داستان چیست

دیمون نایت

مهدی فاتحی

داستان چیست:

همه متن‌ها، وسیله ای برای رمزدار کردن اندیشه های نویسنده شان هستند که در ارتباط با خواننده رمزگشایی شده و دوباره به تفکرات نویسنده باز گردد. وقتی این کار را می کنید، خواننده یک ارتباط مستقیم حس می کند،که خیالی باطل است. مثل صدایی که پشت تلفن می شنویم (که این صدا به وسیله یک دیافراگم مغناطیسی شبیه سازی شده است و توسط پالسهای الکتریکی شنیده میشود ان هم نه در همان لحظه) .

از آنچه گفته شد نتیجه میگیریم طرز بیان و گفتار در داستان ممکن است برای خواننده طبیعی و زنده باشد ولی برای نویسنده مرده است. وقتی خواننده و نویسنده در یک شخصیت ، با هم برخورد می کنند حس نا معلوم ایجاد می کند.

ما ممکن است تنها موجوداتی نباشیم که در مورد خودمان فکر میکنیم- گربه ها هم شاید در زمان بیکاری شان فکر میکنند- وتی مطمئنا تنها موجودات این جهان هستیم که تفکراتمان را رمزدار میکنیم و بر همین اساس با یکدیگر ارتباط بر قرار میکنیم.

از متنی که داستان نیست انتظار می رود که بیشتر حقیقت باشد تا سرگرم کننده . اما در داستان سرگرم‌کننده بودن مهمتر از حقیقی بودن است . تفاوتش انجاست که حقیقت در داستان در یک فرم از خلاقیت نشان داده میشود. همه داستان ها بر اساس تعریفشان ، یک دروغ هستند اما اگر حقیقتی را در آن نباشد قلابی و بد ساخت خواهد بود.

سطوح مختلف داستان یا عناصر سازنده آن:

در سطح هر دست نوشته ای- کلمه، جمله- چیزهای زیادی هست که دیده نمی شود مثل قسمتهایی از یک بنا که زیر سقف است . من وقتی که تازه شروع به نوشتن کرده بودم این را نمی دانستم . با یک جمله شروع میکردم و بعد همینطور جمله های بعد را می نوشتم و ادامه می دادم و نمی دا نستم چرا خوب کار نمی کند. من نفهمیدم  تا زمانی که به کلاس نقاشی رفتم و چیزهایی در مورد نقاشی های ابتدایی فهمیدم. وقتی که شما می خواهید نقاشی بکشید ، یک قلم بر نمی دارید و شروع کنید، بلکه ابتدا یک نقاشی اولیه می کشید که خیلی شبیه نقاشی های دیگر است تا زمانی که شما ترکیبات دیگر مثل: میزان ، حجم ، نور، تاریک را یاد بگیرید.

نوشتن هم همینطور است ، تعدادی بلاک روی هم قرار می گیرد که عموما سطح روی آن دیده می شود ولی وقتی می خواهیم داستان بنویسیم از لایه زیرین شروع می کنیم .

“انگیزه ” زیرترین لایه است و نیرویی است که باعث می شود در ابتدا داستانی را که می خواهید بنویسید.

“ایده” می اید –  یا شاید از همان اول آمده است – که عقیده کلی شما در مورد داستانی است که نوشته اید .

“مواد خام” که همه آن چیزهایی که شما باید برای ایجاد داستان داشته باشید را معنا میدهد :شخصیت ، پس- زمینه ، زمینه و غیره .

“شکل یا فرم ” چیزی است که شما می سازید می خواهد شعر باشد یا داستان کوتاه و یا رمان ، که آنها هم یا ساده و روانند یا پیچیده و سخت .

و در نهایت “سطح “ که همه خوانندگان در ابتدا آن را می بینند و چیزهای دیگر زیر آن قرار می گیرد .

به خاطر آوردن داستان خوب است . اگر داستان در هر لایه شکل داشته باشد ، آن را درنقد لایه های بالاتر بکار نمی برند . اگر در لایه مواد خام داستان مشکلی هست ، دیگر خوب بودن فرم و سطح مطرح نیست . نقد داستان اساسا متوجه مشکل در نزدیکترین لایه می شود و سعی می کند آن را بر طرف کند . اگر شخصیتهای شما مقوایی هستند آنگاه دیالوگهایشان ضعیف خواهد بود . آن موقع سعی نکنید دیالوگها را درست کنید ، بلکه اول باید شخصیتهای واقعی بسازید بعد دیالوگ . 

