گذشته نمی گذرد

اگر رمانی از منظر زیباشناسی حرفی برای گفتن نداشته باشد، در این صورت من کارم را به درستی انجام نداده‌ام، و جای چیزی خالی است؛ اما اگر درست کار کرده باشم، این اتفاق باید رخ بدهد. شما مقید می‌شوید که در دایرۀ جادویی من غرق شوید، و قوانین این دایرۀ جادویی را خواهید شناخت و به آن دلبسته خواهید شد.
ماگدا سابو
ماگداسابو نویسنده مجارستانی و مشهوری است که من تا قبل از خواندن این کارش نمی شناختم نیازی هم نبود چون رمان ‘در’ را که می خوانی همه چیز را می فهمی(شهرت این نویسنده در جهان نیز به بعد از رمان ‘در’ و ترجمه اش به انگلیسی و فرانسه صورت گرفت)نویسنده ای بی نظیر و قدرت قلمی که داستانی به ظاهر ساده از روابط دو زن را جوری روایت می کند که باید دایم کتاب را ببندی و کمی فکر کنی،کمی با خیالش همراهی کنی و لذت ببری.مثل نوشیدنی خوشمزه ای که هنگام نوشیدن دایم نگران تمام شدنش هستی: پر از تصاویر، موقعیت، اندیشه و حرف.نویسنده ای از اروپای شرقی با خصوصیاتی مثل دیگر نویسندگان و فیلمسازان شرق اروپا یعنی تصویرسازانی خبره و شخصیت پردازانی درجه یک..البته این نویسندگان و فیلمسازان شرق اروپا از جنبه دیگری نیز برای ما ایرانیان جذابند به خاطر تاریخ سیاسی و نزدیکی و درد مشترکی که از نظر اجتماعی سیاسی با ما دارند.در جهانی که هر نویسنده ای فقط به خاطر آمریکایی بودن شهرت و پول و ترجمه آثار نصیبش می شود چنین نویسندگانی هوای آزادی است برای نفس کشیدن و دوباره از نویسندگان امروز حرف زدن و از نویسندگان روز خواندن و از تجربیات ویژه و خاص شان بهره بردن چرا که رمان زنده است و شانس یافتن چنین کارهایی و لذت هایی پابرجاست.. رمان ‘در’ با یک رویا شروع میشود رویایی از ماندن پشت دری بسته و صدایی که شنیده نمی شود.آمبولانسی پشت در ایستاده و تصاویر کج و معوج و کسانی که لباس های پوشیده به تن دارند.روایتی غریب از یک کابوس همیشگی که راوی می گوید تمام خواب هایش تکرار همین یک خواب است:.. ‘ تمام خواب‌هایم تکرار یک خواب واحدند، با تک‌تک جزئیاتش، رویایی که دوباره و دوباره به سراغم می‌آید.‌ در این کابوس همیشه یک‌شکل، من پای پله‌ها، در دالان ورودی، رو به چارچوب فولادی و شیشه‌ی نشکنِ در بیرونی ایستاده‌ام و تقلا می‌کنم قفل در را باز کنم.‌ آمبولانسی بیرون توی خیابان ایستاده.‌ هیکل‌های امدادگرها را مات و درخشنده از آن طرفِ شیشه می‌بینم که کج و معوج به‌نظر می‌رسند و صورت‌های آماسیده‌شان مثل قمر‌های نورانی است. کلید می‌چرخد، ولی تلاشم بیهوده است: نمی‌توانم در را باز کنم.‌‌‌’ دری که باز نمی شود و کابوسی که امکان بیرون آمدن از آن نیست.کابوسی که در آن گرفتار شده و دری که هیچگاه باز نمی شود.دری که در رویا و کابوس باز شدنش نشان از رهایی و بیرون آمدن از وحشت است در انتهای رمان باز شدن و بیرون ریختن عمری خاطره پاک و ناپاک و گذشته ای سرکوب شده حاصلی جز نابودی امرنس ندارد. این شروعی است از وضعیت روانیِ زن نویسنده ای ممنوع الکار؛ممنوع الکار بودن او را مجبور می کند بیشتر رویا ببافد بیشتر کابوس ببیند و تنهاتر شود.او همین که امکان چاپ کتابش فراهم می شود با همسر ناتوانش به روستایی می آید و به دنبال مستخدمی می گردد تا بتواند کتابش را آماده کند.ممنوع الکاری شاید نمود بیرونی نویسنده را محدود کند اما پیچیدگی ها درونی را بیشتر و گاهی ابهام انگیزتر می کند.رویا و خیال برای نویسنده همان چیزی است که در دست حاکمیت، من و دیگری نیست و می تواند پرواز کند بیرون برود و در بند نماند.