ما اینجا هستیم

درباره خوابگردها هرمان بروخ ترجمه علی اصغر حداد

مهدی فاتحی

اعمال رسولان، باب شانزدهم،: «خود را ضرری مرسان، زیرا که ما همه در این‌جا هستیم».

هر رمان و نویسنده، وامدار نویسندگان قبل از خود و تاثیرگذار بر نویسندگان بعد از خود است. هرمان بروخ نویسنده ای است که وامدار ادبیات قرن نوزده و کلاسیک ها و ناتورالیست هاست . او زاده زمان خود یعنی پایان آرامش چند دهه قبل و فاجعه جنگ جهانی اول است : از بزرگترین و خونین ترین و بی معناترین جنگهای اروپا که نسلی از نویسندگان آن دوره را به ورطه ناامیدی، فروپاشی ذهنی، بازگشت به دین و عرفان کشاند و بعضی را در حسرت قرن نوزده.

رمان خوابگردها در سه بخش تحریر شده به نام‌های: 1888 ـ «پاسنوف یا رمانتیک» ، 1903 ـ «اِش یا آنارشی»، و 1918 ـ «اُگِنو یا واقع‌نگری» تا روند تاریخی نسلی را روایت کند که از زیبایی ،اندوه و اندیشه رمانتیک به واقعیت خوفناک قرن بیستم رسید. دوره ای که تمام ارزشهای اروپا از فرهنگ و هنر و کلیسا گرفته تا اخلاقیات بی معنا شد و انسانها مانند خوابگردهایی سرگردان و پوچ و گیج به حال خود رها شدند. جهانی که دیگر نه زیبا بود و نه منظم و نه ظالم و نه سیاه، بلکه بی اعتنا و خالی بود.

شخصیت‌های اصلی رمان: پاسِنوف، برتراند، اِش و اُگِنو هستند که هر کدام می‌کوشند به زندگی شان معنا ببخشند. پاسِنوف، افسر ارتش پروس است، روحیه‌ای سانتی مانتال و رمانتیک دارد آن هم زمانی که در پایان ارزشهای احساسی و ایده آلیستی است و ورود به تفکر واقع نگری است. او سعی می کند با پیروی از باورهای زمانه اش: مذهب، اخلاق و زیبایی‌شناسی کاتولیکی، برای زندگی خود معنایی شایسته پیدا کند. پاسِنوف، مردی به‌شدت پای‌بندِ اخلاق است، دوستی دارد به نام برتراند. برتراند را که می توان در واقع شخصیت اصلی و مورد نظر نویسنده دانست پیشرو زمانه‌ی خود است. او خوب می‌داند که تمامی ارزش های بشر رو به نابودی و در حال فروپاشی است و به همین خاطر به هیچ کدام بها نمی دهد؛ از ارتش بیرون می آید، رابطه با زنان و عاشقیت برایش بی معنی است و به مذهب اعتقادی ندارد و سعی می کند با تجارت زندگی خوبی برای خود دست و پا کند. او کسانی را که هنوز دربند تعصبات و احساس اند به سخره می گیرد هر چند درکشان می کند از جمله پاسنوف. پاسِنوف اغلب در حل‌وفصل مسائل روزمره‌ی خود درمی‌ماند و به راهنمایی برتراند نیاز دارد ولی او را ستایش می کند اما می داند که نمی تواند مثل او شود و چنین اندیشه و شخصیتی برایش بیگانه است. نه فقط او که دیگر شخصیت هایی که با برتراند در ارتباطند. فصل اول رمان بخش جذاب رمان است که سبک و سیاقی کلاسیک دارد. هر قدر رمان پیش می رود از بار عمل داستانی و قصه کاسته می شود و در اواخر فصل سوم بیشتر با کتاب فلسفی مواجه هستیم.

در فصل دوم با اِش که ذهنی آشفته دارد آشنا می شویم: او گرفتار هرج‌ومرج درونی است، میان گذشته و آینده دست‌وپا می‌زند، ظاهراً وارد مناسبات اقتصادی و به کارگیری زنان و معامله می شود و در مقام حسابدار با دفترودستک سروکار دارد. او در دوره ای رئالیستی زندگی می کند که حقیقت بیرون خشن تر و آدمها واقعی ترند دوره ای که به قولی دوره گذار خوانده می شود. او در عمق جانِ خود هنوز به ارزش‌های قدیم و سنت پابند است. او بخشی از روح پاسنوف را همراه خود دارد و بخشی از برتراند. در این فصل از برتراند هم حرف زده می شود اما اش با تمام توان به دشمنی نفرت از او برمیخیزد و او را همحنسگرا می داند.( در دوره ای که ارتشی بودن امتیاز و همجنسگرایی منفی بود نه امروز) اش که سعی می کند رابطه اش را با زنان حفظ کند اما مثل پاسنوف خیالپرداز نیست و فکر می کند کار جهان را با نابودی کامل شیطان و بندگان شیطان باید از بازسازی کرد(آنارشیست) برتراند در انتهای این فصل وقتی رنج زندگی و فشار اجتماعی بر او بالا می گیرد خودکشی می کند.

