داستان برنده تندیس دور اول جایزه زنو ریحانه نامدار

آخرین عیاشی زنبور در کوپه های تابستان
ریحانه نامدار

بیرونِ قطار قیامت است. آدم ها دنبال چیزی موهوم اینطرف وآنطرف می دوند. جنگ، چند ساعتی ست تمام شده اما هیچکس این را باور ندارد. به تو نگاه می کنم. می گویی:
 “این هم از آخر جنگ…  شبیه آخر دنیاست. آخر دنیا از خود دنیا طولانی تر است. کسی بلد نیست کجا و چطور تمامش کند. همه ی  اینها که می دوند، همه ی این ها که می خواهند چیز ها را  سر جای اولشان بر گردانند، مثل من و تو که ایستاده ایم و نگاه می کنیم، نمی دانند چه می کنند.
 توی روزهای آینده باز هم آدم می میرد. شاید نه به اندازه ای که توی سنگرها می مردند. عده ای کمتر، اما با فاصله از هم، میان وقفه هایی کم و بیش طولانی تر، مخفیانه و بی سرو صدا. روزی یکی …دو تا…سه تا. 
بین مرگِ طبیعیِ پیرمردها و پیرزن ها، چند تا جوان را که سر پرشور دارند بابت تسویه حسابهای شخصی سربه نیست می کنند، چند تا ترور و چند تا اعدام و چند تا هم توی بی خبری زندان ها.  بااینکه حکم تبرئه شان آمده. حکم را پاره می کنند و طرف را می کشند.  
قضیه ی چند ساعت دیرتر رسیدن یک تکه کاغذ است. می شود انداخت گردن راه بندان جاده یا بی مبالاتی منشی که نامه ی فوری و محرمانه را به موقع تحویل نداده. زندانی را می کشند و منشی را توبیخ می کنند و شب می روند خانه شام می خورند و با زنشان می خوابند. 
روزهای بعدش باید راه افتاد توی خیابان و پرچم را گرداند. چقدر از جنبیدن آن تکه پارچه حالم به هم می خورد. 

دوران نقاهت جنگ ها ابدی ست عزیزکم. پسری که چند هفته ی دیگر، به سر کارش توی خشکشویی بر می گردد و با حوصله و وسواس، می خواهد یقه ی لباس مشتری را  زیر دستگاه صاف کند،  همان سربازی ست که ماه پیش  به جوانکی در سنگر روبه رو شلیک کرده بود. همان سربازی ست که شب توی سنگر، خون خشکیده بر دستانش را با شاشیدن رویشان شسته بود. 
شک نکن که یقه ی لباس مشتری می سوزد. دست پسر می سوزد و مغازه آتش می گیرد. پایان جنگ، بیش از خود جنگ طول می کشد عزیزکم. از یکجور زمزمه ی ابدی حرف می زنم. از چیزی شبیه اوراد…شبیه اوهام…

فردا توی مهمانی اگر کسی از من پرسید چرا یقه ی لباستان سوخته چی باید جوابش را بدهم؟ بگویم چون اخیرا رییس جمهورمان به جای ادرار، خون می شاشد؟… خب، این چه ربطی دارد؟ شاید شخص اول مملکت سنگ کلیه دارند. ابوی بنده هم اخیرا همینطور شده بود. راستی جسارت است، انگار شما بغل آستین تان هم سوخته…و کمی از بازویتان. نه،جای سوختگی نیست. رد خون است که خشک شده. یادتان هست زمان جنگ که سرباز بودیم و آب جیره بندی بود، خون را با شاش می شستیم؟”