اتفاقی که من تجربه اش را داشته ام. بالاخره راوی بعد از گشت زدن و پیگیری با مستخدم پیری(امرنس) آشنا می شود و این شروعی است برای دگرگون شدن همه چیز. مستخدمی که همان راوی(نویسنده)اعتراف می کند که او را کشته ولی چگونه و چه مرگی؟ امرنس پیرزنی وظیفه شناس است که همه کاری برایش انجام می دهد. حتی کوچه و خیابان را هم جارو می کشد و از سگش ویولا نگهداری می کند(ویولا سگی مریض بود که راوی آن را در خیابان پیدا می کند و با اینکه نر است اسمی زنانه رویش می گذارد و کم کم به یکی از شخصیت های اصلی رمان تبدیل می شود) اما هم سگ و هم زن، انگار چون فاوست روح شان را به امرنسِ مفیستوفل فروخته اند.شخصیت عجیب و قدرتمندی که هم کارهای زن را می کند و هم تسلطی بر روح و روان آن دو دارد طوری که هر بار که خواسته اش را برآورده نکند چنان با کنار کشیدن خود از زندگی آنها تنبیه شان می کند که گویی از قدرت و تسلطش آگاه است و نبودش شیرازه زندگی و روح و روان زن(راوی) را از هم می پاشد. هارولدپینتر نمایشنامه ای به نام پیشخدمت(مستخدم)دارد که کلیتی نزدیک به قصه سابو دارد البته با تمرکز بر مفاهیم دیگر و این بار رابطه بین دو مرد است: مرد ثروتمندی، مستخدمی( مرد) را در خانه اش به کار می گیرد و برخلاف نظر پارتنرش با او مهربان است مهربانی که بیشتر از ضعف اش ناشی می شود تا اخلاقیات.پیشخدمت آرام آرام به تمام زندگی او وارد می شود زنی را با او آشنا می کند و در نهایت به ارباب واقعی اش تبدیل می گردد. داستانی که از هجوم بربرها در رم و جایگزین شدن شان تا مهاجرت های امروز و مسئله طبقات در غرب را در بر می گیرد(هنرمندی که با قصه اش تاریخ و دغدغه بشری را بهتر از هر جامعه شناسی روشن می کند) اما سابو بیشتر روابط شخصی ابن دو را زیر ذره بین قرار می دهد و تسلط امرنس بر او بیشتر از زاوبه یک رابطه ، خلا ء و گذشته اشان بررسی می شود.رابطه ای که برخلاف نمایشنامه پینتر به قتل نمادین مستخدم می انجامد.
در واقع راوی رمان ‘در’ عاشق امرنس شده او او دیگری است که ناخودآگاه فرمانبردارش شده. هر آنچه امرنس میخواهد باید انجام شود.او حتی چیدمان خانه راوی را عوض می کند و وقتی زن شکایت می کند به خانه اش برنمی گردد تا همان چیدمانی که خواسته اعمال شود راوی ابتدا سرکشی می کند و وقتی به ناتوانی و ضعفش در مقابل مستخدمش پی میبرد همه آنچه می خواهد فراهم می کند و عذر خواهی هم می کند.در واقع این راوی است که در استخدام و بندگی اوست. رابطه این دو زن طوری با جزئیات و ویژه روایت شده که گمان به هر تفسییری می رود.
برای راوی حضور دیگری مهم و حیاتی است و نبودش در خلوت خانه و زندگی ، شهر و جهان دلهره آور و غیرقابل تحمل است.او در جایی از رمان به حضور مهم و حیاتی دیگری در اطرافش اشاره می کند و در تعجب و خیال فرو می رود که انسان نخستین چگونه وقتی بعد از شکار به غار برمی گشته، بی آنکه حرف های روزانه اش را روایت کند، به زندگی اش ادامه می داده و فردا دوباره انگیزه ای برای شکار و حیات داشته است.این اوج شخصیت پردازی زنانه سابو است.حرف زدن امری ضرورییا حتی حیاتی برای زن است (حرف زدن از هر چیزی بی توجه به معنا و فرم صرف خود حرف زدن است که گاه به نیاز و ضرورت تبدیل می شود این را می توان در شرایط قرنطینه و افزایش آمار افسردگی مشاهده کرد)
‘ در بازگشت به خانه با این تجربه‌ی آزاردهنده مواجه شدم که خبری درباره‌ی مرگ و زندگی داشتم و هیچ‌کس نبود این موضوع را با او درمیان بگذارم. جدَّ نئاندرتال ما، اولین بار که پیروزمندانه ایستاده بود بالای سر گاومیشی که کشان‌کشان تا خانه آورده بودش و پی برده بود کسی نیست تا از ماجراجویی‌هایش برای او بگوید یا غنایمش یا حتی زخم‌هایش را نشانش دهد، فهمید چاره‌ای نیست جز اینکه بنشیند و بزند زیر گریه.’
