در تمام شب چراغی نیست

درباره رمان “تاریکی” نوشته حسین مرتضائیان آبکنار

مهدی فاتحی

حسین مرتضائیان آبکنار نویسنده­ ای صاحب سبک است که تا امروز هر چه قلمی کرده امضای خودش را دارد،بحث برانگیز بوده و هست. او در کار جدیدش شکل و فرمی از رمان را تجربه کرده که نمی توان آن را نه مجموعه داستان نامید نه داستان بلند، نه مجموعه داستان به هم پیوسته و نه حتی رمان با تعریف کلاسیک و امروزی­اش؛ کاری است معلق میان تعاریف کلی و دسته بندی شده فرمهای ادبی که ریویو نویسان و منتقدین دم دست­شان دارند تا به آن بچسبانند و بعد همان حرفهای قبلی را تکرار کنند.

کار جدید آبکنار مجموعه­ای است چهل تکه- به قول نویسنده – که شامل چهارده داستان کوتاه در معنای کلاسیکش است. در فصل اول کابوسی وحشتناک از تجاوز و مرگ و بارش باران قیرمانندی را می خوانیم و با فرمی از ادبیات اکسپرسیونیسمی و کافکایی مواجه می شویم اما با غیاب فصل دوم در جای خودش متوجه می شویم که ما با یک مجموعه داستان روبرو نیستیم و همینطور با یک رمان به شکل متعارف. در فصل های بعد ما چهارده داستان هولناک می خوانیم که با ظرافت تمام روایتی رئالیستی از موقعیت های وحشتناک و سیاه از یک ملت را روایت می کند. موقعیت های متفاوتی که برای ما ایرانیان نه دور و نه بیگانه است؛جنگ،موشک­باران،حوادث کوی دانشگاه، تجاوز، انقلاب، مجاهدین، چپ ها،زندان ،سانسور و موقعیت های مخوف و وحشتناکی که قرار نیست حتی با نور اندکی به ما امید روشنایی حتی واهی بدهد. در تمام این روایت ها سبک رئالیست موجز و جزءگرایی(ناتورالیستی) هر صحنه و ماجرای داستان را به خودی خود اضطراب آور می کند به خصوص که آبکنار با اعتماد به نفس بالا و توانایی که در داستان نویسی داشته سخت­ترین کار را برای خود انتخاب کرده است؛ زوایه دید راوی در هر کدام از تک داستان­ها در سخت ترین جای ممکن است. مکانی که ما در آن جایگاه به تماشای حوادث می نشینیم جایی است که نمی توانیم همه اتفاق ها را با نمای باز دانای کل یا محدود به کل یا حتی شخصیت فاعل یا ماینه ماجرا را  ببینیم بلکه در این زاویه دید تنها بخشی از ماجرا دیده می شود،بخشی شنیده می شود،بخشی آثارش به چشم می آید و بخشی در جریان ذهن راوی درک می شود که به آن مطمئن نیستیم. نوعی از روایت که در ادبیات پسامدرن دیده می شود البته نه با این جزئیات و شکل. همین زاویه دید آن هم در داستان­هایی که با موضوعات وحشتناکی سرکار دارد روایت را هولناک­تر هم می کند و تاثیرگذاری زیادی در ذهن خواننده می گذارد که نشان از هوشمندی و تسلط کامل نویسنده به فرم­های متفاوت داستان نویسی است.

آبکنار در این کار از تاریکترین نقاط ممکن از رابطه انسان ها،سیاست، جامعه و تاریخ ایران می نویسد و با تلخترین شکل ممکن این وضعیتها را روایت می کند. او از همان ابتدا بنا را بر باج دادن به خواننده نمی گذارد و مخاطبش را انتخاب می کند مخاطبی که برایش انتهای وضعیت مهم نیست چون هم نام اثر و هم گزیده گویی های اولیه و هم کابوس فصل اول و حتی خود جلد کتاب و رنگ و فرم آن نشان می دهد که ما قرار است جهانی تاریک و تلخ را بشناسیم و نیازی به رسیدن به انتهای رمان برای دانستن آن نیست بلکه چگونگی رسیدن و طی کردن این تجربه است که مهم است. رمان قرار است به ما هشدار دهد درون سیاه­چاله تاریک و سردی قرار داریم که نامش را زندگی به سبک ایرانی گذاشته ایم. او نه تنها در شکل رمان بلکه در روایت هم خواننده را به چالش می کشد و داستانهایی را با جزئیات روایت می کند که بسیاری از نویسندگان از کنارش می گذرند یا بازتاب آن حادثه را در زندگی شخصیت نشان می دهند اما آبکنار با جسارت به داخل این تاریکخانه پا می گذارد و با تمرکز و نمای نزدیک از حادثه، کثیفی و شنائت حقیقی آن را به نمایش می­گذارد. روایت تجاوز به دختری یا اعدام پسربچه ای یا حتی دستمالی کردن کودکی که تا ارضا شدن شخصیت و خیس شدن دستش روایت می شود به خواننده اش نشان دهد وقتی از تاریکی در زیر پوست این شهر و زمانه حرف می زنیم از کجا و چه می گوییم.

