رمان خیابان یکطرفه نیست

درباره ماریو بارگاس یوسا حرف های زیادی زده شده است، گاهی او را چپ و گاهی راست خوانده اند. اما چیزی که موقع خواندن آثارش می بینیم و می فهمیم حقیقتی بیرون از این وادی و دسته بندی هاست. در کنار اینها تاریخ و مکان تولد او هم زیاد مهم نیست، همین طور اینکه این نویسنده چگونه زندگی کرده و چه تجربه یی از کودکی تا به حال پشت سر گذاشته است. به نظر من خاطرات و تجربیات از سر گذرانده آدم ها فرق زیادی با هم ندارد و گفتن حرف های کلی و تاریخی از آنها چیزی جز تکرار مکررات نیست. ولی آنچه اهمیت دارد چگونگی تجربه زیسته و جهان ذهنی یک نویسنده است که از پس آثارش می توان خواند. یوسا در رمان «گفت وگو در کاتدرال» سعی می کند نوع دیگری از رمان را بیافریند؛ رمانی که به همان شیوه اسلافش انسان های زیادی را دربردارد و بر اساس ذهنیت و رفتارشان سرنوشتی محتوم را برای خودشان رقم می زنند. اما یوسا برای نشان دادن چنین جهان و آدم هایی فرم دیگری را برمی گزیند؛ گفت وگو.
گفت وگو یا conversation که از ریشه کلمه converse به معنی مقابل و وارونه می آید و به معنای حرف زدن از دو جهت(طرف) است که در جایگاه متفاوت در مقابل هم قرار می گیرند و صحبت می کنند، کلمه یی است که در اینجا متفاوت از دیالوگ به معنی گفت و شنودی در جهت تبادل نظر یا مبادله افکار و عقاید برای فهم موضوعی یا به نتیجه رسیدن است.
بر همین اساس گفت وگو در این رمان حرف هایی نیست که صرفاً دو نفر به هم می زنند و ما با عقاید و شخصیت شان آشنا می شویم بلکه روایتی است که هر کدام از ماجرا دارند و هر یک به شکلی آن اتفاق را به خواننده نشان می دهند و حاصل آن باز شدن نقاط مبهم حادثه، پوست کنده شدن شخصیت ها و در نهایت هرچه ژرف تر شدن فهم ما از تجربه یی است که در زوایای مختلفی دیده ایم. تجربه یی که تنها می توانیم با خواندن یک رمان به دست بیاوریم و در زندگی واقعی هیچ گاه با این شکوه و عمق نمی توانیم جهان اطراف مان را ببینیم.
رمان با دیدار دو شخصیت اصلی -سانتیاگو زاولا و آمبرسیو پرادو- که به طور اتفاقی با هم مواجه می شوند، شروع می شود. آنها در میخانه یی به نام کاتدرال با هم به گفت وگو می نشینند و رمان تا انتها براساس این گفت وگو شکل می گیرد؛گفت وگویی که هرچند در ظاهر در فصل اول کتاب پایان می پذیرد ولی تا انتهای رمان ادامه دارد و همچون رشته یی ماجراهای کتاب را که از گذشته های دور شروع می شود و به آن روز می رسد به هم پیوند می دهد.
گفت وگوها در چند بخش ابتدایی رمان به شیوه یی متفاوت از آنچه تا به حال دیده ایم شکل می گیرند، در عین حال که سانتیاگو و آمبرسیو درباره اتفاقی یا کسی در گذشته حرف می زنند گفت وگوی همان شخصیت ها نیز مابین حرف های سانتیاگو و آمبرسیو می آید و همیشه باید حواس مان جمع باشد که مخاطب کدام یکی است یا زمان کدام است. در خلال این گفت وگوهای پراکنده و درهم، ما آرام آرام به آن اتفاق و شخصیت ها نزدیک می شویم تا اینکه کاملاً برایمان ساخته می شوند. این کار تجربه یی سخت اما متفاوت از روایت به ما می دهد که هرچند موضوع یا آدم هایش متفاوت از خوانده های قبلی مان نیست ولی فرم خواندن روایت و شکل گیری آنها در ذهن مان بدیع و متفاوت است.
این نوع روایت، نزدیکی زیادی به جریان سیال ذهن دارد؛ نگاهی که در آن هر کلمه یا اتفاقی در امروز ذهن را به زمان و جای دیگری می برد تا از خلال آن ما موقعیت امروز را دریابیم و لایه های داستان آرام آرام باز شود. به همین خاطر خواندن «گفت وگو در کاتدرال» خواننده یی حواس جمع و کتاب خوانده می خواهد که بتواند با صبر و تحمل زیاد اتفاقاتی را که به طور پراکنده گفته می شود در ذهنش شکل دهد.
