جهان ژوئل اگلوف: بی حسی در میان فاجعه

مهدی فاتحی

رئالیست محض،بی حسی و فاجعه

کارهای اگلوف راه را برای هر تفسیری باز می کند. می توان بحث ادبیات اکسپرسیونیستی یا امپرسیونیستی کرد یا بحث سمبلیک کرد یا ترکیبی از همه این ها؛ نشانی از هنر و ادبیات است که این امکان را برای خواننده یا منتقد فراهم می کند.
اگلوف البته زیاد توصیف نمی کند. شخصیتش را در موقعیتی خاص و منحصر به فرد قرار می دهد در دنیایی به ظاهر عجیب.در کار اگلوف تصویر و موقعیت شخصیت هاست که کار را جلو می برد. او استاد فضا سازی و ایجاد موقعیت است.
موقعیت هایی که گاه پیوستگی پیرنگی یا روایتی  به هم ندارند ولی لزوم مفهومی یا تصویری نویسنده است که این موقعیت ها را برای یک روایت کنار هم گذاشته است.هر قدر هم اتفاق ها ناپخته بماند و رها شود برای نویسنده مهم نیست.او تا انتهای هیچ چیز پیش نمی رود تنها چیزی که تا ته روایت می شود عمق فاجعه و بی حسی شخصیتی است که در آن فاجعه دست و پا می زند.
آدم های اگلوف انگار یکباره بدون هیچ گذشته ای به میان فاجعه پرتاب شده اند.آدم هایی که دوست دارند وضعیت بهتری پیدا کنند اما تلاشی برای این بهتر شدن نمی کنند.آنها در جهانی به ظاهر غریب و سورئال زندگی می کنند. جهانی که اگر دهه ها پیش نوشته می شد رئالیسم جادویی نام می گرفت و امروز به نظر من رئالیستی کم مایه است که با تخیل عمق فاجعه را پذیرفتی می کند. جهان اگلوف نه جهان سورئال و نه جادو و نه خیالی است بلکه گوشه ای از جهان واقعی است که چون در حاشیه و سکوت است دیده نمی شود:
کار در کشتارگاهی که با گذشتن از  مسیری مه گرفته به آن می رسند ، زندگی در خانه و شهری که هواپیماها با ارتفاع کم و صدای زیاد از روی آن می گذرند و هر لحظه امکان سقوط دارند،زندگی در شهری که دیوارهایش دایم در حال ترک خوردن است و ناگهان زمین دهان باز می کند و عده ای را به درون می بلعد، گور کنی و نعش کشی در شهری دور افتاده که نه کسی از آن گذر می کند و نه کسی از آن خارج می شود، شهری دود گرفته که از هر طرف بویی گندی می آید و کمترین امکان دیدن و نفس کشیدن دارد،آدم هایی که حیوانات را دنبال می کنند تا با هر زوری هست سلاخی شان کنند…
این ها شاید در فرانسه امری غریب باشد اما اینجا رئالیسمی آبکی است؛آدم های  اگلوف نه شکایتی دارند و نه کاری می کنند تا جهان شان را تغییر دهند.آنها گاهی حتی درد هم نمی کشند حتی ناراضی هم نیستند. آنچنان به شرایط و درد خو گرفته اند که خود بخشی از آن هستند
درد وقتی به طور پیوسته  از یک نقطه وارد شود از یک جایی به بعد دیگر هیچ حسی ایجاد نمی کند.این را شکنجه گران خوب می دانند؛یا باید درد را کم و زیاد کرد یا توالی اش را یا مکانش را.اما پیوستگیِ درد و فاجعه، انسان را بی حس می کند آنقدر که روایت شان از وضعیت موجود تنها به طنز است.طنز نه تنها مفری است برای گفتن حقایقی که سرراست نمی توان زد بلکه تکنیکی است برای تحمل فاجعه یا رد کردن دردش.

زبان روایت در کارهای اگلوف سرد است و نگاهش گاه طنز؛ طنز روایت نه در جا به جایی و پیرنگ بلکه در وضعیت و کنش شخصیت هاست.در موقعیتی است که در آن قرار می گیرند و گره ای است که پیش می آید و راه حلی که شخصیت ها برای رهایی از آن پیدا می کنند. مثل نشستن جلوی بادی که از دریچه فاضلاب به بیرون می زند برای گرم شدن و خشک شدن یا زندگی در چاهی و استفاده از ریشه درختان و آب های بیرون زده از لوله ها برای زیستن یا در به در میان جاده و دریا و جنگل گشتن برای پیدا کردن قبرستان تا جنازه اشان را در آن دفن کنند و …

داستان های اگلوف به نظر من ایرادهای زیادی دارد داستان ها گاهی ناتمام می ماند و ایده ها ناپخته رها می شوند روایت تکه پاره است و به راحتی مسیر عوض می کند و شرایط اولیه با روایات انتهایی ارتباطی ندارد.همه کارهای اگلوف را نمی توان در ژانر رمان دانست اما داستان های بلندی است با ایده اولیه  بکر و ویژه که ویژگی های خاص خود را دارند.

اما آنچه که کارهای اگلوف را به نظر من برخلاف نظر عده ای وحشتناک می کند نه طنز، عمق تراژدی واقعیت است.اینکه جهانی این چنینی نه هشداری برای آینده نه سورئال و نه قصه هایی خیالی و وهم برانگیز است بلکه داستان های واقعی از آدم های واقعی است که همین حوالی زندگی می کنند از کنارمان می گذرند و با ما همکلام می شوند و شاید خودمان هم یکی از آنها باشیم.

مهدی فاتحی

کتاب‌های’ سرگیجه’، ‘اینجا روی زمین نشسته‌ام’،’ادموند گانگلیون و پسران ‘ژوئل اگلوف در نشر کلاغ منتشر شده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.