مثل همیشه حرفهایت را به یاد می آورم. مثل همیشه به حرفهایت فکر می کنم.  به اینکه کلمه ی “خون” را با “شاش” و با کلمه ی “رییس جمهور” چطور می شود توی یک جمله آورد که بین سوختن اتفاقی یک مغازه ی خشکشویی پشت ایستگار راه آهن و مرگ یک سرباز در سنگرش، خطی داستانی کشیده شود؟ خطی به درازای ریل قطار…داستانی با پیچ و خم یک مار آهنی….
به اینکه چطور می شود همزمان هم در راهرو  یک قطار قدم زد، هم در یک مهمانی شبانه حاضر بود و جای سوختگی را روی یقه ی پیراهن ، مخفی  نگاه داشت؟ 
یک دکمه چطور می افتد؟ توی زبان، یک دکمه چطور از روی یک پیراهن می افتد؟ آیا درست همانطور که یک سرباز می میرد؟ 
مگر یک سرباز، در یک زبان چطور می میرد؟ توی یک زبان، صرفا توی یک جمله، اصلا آیا مرگ ممکن است؟ اگر نه، چرا وقتی می نویسم “بیست سال گذشته. این لباس آن لباس نیست. من دیگر به آن سرباز فکر نمی کنم”. هر بار هنوز آن مرد توی سنگرش می افتد و آن مغازه با تمام واژه ها و هجاهایش گُر می گیرد؟ 

آیا هیچ زبانی در دنیا هست که برای “نگفتن و ننوشتن” اختراع شده باشد؟
می خواهم تو نمرده باشی اما انگار همین گفتن و نوشتن اش همه چیز را خراب می کند. 
می خواهم مرگِ تو را از زبان خالی کنم. 
بیرونِ قطار قیامت است. آدم ها دنبال چیزی موهوم اینطرف وآنطرف می دوند. جنگ، چند ساعتی ست تمام شده اما هیچکس این را باور ندارد. به تو نگاه می کنم. می گویی “این هم از آخر جنگ…  شبیه آخر دنیاست. آخر دنیا از خود دنیا طولانی تر است. کسی بلد نیست کجا و چطور تمامش کند. همه ی  اینها که می دوند، همه ی این ها که می خواهند چیز ها را  سر جای اولشان بر گردانند، مثل من و تو که ایستاده ایم و نگاه می کنیم، نمی دانند چه می کنند…

اگر این ها را ننوشته بودم هنوز توی قطار بودیم. 
می خواهم تا ابد توی قطار بمانیم. می خواهم این قطار را، تو را و خودم را از زبان خالی کنم.
نپرس چطور، چون خودم هم نمی دانم.
===============================
امروز یک دفترچه ی کوچک و یک خودکار به من دادند. گفتند درباره ی خودت برایمان بنویس و بعد از اتاق بیرون رفتند. شاید دکتر روانشناس بودند یا مشاورانی که اینجور وقت ها بربالین آدم حاضرشان می کنند. 
نوشتم:” دلم تو را می خواهد ” و بعد از این جمله بود که دیدم دلم می خواهد درباره ی تو بنویسم. دیدم این کار چقدر به مزه ی معاشقه با تو شبیه است. به معاشقه ی بار اول مان توی قطار. بعد ادامه دادم و ادامه دادم و ادامه دادم و هر چه بیشتر می نوشتم مثل بوسیدن تو بود. بوسیدن بیشتر تو.
