بوشاسپ

داستان تقدیر شده در دومین دوره جایزه ادبی زنو

مرتضی امینی‌پور

«آذر مُرد.»

آسیه این را گفت و بلند شد ایستاد. گلاب از چهارچوب در داخل شد و زل زد به صورت پهن و زمخت آسیه.

«مُرد آخر؟»

آسیه با پشت آستینش خیسی روی گونه اش را پاک کرد.

«همون صبح به خدا گفتم تا شب نمی­کِشه.»

«خب چرا الآن فرستادی دنبالم؟ صبر می­کردی تا صبح. این‌وقت شب آخه؟»

آسیه چادرش را از دور کمر باز کرد و ضربدری دور شانه تاب داد و گره زد.

«ترسیدم صبح موقع اذان زینب بیاد ببیندِش. می ­شناسیش که، مُرده رو روی هوا می­زنه.»

«من جون به بدن ندارم این‌وقت شب.»

«این روزیمه. کو تا دوباره بزنه یکی تو این خراب شده سِقَط شه؟ من یه هفته‌س حتی نتونستم یه کیلو پیاز بخرم بریزم تو حلقوم بچه ­هام. سریع گربه ­شورش می­کنیم. درعوض صبح یه پولی میاد دستم. ثواب داره کمکم کنی.»

گلاب چادرش را روی طاقچه پنجره گذاشت. به‌سمت جنازه رفت. پارچه سفیدی را که روی صورتش بود، برداشت. رد خون از شکاف گوشه راست پیشانی آذر تا زیر چانه­ اش خشک شده بود.‌

«ای بمیری که مردنت هم به وقت نبود.»

پارچه را دوباره روی صورتش انداخت. از گوشه دیوار چکمه‌های سفید را برداشت و پا کرد.

«سنگو صلوات کرده بودی؟»

«آره… تا تو آب و کافور آماده کنی، منم لباساشو درمیارم.»

«پرده رو بکش، درم قفل کن.»

آسیه کلید را توی در چرخاند و پرده طوسی چرک­ مُرده را به دو طرف پنجره کشید. بعد پارچه را از روی صورت آذر برداشت. موهای وِز شده سیاهش را جمع کرد و زیر سرش گذاشت. یک پیراهن سرمه ای تنش بود. جلویش دکم های سفید ریز داشت. زیر آرنج چپش پاره شده بود. دکمه­ ها را یکی یکی باز کرد. دست‌های چوب ­شده مُرده را از آستین درآورد و پیراهن را از زیر کمرش محکم کشید بیرون. زیر بغلش را گرفت و جنازه را نشاند روی سنگ. دست‌هایش را دورش حلقه گرفت و چفت سینه‌بندش را به سختی از پشت باز کرد.

«من نمی­دونم دو تا گوجه گندیده بستن می­خواد دیگه؟»

گلاب سطل آب را کنار تخت گذاشت.

«چه بوی گَند سگی هم می­ده.»

«وقتی تو مستراح بمیری انتظار بوی میخک داری یا ناف آهو؟»

گلاب دامن سیاه آذر را از پایش بیرون کشید.

«اون پارچه رو بذار این پایین.»

آسیه پارچه را از کنار صورت آذر برداشت و گذاشت زیر شکمش.

«چشماتو ببند یه‌وقت چشمت به عورتش نیفته، معصیت داره.»

هردو چشم­هایشان را بستند. گلاب شورت کِرِم­رنگ‌ آذر را درآورد.

«این خُله چرا تُنُکِه مردونه پوشیده؟»

«حتماَ این‌جوری خوشش میومده پدرسوخته.»

هردو خندیدند. گلاب پرتش کرد روی باقی لباس‌ها کنار دیوار. آسیه با پا لباس‌ها را کنار زد.

«شبیه مال اصغر گوربه گور شده‌س.»

گلاب با خنده زد روی شانه راست آسیه و گفت: «خوب یادت مونده‌ها.»

«خبر مرگشو بیارن.»

«سراغی هم داری ازش؟»

«نه. فقط می­دونم هر گورستونی هست، هرچی پول دربیاره، می­ده به زنای جاکش.»