اینجاست که امرنس برای او همه چیز می شود و با او و حضورش هستی می یابد و نبودش به او حس خلا و خالی بودگی و شاید نیستی می دهد.
اما امرنس این پیرزن خیال انگیز و مبهم کیست؟
ما همراه با راوی آرام آرام به خلوت او نزدیک میشویم.هیچ کس از گذشته امرنس خبر ندارد و هیچ کس حق ورود به خانه و خلوتش را نیز ندارد.دری که او رو به همگان بسته، همان گذشته ای است که رفتار و شکوه و اراده امروزش را روشن می کند گذشته ای که برای او تمام نمی شود و حتی نمی گذرد. و آیا این همان دری است که در کابوس اولیه و تکراری راوی بود؟ آیا باز شدنش رهاز است یا ناروری؟ کسی نمی داند. تنها راوی است که هر چند کارفرما یش است اما شاگرد و مونسش هم هست یک بار به خلوتش اجازه ورود پیدا می کند و همین امکان و استثنا در نهایت به قیمت بر هم زدن آرامش و شاید احترامش می سود..
امرنس دین و دینداری را امری بیهوده می داند و وقتی راوی مقدس ماب از کلیسا می آید و ذکر می خواند می گوید دینداری چقدر آسان است وقتی می دانی به خانه که رسیدی غذایت آماده است ( نقد و کنایه ای بر همکاری و تنیدگی مسیحیت و ثروت با یکدیگر و پشتیبانی هر کدام از دیگری) او زتی است با خصوصیات ابرمرد نیجه.زنی که نمیخواهد و نمی گذارد ضعف هایش دزده شود و کلید نجات و نیازه همه روستا در دستش استالبتا تا زمانی که در خانه اش باز نشود.
امرنس وقتی مریض و ناتوان می شود در خانه پناه می گیرد و هیچ کس را راه نمیدهد تا در تنهایی و با رمز و شکوه همیشگی بمیرد اما راوی است که با کمک پلیس و بیرون کشیدن او در بسته اش را باز میکند و جلوی مرگ خود خواسته امرنس را می گیرد و همینطور مرگ پنهانییا پشت در را که زنده ماندنی نمادین است با مرگی فلاکتبار عوض میکند.از آن موقع به بعد دیگر امرنس تبدیل به مجسمه ای خالی و سرد می شود.زنی که دیگر هیچ چیز نیست و همه غرور و بودنش را نمایان کرده.آن چیزی که به او معنا می داد دیگر خالی و تهی شده است.حالا او با خودش و ناتوانی جسمی اش یکی شده و دیگر بعد بیرونی و رمزی و سمبولیکش شکسته و فروافتاده است.عریان وبرهنه خودش و تنش و امرواقع اش نمایان گشته.امرنس دیگر تنی برهنه معیوب است نه زنی قدرتمند و مبهم.تمام هستی و تلاش یک زن در ساخت بعد نمادین از خود است.ساخت دیگری پر مایه تر و غریب تر)با آرایش،لباس،ادا،نقاب و حتی جراحی های متفاوت و جان گذاشتن بر سر این که من چیزی بیشتر و بهترم) اما آنچه از تو پوست می اندازد گذشته ات است گذشته به عنوان حقیقت و امر سرکوب شده ای که بازگشته است
.
.ماگدا سابو از مشهورترین نویسندگان معاصر مجارستان به شمار می‌رود. رمان ‘در’ تا به حال دو بار به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده و خوانندگان زیادی در جهان ادبیات یافته است.
سابو اولین کتابش را در سال ۱۹۴۵ منتشر کرد و از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۶ زمانی که استالینیست‌ها بر مجارستان حکومت می‌کردند، با وجود اینکه به نوشتن ادامه می‌دادهمان راوی آثارش اجازهٔ انتشار نداشتند.
سابو سال‌ها بعد به شهرت جهانی رسید. در سال ۲۰۰۳ کتاب‌هایش در ۴۲ کشور منتشر شدند، که مورد توجه بسیاری قرار گرفتند. ترجمهٔ فرانسوی رمان ‘در’برندهٔ جایزهٔ ادبی فمینا شد اما هما این ها به کنار خواندن و یافتن چنین رمان هایی تنها لذت و امید برای زیستن در این جهان پر از نکبت و بیماری است
مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.