده در تاریکی”،” مندرلی” و “پنج مانع””مالیخولیا” را کارگردانی کرد. سه گانه‌هایی متفاوت که هر کدام جای حرف بحث های زیادی دارد.

لارس فون تریه در فیلم “ضدمسیح”دوباره سوژه ای متفاوت را در فضایی متفاوت از کارهای دیگرش، دستمایهء فیلمش قرار می دهد. موضوعی که شاید نتوان در اینجا، به خاطر محدودیت ها،به آن شکلی که باید پرداخت اما سر نخ هایی از کلیت بحث و نگاه فون تریه در کنار تاریخ این نوع اندیشه می توان داد. در واقع او در این فیلم با آگاهی از تاریخ اندیشه مسیحیت به چگونگی شکل گرفتن آن می پردازد و اسم فیلم موقعی معنا می یابد که فیلم این تعبیر را به عنوان تاریخچهء اسطوره مسیح معرفی می کند.البته این اندیشه و این نگاه به تاریخ و افسانه چیز جدیدی نیست و از همان ابتدای پیدایش اندیشهء دینی این نوع تعابیر نیز وجود داشته است.   

این فیلم با صحنهء فوق العاده جذاب اولیه که با موسیقی باخ همراه است شروع می شود صحنهء رابطهء زن و مرد با یکدیگر آن هم به طور اسلوموشن که نوع کار و صحنه پردازی کارگردان آن را تبدیل رقص زیبایی در میان سیاهی و سفیدی تصاویر درآورده.اما این نقطهء شروع هنگامی که کودکی وارد صحنه می شود و به خاطر مشغول بودن پدر و مادر از پنجره به پایین پرت می شود معنا دیگری به خود می گیرد.صحنه ای که دایم میان حرکت کودک به طرف پنجره رو به روشنایی و رابطهء پر از سیاهی آن دو تعویض می شود تا هر دو به انتها می رسد.این سکانس از فیلم در ابتدا به تمامی چالش ها و مصائب شخصیت ها معنا می دهد تا جایی که دوباره فون تریر در جنگل و آن کلبه جنگلی سکانس های پایانی را به تصویر بکشد.

مرگ کودک به خاطر مشغولیت پدر و مادر احساس گناهی است که هر دو آن ها به خصوص زن را رها نمی کند و دایم از این گناه نخستین احساس شرم می کند.چیزی که در نگاه سمبلیک از همان اول به ذهن می رسد بهشتی است که زن و مرد نخستین در آن حضور یافته اند و با گناهی از آن رانده شده اند.البته در اینجا بهشت شهر امروزی و خانهء امن است و رانده شدن این دو به دل طبیعت وحشی و پر از وحشت تاریخی است که هر دو با هم گذرانده اند.

در این وضعیت مرد که روانکاو هم هست سعی می کند با حرف زدن و مساعدت با زن آن چیزی که باعث شده زن اینقدر از جهان اطرافش بترسد و به همین خاطر به شکل هیستریکی به خودش و دیگران آسیب بزند پیدا کند.مرد دایم به گذشته و حال زن را به او یادآوری می کند و با رفتن به کلبهء جنگلی که در گذشته با فرزند شان در آنجا بودند سعی می کند مرکز اصلی وحشت و احساس گناه زن را بیابد.در این فاصله چیزی که غریب به نظر می آید نوع خشونت و اَتش وحشتناک زن موقع رابطه با مرد است که گاه به آسیب زدن و حرکاتی دیوانه بار می انجامد اما بعد از آن دوباره آرام می گیرد.

بعد از آنکه هر دو به کلبهء جنگلی می روند سکانس دیگری است که نشانهء بعدی را برای تعبیر کلی فیلم به ما می دهد صحنه ای که زن به اتاق بالایی کلبه شان می رود و با تصاویری از سوزاندن جادوگران و وسایل جادو مواجه می شود که انگار جزو وسایل شخصی و قدیمی خودش بوده و آشنایی قدیمی با آن ها دارد.اتفاقی که ترس و وحشت زن را بیشتر می کند و به مرد برای رسیدن به معمای وحشت زن کمک می کند.