نوشتم: ” شب بود. من درکوپه ی یک قطاری نشسته بودم و کتاب می خواندم. تو آمدی توی کوپه، کلاهت را از سرت برداشتی ، رو کردی  به زن جوانی که روبروی من نشسته بود و گفتی ممکن است چند دقیقه ما را تنها بگذارید؟ او با بی میلی و افاده بیرون رفت و ما تنها شدیم. بعد تو پرده را کشیدی وکاغذی از توی جیب پالتویت بیرون آوردی. نشستی کنار من کاغذ را روی زانویت پهن کردی و با انگشتت جاهایی را که علامت زده بودی نشانم دادی. گفتی باید نقشه را دوباره مرور کنیم تا یادمان نرود. نمی دانستم چی یادم رفته یا  یادم نرفته. انگشتت آهسته دور خطهای قرمز می گشت و هربار یک دایره را می گرفت و می رساند به آنیکی. پرسیدی حالا تو کجایی؟ یکی از خط های قرمز را گرفتم و رسیدم به یک نقطه. گفتم اینجا. گفتی اینجا که ایستگاه پلیس است. گفتم من همانجا هستم. آنها مرا گرفته اند. من نمی توانم بیایم پیش تو. فکر می کنم آمده ام فکر می کنم توی ماشین کنار تو نشسته ام، توی قطار توی هواپیما توی رختخواب توی خیابان توی سینما … مدام فکر می کنم مسیر نقشه را درست رفته ام. اما انگار نرفته ام. آنها مرا گرفته اند. پرسیدی چرا؟ مگر من بارها راه های فرار را با تو دوره نکردم؟ مگر پله کان مخفی را انتهای راهرو نشانت ندادم؟ مگر نگفتم ترتیب اعداد را برعکس کن. مگر حروف رمز را با هم  نچیدیم روی کاغذ؟ آن خط ها…آن دایره های قرمز یادت هست؟ بله آن خط ها… آن دایره های قرمز یادم هست. راستش فقط آن دایره های قرمز یادم هست. و انگشت تو که درون شهدی غلیظ فرو می رفت… حالِ زنبوری را دارم که خودش را می لیسد. زنبوری که تا ابد محکوم است خودش را بلیسد… زنبور حریصی  که پایش لغزیده و افتاده وسط ظرف عسل. هم دارد خفه می شود و هم سیر نمی شود از لیسیدن پرزهای نوچ و لذیذ دست و بال اش. “مرگ”ِ من اگر تو بودی همینطور می خواستم بخوردم و بخورمش. 
گفتی: هستم. همین یارویی که دفترچه را به تو داد تا آخرین اعترافاتت را بنویسی می خواهد بعدش تو را ببرد حلق آویزت کند. آن یارو شبیه من نبود؟ 
گفتم: چرا، بود. تو می خواهی مرا ببری پای چوبه ی دار؟ 
گفتی: می برمت. می برمت تا آنجا و بعد خودم فراری ات می دهم. قبول؟ 
گفتم: فکر کن بگویم نه. فراری بدهی یا ندهی، من تا آخرین ذره ی این عسل را نخورم، نمی میرم.
===============================
گرسنه ام. چیزی در درونم به انتها رسیده. تمامش کرده ام. تو بگیر حیف و میل اش کرده ام و حالا باز می خواهمش. گرسنه ام. هر چند دقیقه یکبار به فضای خالی پیش رویم چنگ می اندازم و “هیچ” ی بزرگ را می بلعم. نمی دانم بیرون سلول چه فصلی ست اما من جز به تابستان فکر نمی کنم.جز  به خورشید… و همین فکر کردن به آن دایره ی غلیظ قرمز است که هر دم بزاقی گرم و شیرین در کامم می افشاند.
گرسنه ام. می خواهم تمام خورشید را ببلعم. زمین را تاریک کنم. سلولم تاریک می شود.
زمین را می بلعم. سلولم را می بلعم. زیر پایم  خالی می شود. 
می افتم.
چارپایه را کشیده اند؟
نه هنوز زود است.

