تبلیغات: از برگزیدگان جایزه زنو

حسین قسامی

باران بی امان می­بارد. آقای مجیدی می­گوید: «تندتر برو. می­ترسم دیر برسیم.» عموفتحی پوزخند می­زند می­گوید: «ترس نداشته باشید آقا. به موقع می رسانمتان.» آقای مجیدی توی آینه نگاه می­کند. دستی به موهاش می­کشد و می­گوید: «بچّه ­ها شما آماده­ اید؟ حرف­هاتان را مرور کنید یک وقت یادتان نرود.» از دیشب ده بار حرف ­هام را مرور کرده ­ام. آقاجان ­گفت: «به پیر به پیغمبر افتادن دنبال این کاندیداها فایده ندارد. این­ها همین که خرشان از پل گذشت دیگر آدم را نمی­شناسند.» بلندبلند از روی کاغذ خواندم: «من سحرناز گلشهری هستم. امروز می­خواهم راجع به یک مطلب خیلی مهم با شما حرف بزنم…» آقاجان باز گفت: «مهم آن کاکای بدبختم بود که همین­ها کردندش زیر گِل. هرچه گفتیم این ننه­مرده اصلاً حالی­اش نیست کمونیست یعنی چه، هیچ­کس به خرجش نرفت.» عزیز گفت: «بلندشو برو توی اتاق مادر. اگر اینجا بنشینی این مرد تا الهه­ی صبح زیر گوشَت لن­ترانی می­خواند.» رفتم. اما گوشم بیرون بود. عزیز ­گفت: «تو که مال و منال نداری. این طفل معصوم هم با این وضعش خواستگار ندارد. بگذار برود. بلکه دیدی از دمِ همین­ها به یک نان و نوایی رسید.» اما آقاجان مرغش یک پا داشت. پوفه­ ی نفسش را بیرون داد و گفت: «چقدر تو ساده ­ای زن. این­ها دارند ازش سوء استفاده می­کنند. به ابالفضل این­ها… لااله­الّاالله… اصلاً برود. ببینم آخرسر کجا را می­گیرد.» آقاجان از همان اول مخالف بود من توی ستاد انتخاباتی آقای مجیدی کار کنم. روزی که اِنسی آمد گفت: «معصومیت تو به درد تبلیغات می­خورد»، آقاجان سرش تشر زد: «کدام معصومیت پدرآمرزیده؟ اینکه یک دست ندارد اسمش معصومیت است؟ یا اینکه وقتی می­خواهد حرف بزند چشم­هاش کلاپیسه می­رود؟» انسی بعداً گفت آقاجان منظورش را بد فهمیده. گفت معصومیت توی ذات آدم­هاست، نه شکل و شمایل­شان. عصر همان روز به همراه انسی رفتیم ستاد تبلیغاتی. مردها یک سو نشسته بودند، زن­ها سوی دیگر. انسی مرا دم در گذاشت و رفت داخل و وقتی برگشت یک زن چادری همراهش بود. زن ابروهای تاتوکرده­اش را بالا انداخت و گفت: «این را از کجا پیدا کرده ­ای دختر؟» انسی گفت: «دختر همسایه­مان است. نگاه این­طوری­اش نکنید. روی دور حرف که بیفتد هیچکی جلودارش نیست.» زن (که بعداً فهمیدم اسمش خانم سرمدی است) گفت: «خیلی خب، فعلاً یک گوشه بنشینید تا سرم خلوت شود.» روی صندلی­های پلاستیکی قرمز نشستیم و موز خوردیم و به ترانه­هایی که از بلندگو پخش می­شد گوش دادیم. دخترها و پسرها هی می­رفتند و می­آمدند و عکس­های آقای مجیدی را این­ور و آن­ور پخش می­کردند. رو به انسی گفتم: «من هم باید مثل این­ها عکس پخش کنم؟» انسی خندید: «نه خره. کار تو خیلی مهم­تر است. تو باید سخنرانی کنی.» گفتم: «آخر چطوری؟ من که سخنرانی بلند نیستم.» انسی گفت: «کاری ندارد. بهت یاد می­دهند.» شب که شد شام آوردند. چلومرغ با نوشابه­ ی زرد. انسی گفت: «می­توانی بخوری؟» منظورش دستم بود. نگفت. اما فهمیدم. گفتم: «من همه ­ی کارهام را با دست چپ می­کنم.» بعد هم برایش تعریف کردم که عزیز همیشه می­گوید «خدا گر ز حکمت ببندد دری، به رحمت گشاید در دیگری.» گفتم اینکه من مادرزاد با یک ­دست متولد شده ­ام هم حکمت خدا بوده. اما عوضش کارهای دیگری می­توانم بکنم. مثلاً همین غذا خوردن با دست چپ. انسی خندید و گفت: «به جان خودم تو ساخته شده­ای برای تبلیغات.» شام را که خوردیم باز ترانه پخش کردند. موقع پخش ترانه بود که خانم سرمدی پیداش شد. کنارم نشست و گفت: «سیر شدی دخترجان؟» گفتم: «بله. دست شما درد نکند.» بعد رو به انسی گفت: «خوب است. اما اگر دوتا باشند بهتر است.» رو به من گفت: «ببینم دخترجان، تو خواهر یا برادری نداری که مثل خودت باشد؟» گفتم که ندارم. انسی خندید و گفت: «سحرناز خانم یکی یک دانه است.» ماشین توی دست­انداز می­افتد. آقای مجیدی می­گوید: «رادیو را روشن کن ببینیم چه خبر است.» عموفتحی پیچ رادیو را می­چرخاند. صدای خِرخِر می­آید. می­گوید: «به خاطر باران است آقا.» سر می­چرخانم و بیرون را نگاه می­کنم. اطراف جاده برکه­های کوچک آب درست شده. رقیه زمزمه­وار می­گوید: «دستشویی، دستشویی.» انسی به عموفتحی می­گوید: «نگه دارید. رقیه کار واجب دارد.» عموفتحی غر می­زند: «اینجا وسط بیابان؟» از توی آینه نگاه رقیه می­کند و می­گوید: «نمی­توانی یک ذره خودت را نگه داری عموجان؟» رقیه سر به بالا تکان می­دهد یعنی نمی­تواند. عموفتحی حاشیه­ی راه توقف می­کند. به انسی می­گوید: «ببرش وسط بیابان کارش را بکند. زیاد دور نشویدها.» انسی دست رقیه را می­گیرد و از ماشین پیاده­اش می­کند. رقیه هیکل چاقش را تکان­تکان می­دهد و دنبال انسی می­دود. توی مه ناپدید می­شوند. آقای مجیدی موبایلش را درمی­آورد و تماس می­گیرد: «الو، ما توی راهیم. کسی آمده یا نه؟ همه­ش ده پانزده نفر؟ پس تو آنجا چه کاره­ای؟ برو فک و فامیلت را بیاور. کسبه، همسایه­ها، همه را جمع کن. یک کاری بکن شلوغ شود.» عموفتحی بیرون را نگاه می­کند و بوق می­زند. آقای مجیدی می­گوید: «هولش نکن. توی راه کار دستمان می­دهد.» انسی و رقیه از وسط مه درمی­آیند. در ماشین را باز می­کنند و سوار می­شوند. سرتاپاشان خیس شده. رقیه نیشش باز است. درِ گوشم می­گوید: «پی­پی کردم.» بعد هرّی می­خندد. روز دوم که همراه انسی به ستاد تبلیغاتی رفتم رقیه آنجا بود. روی یک صندلی نشسته بود و ساندیس می­خورد. خانم سرمدی به انسی گفت: «دختر خدمتکار اداره است. دیشب یکهو یادم افتاد. زنگ زدم به خدمتکار گفتم دخترت را بیاور. او هم از خداخواسته صبح اول وقت آوردش.» انسی گفت: «سواد خواندن و نوشتن دارد؟» خانم سرمدی خندید: «بَه! شاعر است. باباش می­گفت صبح تا شب می­نشیند پای پنجره برای گنجشک­ها و یاکریم­ها شعر می­گوید.» عموفتحی دنده را جا می­زند و راه می­افتد. جاده در مه فرو رفته. عموفتحی برای ماشین جلویی چراغ می­زند و می­گوید: «بی­پدر راه نمی­دهد آقا.» آقای مجیدی جوابش را نمی­دهد. فکرش جای دیگری است. آقاجان گفت: «حالا چند بهت می­دهند؟» عزیز گفت: «به تو چه؟ هرچی بدهند مال خودش است.» آقاجان سیگارش را تف کرد روی فرش: «دهه، یعنی من این­قدر بی­شرفم که پول این طفل معصوم را ازش بگیرم؟» انسی گفت: «پولش مهم نیست. مهم افتخار است.» گفت: «حالا یک بار از روی متن بخوان ببینم.» نفس عمیق کشیدم و خواندم: «من سحرناز گلشهری هستم. امروز می­خواهم راجع به یک مطلب…» آقای مجیدی گفت: «حالا لازم هم نیست این قدر لفظ قلم باشد. مردم دیگر گوششان از این حرف­ها پر شده.» انسی گفت: «چشم آقای مجیدی. درستش می­کنم.» بعد من و رقیه را برد به اتاق پشتی. تا شب آنجا بودیم. انسی می­نوشت و ما می­خواندیم. ده­بار شاید هم بیست­بار متن را نوشت و پاره کرد. آخرسر گفت: «ها، به گمانم این خوب است.» از اتاق که بیرون آمدیم همه رفته بودند. بابای رقیه با موتور جلوی در ایستاده بود. آمده بود دنبال رقیه. اما هیچ­کس نیامده بود دنبال من. وقتی رسیدم خانه ساعت از دوازده هم گذشته بود. آقاجان توی هال نشسته بود. چای می­خورد و سیگار می­کشید. گفت: «اوهوک، اهل سیاست بالاخره تشریف­فرما شدند.» صدای عزیز از توی اتاق آمد: «اگر گشنه­ای آبگوشت سر اجاق است.» گفتم شام خورده­ام. دروغ گفتم. اما به قول انسی گاهی باید آبروداری کنیم. آقاجان گفت: «حالا چند بهت می­دهند؟» عزیز گفت: «به تو چه؟ هرچی بدهند…» عموفتحی یکهو می­زند روی ترمز. لاستیک­ها مثل اسب شیهه می­کشند. ماشین وسط جاده قیقاج می­رود. آقای مجیدی «یا ابالفضل، یا ابالفضل» می­گوید. انسی گفت: «امروز باید جلوی صد نفر آدم سخنرانی کنی.» آقاجان گفت: «یا ابالفضل. صد نفر؟» انسی گفت: «لباس نو بپوش.» عزیز گفت: «بگذار برات اسپند دود کنم.» آقاجان گفت: «انسیه­خانم، تو که صحیح و سالمی و بابات هم ماشاالله وضع مالی­اش خوب است، برای چی افتاده­ای پی این­ها؟» انسی گفت: «به خاطر افتخارش آقای گلشهری.» آقاجان گفت: «یعنی خشک و خالی؟ عجب نسناسی است این مجیدی. تو روز روشن دارد از بچّه­های طفل معصوم سوء استفاده می­کند.» از خانه که بیرون آمدیم انسی گفت: «لازم نیست هر اتفاقی توی ستاد می­افتد بروی بگذاری کف دست پدر و مادرت. مثلاً اگر گفتند شام خورده­ای بگو آره. یک شب گشنگی کشیدن که آدم را نمی­کشد. گاهی باید آبروداری کنیم.» ماشین در حاشیه­ی خاکی متوقف می شود. عموفتحی سرش را برمی­گرداند و می­گوید: «همه حالشان خوب است؟» یک خط باریک خون از لای موهاش آمده تا پیشانی­اش. رقیه نفس­نفس می­زند. انسی می­گوید: «ما خوبیم.» آقای مجیدی پیاده می­شود. چرخی دور ماشین می­زند و برمی­گردد: «لاستیک ترکیده.» عموفتحی می­گوید: «جلّ­الخالق. سابقه نداشته تا حالا توی این جاده…» آقای مجیدی امان نمی­دهد حرفش تمام شود: «خیلی خب. زنگ بزن بیایند دنبالمان.» انسی گفت: «قبل از اینکه بروی پشت میکروفون چند بار نفس عمیق بکش.» پشت میکروفون که ایستادم و مردم را نگاه کردم سرم گیج رفت. صد نفر هم بیشتر بودند. نشسته بودند و بِر و بِر نگاهم می­کردند. آقای مجیدی هم بود. ردیف اول. یک آخوند چاق هم بغل دستش نشسته بود. یاد حرف آقاجان افتادم. بعد هم یاد حرف عزیز که درِ گوشم گفت: «از عموت حرفی نزنی مادر. وگرنه می­آیند این آقای بدبختت را می­گیرند می­برند.» گفتم: «دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد، آخرین برج ولایت، که علی شیرخدا ساقی کوثر صلوات.» صدای صلوات بلند شد. آقای مجیدی از همه بلندتر صلوات فرستاد. «وعجّل فرجهم» را هم از همه بلندتر گفت. گفتم: «من، سحرناز گلشهری هستم. امروز می­خواهم راجع به یک مطلب خیلی مهم با شما حرف بزنم…» همان­جور که انسی یادم داده بود موقع حرف زدن سرم را به چپ و راست می­گرداندم و گاهی لبخند می­زدم و دستم را هم تکان می­دادم. سخنرانی­ام که تمام شد همه برایم کف زدند. اما آقای مجیدی کف نزد. داشت با آخونده حرف می­زد. انسی گفت: «اتفاقاً آقای مجیدی خیلی خوشش آمده بود. بعد جلسه آمد بهم گفت به سحرناز بگو سخنرانی­ات عالی بود.» انسی لپم را کشید و گفت: «فردا پس­فردا اگر یک کاره­ای شده­ای ما را تحویل بگیری­ها.» عموفتحی می­گوید: «آنتن نمی­دهد آقا.» آقای مجیدی می­گوید: «باید زاپاس را بیندازیم.» عموفتحی سرش را پایین می­اندازد: «روم سیاه آقا. زاپاس ندارم. یعنی فکر نمی­کردم لازم بشود. گفتم پنجاه شصت کیلومتر دیگر این حرف­ها را ندارد. جَلدی می­رویم و برمی­گردیم.» رقیه در گوشم می­گوید: «من گشنه­ام.» به انسی می­گویم. انسی هم به عموفتحی. عموفتحی دست می­کند توی جیبش یک بیسکوییت نیمه­خورده درمی­آورد: «فقط همین را دارم.» رقیه بیسکوییت را می­گیرد. دولپی شروع می­کند به لمباندن. آقاجان گفت: «مجیدی مجیدی که می­گفتی این است؟ اینکه تنبانش را هم نمی­تواند بالا بکشد.» عزیز گفت: «انقدر سر به سرش نگذار.» آقاجان نشسته بود گوشه­ی ایوان سیگار می­کشید: «یعنی من حق ندارم بفهمم دخترم کجا می­رود و با کی می­رود؟» عزیز پرتقال­ها را ریخت توی حوض. پرتقال­ها توی آب چرخیدند و پخش­وپلا شدند. گفت: «یعنی تو نمی­دانی؟» آقاجان یک دستش به سیگار بود یک دستش توی دماغش: «نه که نمی­دانم. مگر تو می­دانی؟» عزیز کمر راست کرد و آهی کشید: «خب می­رود ستاد تبلیغاتی دیگر.» آقاجان پوزخند پراند: «اوهوک. ستاد تبلیغاتی. اصلاً تو می­دانی این ستاد کجاست؟ می­دانی چه جور آدم­هایی توش رفت و آمد دارند؟» عزیز موهای حناگذاشته­اش را دست کشید و گفت: «من هرچی بگویم تو باز حرف خودت را می­زنی.» آقاجان پشت سر عزیز شکلک درآورد. بعد رو به من گفت: «فردا صبح خودم همراهت می­آیم آقاجان.» صبح که شد آقاجان کت­وشلواری را که می­گفت از بازار کویتی­ها خریده، پوشید و ایستاد دم در. گفتم: «باید صبر کنیم انسی بیاید.» گفت: «انسی منسی کیلویی چند آقاجان؟ خودمان می­رویم.» راه افتادیم. از کوچه­ی مسجد جامع رفتیم و بعد انداختیم توی بازارکهنه، از آنجا هم پیچیدیم به خیابان اصلی و رفتیم تا ستاد. دم در ستاد غلغله بود. آقاجان گفت: «حتماً ناهار می­دهند.» از بین جمعیت رد شدیم و جلو رفتیم. آقای مجیدی کنج ستاد نشسته بود و با موبایل حرف می­زد. به آقاجان اشاره کردم. آقاجان گفت: «مجیدی مجیدی که می­گفتی این است؟ اینکه تنبانش را هم نمی­تواند بالا بکشد.» گفت: «همین­جا وایستا تا برگردم.» آقاجان یکراست رفت سمت آقای مجیدی. دو سه بار صداش زدم اما نشنید. از دور ایستاده بودم به تماشا. آقاجان اول چیزی گفت. آقای مجیدی رو گرداند. بعد آقاجان یکهو خم شد و دست آقای مجیدی را بوسید. چند نفر که آن اطراف بودند توجهشان جلب شده بود. آقای مجیدی شانه­های آقاجان را گرفته بود و آقاجان حرف می­زد. یا شاید گریه می­کرد. شاید هم موقع حرف زدن گریه می­کرد. اما آقای مجیدی داشت می­خندید. خنده­اش مثل همان وقتی بود که فهمید یکی از کاندیداها به نفعش کنار کشیده. آقای مجیدی می­گوید: «حالا چه خاکی به سرمان بریزیم فتحی؟» عموفتحی یک دستمال کاغذی روی پیشانی­اش گذاشته. نصف دستمال کاغذی آمده توی صورتش. قیافه­اش خنده­دار شده. می­گوید: «والا چه عرض کنم آقا. باید صبر کنیم یک ماشین از اینجا رد بشود جلوش را بگیریم.» آقای مجیدی می­گوید: «توی این باران سگ هم از اینجا رد نمی­شود مرد حسابی.» رقیه یکهو هرّی می­زند به خنده. آقای مجیدی سرش را می­چرخاند و نگاهش می­کند. رقیه دست­بردار نیست. زور می­زند و می­خندد. بعد یکهو ساکت می­شود. می­گوید: «جیش کردم.» عموفتحی می­گوید: «ای داد بیداد. روکش صندلی­ها را تازه عوض کرده بودم.» آقای مجیدی رو به انسی می­گوید: «لباس اضافه ندارد؟» انسی می­گوید ندارد. رقیه سرش را پایین انداخته و جیک نمی­زند. عموفتحی می­گوید: «پیاده­اش کنید ببینم چه خاکی باید به سر کنم.» همگی پیاده می­شویم. باران تند می­بارد. بوی سبزی در هواست. رقیه هنوز سرش پایین است. سمتش می­روم و می­گویم: «حالت خوب است؟» سرش را به بالا تکان می­دهد یعنی نه. می­گویم: «چرا؟» نزدیکم می­آید و در گوشم می­گویم: «می­سوزد.» عموفتحی روکش صندلی را درمی­آورد و پهن می­کند روی صندوق عقب. می­گوید: «بلکه باران بشویدش.» می­گوید: «اما صندلی هم خیس شده. خیرازعمردیده قدر یک بطری یک و نیمی تخلیه کرده. حالا بو همه­جا را برمی­دارد.» آقای مجیدی موبایلش را درمی­آورد و نگاه می­کند: «هنوز آنتن ندارد. مگر چقدر از شهر دور شده­ایم؟» عموفتحی می­گوید: «به خاطر کوه است آقا.» آقای مجیدی می­گوید: «خیلی خب. سوار شوید.» عموفتحی می­گوید: «اما آقا، این طفل معصوم رخت و لباسش نجس شده.» آقای مجیدی مستأصل آه می­کشد: «نمی­شود که بچّه­ی مردم را همین­جور زیر این باران نگه داشت. اگر سینه­پهلو کند تو مسئولیتش را قبول می­کنی؟» عموفتحی می­گوید: «من سگ کی باشم که مسئولیت قبول کنم آقا؟ هرچه شما بگویید.» همگی سوار می­شویم. بوی نم و نا ماشین را برداشته. رقیه در گوشم می­گوید: «من گشنه­ام.» رعدی در آسمان می­ترکد. عموفتحی کوه­های دو سوی جاده را نگاه می­کند و می­گوید: «اگر همین­طوری ببارد سیل راه می­­افتد آقا.» آقای مجیدی می­گوید: «نفوث بد نزن. انشاالله تا آن وقت ما رفته­ایم.» آقاجان گفت: «باید تا تنور داغ است نان را بچسبانیم.» عزیز گفت: «منظور؟» آقاجان داشت با میخچه­ی کف پاش ور می­رفت: «منظور اینکه باید بگویم این مجیدی برایم یک کاری دست و پا کند.» عزیز خندید: «تا دیروز بدش را می­گفتی. می­گفتی همین این­ها برادرم را کرده­اند زیر گل. حالا می­خواهی موس­موس کنی بهت کار بدهد؟» آقاجان چهره درهم کشید: «لامصّب امانم را بریده…» بعد یادش آمد باید جواب عزیز را بدهد. گفت: «قصه­ی آن ناکام هرچه بوده تمام شده رفته. به قول آن یارو خلخالی اگر کمونیست بوده که حقش بوده اعدامش کنند. اگر هم نبوده رفته بهشت. ولی ما چی؟ گیر کرده­ایم توی برزخ نداری. تا کی می­توانیم با این چندرغاز ازکارافتادگی زندگی کنیم؟» آقاجان روز بعد کت­وشلوارش را تن کرد و از خانه بیرون رفت. وقتی برگشت گفت: «نگفتم باید تا تنور داغ است نان را بچسبانیم؟» عزیز خمیر کرده بود و داشت نان می­پخت. گفت: «بهت کار داد؟» آقاجان همان­جور که کتش را درمی­آورد گفت: «مگر می­توانست ندهد؟ البته فعلاً یک کار موقت است.» عزیز چانه­ی خمیر را با وردنه پهن کرد و روی بالشتک گذاشت و چسباند به تنور: «کار موقت یعنی چی؟» آقاجان جورابش را درآورد. بو کرد و انداخت گوشه­ای: «از همین کارهای انتخاباتی. گفت فعلاً همین از دستم برمی­آید. اما اگر رأی بیاورم یک کار درست و حسابی برات دست و پا می­کنم.» از پشت سر صدای بوق ماشین می­آید. عموفتحی می­گوید: «یا امام غریب. کمک رسید.» فوری از ماشین پیاده می­شود. همگی برمی­گردیم و پشت سر را نگاه می­کنیم. یک نیسان­وانت آبی­رنگ است. عموفتحی سرش را از پنجره داخل برده و با راننده حرف می­زند. رقیه با مشت به کمرم می­زند و در گوشم می­گوید: «من گشنه­ام.» می­گویم: «من که غذا ندارم.» می­گوید: «تو هم گشنه­ای؟» «نه.» «پس برای چی دستت را خورده­ای؟» رقیه­ی اشاره­ی آستین خالی­ام می­کند و هرهر می­خندد. جوابش نمی­دهم. باز می­گوید: «گشنه­ات بوده دستت را کنده­ای خورده­ای.» انسی بهش پس­گردنی می­زند: «خوشمزه­بازی درنیاور.» آقای مجیدی هیچ حواسش به ما نیست. حواسش به عموفتحی است. عموفتحی دوان­دوان برمی­گردد. می­گوید: «جای یک نفر بیشتر ندارد. شما باهاش بروید آقا. ما هم یک فکری می­کنیم.» آقای مجیدی فی­الفور پیاده می­شود و