ایده و دستکاری آن:

اگر من یک کزارشگر روزنامه باشم مدیر روزنامه شاید گفته باشد :”شما باید شخصیتی را ملاقات کنید ” اما از من نخواهد که ایده خودم را بدهم . یک گزارشگر انچه اتفاق می افتد را می نویسد، اما تخیل خارج از ذهن و بیشتر از حقیقت است .

من آماده ام توضیح دهم که چطور تخیل از گفتگو بین خود آگاه و ناخودآگاه می آید . اما چه کسی مکالمه را شروع می کند؟ من گمان میکنم در طی یک مدتی  نویسنده آگاه می شود که یک ایده داستانی دارد. گفتگو طی زمانی طولانی صورت می گیرد که ممکن است در طی این زمان بخاطر بیاورد چه کسی شروع کننده گفتگو بود . داستان از بازی و دستکاری ایده ها ایجاد می شود نه کلمات .

وقتی یک سری ایده مبهم برای یک داستان دارید ، آنها را کجا باید ببرید؟

شرح جزئیات :

شما نمیتوانید در مورد یک شخصیت معمولی بنویسید – شما به یک شخص خاص ، در یک مکان خا ص احتیاج دارید و با یک احساس خاص ، در یک وضعیت خا ص – برای مثال توجه کنید آنچه که شما با آن شروع میکنید یک هیجان است – ترکیبی از ترس و نگرانی – چه کسی این هیجان را احساس می کند؟ شما تصمیم میگیرید که آن یک زن جوان است . کجاست؟ یک کابین بزرگ ، تنها و شب است. چیز بعدی که شما در موردش فکر خواهید کرد این است که چه کسی بیرون کابین است و باعث این احساس در او شده است .

چه وقت یک شخصیت را انتخاب می کنید؟ این انتخاب شما ، موفقیت و باخت شما را در داستان مشخص می – کند. ایا این شخص کسی است که شما او را می فهمید و احساسش را درک می کنید؟  عدم فهم شخصیت عف اکثر داستانهای آبکی است . اگر شما شخصیت را نفهمید ، نمی توانید به آن معتقد باشید و اگر به آن توجه نکنید خواننده اتان هم توجه نمی کند.

پیچید گی: داستانی که بوسیله مقدمه چینی شخصیتی دیگر یا بعضی اتفاقات دیگر که نتایج نا معینی می سازد نوشته شود ، بیشتر مورد علاقه خواننده است .اجازه بدهید بگویم که در داستان بالا به شخصیت سومی احتیاج داریدکه ایا او پسر فروشنده ای است؟ یا وکیلی ، دکتری و یا مامور کشف جرم؟ هر زمان شما به این سوالها جواب دادید ، خواهید فهمید که چه اتفاقی در داستان می افتد .

یک داستان نمی تواند با یک کاراکتر نوشته شود. یک شخصیت تنها زمان زیادی را برای جستجو کردن درون خودش می گیرد.حتی وقتی محیط و فضا سازی در داستان مهم باشد می توان از بازتاب آن روی شخصیت یا توضیح آن توسط شخصیت دوم استفاده کرد.

تجربه:جمله “بنویسید آنچه را که می دانید ” اغلب به نویسندگان جوان گفته میشود. یک نکته کوچک در این وجود دارد. عموما میگویند کسانی که تجربیا تشان محدود است ، نوشتن در مورد یک سری از مسائل را کنار بگذارند. مثلا اگر شما هرگز شغلی نداشته اید ، بطور مجاب کننده در مورد آن نمی توانید بنویسید یا در مورد کارمندان یک اداره یا کارخانه . اما لطفا فکر نکنید که شما باید خودتان را برای کار در اداره و کارخانه اماده کنید. بعضی مواقع این کارها از دست دادن زمان و پول است.

“مارک تواین” داستان کوچکی دارد در مورد یک سکاندار کشتی و جنگ شهری و داستان دیگری در مورد یک کارگر چاپخانه. او مردم را از هر قشری می شناخت و این شناخت وسیله او برای نوشتن بود.

به همین دلیل است که شما باید قبل از آنکه متعهد به شغلی مثل نویسندگی شوید ، کمی تجربه از جهان و از مردم عادی  داشته باشید. من به شما نمی گویم که تجربه دست اول کافی نیست. زندگی خیلی کوتاه است ، ولی میتوانید یاد بگیرید یا بدانید که چطور تجربه‌تان را برای کمک به کامل کردن پروژه تان در تصویر کردن زندگی دیگران بکار ببرید.