سوزاندن و کشتن زنان به اتهام جادوگری در تاریخ تمدن بشری به قرن ها پیش برمی گردد که البته بعد از مسیحیت نیز در غرب ادامه داشت و فکر می کنم آخرین بار پیرزنی را در اسپانیای میانهء قرن هجدهم به جرم جادوگری سوزاندند.اتهام جادوگری به زن به قول فروید به همین ابهام در رفتار و کشش های فیزیکی او بر می گردد اینکه مردان با تمام توان و قدرتی که داشتند در مقابل اغوا گری های زنان به زانو در می آمدند و گاه به بندگان آن ها تبدیل می شدند تا با آن ها بپیوندند.چیزی که امروزه نیز در ادبیات عامه خود ما هم دیده می شود و مردی را که وابسته زنی می شود با عنوان اینکه جادویش کرده،یا دیوانه اش شده یا همین صفت اغوا گری برای زن به همین اندیشه و قدرت زن برمی گردد که می تواند حتی در یک زمان چندین مرد را از خود بیخود کند.اما این قدرت که زمانی به خاطر ابهام و نامعلوم بودنش به جادوگری زنان نسبت داده می شد امروزه به جذابیت های فیزیکی و توان زن در همبستری با مرد نسبت داده می شود که گاه خود زنان نیز از این قدرت و نیاز سیری ناپذیرپشان وحشت می کنند و آن را نوعی گناه برای خود تلقی می کنند(البته لازم به ذکر است که هنوز هم اعتقاد به جادو و جمبل و جادوگری زنان در همه جای دنیا وجود دارد و بازار این نوع تفکر گرم است!)

در این فیلم نیز مرد بعد از مدتی پی می برد که آنچه که زن را به وحشت می اندازد نه از بیرون بلکه از درون خود زن و نیروی درونیش صورت می گیرد در واقع زن از خودش است که می ترسد.این باور و دانش مرد باعث می شود که زن احساس کند مرد به این خاطر او را گناهکار می داند و حاضر به بودن با او نیست.این نهایت ترس و برون ریز ترس های اوست که توان مقابله با آن را ندارد و البته چیزی را که عامل تحریک او در وجود مرد است را نیز  دلیل به وجود آمدن این موقعیت پر گناه برای خود می داند به همین خاطر هر دو آلت را چه در وجود خود و چه در وجود مرد اخته می کند تا در نبود آن در آرامش خیال با یکدیگر بمانند.

در واقع آنچه که در تفکر مسیحیت موجود است در اینجا شکل می گیرد اینکه در ابتدا در بهشت برین گناه نخستینی صورت می گیرد که با خوردن سیب یا گندمی ممنوعی هر دو چشم شان به عریانی و آلت شان باز می شود و تمایل با هم بودن و همبستر بودن درون شان شکل می گیرد در واقع گناه نخستین به عنوان تحریک زن برای خوردن سیب و بعد از آن اغواگری بدنش برای همبستر شدن مرد با اوست.این گناهی است که به خاطرش از بهشت رانده می شوند و به زمین برمی گردند.طبق این روایت مسیحیت از همین جا شکل می گیرد و مسیح به عنوان کسی که هیچگاه ازدواج نکرد این قاعده را برای کلیسا و کشیش های کاتولیک باقی گذاشت که با بودن با زنان هیچگاه نمی توان به آن ملکوت رسید ناجی و بشارت دهنده ای که گناهان انسان ها را با زجر و تحمل می خرد تا دوباره انسان به بهشت بازگردد.

در فیلم نیز مرد بعد از آن اتفاق و فرار کردن از دست زن با عصایی در میان جنگل به راه می افتد و فیلمساز با نوع تصویر برداری و نورپردازی او را به نوعی مسیح تعبیر می کند خصوصا وقتی که او در بالای کوهی می ایستد و دور مرد بی مردانگی زنان زیادی جمع می شوند و پیرو او می شوند.              

جدا از پذیرفتن یا نپذیرفتن اندیشه های فون تریه در فیلم هایش او فیلمسازی است که کارهایش همیشه ارزش یک بار دیدن را دارد و عدم موفقیت او در جشنواره کن به خاطر این فیلم می تواند دلایل ناگفته زیادی داشته باشد.

