داستان کمد: از مجموعه داستان مردم عادی زندگی معمولی

مهدی فاتحی

کمد

نجار تخته­ ها را کنار هم گذاشت و با ميخ ­های کوچکی به يکديگر وصل شان کرد.برش های اولیه را انجام داده و ابزار لازم را آماده کرده بود.بعد از سالها کار نجاری با چشم­ هایش اندازه می گرفت و در ذهنش همه چیز را از پیش می ­ساخت.

امشب بايد کار کمد را تمام می کرد و فردا تحويل صاحبش می­ داد. لولا­های در را که زد، درها به هم چفت شدند. حالا آن تخته­ های گوشه دیوار و میخ­ های ولو شده روی هم و آن لولاهای آماده ی کار و چسب از پیش آماده، شکل مجموعه منظمی به نام کمد را به خود گرفته بود.

کارش که تمام شد به اَره گوشه­ ی ديوار تکيه داد و سيگاری روشن کرد. سيگارش را می سوزاند و کمد را تماشا می کرد. با همه زحمتی که کشیده بود احساس خستگی نداشت. به خودش تبریک گفت که می تواند با چند تکه چوب و میخ چه چیز زیبا و به درد بخوری بسازد. ساختی که به خاطرش تحسینش کنند و چند برابر ابزار به کار رفته، پول پرداخت کنند. نگاهی به سرتا پای خودش انداخت و با خودش گفت اگر خالقش خودم بودم کار بهتری درمی­ آوردم.

 بعد بلند شد و با لبخندی از سررضایت درِ کمد را باز کرد تا به داخل کمد نگاهی اندازد و از سابيدگی و صافی داخل آن مطمئن شود.

 در کمد سنگین تر از چیزی که فکر می کرد باز شد و بعد جنازه ای از آن بيرون افتاد. نجار از جايش تکان نخورد و به او خيره ماند. خشکش زده بود. سيگارِ لای انگشتش می سوخت و دود می شد که از دستش افتاد. با پا محکم روی آن کوبيد.

دست و پایش می ­لرزید و نمی توانست فکر کند.بعد نگاهی به پشت سرش انداخت ببیند کسی آن اطراف هست یا نه.جنازه را برگرداند تا صورتش را ببيند. دست هايش می لرزيد و توان نداشت،چشمش هم انگار سیاهی می­ رفت. به زور جنازه را از روی زمين برداشت و دوباره توی کمد جا داد. درهای کمد را قفل کرد و به کمد خيره شد.

هزار فکر به ذهنش دوید. به تمام این مدت و کارش فکر کرد. نه کسی آمده و نه کسی رفته بود. تخته ها را تازه به هم کوبیده بود. شاید هم آمده بود و ساید …سردرد بدی گرفت. فکر کرد خیالاتی شده.می خواست دوباره در کمد را باز کند که پشیمان شد. به اين فکر کرد که صبح آن را به کسی که سفارش داده تحویل دهد. کمد مال اوست.بعد دلش خواست برای مدتی به بيرون شهر برود.

صبح که شد، مرد بابت ساختن کمد از نجار تشکر کرد و کمد را با کمک او پشت وانتی  گذاشت. نجار حرف نمی زد و با لبخندِ کم رنگی مرد را همراهی می کرد. مرد حسابی کمد را با پتو و طناب به هم پیچید و دستی برای نجار تکان داد و سوار ماشین شد و رفت.

 مرد وقتی به خانه رسيد با کمک کسی کمد را به داخلِ اتاق برد. خسته بود و نای تکان خوردن نداشت. کمی روی تخت دراز کشيد و به کمد که حالا بين وسايل ديگر خانه قرار داشت نگاه کرد. با چشم هايش هر لحظه آن را به گوشه­ ای از اتاق برد. با خودش می گفت این اولین ساخته سفارشیِ کامل و بی­ نقصی که متعلق به اوست. همه چیزش را خودش سفارش داده؛ چوب ، رنگ، مدل و حتی عرض و ارتفاع کمد را. نجار فقط افکار و خیال او را پیاده کرده و سازنده ­­اش کسی نیست جز خودش.

 بعد بلند شد و دستمالی از کنار اتاق برداشت و به کمد کشيد.گرد و خاک نجار را از کمد پاک کرد تا فقط اثر انگشت های خودش روی آن بماند.درِکمد را که باز کرد جنازه ­ای رويش افتاد، تکانی خورد و خودش را عقب کشيد. جنازه محکم روی زمين افتاد.

 خيره به آن نگاه کرد. زبانش بند آمده بود. کمی به اطرافش چرخيد، بعد جنازه را از جايش بلند کرد و با هر زحمتی بود آن را داخل کمد جا داد.دور و بر اتاق و خانه را نگاه کرد. توی راهرو گوش تیز کرد.خبری از صاحبخانه نبود. دم در رفت تا نگاهی هم به ماشین و کوچه بیندازد.دوباره به خانه برگشت و روبروی کمد ایستاد.

 درها را قفل کرد و دوان دوان به طرف نجاری رفت. هيچ کس آنجا نبود و مغازه خالی و بسته بود.می خواست از در و همسایه پرس و جو کند ولی ترسید.بهتر که به چشم نیاید به خانه برگشت.