– من آن پایین هستم عزیزکم…… محکم می گیرمت… نترس… می گیرمت…
چرا مرگ  باید وعده گاه عشاق باشد؟ چه قراری ست که دلدادگان ناکام ، آنطرف حیات به جستجوی هم بر آیند؟چه قراری ست که فرجامی جز بی قراری ندارد؟…چه کام یافتنی ست که تشنگی را مکرر می کند؟ 
چرا جنس هراسم از تو، همجنس اشتیاقم به تو ست؟
آه جنازه ی زیبا!  در خونت چه آمیخته داری که اینگونه عطر و حلاوت شهد را می افشاند؟ 

 دکتر دفترچه را می خواند و زیر زنبور و شاش و رییس جمهور خط می کشد. زیر خشکشویی خط می کشد. زیر سرباز و جنازه ی زیبا خط می کشد. اما قطار را پیدا نمی کند. ما را پیدا نمی کند. چون من تمام کوپه ها را از زبان خالی کرده ام.  تمام صندلی ها را، چمدان ها را، تمام راهروها را از واژه خالی کرده ام. 
هر چند بار هم که این داستان را بخوانند ما را پیدا نمی کنند. 
من، تو را و خودم را از زبان و از واژه خالی کرده ام. 
نپرس چطور، چون خودم هم نمی دانم. 
حالا سالهاست که جنگ تمام شده. قطار اما هنوز برای تخلیه ی سربازها می ایستد. یکهو صدای انفجار می آید. انگار چند تا مغازه پشت ایستگاه آتش گرفته اند. به چشم برهم زدنی دوباره قیامت می شود. همه اینطرف و آنطرف می دوند. طولی نمی کشد که کوپه ها دوباره  از زخمی ها و جنازه ها پر اند. 
وقت زیادی نداریم، باید به سرعت اوراق هویتمان را با دوتا از جنازه ها عوض کنیم. بعد از آن هر کدام به سویی می رویم و لابه لای مسافران پنهان می شویم. شب هنگام که قطار از ایستگاه بازرسی رد شد، تو مرا پیدا می کنی. نشسته توی یکی از کوپه های انتهای قطار روبه روی یک دختر جوان.  آهسته می زنی روی شیشه و میایی توی کوپه، کلاهت را از سرت برمی داری و به جای اینکه او را خطاب قرار دهی، بر می گردی سمت من و  می گویی: ببخشید خانوم، ممکن است چند دقیقه ما را تنها بگذارید؟
می بینی؟ حالا که سالهاست جنگ تمام شده هنوز فکر می کنم آن زن منم که توی ماشین کنار تو نشسته ام، توی قطار توی هواپیما توی رختخواب توی خیابان توی سینما … مدام فکر می کنم مسیر نقشه را درست رفته ام. اما انگار نرفته ام. هیچوقت نقشه ها را درست به یاد نمی آورم. 
– چرا؟ مگر من بارها راه های فرار را با تو دوره نکردم؟ آن خط ها…آن دایره های قرمز یادت هست؟ 
بله آن خط ها… آن دایره های قرمز را یادم هست. راستش فقط آن دایره های قرمز را یادم هست. همانکه زبان اختراعی بین ما بود. اصرار مکررمان بر “نگفتن و ننوشتن”. ترس مان از لو رفتن، خیانت، شنود…پرهیزمان از به جا ماندن رد پا و نشان، ما را ناگزیر کرده بود به پنهان شدن پشت هویت های جعلی، به بی نشانی و بی زبانی، به ادا و اشاره، به اوراد و اوهام…، به گره خوردن مکرر نگاه هایمان  درهم.
بیست سال است بی نشان و رد پا، خالی ی خالی با اوراق جعلی مردگان سفر می کنم…یک “هیچ” بزرگ….
دکتر دفترچه را می خوانَد و زیر سرباز خط می کشد، اما قطار به این بزرگی را پیدا نمی کند.
هر چند بار هم که این داستان را بخواند ما را پیدا نمی کند. 
من، تو را و خودم را از زبان و از واژه خالی کرده ام.
آنقدرکه آخرش خودمان هم در این بیست سال توی این قطار همدیگر را گم کردیم یا اگر هم پیدا کردیم، نشناختیم و رد شدیم. تو به جای من ، کنار زنی دیگر نشستی و با او نقشه های فرار را مرور کردی. و او به جای مردی دیگر، عاشق تو شد، نقشه ها را فراموش کرد، فرار نکرد و ماند.
==========================
از گرسنگی بی حال شده ام. خوابم برده. خواب می بینم توی یک مهمانی هستیم. سر شام همه حاضراند. هرکسی که فکرش را بکنی. حتی رییس جمهور که ترورش کرده بودیم.  
یک جام عسل هم گرفته دستش و تعارفمان می کند. لباس عروس تنم نیست اما آدم های دور میز طوری با لبخند رضایت به من و تو نگاه می کنند و سر تکان می دهند که آخرش مجبور می شویم انگشت بکنیم توی عسل و بگذاریم دهان هم.
سر در گوشم می گویی: چرا این عسل مزه ی خون می دهد؟…
 بعدها توی اعترافاتم این جمله را اینطوری می نویسم:” در خونت چه آمیخته داری که اینگونه عطر و حلاوت شهد را می افشاند؟”…