در این نوع رمان کلیشه های روایی و فرمی می شکند و خواننده تربیت نشده در ادبیات را می رنجاند و گاه سردرگم می کند. در تمام داستان ها ما با اسامی مشترکی مواجه هستیم که در داستان های متفاوت می آیند اما هیچ ربطی به هم ندارند و یک شخصیت نیستند بلکه نویسنده به ما گوشزد می کند هر کدام از این شخصیت ها با وجود جدا بودن شان همان سرنوشت تلخ را به شکلی متفاوت تجربه می کنند. اینکه هر کدام پسر کسی هستیم و هیچ کس در این تاریکی و ظلمت به نور و روشنایی نخواهد رسید و همه شبیه یکدیگریم.

در انتهای رمان نویسنده فصل دوم را با نوعی گره گشایی اضافه می کند که به واقع همان رمان همشاگردی هایش را به کار جدیدش اضافه کرده است و در فصل آخر راوی و نویسنده این تاریکی را تصویر می کند که مثل تمام شخصیت های داستانش با سرنوشتی شوم به انتها می رسد. 

آبکنار در این کار  توانسته فرم رمانش را  هم با محتوای آن همسان کند. اضطراب و سیاهی فقط در خود داستان و قصه آن نیست بلکه شکل و نوع روایت آن هم اضطراب آور است و کلیت فرم و فصل بندی نیز در این راستا قرار دارد.

نقدی که در این کار والبته در بسیاری از کارهای منتشر شده در ادبیات مهاجرت دیده می شود تعدد موضوعات در روایت، سیاهی مطلق وضعیت( که گفته می شود چشم به مخاطب خارجی دارد)،کلیشه سازی از عناوینی مثل پاسدار و حاجی است و یک جا آوردن حجم وسیعی از وضعیت های تروماتیک در یک رمان کوتاه و البته موجز است.

 حقیقتا ما در شرایط تاریخی هستیم که نویسندگان و بسیاری از مردم به تبعیدی ناخواسته و مهاجرتی اجباری تن می دهند و این عصبانیت و برون ریزی یک باره ویژگی این دوره از ادبیات در بسیاری از جوامع در طول تاریخ است شرایطی که بیرون آمدن از خفقان فرهنگی و برداشته شدن یکباره سانسور فرصتی برای گفتن از همه آن نبایدها ایجاد می کند. هر چند که سالهای زیادی از مهاجرت گذشته باشد اما تجربه تلخ برای نویسنده باقی است ولی می تواند این نوع ادبیات و رها شدگی را پیش درآمدی دانست برای نسل دیگری از نویسندگان در آینده، که با خونسردی به تاریخ پشت سرگذاشته پیشینیان نگاه کنند.  

 البته به نظر من این سیاهی مطلق در کل رمان منافاتی اساسی با رمان رئالیستی ندارد زیرا که ما از زبان شخصیت های متعددی در موقعیت های متفاوت  تاریخی و فرهنگی داستان ها را می خوانیم آدمهایی از  طبقه های  اجتماعی متفاوت و نسل های متفاوت که همه در نهایت به سرنوشت شومی مواجه می شوند شاید در رمان و رمان نویسی ایراد به نظر بیاید اما وضعیت و شرایط امروز و دیروز ما و نسل قبل و بعد از ما چیزی غیر از این نبوده و نیست با این حال بهتر است به نویسندگان پیشنهاد دهیم مقداری تخیل به این امر تلخ واقعیت اضافه کنند تا برای همه پذیرفتنی گردد.

به نظر من آبکنار از نسل نویسندگان جریان سازی مثل  بهرام صادقی در پدید آوردن پست مدرن ایرانی، ساعدی در پدید آوردن ادبیات رئالیسم جادویی در ایران و حتی هدایت در ادبیات سورئالیستی است. نویسندگانی که همراه با ادبیات جهان و گاه حتی پیشرو در این زمینه می توانند و می توانستند ادبیات ما را جهانی کنند. ادبیاتی که با زمین گیر شدن و خالی شدن از استعدادهای درخشان به خاطر سانسور و ارعاب، دوره­ ای با همت گلشیری گرایش به نگاه غرب و نوشتن از روی دست بزرگان رواج پیدا کرد که البته متاسفانه در این چند سال اخیر به نوشتن از روی دست همدیگر کشید و مافیای ادبی و ادبیات رسمی و محفلی در ایران سعی کرد آن را به ورطه نابودی بکشاند که البته موفق هم بوده و متاسفانه مدتی است که در حال کشیدن نفسهای آخرش است.

رمان “تاریکی” و کارهای دیگری که به تازگی در آن سوی آبها منتشر شده کورسوی امیدی به ادبیات داده است. آبکنار به نظر من با این رمانش یک تنه گام بزرگی برای رهایی از  رخوت جاری در  ادبیات برداشته و امید تازه ای به آینده ادبیات این  قرن جدید ایرانی بخشیده است.

مهدی فاتحی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.