«شوهر تو باشه یا آقای من، مردا همه‌شون یه گُهن.»

«به درک. این‌قدر بُکنه تا خشک بشه. تُمبونی که برا من پایین نیاد، می­خوام برای سگ پایین بیاد. آخرشم لخت روی یکی از همون خرابا سکته می­کنه می­میره. الهی خودم بشورمت به حق پنج ­تن.»

چندبار محکم با مشت کوبید روی تخت سینه‌اش. گلاب کاسه استیلی از توی سطل آب برداشت و ریخت روی سر آذر.

«نفرین نکن زن. هرچی باشه پدر بچه هاته.»

«گُه خورده. من بزرگشون کردم، اون پدرشونه؟ اون اگه پدری حالیش بود، ولشون نمی­کرد این همه سال بره. هِه، فک کرده مردی به بیست سانت شیلنگ وسط پاهاشه که هرجا دلش خواست هُلش بده، بچه پس بیفته.»

«یه صابون بیار این لَک خونو از رو صورتش بشور.»

گلاب دستش را از دستکش بیرون کشید. با نوک ناخن خون لخته‌شده روی پیشانی آذر را کَند.

«ولی خودت هم بد تا کردی باهاش. اگه می­ذاشتی اون دختر شهریه رو عقدش کنه، حداقل الآن هم خودش بود، هم خرجیتو می­داد. بد مردی نبود اصغر. جای نَنَه‌م نبودی که مَردت رَم کنه کل اسباب خونه رو آتیش بزنه تا قدر شوهرتو بدونی.»

آسیه صابون را بین دو دستش چرخاند. کف که کرد دست‌هایش را محکم مالید به صورت آذر.

«تو نفست از کجا درمیاد گلاب؟ شوهر نکردی نمی­دونی. اون بی­پدر بهانه‌ش بود زن دوم بگیره. کِش تنبونش شُل بود. دومی رو می‌گرفت، سومی هم می‌خواست. کاش جای اینکه خشتکش درمی­رفت، دستش درمی­رفت.»

«چه می­دونم والا. ما که انقدر از آقام کشیدیم، از هرچی جُنبنده نَره حالم به‌هم می­خوره.»

یک کاسه آب ریخت روی صورت بی‌روح و یخ­زده آذر. آسیه کف را از همه جای صورتش پاک کرد. گلاب کف روی مژه­های چفت شده آذر را با انگشت شَست و اشاره گرفت. توی گوش­ها و دماغ کبود شده آذر انگشت کرد. دوباره یک کاسه آب ریخت و صلوات فرستاد. آسیه صابون را از روی تخته‌سنگ برداشت و گفت: «می‌گم ما که داریم می­شوریم، لااقل یکم تمیزش کنیم. گناه داره. نگاه کف پاهاش چقدر سیاهه.»

گلاب بدون اینکه چیزی بگوید یک کاسه آب ریخت روی انگشت­های پای زمخت و سیاه آذر. آسیه رفت یک کیسه آبی کهنه آورد و محکم کشید به کف پاها. سیاهه چرکی از زیر ناخن شست راستش بیرون کشید.

«ما زنا همه‌مون بدبختیم. چه شوهر کنیم چه نکنیم. نه تو خیری از زندگیت دیدی، نه من.»

«سرنوشتو که نمی­شه عوض کرد.»

«سرنوشت کدومه؟ سرنوشت ما به درد چاک کون اَقدس می‌خوره. آقام همیشه اینو می­گفت.»

«به خودت نگاه نکن. این‌قدر بدبخت­تر از تو هم هست. بیا، همین آذر صبح رفته رو‌ سنگ مستراح نشسته برینه، الآن خوابیده رو سنگ که بشورنش. این‌قدر بدبخت بود که سقف رو سرش خراب شه. دختر بیچاره هنوز خواستگار نیومده بود براش.»

«این ذلیل مُرده که نصف عمرش اون تو بود. هروقت می­رفت نیم ساعت می­موند. چُس مثقال جون مگه چقدر می­رینه؟»

با کیسه روی تیرگی زانوها کشید. گلاب لابه لای انگشت­های پای آذر را باز کرد و آب ریخت تا تمام کف صابون شسته شد. آسیه پشت آستین پیراهن زرشکی­اش را کشید روی پیشانی و عرقش را گرفت. گل‌های ریز سفید روی آستینش خیس خوردند. بعد دست‌های آذر را بالا برد و صابون را مالید زیربغلش. کف نشست لابه‌لای موهای نازک و کم­پشت زیربغل آذر.