در بخش سوم اگِنو شخصیتی پوچ و غیرمذهبی است، او برخلاف شخصیتهای قبل دغدغه زنان را ندارد و در جستجوی معنایی برای جهان و زندگی نیست، پای‌بند هیچ ارزشی نیست و خود را از بند آن آزاد می داند او حتی در بند اخلاقیات هم نیست. هر چند که از ارتش فرار می کند اما خود را قهرمان جلوه می دهد او نمود کاملی از انسانی است که جنگ اول را راه انداخت و بروخ او را به معنای واقعی فرزند زمانه اش می داند. واقع نگری که تنها به فکر سود خود است هر چند که روی جنازه دیگران راه برود. اگنو در این بخش به بحث و جدل با اش می پردازد و تفکرات او را به سخره می گیرد. اشی که در پیری بیشتر از قبل دل در گرو کلیسا دارد و مثل خوابگردی همه چیز را با اندوه خیالپردازی آسمانی تفسیر می کند. در نهایت اگنو او را می کشد و در شهر دیگری از بزرگان و نامداران شهر می گردد.

کل رمان از قرن نوزده تا بیستم در برلین می گذرد و آدمهای برلینی،شخصیتها و تمام شهر زیر ذره بین بروخ قرار می گیرد( لزوم نوشتن درباره برلین و برلینی ها و آلمان، خواندن تاریخ جنگ اول و چنین رمان هایی است. هر چند که نویسندگان قلابی ما هنوز از قصه های خاله گوزک جلوتر نیامده اند و ناشران زردی مثل نشر چشمه لمپنیسم و بیسوادری را جایگزین ادبیات کرده اند)

به عقیده‌ی بروخ ادبیات عرصه‌ی پرداختن به مسائلی است که بیرون از حیطه‌ی عقل تجربه می‌شوند، جایی‌که امر غیرعقلانی در قالب عمل ظاهر می‌شود تفکری پروتستانی و کالوینستی آلمانی که در شخصیت پردازی و روایت داستانش هم تاثیر گذار است. بروخ می‌گوید رمان محق است چنین وظیفه‌ای را به عهده بگیرد و به این مسائل بپردازد، چون حاصل کار نویسنده، برخلاف حاصل کار دانشمند، در تنشی شکل می‌گیرد که میان کلمات و جملات ایجاد می‌شود در عرصه بیرونی. او در این رمان با شیوه ناتورالیستی شخصیت هایش را یکی پس از دیگری کاملتر می کند انگار که یکی در دیگری حلول می کند و بنا به زمانه خود دگردیسی آگاهانه می یابد هر چند در عمق و درون هنوز همان انسان است. انسانی که انگار به جنگ گذشته خود می پردازد و او را تا حد مرگ دنبال می کند.

جنگ جهانی اول تاثیر زیادی بر اهالی هنر و نویسندگان داشت. بسیاری سخت نا امید و سرخورده از سرنوست بشر ، به عقب بازگشتند و از تمدن بیزار،بعضی به عرفان و دین خو گرفتند و بعصی ناامید و پوچ پایان انسان را اعلام کردند. بروخ هم از نویسندگان بدبین به آینده بشر بود. کشتار بی معنای انسانها در جنگ جهانی او را از همه چیز بیزار کرده بود. در فصل آخر که چند قصه به طور موازی روایت می شود شخصیتی که دستش را در جنگ از دست داده می گوید: این جنگ هیچ وقت به پایان نمی رسد، انسان باید با مخدری خودش را مشغول نگه دارد تا زمان بگذرد: زن، شراب، تنباکو، کمونیست، بازار و حرفهای سیاسی زدن و جانب جناحی را گرفتن. اعمال و حرفهای بیهوده ای که در انتها به هیچ نتیحه ای نمی رسد اما از شدت رنج زندگی می کاهد.

در فصل آخر که دیگر تبدیل به رساله فلسفی می شود دایم از هگل و کانت مثال می آورد و رفتار عقل گرایانه و غیر عقلانی بشر را تحلیل می کند. هر چند که در سراسر رمان جای پای اندیشه های نیچه را می توان دیدید هیچ حرفی از او نمی زند. رمان بروخ برخلاف نظر عده ای هیچ شباهتی به کار پروست ندارد و شخصیت ها و پرداخت شان بیشتر تحت تاثیر داستایفسکی است آن هم از نوع آلمانی. در رمان پروست نمای نزدیکی از فکر و اندیشه و حرکات بدن و واکنشهای آدمها و تحلیل شان از طرف نویسنده به تصویر کشیده می شود اما بروخ هیچ وقت اینقدر به شخصیتهایش نزدیک نمی شود بلکه آنها را در عمل می بیند و بعد به فلسفه چنین رفتاری به طور کلی می پردازد. نوعی از رمان نویسی که در اواخر قرن بیستم مورد توجه قرار گرفت(چون کوندرا) و رمان را عرصه پرداخت اندیشه و فلسفه پردازی کرد.

او در انتها با جمله ای از از کتاب مقدس سعی می کند خوشبینانه رمان را به پایان برساند خوشبینی که انگار در ویرانه جهان دوباره باید از نو ساخته شود. اینکه ما اینجا هستیم روی همین ویرانه ای که ساخته ایم همه آنچه در طی این قرنها به ویرانه تبدیل کردیم:«خود را ضرری مرسان، زیرا که ما همه در این‌جا هستیم».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.