جهنم از نمای نزدیک

درباره فرار از اردوگاه14

 مهدی فاتحی

درباره اهمیت خواندن “شهریار” ماکیاولی برای سیاستمداران زیاد شنیده ایم کتابی که بعضی از حاکمان با خود به تختخواب‌شان هم می بردند. با شرایط فعلی و حرف و حدیثهای امروز، حاکمان و مردم این وطن آریایی ­اسلامی هم بهتر است این کتاب را زیر بالش خود قرار دهند تا بدانند وقتی از کره شمالی حرف می زنیم واقعا از کجا حرف می زنیم.

وقتی از نمای باز و بیرونی نگاه می کنیم کره شمالی جزیره ای است دورافتاده با حاکمانی جاسنگین و شکم گنده و بی رحم که بر مردمی مفلوک، مطیع و گرسنه حکومت می کنند،واردات و صادراتی ندارد،به اصطلاح کمونیستی است،با آمریکا دشمن است. اما وقتی نمای نزدیکتری به این جزیره می اندازیم همه این واژهای کلی که هزار بار شنیده ایم وحشتناک و شوک آور می شود.

 در کتاب” فرار از اردوگاه 14 ” ما همان نمای نزدیکتر را از کره شمالی می بینیم. بلین هاردن با جوانی به نام شین  که تازگی از اردوگاه و کره شمالی گریخته مصاحبه می کند و حرفهای او و بعضی دیگر از جان به در بردگان را با اطلاعاتی که در این زمینه بوده به شکل کتاب مستندی منتشر کرده است و زحمت ترجمه­ اش را نیز مسعود یوسف حصیرچین عزیز کشیده که باید حسن انتخابش را تحسین گفت.

در این کتاب ما می توانیم نمای نزدیکی از یک کلونی کوچک از محکومین را ببینیم که بعضی بر اثر سوتفاهم، بعضی به خاطر گناهان پدران و مادران شان در چند نسل گذشته تا به امروز، و بعضی مثل خود شین صرفا حاصل در هم آمیزی دو محکوم است که به خاطر کار خوب شان جایزه­ ی ازدواجِ چند روزه گرفته اند، مجبورند تا ابد در حصار کوچک شصت کیلومتری بمانند و کار کنند و شکنجه شوند.

جزئیاتی که در این کتاب می خوانیم گاهی تمام هیبت  اردوگاه های کار استالین، سیبری و سیاهچال های قرون وسطی را فراموش می کنیم و از سبیعتی که یک انسان می تواند داشته باشد به وحشت می افتیم و از طاقت انسان و میل به زندگی کردن در هر شرایطی شگفت زده می شویم.

گرسنگی برای انسان امروز معنای چند ساعته و چند روزه دارد که در آن مدت بدن می تواند از چربی ذخیره شده در بافت های متفاوت استفاده کند اما گرسنگی و کمبود مواد ضروری در بدن به طور متناوب  و طی سالیان،نه فقط رنج آور است و شکل و شمایل استخوان و بافت ها را عوض می کند و توانایی انسان و طول عمرش را به حداقل می رساند بلکه توان فکر کردن و خیال پردازی را هم از انسان می گیرد و او را هر چه بیشتر به سمت غرایزش پیش می برد. به واقع طی چند نسل کار طاقت فرسا و  حکومت ترس،نبود کمترین غذا برای زیستن،شلاق و مجازات زندان های سیمانی برای خوردن چند دانه ذرت و…نوع دیگری از  جانوری به نام انسان را در نسل های بعد می سازد.

در ‘اردوگاه 14’ زن و مرد و کودک همگی تمام روز کار می کنند و آموختن تنها برای دانستن و شناختن سرورشان است، همینطور برای خواندن فرمانها و احکام اردوگاه تا بتوانند بهتر کار کنند. برای شین مادرش تنها یک جانور دیگر و رقیبی است که غذا می خورد و اگر بتواند سهم غذای او را بدزدد می تواند سیر شود وحتی به این فکر نمی کند که دزدیدن یک وعده غذای دیگری یعنی شکنجه و ضعف و احتمالا تنبیه او. یک غذای ساده شامل چند گیاه پخته که تنها وعده غذایی ثابت در کل عمرشان است که روزی دو بار در کمترین اندازه داده می شود. آدمها در زمین و جوی و محل کارشان به دنبال حشرات و سوسک و موش و برگ و دانه اند تا آن را مخفیانه بخورند، چیزی که اگرنگهبانان  بفهمند سهم همان اندک غذای شان را تا مدتی قطع می کنند. آدم ها در قبال لو دادن و گفتن اسرار دیگری پاداش یک وعده غذای اضافی می گیرند. نگهبان ها در شکنجه و شلاق و کشتن محکومین صاحب اختیارند. همه باید در یک جای مشخص مدفوع کنند چون از آن برای کود زمین کشاورزی خودشان استفاده می شود و در صورت نقض این کار مجازات می شوند. بعضی در اردوگاه مثل گاو، غذای خورده شده خود را بالا می آورند تا دوباره همان را بخورند. خواندن، گوش دادن و حتی نوشتن هر کدام از این مصائب و قوانین عجیب و وحشتناک است اما دانستنش لازم،تا بدانیم وقتی از کره شمالی حرف می زنیم از کجا حرف می زنیم.

