روزی روزگاری انسان

مهدی فاتحی

درباره سینمای نوری بیلگه جیلان با نگاهی به فیلم‌های روزی روزگاری آناتولی و درخت گلابی وحشی

    

جیلان سینماگر شناخته شده ­ای است و حرفهای زیادی درباره او گفته شده.از معدود سینماگران شناخته شده و بین­ المللی ترکیه است که هم سینمای مدرنی و مولفی دارد هم ابزارش را می شناسد و هم به طرز غریبی قصه ­گوی بهتری از هموطن و هم ­نسل رمان نویسش یعنی پاموک است. او که در فیلمهایش نوعی رمان نویسی را تجربه می کند و پایبند به زمان فیلم نیست ( روزی روزگاری..و آخرین فیلمش درخت گلابی وحشی هر کدام نزدیک به سه ساعت است.) و در طول کار شاهد هستیم که انگار به عمد روی تصاویر دیالوگها و سکانس ها زیادی معطل می کند و عجله ای برای پایان دادن به آن ندارد. تلاشی برای نزدیک کردن امری محال یعنی دوربین به مثابه قلم.  

.یکی از نکات مهم سینمای جیلان زمینی بودن و اندیشه انسانی اوست. او انسان را حیوانی شکل گرفته روی زمین می داند نه آفریده شده ، او شکست و تنهایی این انسان را تماشا می کند هر چند در فرم و ساخت آثارش تحت تاثیر سینماگرانی چون تارکوفسکی و کیارستمی است که انگار در جستجوی معنایی در جهان می گردند. در بخشهای زیادی از فیلم روزی روزگاری آناتولی نور پردازی زرد و سیاه روی علفزارها (تارکفسکی)و لانگ شاتهایی طولانی در مسیر جاده ها(کیارستمی) آن هم در میان پوچی و بی معنایی شخصیت­هایش ترکیب غریبی از دو سینمای متضاد می سازد. آدمهایی که گذشته دردناکی دارند و آینده برای شان ادامه دردها و رنج­های دیروز است. در سکانسی از فیلم درخت گلابی وحشی نیز این جادوی تصویر و بی معنایی در عین زیبایی جهان نشان از امضای جیلان در سینماست. صحنه ای که دختری موهایش را در باد رها می کند،بعد از سرنوشت و سنتی که دست و پایش را بسته به گریه می افتد، دوباره لبخند می زند و پسر را می بوسد و در حین بوسه لبهای پسر را گاز می گیرد(لذتی توام با رنج و عصبانیت) تا باد آرام گیرد اما حسرتش در دل دختر می ماند و جای زخمش تا انتهای فیلم بر لب پسر.  در روزی روزگاری…هم جیلان صحنه ای از ورود دختری زیبا در میان تاریکی جمع مردانه را تصویر می کند که روشنایی را به آن جمع می آورد و مردان را از خود بیخود می کند اما این زیبایی و لذت ماندگار نیست و بعد از مدتی دوباره تلخی به روایت و تصاویر بازمی گردد.

در روزی روزگاری آناتولی جمعی از مردان شکست خورده و هر کدام در اندوه یک زن به دنبال جنازه ای مخفی شده در بیابان می گردند. موضوعی که به ظاهر داستانی پلیسی جنایی است اما جیلان به راحتی از کنار سوژه محور فیلم می گذرد و به انگیزه قتل، قاتل ، تعلیق و دلهره نمی پردازد و در انتهای فیلم هم هیچ گرهی را به روشنی باز نمی کند.ماجرای فیلم برای او محفلی است برای حرف زدن از انسان و سرنوشت پوچ و پایان پذیر زندگی.

یکی دیگر از نکات مهم فیلمهای جیلان توانایی و تبحر او در پایان بندی فیلمهایش است. در روزی روزگاری آناتولی در پایان فیلم جنازه انسانی را می بینیم که روی میز تشریح رها شده و در حال شکافتن و تکه تکه شدن است( سکانسی که با صدای پاره کردن بدن،بیرون کشیدن اعضا و شکستن استخوانها روایت می شود)اما اطرافیانش با بی حوصلگی و حرف زدن درباره کار و عجله شان برای رسیدن به خانه یا جمع و جور کردن و گاهی شوخی کردن بالای سر جنازه وقت می گذرانند.

فیلم درخت گلابی وحشی که به نظر من در روایت و فیلمنامه از روزی روزگاری قوی تر است ولی کارکردهای تصویری آن را ندارد و البته نقصان بزرگ فیلم که دیالوگهای ده تا پانزده دقیقه ای فیلم درباره ادبیات و کار و شهرسازی و غیره که به فیلم ضربه زده است وگرنه فیلم بهتری می شد. موضوع و روایت فیلم شباهت زیادی به اوضاع ما دارد و دغدغه ها و مصائب شخصیتهای فیلمش این بار بسیار محلی و انگار فیلمی ایرانی است که دیگری ساخته است. پسری در رویای نویسنده شدن است که نه خانواده کمک مالی به او می کنند و حتی کتابش را می خوانند و نه دولت و نه دوست و نه سرمایه دارد. او که از همه جا بریده با یکی از دوستانش حرف می زند و به این نتیجه می رسد که اگر نتواند به رویایش تحقق بخشد مثل دوستش به نطامیان به پیوندد و به سرکوب مردم مشغول شود به قول دوستش این ساده ترین و پردرآمدترین کار  در این اوضاع اقتصادی ترکیه است. نکته ای درخشانی که جیلان به آن اشاره می کند این است که نیروهای سرکوب در یک جامعه مفلس نه بر اساس ایدئولوژی یا آرمان بلکه از سرناچاری و برای سیر کردن خود و خانواده اش(زنده ماندن) گوش به فرمان حاکمان هستند. در این راه او درگیر سنت اجدادیش،کار پدریش،مذهب،نبود کار نخریدن کتابش و اهمیت ندادن جامعه به او به عنوان یک نویسنده است.

اما در این بین پدر خانواده که عامل فقر و نداریشان است. شخصیت مورد عنایت فیلمساز است.مردی که به همه چی پشت کرده و هیچ چیز را جدی نمی گیرد،قمار می کند و پولش را می بازد و چاهی را در زمین خشکی می کند که همه می دانند هیج وقت به آب نمی رسد چیزی که خودش آن را مثل زندگی بشر می داند. علاوه بر سکانس استعاری فیلم که روحانیانی را نشان می دهد در بالای درختی مشغول سیب یا گلابی خوردن و حرفهایشان درباره پایبندی به مذهب سکانس  حرفهای شهردار و مرد تاجر درباره زندگی و راهنماییشان به او برای بهتر زیستن نشان از طنازی فیلمساز دارد طنزی که الیته در روزی روزگاری هم مشهودتر و هم قوی تر است.

پایان­بندی فیلم درخت گلابی وحشی هم مثل دیگر فیلمهایش درخشان است. پسر که بعد از مدتها به خانه برگشته تازه می فهمد در همه شهر از خواهر و مادرش گرفته تا دوستان و همشهریان و حتی کتاب خوان ها هیچ کس به کتاب او توجه نکرده جز پدرش و بازگشتی دوباره به او دارد. در صحنه تکان دهنده پایانی فیلم لحظه ای او را له دار کشیده با طنابی در چاه می بینیم و بعد در نگاه پدرش کار عبث  کندن چاهی که هیچ آبی در آن نیست.

آذر 1400

مهدی فاتحی

.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.