به خونسردی نوشتن

درباره به خونسردی نوشته ترومن کاپوتی

در باب fiction و nonfiction

مهدی فاتحی

درباره کاپوتی حرفهای زیادی زده شده؛ به درست یا غلط. اما مهمترین واژه ای که همراه با او آورده می شود Nonfiction است که در فارسی به غلط ناداستان ترجمه شده و عده ای این غلط را حتی روی مجله خود گذاشته اند. رمان in cold blood که با عنوان به خونسردی یا در کمال خونسردی منتشر شده آغاز این مسئله بود که کاپوتی چه نوع رمان یا رمان نویسی را به جهان ادبیات اضافه کرده است. آیا همان سنت قبل است یا چیزی غیر از رمان به وجود آمده؟ آیا می توان به آن فیکشن گفت یا نافیکشن است ؟ و اساسا فیکشن و نافیکشن چیست؟

برای روشن تر شدن موضوع باید هم در خود رمان و نوشتن و ساختار آن کنکاش کرد و هم در معنای واژه fiction به توافق رسید.کاپوتی رمانش را بر اساس یک حادثه و جنایت رخ داده در بیرون نوشت. نه تنها اساس و ایده کار از آن حادثه گرفته شده بلکه به آن منظقه سفر کرد و با همه شاهدان، دوستان،کلانتر،همسایه ها،قاتلین و خانواده قاتلین طی چند سال به گفتگو نشست و تحقیق کرد. حتی به دفتر خاطرات یکی از مقتولین (نانسی) و اطلاعات و عکسهای لازم از طریق رابطه اش با کلانتر دسترسی داشت. کاپوتی همه این ابزار را برای خلق و آفرینش کارش استفاده کرد اما هنگام نوشتن این اشخاص، حوادث و رابطه ها را طبق خواست خودش شکل داد و لزوما به واقعیت محض وفادار نماند.به طوری که بعد از انتشار کتابش خیلی از کسانی که از آنها نقل قول شده بود یا نام برده بود، در روزنامه ها دهه شصت سر و صدا راه انداختند و آن را تکذیب کردند؛ از جمله همکلاسی نانسی و همسر کلانتر و حتی در بخشهایی خود کلانتر کانزاس.

هیچ رمانی در خلاء نوشته نشده و نخواهد شد. هر رمانی بخشی از واقعیت نویسنده یا تجربه ای از او را حمل می کند. قبل و بعد از کاپوتی هم رمانهای زیادی بودند که اتفاق یا حادثه ای بیرونی را مبنای کار رمان یا داستان خود قرار داده اند و همه آنها را فیکشن می نامند اما آنچه که کار کاپوتی را از فیکشن بودن درمی آورد همین استفاده از شخصیت ها و تجربه های شان،حوادث و روابط و البته شروع و پایان بندی که منطبق با واقعیت بیرونی است. یعنی ساختار و چارچوب کار،شروع و پایان روایت تعداد شخصیت ها و خود حادثه( نه بازخورد حادثه) عین صفحه حوادث است. کاپوتی هیچ شخصیتی را غیر از شخصیت های واقعی به رمان اضافه نکرده( یعنی شخصیتی خلق نکرده است) اما همان شخصیت ها را بیشتر از آنچه که هستند روایت کرده و عمیقتر از آنچه که در صفحه حوادث دیده می شود پرداخته است.

رمان به خونسردی با تصویری از زندگی و آدمهای کانزاس شروع می شود و بعد خانواده کلاتر را معرفی می کند و از همان ابتدا همه شخصیت هایی را که بعد از این قرار است به قتل برسند کامل پرداخت می کند و خواننده با شخصیت هایی داستانی و عمیق آشنا می شود. اینکه فصل های ابتدایی رمان و اتفاق ها و دیالوگ های شخصیت ها با هم (قبل از به قتل رسیدن شان) چقدر با واقعیت تطبیق دارد یا نه مهم نیست(مثل هر رمان یا داستانی تنها خود شخصیت از بیرون جهان داستان است ولی پرداختش حاصل خیالپردازی نویسنده) اما آنچه که مشخص است بیشتر این فضاساری ها ،تصاویر و دیالوگ ها حاصل خلاقیت نویسنده است. کاپوتی در عین معرفی خانواده و دوستان مقتول یکی در میان سراغ زندگی و خانواده قاتلین می رود و آنها را هم به عنوان شخصیت داستانی کامل به خواننده اش معرفی می کند و این دو روایت موازی با هم پیش می رود. حرف و تصاویر و احساساتی که هیچ کدام عین واقعیت نیست و ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است.

کاپوتی در طول رمان همه شخصیت ها و حوادث را در کمال خونسردی روایت می کند و هیج موضعگیری از نویسنده درباره آدم ها دیده نمی شود از مقتولین تا جنایتکارها و اطرافیان شان. او به شکلی این اتفاق و آدمها را روایت می کند که خواننده نمی تواند حدس بزند دقیقا چه اتفاقی قرار است بیفتد ؛ بدون دلسوزی و عصبانیت حتی برای بی رحم ترین شخصیت. کاپوتی از شخصیت پری اسمیت( یکی از قاتلین که مدعی بود همه را خودش کشته) خوشش می آید و او را بسیار به خودش نزدیک می داند و البته تمام تلاش هایش برای تغییر حکم اعدامش هم بی نتیجه ماند. تنها در فصل پایانی رمان است که کاپوتی گزارش گونه دادگاه و روایت شاهدین و گزارش روانپزشکان را کامل نقل می کند اما اگر خواننده بدون پیش زمینه قبل و آشنایی با سبک کار نویسنده،رمان را بخواند در سرتاسر رمان هیچ شک و احتمالی از حقیقی بودن حوادث و شخصیت ها نخواهد داشت و کتاب در کلیت یک رمان به معنای واقعی است.

کاپوتی حتی د رصبحانه در تیفانی نیز یک شخصیت حقیقی را دستمایه کارش قرار داده بود و بسیاری از مناسبات هالیوود را در آن به نمایش و گاه تمسخر گرفت.اما فرق صبحانه در تیفانی و به خونسردی فرق فیکشن با نانفیکشن است. شخصیت و اتفاق بیرونی که ایده ای به نویسنده می دهد برای خلق رمان و خیالپردازی imaganing بدون هیچ محدودیتی را می توان یک فیکشن دانست و در نان فیکشن نویسنده با ابزار شحصیت ها و مکان و گاه حوادث محدودی که همان واقعیت بیرونی است چهانش را می سازد. هر دو کار خلاقانه است و در هر دو خواننده داستان و قصه ای را می خواند( همینطور essay هم به عنوان کار خلاقانه محسوب می شود که بر اساس واقعیت های بیرونی اما پرداختی سوبژکتیو است)

نویسنده برای نوشتن داستان حتی اگر روایتی تخیلی باشد و در کره ماه و مریخ و هزار سال بعد بگذرد به شخصیت و روابط انسانی نیاز دارد که در واقع بخشی از خود حقیقی نویسنده است و می توان گفت هر متنی خلاقه ای به واقع پورتره ای از خود نویسنده را به نمایش می گذارد چه فیکشن و چه نافیکشن. اما مشکل ترجمه نان فیکشن به نا داشتان این است که مترحمین فیکشن را به داستان ترجمه کرده اند بنابراین نا فیکشن هم ناداستان است اما فیکشن نه به معنای داستان بلکه هر متن خلاقانه ای است که محصول خیالپردازی نویسنده باشد گفته می شود وگرنه در هر دو حتی د رنوع جستار هم ما گاهی قصه و روایت نویسنده را می خوانیم با همان اصول داستان نویسی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.