می­دود سمت نیسان. سوار می­شود و نیسان راه می­افتد. رقیه می­گوید: «رفت.» عموفتحی می­گوید: «ما هم می­رویم عموجان.» انسی خندید و گفت: «نمی­دانستم پدرت این­قدر زبر و زرنگ است.» گفت: «یک مأموریت مهم در پیش داریم. باید همراه آقای مجیدی برویم به یکی از روستاهای اطراف.» رقیه داشت کیک و آبمیوه می­خورد. جلوی در ستاد شلوغ بود. یک پارچه­ی بزرگ زده بودند که رویش نوشته بود: «نشست پرسش و پاسخ». پسربچّه­ای منقل­به­دست می­رفت و می­آمد و دود می­پراکند. گفتم: «مشکلی نیست. من انقدر از روی متن خوانده­ام که دیگر حفظ شده­ام.» انسی گفت: «نه. آن متن را فراموش کنید. یک متن جدید برایتان نوشته­ام.» دست توی کیفش کرد و کاغذی درآورد. با خودکار آبی و خط ریز نوشته بود. گفت: «این بار باید نقش بازی کنید. مثل بازیگرها.» به اینجا که رسید مکثی کرد و باز گفت: «قرار است مردم خیال کنند آقای مجیدی سرپرستی شما را بر عهده دارد. شما باید گریه کنید و بگویید تا قبل از اینکه آقای مجیدی بیاید خیلی بدبخت بوده­اید. از پدرتان کتک می­خورده­اید، از مادرتان فحش می­شنیده­اید، مجبور بوده­اید گدایی کنید و از این جور حرف­ها. همه­اش را مو به مو اینجا نوشته­ام.» گفتم: «ولی این دروغ است.» انسی خندید: «دروغ مصلحتی است عزیزم.» گفتم: «ولی آقاجانم تا حالا دست روی من بلند نکرده. عزیز هم از گل نازکتر بهم نگفته. چطور بگویم…» انسی سر تکان داد: «می­دانم. اما به خاطر ستاد ناچاریم. این خودش یک جور فداکاری است دختر. پس­فردا که آقای مجیدی رأی بیاورد همه­ی این­ها را جبران می­کند.» گفتم: «آقای مجیدی چطور می­تواند دروغ گفتن ما را جبران کند؟» گفت: «دروغ داریم تا دروغ. بعضی دروغ­ها دروغ خوبند. بعداً که بزرگ شدی خودت می­فهمی.» رقیه پوسته­ی آبمیوه­اش را باد کرد و ترکاند. صدای ترق همه­جا پیچید. رقیه قاه­قاه خندید. انسی گفت: «نفری یک پیاز بهتان می­دهم که موقع خواندن متن­ بمالید به چشمتان. فقط یادتان باشد آبروی ستاد به شما دو نفر بستگی دارد.» همان­وقت آقاجان جاروبه­دست سروکلّه­اش پیدا شد. به جای کت و شلوار یک دست لباس کهنه تن کرده بود. پشت سر مردم راه می­رفت و زیر پایشان را جارو می­کشید. انسی خندید و گفت: «نمی­دانستم پدرت این­قدر زبر و زرنگ است.» رقیه داد می­زند: «من گشنه­ام.» انسی دست می­کند از توی کیفش پیازی درمی­آورد. می­گوید: «همین را دارم. می­خوری؟» رقیه پیاز را می­گیرد و گاز می­زند. بوی تند پیاز می­پیچد توی ماشین. عموفتحی لبخند می­زند و می­گوید: «وقتی سرباز بودیم گاهی نان و پیاز می­خوردیم.» انسی می­گوید: «تا کی اینجاییم؟» عموفتحی شانه بالا می­اندازد: «الله اعلم عموجان. ولی غمت نباشد. آقا حتماً کسی را می­فرستد پی­مان.» بیرون باران بلوا می­کند. رودهای کوچک و بزرگ از دامنه­ی کوه­ها سرازیر شده­اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.