زنی که کنار خیابان ایستاده بود

مهدی فاتحی

برنده تندیس هدایت 1388

چند قوطی آبجو

 کامی از خواب که بيدار شد نگاهی به دور و برش کرد. همه چيز سر جايش بود؛ قوطی های خالی اطراف اتاق ولو شده بودند،سيگار نيم سوخته­ی خاموشی در زير سيگاری بود و بالشی در فاصله ی چند متری از او روی کتاب­ها افتاده بود. قوطی آبجويی از يخچال برداشت و باز کرد.هنوز تمامش را سر نکشيده بود که زير دوش ايستاد و آب را تا آخر باز کرد. سرش را به طرف دستشويی حمام گرفت، اوغی زد و باز زير دوش ايستاد.

تعطيلی بدترين چيز زندگی است. کامی گاهی فکر می کرد که اگر تمام عمر مجبور بود بيکار باشد و سر کار نرود چه بلايی به سرش می آمد. با حوله خودش را خشک کرد و از حمام بيرون آمد. سيگار نصفه­ی داخل زير سيگاری را آتش زد. چند بار سرفه کرد.

بعد از مدت ها چند روزی تنها شده بود. به خودش قول داده بود از اين چند روز تعطيلی حسابی استفاه کند و حتی يک لحظه را هم از دست ندهد. دوست داشت تنها  باشد، ولی وقتی چند روز تنها می شد به هر در و ديواری می زد تا کسی را به خانه بياورد و حرفی، لبخندی، احساسی با هم رد و بدل کنند. چند شب پيش تولدش بود و خوشحال از اينکه کسی هست که برای او جشن بگيرد به خانه آمده بود و قول داده بود که در تمام طول سال اين يک روز را آبجو نخورد. رومر دوست ديرينه اش به او گفته بود:

(( رسيدن به سی سالگی يعنی يک قدم نزديکتر ))

و او همان موقع زير لب گفته بود: به دَرَک.

هاله،دوست دخترش تبريک گفته بود و چند بار شاد باش. برايش کيک خريده بود و شمع و کادو . کيک را خورده بودند و شمع را فوت کرده بودند و کادو ها را پاره پاره. شب که تنها شده بود، همه را در توالت جا گذاشته بود و دوباره آبجويی باز کرده بود.

وضع هاله از او بهتر بود. شغل و حقوق خوبی داشت که بيشترش را خرجِ کامی می کرد. هيچ چيز کم نداشت؛چه در رختخواب چه در آشپزی.

کامی روی مبل نشسته بود و داشت آبجوی بعدی را باز می کرد که به خودش گفت((هيچ چيز بدتر از تعطيلات نيست)) و قوطی آبجو را خالی کرد توی دهانش . جلوی بالکن ايستاده بود و چشم هايش زياد باز نمی شد.

خانه اش در آخرين طبقه­ی ساختمان بود و از آنجا مشرف به تمام خيابان روبرويی. همانطور که به پايين نگاه می کرد دختری را ديد که ماشين ها جلويش می ايستادند و بعد از مکالمه ای رد می شدند. دختر را شناخت. پاتوقش آنجا بود. آنقدر خودش را بالا و پايين پراند و سر و صدا کرد که دختر او را آن بالا ديد.دستی تکان داد و صدايش کرد. دختر انگشت شصتش را به سبابه­اش چسباند و چند بار روی هم کشيد. علامتی که در فاصله ی صد متری از سطح دريا هم قابل ترجمه بود. کامی دستش را به نشانه موافقت تکان داد. به داخل رفت و منتظرش ماند.

آبجو بعدی را که باز کرد و قوطی­اش را پشت مبل انداخت، دختر در زد.

صدای دختر خشن­تر از چهره­اش بود.کامی که به سختی راه می رفت به طرف يخچال رفت و گفت:

(( آبجو می خوری؟ ))

دختر پالتويش را درآورد و روی مبل نشست. کامی دو تا آبجو باز کرد. کنارش روی کاناپه نشست و آبجو را دستش داد. دختر آبجو را گرفت و آن روی ميز گذاشت و گفت:

(( اول، پول. ))

(( بهت می دم بابا…. اينجا پول پيدا ميشه، نگران نباش.))