وقتی شما تصمیم میگیرید در مورد آنچه اطلاعی ندارید بنویسید (بگوییم ناآشنا) ، قبل از آنکه آنرا شروع کنی، چقدر باید در مورد آن موضوع بدانی؟ شاید شما از من انتظار داشته باشید که بگویم همه آنچه می توانید، اما من می گویم شما باید سعی کنید همه آنچه را برای هدف داستان احتیاج دارید بدانید بفهمید ،نه بیشتر. اگر شما محدود نکنید ، مثل حجمی از اطلاعات خواهید شد که وقتی داستان را می نویسید ، خواننده احساس میکند یک پیر مرد غیر قابل تحمل می خواهد با اصرار همه اطلاعاتش را به آنها بچپاند و در نهایت داستان سطح پایین و از هر دری سخنگو خواهد شد.

چهار گوش:شخصیت، زمینه، وضعیت، حس.

ازداستان زنی تنها و جوان در کابینی در کوه شروع می کنیم. با یک حس که ترکیبی از ترس و هیجان است. ما یک شخصیت داریم: یک زن جوان . یک زمینه: کابینی در کوه. یک وضعیت : شب است و او تنهاست. در بیرون کابین چیزها یا کسانی هستند .هر چهار گوش وجود دارند اما توسعه نیافته است  .

توجه کنید که برای شروع داستان می توانید از هر گوشه ای شروع کنید. در داستان “نه با یک شلیک” ، من با یک وضعیت شروع کردم – یک مرد با بستن در زندان  محکوم به مرگ می شود – وضعیت ایجاد می شود که بوسیله آن شخصیت و زمینه بعد می آیند. در داستان “ایستگاه فضایی” اول زمینه ایجاد می شود – ایستگاه فضایی بزرگ و خالی – . در داستان ” قفس” با شخصیت شروع کردم – یک کارمند پیر-.

اگر چهار گوش را یک خیمه تصور کنید و یک تیرک (مرکز تعادل چادر) در وسط آن داشته باشید، محل برخورد وتر های مربع است که به آن  درونمایه  می گویند.

دلیل اینکه من این را جلوتر نگذاشتم این است که با شروع کردن داستان با درونمایه به شدت مخالفم. آنچه  معمولا وقتی که یک نویسنده بطور آگاهانه و عمدی با یک درونمایه شروع می کند ، اتفاق می افتد این است که  در آن داستان همه چیز غیر از درونمایه خراب می شود.

این درست است که شخصیت در اختیار نویسنده است زیرا او برای نویسنده کار می کند و هر چیزی که نویسنده می گوید انجام می دهد.شخصیت ،کارمند نویسنده است.

شما می توانید درونمایه را تا اخر فراموش کنید.آخرین چیزی که شما انجام خواهید داد ،پرداخت و صیقل دادن آن هدفی است که می خواهید داشته باشید.برای یک لحظه تصور کنید اگر مثلا توسط همین نویسندگان اسمانی  به زندگی شما یک درونمایه تحمیلی داده شود ، چه اتفاقی می افتد؟ شما مجبورید که در یک لحظه معین ، یک حرف پر احساس بسازید آن هم در حال بالا رفتن از یک شیب ویا نهار خوردن!!

شخصیت، زمینه، وضعیت و حس اغلب یک درونمایه ایجاد می کنند.ممکن نیست که درونمایه اولین چیزی باشد که اتفاق می افتد، مگر اینکه شما خودتان را مجبور کنید که از اول درونمایه اتان را بدانید.

شاید یکی از دلایلی که من به خودم اجازه نمی دهم که در مورد درونمایه فکر کنم و با آن شروع کنم  این است که من در پایان واقعا یک مفهوم فراگیر بدست آورم نه یک درونمایه و اگر من روی درونمایه متمرکز می شدم ممکن بود مفهوم و معنا را از دست بدهم.

می دانم توضیح  آنچه را که  بوسیله مفهوم معنی می کنم ،آسان نیست. در واقع من هدف را معنی نمی کنم که بطور ضمنی بوسیله فعل معنی کردن در این جمله است، من کیفیتی از داستان را معنی می کنم که در تمام داستان کار می کند  و نمی توان آن را جدا کرد و به خوانندگان یک حس آشکار سازی یا تحول می دهد.

مفهوم و درونمایه چیزهای مشابهی نیستند. شما می توانید درونمایه را بیرون بکشید و در یک جمله خلاصه کنید ولی نمی توانید این کار را با مفهوم بکنید.درونمایه را می تواید بطور مستقیم ببینید ولی مفهوم را جز بیرون از گوشه چشمهایتان نمی بینید. یک داستان، مثل یک کوزه مفهوم دارد و یک درونمایه را در یک بیلبورد نمایش می دهد .

One comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.