شین در نوجوانی به خاطر غذای بیشتر و ترس نقشه مادر و برادرش را برای فرار به نگهبانها اطلاع می دهد و هر دو را جلوی چشمش اعدام می کنند. او در تمام دوران زندگیش در اردوگاه هیچ حسی به آنها نداشت و از مرگ شان خوشحال بود،ولی وقتی به گفتن خاطراتش در آپارتمانش در آمریکا حرف می زند،می گوید: وقتی روی تختش می خوابد از کابوسش رهایی ندارد. او در زندگی جدیدش  با اینکه تنش را از زندان کشورش بیرون آورده اما روان و فکرش در پشت حصارها جا مانده است و امکان زندگی اجتماعی ندارد. چنین شکنجه ای بر یک نسل و ملت نه تنها زندگی آن نسل و نسل بعدشان را نابود می کند بلکه اثری ماندگار در تاریخ آن کشور می‌گذارد تا جایی که حتی اگر امروز حکومت خشم و دیکتاتوری برداشته شود باز هم تا چند نسل بعد، از نظر فرهنگی و اقتصادی تاثیراتش بر یک جمعیت چند میلیونی باقی خواهد ماند.

حکومت کره شمالی با شعار “تحمل سختی” برای استقلال  و رهایی از امپریالیسم ، کشور و چندین نسل از انسانها را به ورطه نابودی و شکنجه کشانده است ولی طبقه حاکم در رفاه خوشی زندگی می کنند. کشوری که در مرزهای آن دیگر شاهد هیچ اعتراضی و فریادی نیستیم نه به خاطر وحشی گری چند نسل از حاکمان، بلکه فلج فکری و روانی انسانهایی که حاکمیت نظامی طی دهه ها ایجاد کرده و نسلی را ایجاد کرده که دیگر حتی توان فکر کردن و مخالفت را هم ندارند حتی در اندیشه و خیالات شبانه و رویاهای شان. این دلیلی است که هر شخصی در هر سرزمینی وقتی نامش و یا کشورش در کنار چنین سرزمینی وحشتی قرار می گیرد باید به خود بلرزد و محکومش کند.

صاحبان قدرت در طول تاریخ برای اینکه جمعیتی عظیمی از مردم را بتوانند با اقلیتی نظامی شکنجه کنند و به گرسنگی و اطاعت وادار کنند فرمول ثابتی دارند؛ چسباندن نام هایی از قبیل: مرتد،مریض، بیگانه، وحشی و در نهایت قرار دادن شان با هر عنوانی غیر از انسان،غیرخودی که عامل همه بلاها و آسیبهاست. پس چنین جمعیتی را می توان هر بلایی به سرش آورد هر قدر هم که تعدادشان زیاد باشد.

سالها پیش در سفری که به چین داشتم از دستفروشی خرید کردم که وقتی فهمید من ایرانیم به حرف زدن آمد(در چین فارسی بلد بودن به خصوص بین فروشندگانش عجیب نیست انگلیسی دانستن عجیب است.) آن موقع خبر اویغورها در جهان فراگیر نشده بود وقتی دستفروش گفت مسلمان است و اینجا هیچ هویت و کارت و پاسپورتی ندارد. پرسیدم پس چطور زندگی می کنید؟ گفت: ” قاچاقی، هیچ خدمات دولتی برای ما وجود ندارد، ما نه میتوانیم اینجا  بمانیم نه از کشور خارج شویم. ما حتی جزو آمار جمعیت هم به حساب نمی آییم حتی اگر در بین ما کسی کشته شود یا ناپدید شود دولت کاری ندارد مثل گربه ها ،سگ ها و حیوان های تو جنگل”  

خارج شدن از آمار انسان بودن و غیرخودی شدن جمعیت شروعی است برای هر شکنجه و خصمی از طرف طبقه حاکم، بدون اینکه احساس گناهی به او دست دهد. نگهبانان و معلم های شین برای پیدا کردن چند دانه ذرت در جیب بچه ها آنها را شلاق می زنند و هر کدام از بچه ها را هم وادار به سیلی زدن به او می کنند. هیچ شکلی از ترحم را نه می بینی و نه شین تا آخرین روز در آن اردوگاه دید به همین خاطر معنای بسیاری از صفات و کارها را نمی دانست. برای نظامیان و کادر دولتی کره شمالی- با آموزش و گذشت نسل به نسل- طبقه روستایی و طبقه گناهکار، بیرون از دایره انسان بودن قرار می گیرند و هر شکنجه ای و خشونتی بر ایشان برای بقای خودشان ضروری است.

فکر می کنم اولین بار جورج بوش پسر بود که نام ایران را کنار نام کره شمالی قرار داد و بعد از آن مخالفان و کارشناسان از کره شمالی شدن ایران می گفتند و به تازگی این اسم به ستایش بر زبان خرده گیران حاکمیت هم رواج پیدا کرده است. اتفاقی که می تواند آرام آرام این قلعه وحشت را تبدیل به امر معمولی کند و آرمانی برای آینده. خواندن این کتاب می تواند برای مردم و حاکمان آنقدر مفید باشد که از گفتن و شنیدن چنین جهنم وحشتناکی بلرزند و بر زبان آوردن و حتی اندکی نزدیک شدن به آن را محکوم کنند.

شین بعد از آزادی نه امکان روابط اجتماعی سالمی دارد و نه باور به سازمان ها و حکومت های (حتی کمک کننده) برایش آسان است. اکثر کسانی که از این دره وحشت عبور می کنند ناخواسته گرفتار پارانویا هستند واکنشی که به طور طبیعی برای انسان زیسته در شرایط دیکتاتوری لازم است چرا که امکان زیستن و زنده ماندن به او می دهد اما در چنین وضعیت روانی در جامعه متمدن هم برای دیگران آزار دهنده است هم امکان زیستن را برای مهاجر جهان سومی سخت و دشوار می کند. آنچه که مهاجرین یا فراریان از وضعیت موجود با خود به آن طرف مرزها می برند و به نسل بعد از خود انتقال می دهند ترس است که تا آخر عمر از آن رهایی ندارند.

مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.