دست هايش را دور گردن دختر حلقه کرده بود که دختر سرش را از زير چرخاند و گفت:

(( اِهِ ِ، خوشم نمياد اينجوری. چقدر بوی گند می دی. گفتم اول پول. ))

کامی شلوارش جينش را که روی کاناپه آويزان بود برداشت و جيب هايش را روی ميز خالی کرد. دختر همه را در کيفش گذاشت و گفت:

(( اين که کمه!))

((ديگه ندارم))

 دوباره دست هايش را روی پای دختر گذاشت و آبجو را يک جرعه سر کشيد.

(( اَه. پاشو بريم. اتاق خوابت کجاست؟))

((با ما رفاقتی حساب کن، به دردت می خوريم ))

((من رفيق نمی خوام، مشتری می خوام. اتاق خوابت کجاست؟))

چشم هايش به سختی باز می شد. يک لحظه که پلک هايش را باز کرد. دختر کنار تختش ايستاده بود و داشت لباسش را می پوشيد.

(( کجا به اين زودی، مگه پول  نگرفتی!))

(( اين پولی که تو دادی تا اينجاش هم زيادی بود. ))

پلک هايش را که روی هم گذاشت ديگر نه صدايی شنيد و نه چيزی ديد.

چشم هايش را که باز کرد، نيمه های شب بود. بلند شد و به پذيرايی رفت. روی ميز تکه کاغذی افتاده بود.

” اين شمارهء منه، بدم نمياد با هم باشيم. البته بدون سکس!! اون برات خرج داره. “

کاغذ را کناری گذاشت. چراغ­ها را روشن کرد و قهوه­ای برای خودش درست کرد.

 چند فنجان قهوه

کامی از اتاق بيرون آمد:

 (( کِی بيدار شدی؟))

((اصلا” نخوابيدم که بيدار بشم.))

((چرا؟! ))

((ديشب، خيلی خوش نگذشت. ))

 (( بگو بد گذشت. ))

((بد گذشت.))

((بد. ))

کامی روبرويش روی کاناپه نشست و ليوانش را کنارش گذاشت. رومر سيگاری روشن کرد.

 کامی گفت:

(( سيگارِ ناشتا! ))

(( می چسبه. ))

(( پس برای منم روشن کن.))

رومر سيگار را به کامی داد و گفت:

(( به تو معلومه ديشب خيلی خوش گذشته. خوشم اومد. خوب مخ دختره رو زدی!))

(( يعنی چی؟))

(( کنارت که وايستاده بود برای خودش غذا بکشه، ديدم يه لبخند زدی و يه چيزی بهش گفتی. چی داشتی می گفتی؟))

کامی بلند شد و دوباره ليوانش را پر کرد. سيگار را در زير سيگاری خاموش کرد.

(( تو هم بزن، اين هم ناشتا می چسبه. ))

رومر بلند شد و سيگارش را در زير سيگاری خاموش کرد و ليوانش را پر کرد. رومر مدت ها بيکار بود و دنبال کار می گشت. هر روز صبح زودتر از کامی از خانه بيرون می رفت و دير تر از او به خانه می آمد. کامی در روزنامه کار می کرد. ساعت کاری نداشت، گاهی همه­ی روز خانه بود و گاهی چند روز نبود.

رومر همانطور که داشت قهوه درست می کرد، گفت:

(( تقصير من شد، وگرنه تو الان يه لقمه­ی  چرب و نرم تو مشتت داشتی.))

(( پيدا می شه.))

(( حالا کو  تا  يه مهمونی ديگه.))

کامی قطرات آخر آبجو را در دهانش چکاند.

(( تو اون افتضاح و بالا آوردی، خودت هم بايد يه مهمونی رديف می کنی.))

رومر سر جای کامی نشست و کامی رفت که قهوه درست کند.

رومر گفت:

(( خودم درست می کنم))

کامی سر جای رومر نشست. قهوه ای را که گرفته بود مزه مزه کرد.