اما کم کم از اواسط تا انتهای رمان ما بیشتر با روایت های متفاوت یا تکمیل کننده از یک اتفاق روبه رو می شویم (هر چند گاهی همان قصه ها یا اتفاقات هم به شکل ابتدای رمان روایت می شوند). در این حالت ماجرایی از زبان یکی از شخصیت ها گفته می شود (نه صرفاً سانتیاگو یا آمبرسیو) بعد دیگری آن را کامل می کند یا از زاویه دید دیگری آن را بازگو می کند تا ماجرا با تمام جزئیات و نزدیک تر به واقعیت بازگو شود. در واقع اینجا هم ما با نوعی گفت وگو طرف هستیم اما نه گفت وگوهای کوتاه مثل فصل های ابتدایی، بلکه گفت وگوهای روایتی که با نشان دادن زیرترین لایه های اتفاقی که قبل از آن برای ما واضح به نظر می رسید، ما را به امر واقع زندگی شان نزدیک می کند. ما قبل از این نیز شاهد این نوع روایت داستان یا قصه گویی البته با کمی تفاوت بوده ایم. در قصه های کهن، گاهی به همین شکل حادثه یی یا قصه شخصیتی تا جایی روایت می شد و بعد از آن دوباره داستان از طریق شخصیت یا قصه دیگری تا به همان نقطه می رسید و روایت آرام آرام ادامه پیدا می کرد. شکلی از روایت که داستایوفسکی نیز در رمان برادران کارامازوف از آن استفاده کرده است. اما در این رمان ما با زاویه یی متفاوت و گاهی متضاد با دیگری روایت را می خوانیم (آن هم نه به طور خطی) و گاهی همه چیزهایی که در ذهن ما شکل گرفته ویران شده دوباره بازسازی می شود به طوری که با وجود اتفاقات ناگواری چون مرگ، خیانت، شکنجه، زندان و چیزهای دیگری که اتفاق می افتد ما چهره سیاهی از کسی نداریم و همه آدم ها برای خواننده به رنگ خاکستری درمی آیند.
در ابتدای رمان ما با آمبرسیو و سانتیاگو آشنا می شویم؛ کسانی که دوستان نوجوانی یکدیگر بوده اند و در یک شهر زندگی کرده و تجربه های زیادی را با هم پشت سر گذاشته اند هرچند هر کدام شان در طبقات متفاوت اجتماعی جا می گیرند. در روایتی که این دو از زندگی یکدیگر دارند گاهی مسائلی باز و روشن می شود و واقعیت هایی از گذشته و حوادث نمایان می شود که تحمل و پذیرفتنش برای دیگری سخت است و سیگار و نوشیدنی در کافه کاتدرال تنها راه حل شنیدن بقیه ماجراست. اما در این بین ما از زندگی پدران و دوستان شان، زنانی که با آنها رابطه داشته اند، دانشگاهی ها و همفکران شان هم آگاه می شویم و از همه مهم تر از وضعیت دولت و سیاستمدارانی که گاهی در مقابل آنها قرار می گیرند و گاهی از همین آدم ها به وجود می آیند. یوسا در این رمان به طور شگفت انگیزی از لایه های زیرین دیکتاتوری پرده برمی دارد و ما را با تصمیمات و سیاست هایی از طرف دولتمردان آشنا می کند که براساس نقشه یا طرحی آگاهانه نیست بلکه فقط و فقط به خاطر وجود یک میل شخصی یا کمبودهای روانی است، دلایل کوچکی که گاهی باعث اتفاقات بزرگی مثل انقلاب و کودتا در تاریخ می شود؛ حوادثی که باعث رقم خوردن زندگی و روابط آدم ها به یکدیگر می شود یا حتی گاهی باعث نابودی زندگی آدم های معمولی و کوچکی می شود که در گوشه و کنار شهر به زندگی خود مشغولند. در واقع یوسا در رمان «گفت وگو در کاتدرال» با گره زدن سرنوشت آدم های معمولی و سیاستمداران و اطرافیان شان به یکدیگر فصلی از تاریخ یک نسل را مرور می کند؛ تاریخی که هیچ گاه نمی توانیم اینچنین پوست کنده و ظریف در کتاب های تاریخی پیدا کنیم و بخوانیم.
خواندن تاریخ هر کشوری (آن هم در قالب ارزشمندی مثل رمان)و تجربه هایی که نسلی- در هر کجای جهان- پشت سر گذاشته اند بسیار حائز اهمیت است زیرا هر کشوری یا جمعیتی برای رسیدن به تمدن و آزادی مانند تک تک انسان ها تجربه های مشترکی را پشت سر می گذارد و آگاهی تاریخی از یک وضعیت (به خصوص در قالب رمان)راه را برای گذراندن همان تجربه های سخت آسان می کند.
به هر حال این نوع روایت در رمان با وجود پیچیدگی ها و فراز و نشیب هایش آزاردهنده به نظر نمی آید و به خواننده این احساس را نمی دهد که نویسنده خواسته توانایی یا قدرتش را نشان دهد خصوصاً به این خاطر که خود موضوع و ماجرای محوری رمان آنقدر پرقدرت هست که مطمئنی اگر یوسا به شیوه یی کلاسیک هم آن را روایت می کرد باز هم ارزشمند و جذاب بود، اما او با این کار طعم دیگری از خوانش رمان را به خواننده اش ارائه می دهد.
مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.