نمی­ توانست شب را با آن کمد سر کند.هوا داشت تاریک می ­شد.فکری به سرش زد. شبانه وسايل ضروريش را با خود برداشت و با صاحب خانه ­اش در طبقه ی بالايی خداحافظی کرد و از آنجا رفت.

صبح که شد پیرمرد صاحب خانه وقتی برای تميز کردن و نگاهی انداختن به خانه به اتاق مرد آمد هنوز لبخندی زیر لب داشت چون مستاجرش گفته بود اتفاق بدی برای خانواده­ اش افتاده و باید زودتر برود.گفته بود چند تا از وسایلم هم می­ ماند برای خودت.

صاحبخانه چشمش به کمدِ نو و تميز که خورد، دستی به آن کشيد و مکث کرد.نگاهی به در دیوار خانه انداخت و با خودش گفت با این خرابی که بار آوردی باز هم خوب شد این را برایم گذاشتی.کمد حالا دیگر مال خودش بود.نه برای مستاجر قبلی و نه مستاجری که بعد از این خواهد آمد.فکر کرد حسابی به اتاق خودش می آید. انگار که خودش آنرا ساخته و سفارش داده.

  بعد لبخندی زد و کمد را آرام آرام از اتاق خارج کرد. با کمک کسی آن را به طبقه بالا برد و در اتاقش جا داد. کمد کهنه خودش را به گوشه­ ی دیگری برد و آن را سرجایش گذاشت.فکر کرد این را فقط برای خودم ساخته­ اند و فقط جای لباس­های خودم است.

شب که شد لباسش را در آورد و درِ کمد را باز کرد تا لباسش را در آن بگذارد. در را که باز کرد جنازه به سمتش آمد، قبل از آنکه به او بخورد کناری ايستاد و جنازه را بادست هايش گرفت. صورتش را برگرداند و نگاه کرد. با عجله جنازه را داخل کمد برگرداند و در های کمد را قفل کرد. روی تخت نشست و سيگاری روشن کرد.

آدرس و تلفنی از مستاجرش نداشت.نمی دانست کار اوست یا کسی بعدا به خانه ­اش آمده.شاید هم کار خودش است.کمد حالا در خانه او بود و متعلق به خودش.جوری میان وسایل دیگر قرار گرفته و جا افتاده بود که انگار سالهاست آنجا بوده.بعد فکر کرد کمد چقدر سنگین بوده وقتی آنرا به اتاقش آورده.به یاد مردی افتاد که کمکش کرد تا کمد را به اتاقش بیاورد.بعد فکر کرد چقدر شبیه او بود ولی چهره جنازه یادش نیامد نمی خواست دوباره سراغ کمد برود.شب را در اتاق پایینی و جای مستاجرش خوابید.

فردا صبح آگهی داد و لوازم منزلش را به حراج گذاشت: به دلیل مهاجرت و ضرورت، فوری.

با آن قيمت نازل تا ظهر چند تا از وسايل را همراه با کمد فروخت و کمی خيالش راحت  شد. حالا می دانست باید چه کند.

خورشيد هنوز در وسط آسمان بود که خريدار، کمد را توی ماشينی گذاشت و به خانه برد. هنوز جايش را باز نکرده و به خانه نبرده بود که تصمیم گرفت حسابی تر و تمیزش کند تا به زنش بگوید کمد را نو خریده و خودش سفارش داده.حسابی از معامله ای که کرده خوشحال بود و حس کرد با زرنگی سرپیرمرد را کلاه گذاشته.فکر کرد با این خرید تا مدتی کنار همسرش بیمه است و دست از سرش برمی­ دارد.

همان جا پشت وانت وسط حیاط خانه در کمد را باز کرد تا داخلش را ببيند. جنازه ای در کمد بود.طرح یا مدل بود،بخشی از کمد بود،چشم هایش خسته بود؟ دستی به آن زد. جنازه از جايش تکان خورد و به طرف بيرون سقوط کرد. قبل از آنکه بيرون بيايد در کمد را بست و قفل کرد.

آن شب تا مدتی با خودش کلنجار رفت که معامله به این شیرینی را خراب کند یا نه. چادری رویش کشید و حرفی نزد. هر چه فکر کرد جور در نمی آمد که آن کمد با آن وزن را چگونه پشت وانت جا داده است.اگر پیرمرد زیر بارش نرود چه؟چه خاکی به سرش بریزد؟

  صبح روز بعد با کمد به طرف خانه ی کسی که کمد را از آن خريده بود رفت.ماشین را کناری پارک کرد و خودش با صورتی زرد و چشمهایی بیداری کشیده پشت در خانه پیرمرد ایستاد. هر چقدر در زد کسی جواب نداد. يکی از همسايه­ ها به او گفت

کسی آنجا نیست.همین امروز صبح زود رفتند مسافرت. انقدر سر و صدا نکنید.مرد سراغ ماشین رفت و به کمد خيره شد.

شهر مثل شهر مردگان ساکت بود. شب بود، ولی تمام چراغ­های شهر خاموش بودند.­هيچ صدايی از آن شهر نمی آمد،جز صدای گرگها و جير جيرک ها،و گاهی هم صدای بال جغدی که روی کمدی وسط خیابان لانه ساخته بود.

مهدی فاتحی

1384

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.