دکتر می خندد و دفترچه را می بندد.
– چرا همه جا حرفهای مرا یکجور دیگر نوشته ای؟
– از یک زمانی به بعد هرچه می گفتی و می شنیدم برایم حکم مغازله داشت. حتی وقتی نقشه های عملیات را با هم مرور می کردیم. به راه ها نگاه نمی کردم. به انگشتانت نگاه می کردم. وسواس ت شیرین و اغواگر بود وقتی آنطور دور وعده گاه ها خط می کشیدی. 
– آن دایره های قرمز…
– بله…آن دایره های قرمز…
– چند روز است اعتصاب غذا کرده ای؟
– نمی دانم.
– گرسنه نیستی؟
– چرا.
– غذایی هست دلت بخواهد بخوری؟
– چیزی در درونم به انتها رسیده. تمامش کرده ام. تو بگیر حیف و میل اش کرده ام و حالا باز می خواهمش. 
-چی؟
– حکم، امشب اجرا می شود؟
–  بله.
– عسل… 
دکتر، نگهبان را صدا می زند و نگهبان با یک ظرف عسل می آید توی سلول. ظرف را مقابل من روی میز می گذارد و بیرون می رود.
-تو می خواهی مرا ببری پای چوبه ی دار؟ 
-می برمت. می برمت تا آنجا و بعد خودم فراری ات می دهم. قبول؟ 
-فکر کن بگویم نه. فراری بدهی یا ندهی، من تا آخرین ذره ی این عسل را نخورم، نمی میرم.
============================
– من آن پایین هستم عزیزکم…… محکم می گیرمت… نترس… می گیرمت…
===========================
سلام معشوق من. این آخرین یادداشتی ست که پیش از اجرای حکم برایت می نویسم. سالها انتظار کشیدیم تا جنگ تمام شود. جنگ تمام شد و همانطور که خودت گفتی بیشتر از آنکه شبیه پایان جنگ باشد،  شبیه آخر دنیا بود. 
هر دوی ما می دانستیم که معنای این حرف، باید چیزی مصیبت بارتر از ویرانی شهرها یا مرگ آدمها و خاطراتشان باشد. و آن چیز، ناتوانی آدم ها بود در رقصیدن.
مصیبت بارتر از  مرگ آدم ها، ناتوانی و بی میلی آدمهاست. بی میلی به رقص. به رقصیدن در یک مهمانی دوستانه. بی میلی به پرسه زدن در شهر. به خوردن فنجانی چای در کنار هم. به خواندن یک کتاب در خلوت. 
مصیبت بارتر از مرگ آدم ها، ناتوانی ما ست در قهقهه زدن، در مست کردن و دست در گردن یاری آواز سر دادن. 

نمی دانم یادت هست یا نه، در یکی از عملیات، تلگرافی به دستمان رسید که خبر از احتمال نصب  میکروفون ضبط صدا در ساک و چمدان هایمان می داد. حالا کدام ساک یا چمدان بود، نمی دانستیم. پس قرار گذاشتیم که در تمام طول سفر با هم حرف نزنیم. 
تابستان بود. قطار سلانه سلانه می رفت و ما کلافه از شرجی هوا  روی صندلی هایمان چرت می زدیم. برای مدتی کوتاه چشم اندازی سحرانگیز از یک مزرعه ی آفتابگردان از پنجره ی کوپه پیدا شد و کمی بعد زنبوری که خودش را از لای پنجره به درون اتاقک ما راه داده بود وزوزکنان چرتمان را برهم زد. در سکوت با او سرگرم شدیم و برای دقایقی کیفی کودکانه سراپای وجودمان را گرفت. آخرش تو یک تکه بیسکویت عسلی از جیب ات در آوردی تا حشره ی کوچک را به نشستن  بر آن دایره ی غلیظ قرمز ترغیب کنی. 
زنبور هم بوی شهد را گرفت و سرمست افتاد توی حوض عسل. مدت ها در سکوت به عیاشی اش خیره مانده بودیم و هر کدام فکرهامان تا کجاها که نرفت…
 باقی اش را یادت هست؟…
-تو می خواهی مرا ببری پای چوبه ی دار؟ 
-می برمت. می برمت تا آنجا و بعد خودم فراری ات می دهم. قبول؟ 
-فکر کن بگویم نه. فراری بدهی یا ندهی، من تا آخرین ذره ی این عسل را نخورم، نمی میرم.

جنگ تمام شد. اما من هیچوقت از آن قطار پیاده نشدم. بیست سال است آن قطار را بر کف دست هایم نگه داشته ام تا نایستد. تا راهش را برود. تا نایستد و راهش را برود. من هم راه می روم. گاهی پرواز می کنم. بال می زنم و روی آفتابگردان ها می نشینم. اما همیشه همینطور است. همیشه همینطور است که کف دست های قرمز و نوچ ام را طوری نگه داشته ام تا قطار راهش را بر این دایره گم نکند.
نپرس چطور، چون خودم هم نمی دانم. 
===========================================

One comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.