خانه‌ای که جک ساخت

شخصیتِ خود فون تریه هم مثل فیلمهایش و نظر بعضی شخصیتِ فیلم هایش تند و گاه سادیستیک است و مسایل زیادی در ارتباط با بازیگرانش داشته است
نظریات مطرح شده درباره زنان در سه گانه افسردگی اش از “ضد مسیح” تا “ملانکولی” ،او را به فیلمسازی ضد زن تبدیل کرده و مطرود فمنیست ها شده است.با فیلم “نیمفومانیاکـ” و “خانه ای که جک ساخت” اورا یک روانپریش سادیسمی دانستند که تنها قصد آزار تماشاگرش را دارد.به هر حال هر اسم و صفتی که روی فون تریه و فیلمهایش بگذاریم نکته مهم درباره او این است که فون تریه را حتی دشمنانش نیز نمی توانند نادیده بگیرند.
“خانه ای که جک ساخت”آخرین فیلم اوست و مثل باقی فیلمهایش می توان رد پای تفکر و نوع فیلمسازی تریه را در آن دید.داستان زندگی یک قاتل سریالی که از کشتن لذت می برد و از نکشتن آدمها درد می کشد.او قتل را نوعی هنر می داند که باعث آرامشش می شود. شخصی سادیتی که به وضوح علایم بیماران وسواسی را دارد اما هر چه به زندگی اش نزدیک تر می شویم از یک بیمار شناخته شده تبدیل به فردی خاص می شود؛ شخصی که قتل دردش را شفا می دهد و وسواسش بعد از انجام قتل های متعدد، کم و کمتر می شود و خونسردتر و معمولی تر آدم ها را به وادی مرگ می فرستد. از آنها عکاسی می کند و گاه مانند حیوانات خشک شده مجسمه ای می سازد و تماشای شان می کند.او قتل هایش را در ابتدا ناشیانه و فجیع انجام می دهد ولی کم کم مهیج ترش می کند و هنگام آزار دادن و کشتن دیگران انگار نوعی مراسم متبرکه یا عشقبازی می کند و تا ارضا نشود دست از شکنجه برنمی دارد.
تمام این اتفاق ها و روایت در فیلم “خانه ای که جک ساخت”با نریشن خودش همراه است و گفتگویی که او در ذهنش با خودش یا من برترش یا وجدانش و یا ویرژیل-فرشته مرگ- دارد.فون تریر در این فیلم نیز مثل دیگر آثارش دایم از تاریخ،هنر،ادبیات،اساطیر و دیگر نشانه ها استفاده می کند تا فیلم و فیلمنامه تاویل پذیر شود و ابعاد متفاوتی به خود بگیرد.او هیچ چیز را سرراست نمی گوید و هر نوع تعبیر تاریخی مسیحی،روانشناسانه در کار او رو دست می خورد.هر بار چیز دیگری رو می کند که هم حضور پر رنگ خودش به عنوان کارگردان و از آن مهمتر شخص لارس فون تریر را  به رخ بکشد و هم پیچیدگی و لایه های زیادی به فیلم و شخصیت هایش دهد.
او قتل و فروپاشی بدن مرده را با پلاسیدن انگورها مقایسه می کند و از آن به رنج بدن مسیح اشاره می کند که در تاریکخانه ها و پستوی کلیساهای گوتیک پنهان است. پیانوی گلن گولد را هنر ناب می داند و از هنر برای هنر به کشتن برای کشتن می رسد تا لذت ها و دردهای درونی خود را به هنر گره بزند.
در کنار همه  این ها او معماری است که می خواهد خانه ای را به شکل هنرمندانه بنا کند.اما همین وسواس فکری و کمالگرایی ذهنی باعث می شود هر خانه ای را که بنا می کند به نیمه نرسیده ویران کند. در نهایت خانه ای که جک می سازد با جسد مردگانی است که کنار هم گذاشته و هر یک را به شکلی درآورده است؛ خانه ای که در آن آرام می گیرد و به شکل سمبلیک از دنیای واقعی بیرون می رود.
تمام آثار فون تریر همراه با لفاظی های فیلمنامه ای که در سراسر فیلمهایش دیده می شود خبر از فیلمسازی با سواد و پردانش می دهد.فیلمسازی که می خواهد دانش تاریخی و وسیع خود را به رخ مخاطبش بکشاند.برای فون تریر مخاطب و تماشاگر همه جای فیلمش حضور دارد و همانطور که بازیگران و شخصیت هایش را آزار می دهد تماشاگرش را نیز مورد اذیت و آزار قرار می دهد؛به هر وسیله ای:با سردرگم کردنش میان اطلاعات زیاد؛ نشان دادن خشونت بی اندازه و عریان؛به تصویر کشیدن مرگ کودکان و حتی شکنجه مادران و تمام تصاویری که خیلی ها حتی در خیال خود نیز از به تصویر کشیدنش ترس دارند.
 اما چرا فون تریه با وجود تیغ هایی که به صورت تماشاگر و مخاطبان و منتقدانش می کشد باز هم غیر قابل چشم پوشی است و در نهایت کارهایش لذت بخش است؟ با اینکه بر لبه حساسیت ها حرکت می کند هیچ گاه به امر مبتذل تبدیل نمی شود بلکه هنری والاست؟
در اندیشه لکانی ژویی سانس آن لذتی است که همراه درد فراهم می شود.لذتی بی حد و حصر وحشی است. لذت و درد در اندیشه لکانی هیچگاه امر سرراستی نیست.آنچه برای ناخودآگاه لذت بخش است برای من و خودآگاه فرد سخت و دردناک است.همان امری که باعث می شود اشخاص با وجود اینکه به امری یا کاری معترض و شاکی  باشند باز هر روز و هر ساعت به آن اشتغال ورزند و رهایش نکنند. لذت دردناک دیدن فیلم های تریر بیشتر از هر چیزی شبیه به تجربه نوروتیک از اشتیاقش است.همانطور که در مقابل چشم های مان از دیدن تصاویر و اندیشه های فیلمساز آزار می بینیم اما لذتی پنهان شده و سرکوب شده در اعماق ذهن مان ما را وادار به دیدن دوباره فیلمهایش می کند و همانطور که از آن می نالیم و او را رد می کنیم ولی حقیقتی در آثارش نهان است که نمی توانیم از آن بگذریم.

مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.