«بیا زیر چِلشم آب بریز بوی گَندش کشتمون.»

گلاب یک کاسه آب پر کرد. نصفش را سمت راست ریخت و نصف دیگرش را سمت چپ.

«بسه دیگه. یه ذره آب و کافوره همه‌ش حروم شد.»

بوی عرق و ماندگی مُرده با بوی نم اتاق در هم آمیخت. آسیه سر آذر را بالا برد. موهایش را آورد بیرون و از تخت آویزان کرد. کاسه آب را از گلاب گرفت و ریخت روی موها و محکم با دست چلاندشان. دوباره سرش را بلند کرد و توی هوا نگه داشت. گلاب از بالای سر تا پشت گردن آب ریخت.

«سکینه بیچاره اگه جای این یه پسر داشت، سقف مستراحو درست می­کرد که نریزه رو سر یه بدبختی. باز خوبه که غریبه نرفته بود اون تو.»

«من همون سر ظهر که از شهر آوردنش، رفتم بهش سر زدم. حالش همون حال صبح بود. فهمیدم به شب نمی­کِشه. دکترا هم هیچی حالیشون نیست دیگه. اصلاَ چشماش سفید شده بود، عین گچ. سکینه هم مث یه آدم مجنون نشسته بود یه گوشه و فقط نگاش می­کرد. لال شده بود انگار. عوضی نکرد یه تعارف کنه برای ناهار بمونم. این زن از همون اول هم چشمش تنگ بود، هم دستش.»

«خوب نیست بالا سر دختر مُرده‌ش بدشو می‌گی. سریع بیا کارمونو تموم کنیم، بریم کَپه مرگمونو بذاریم.»

گلاب کاسه آب را از بالای تخت سینه آذر ریخت تا پایین. آب از شیار بین پستان­های کوچک دخترک رد شد و رفت توی نافش جمع شد. آسیه با دست محکم روی سینه و شکم مُرده کشید تا آب به همه جا برسد. گلاب با ناخن زد توی نافش. فتیله چرکی بیرون آورد و انداخت پایین. بخار آب گرم دورشان را گرفته بود. آسیه دوباره عرق پیشانی اش را گرفت. آذر را تاب داد روی پهلوی چپ.

«باز خوبه این مُرد فردا یه شام و ناهاری می‌دن. بچه ها رو بفرستم یه دلی از عزا دربیارن.»

«عجب نفسی داری تو به خدا این‌وقت شب.»

«به خدا برا بچه ها می‌گم. وگرنه من خودم که غذای مُرده به دلم نیست بخورم.»

آب ریخته شده روی سمت راست بدن میت را با دست همه­ جا پخش کرد. بعد پشت آرنج آذر را مالید. گلاب از پایین پارچه سفید روی پایش آب ریخت. ران­های باریک آذر را تا مچ پا دست کشید. آسیه دوباره جنازه را روی کمر برگرداند. یک تار موی بلند مشکی چسبیده بود به بازوی چپ آذر. گلاب با انگشت شَست و اشاره، مو را برداشت و مالید به لباسش. آسیه به سر آذر نگاه انداخت. خون کمی از زخمش بیرون زده بود.

«ای گُه بگیرن سرتو که نجس شد دوباره.»

رفت روسری آذر را از روی زمین برداشت و محکم روی زخم فشار داد.

«می‌گم آب زیر دوخت زخمش نرسیده­ها.»

آسیه روسری را برداشت و نگاه به زخم کرد.

«به درک. مُرده رو تا نذاری تو خاک نجسه.»

روسری را پرت کرد روی زمین. دستکش هایش را درآورد و انداخت روی شکم آذر. خندید.

«بیا، فرجشم تو بشور. ثوابش مال خودت. بعد من سمت چپشو غسل می­دم.»