 رومر گفت:

(( ولی عجب تيکه ای بودا !))

کامی چيزی نگفت و کمی از قهوه اش خورد.

رومر گفت:

(( اگه الان اينجا بود، برامون قهوه درست می کرد. ))

 کامی گفت:

(( خفه شو!))

رومر قهوه اش را خورد. صدای جيغ بلندی از بيرون خانه آمد.

کامی گفت:

(( اوه!))

(( چی بود؟ ))

کامی به سمت پنجره رفت و گفت:

(( شبيه جيغ اون دختره بود که روش بالا آووردی))

(( اونجا چه خبره؟ ))

(( گند زدی به لباسش. ))

(( صدا از کجا بود؟ ))

(( يه قهوه ديگه به من می دی؟))

(( بالاخره می گی چی شده؟ ))

(( مثل اينکه يه ماشين زده به يه زنه! ))

(( چه ماشينيه؟ ))

(( ماشين نيست حتما” فرار کرده. يه قهوه می دی.))

رومر بلند شد و قهوه ای در فنجان ريخت و کنار پنجره ايستاد. کامی کمی فاصله گرفت و به او نگاه کرد. رومر سر جای او ايستاد.

کامی روی کاناپه نشست و گفت:

(( باز هم قهوه هست؟ ))

(( دختره رو دارند می برند…. آهای! خوب شد  که زد لهش کرد. من هم بودم همين کار و می کردم. ))

چند نفر به بالا نگاه کردند. رومر شلوارش را بالا کشيد.

(( هی رومر  بس کن، بازم مست کردی!))

(( حال می کنم قيافه هاتونو می بينم. همتون عين اُردکيد بدبخت ها، از او دختر افليج ديگه چيزی به شما نمی ماسه. ))

کامی گفت:

(( به هيشکی نمی ماسه.))

رومر گفت:

(( به هيشکی نمی ماسه. ))

سه نفر از آن ها که يکی شان قد بلندی داشت به سمت ساختمان آمد. رومر داشت بلند بلند می خنديد. کامی ايستاد. رومر سر جای او نشست.کامی هم کنارش نشست و گفت:

(( مهمونی جور نمی کنی، بايد يه دختر خوشگل جور کنی.))

(( جور کردم. الان مياد بالا! ))

کسی محکم به در می کوبيد.

رومر گفت:

(( بازم قهوه می خوای؟))

(( چرأت داری بيا بيرون تا حسابت و برسم.))

(( نه من ديگه قهوه نمی خورم. ))

(( بيابيرون لعنتی.))

(( من می خورم. ))

کامی تلويزيون را روشن کرد. رومر با کنترل خاموشش کرد.

کامی گفت:

(( اين هم از خاصيتِ تلويزيون. ))

(( الان در و می شکنند. ))

 يکسره صدای زنگ می آمد.

((بيا بيرون!))

 صدای زنگ قطع شد. کامی گفت:

 (( سوخت!!))

(( چقدر سر صدا می کنه، چی می خواد؟ ))

(( خوب در و باز کن ببين چی می خواد، شايد کار واجبی داره؟!))

دوباره شروع کرد به درزدن، اين بار انگار دو نفری در می زدند.

رومر گفت:

(( من که حالش و ندارم. يه زنگ بزن به پليس. ))

کامی به سمت در رفت. دستش روی دستيگره در بود که تلفن زنگ خورد. برگشت و به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت:

(( چی شد زنگ زدی؟))

  …

(( بابت ديشب شرمنده. ))

رومر به در نزديک شد و دستش را روی بينيش گذاشت و گفت:

(( هييسسس، يه دقيقه آروم بگيريد ببينم. ))

سر و صدا قطع شد. کامی گوشی را گذاشت.

 رومر گفت:

((چرا قطع کردی، چی گفت؟ ))

(( گفت برم خونشون. ))

(( پس می ری؟))

(( نه! حالا که اون لندهور پشت درِه. ))

(( سر و صداشون که ديگه نمياد. ))

 کامی لباس هايش را پوشيد و به سمت در رفت و گفت:

(( همه چی رو برات تعريف می کنم. ))

((همه چی!))

رومر سيگاری روشن کرد و دستش را تکان داد. کامی در را که باز کرد، مشت محکمی به صورتش خورد و روی زمين افتاد. رومر همينطور نگاه می کرد. سيشگارش که تمام شد کامی را روی تخت گذاشت و  سيگار ديگری آتش زد.

 و چند نخ سيگار

 کامی از خواب که بيدار شد به دور و برش نگاه کرد. رومر گوشه ای چمپاتمه زده بود و سيگار می کشيد. از جايش که بلند شد فهميد حالش زياد خوب نيست. هنوز خماری ديشب از سرش نپريده بود. سيگار رومر را گرفت و کناری نشست و گفت:

(( امروز نرفتی؟…. هی با تو هم، امروز نرفتی؟))

(( اوهم.. ))

رومر مدت ها بود که به دنبال کار می گشت. سر هر کاری که می رفت  دو هفته نشده اخراج می شد، ولی دست بردار نبود. کامی به او گفته بود که تنها کاری که از دست تو بر می آيد نويسندگی است، و او تصميم گرفته بود که از هفته ی  بعد نويسنده شود. وضع کامی بهتر بود و کارش در روزنامه گرفته بود. هر هفته مقاله ای چاپ می کرد و از جيبش می خورد.

(( امروز نرفتم، حسش نبود. ))

کامی پايش را روی کاناپه دراز کرد و به بالش تکيه داد.

 رومر گفت:

(( پاشو يکی و بيار خونه يه حالی ببريم. ))

(( از کجا بيارم!؟))

هر دو چند دقيقه ای ساکت بودند که کامی رو به رومر کرد و گفت:

((راستی! يه کاغذ همين دور و برها زير قالی گذاشتم. يه شماره روشه، فکر کنم الان به کارمون بياد. ))

رومر از جايش کنده شد و چهار دست و پا اطراف را گشت. پاکت ها را به گوشه ای پرت کرد و ماهی تابه را داخل سفره نان گذاشت و سی دی ها را کناری انداخت تا کاغذ را پيدا کند. کامی همانطور که به آن کاغذ فکر می کرد گفت:

(( پاشو اول يه چيزی درست کن بخوريم. ))

رومر بالاخره کاغذ را پيدا کرد و شماره اش را گرفت.

(( می گه دو نفری هستيد؟ ))

کامی نگاهی به او کرد و گفت :

(( دو نفريم ديگه، چند نفريم؟ ))

بعد منتظر دختر نشستند. بلند شدند و دوباره سرجای شان نشستند. دختر نزديک ظهر بود که زنگ در را زد و بعد از چند لحظه روی کاناپه نشسته بود.

(( اول پول. ))

(( اون روز تو بودی تصادف کردی؟))

(( آره.))

(( پس چطور زنده ای؟))

(( پول های تو رو خرج خودم کردم… ببين من وقت ندارم ها! ))

رومر کنار کامی ايستاد و چيزی گفت که کامی چند ثانيه ای نگاهش کرد. هر دو سيگاری آتش زدند و پاکت سيگار را جلوی او گرفتند.

((  سيگار نمی کشم. ))

بعد بلند شد و کنار در ايستاد.

(( من علاف شما دو تا نيستم ها! ))

رومر تمام پول هايش را روی ميزِ ِ وسط اتاق خالی کرد و به او نگاه کرد. دختر پول ها را برداشت و به طرف اتاق خواب رفت.

(( فقط يکی تون بياد. ))

کامی به رومر اشاره کرد و او به دنبالش رفت. بيرون که آمد سيگارِ کامی را گرفت و گفت:

(( گفتش تو هم بری.))

کامی به اتاق خواب رفت و بعد دوتايی برگشتند. هر سه سيگاری آتش زدند.

کامی گفت:

(( بهتره از خودت بگی.))

(( تو کاره ما نيازی به اين دروغ ها نيست. ))

 بعد يکی يکی به توالت رفتند و شاشيدند.

2 comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.