رفت کنار پنجره ایستاد. گوشه راست پرده را کنار زد و به بیرون نگاه کرد. شب سیاهی­اش را همه جا پهن کرده بود.

«با تو که می­شورم، راحتم. ولی اون زینب بی­ذات حتی به لباس‌های مُرده هم رحم نمی­کنه. همین دیروز یه پیراهن قرمز تنش دیدم، به‌قرآن مال اختر عروس سید ­ماشالا بود که ماه پیش با زینب شُستیمش. هرچی گفتمش من تا حالا لباس مُرده نبردم، ولی این پیرهن قرمزه چشممو گرفته، بذار ببرمش. جَختی افتاد رو لج که من نذر دارم لباس مُرده بپوشم، نماز بخونم. مث سگ سیاهی هم دروغ می‌گه زنیکه جنده. می­پوشه می­ره دُکون علی­اکبر جَنغولک بازی دربیاره براش. ارواح عمه‌ت تو نماز می‌خونی.»

گلاب ساکت بود. چشم از پیراهن زرشکی آسیه برداشت. کاسه آب را برد زیر پارچه سفید و ریخت روی عورت میت. کاسه را کنار گذاشت و با دست راست کمی پارچه را بالا گرفت. دست چپش را برد وسط پاهای آذر زیر پارچه. یک‌دفعه جیغ بلندی کشید، انگار که دست به تنِ جن مُرده زده باشد. صورتش مثل گچ سفید شد. عقب ­عقب رفت تا خورد به سفتی دیوار. همانجا روی زمین نشست. دو دستی کوبید توی سرش و شروع کرد به گریه کردن. با دست محکم زد روی صورتش. بوی کافور از دستکش ها بلند شد و پیچید توی دماغش. آسیه گیج مانده بود.

«چت شد یهو گلاب؟ چه مرگته؟»

آمد بالای سر گلاب ایستاد.

«بگو ببینم چت شد که این‌جور زهرت ترکیده؟ جن دیدی مگه؟»

گلاب دستش روی صورتش بود و گریه می­کرد.

«چقدر گفتم پشت مردم بالا سر مُرده ­ها حرف نزن؟ چقدر گفتم پولی که برا شستن میت می­گیری حرومه خدا قهرش می­گیره؟ گوش نکردی. حالا ببین چطور تقاصشو دادیم. خدا لعنتت کنه آسیه.»

«دِ بمیری دختر. می‌گی مرگت چیه یا نه؟»

«مرگ من تویی که هربار با کارات نحسی میاری واسمون.»

«کدوم نحسی؟ چرا حرف مفت می‌زنی؟»

«برو خودت زیر پارچه رو دست بزن تا بفهمی نحسی چیه.»

گلاب به‌سمت شیر آب دوید. دستش را زیر آب گرفت و سه بار صلوات فرستاد. آسیه با ترس نزدیک تخت شد. دستش را آرام برد زیر پارچه. به گلاب نگاه کرد. هیچ نگفت. دو بار از پیش تخت تا در رفت و برگشت. دوباره کنار تخت ایستاد. آرام پارچه را بالا برد. خم شد و زیرش را نگاه کرد.

«یا امام هشتم. بمیری سکینه با این بچه انداختنت. چرا این شکلیه؟»

«بنداز پایین اون پارچه کوفتی رو. چیو نگاه می­کنی؟»

آسیه پارچه را ول کرد. آمد کنار گلاب نشست.

«این چرا این‌جوره؟ نکنه مرضی چیزی داشته باشه منم بهش دست زدم؟»

«چه خاکی به سرمون بریزیم حالا؟»

«سکینه بی پدر چه گناهی مرتکب شده که بچه‌ش این شکلی شده؟ کاش گذاشته بودمش برا همون زینب.»

«زینب چیه؟ اینو مردا باید بیان بشورن.»

آسیه به‌سمت گلاب برگشت. زل زد به سوختگی توی صورتش که از زیر ابروی راست آمده بود و تا روی لب بالایش را پلاسیده کرده بود.

«چرا حرف بیخود می­زنی؟ کجا دیدی یه دخترو مردا بشورن؟ دین نداری مگه تو؟»

«دختر کدومه؟ چرا حالیت نیست؟ این به من و تو نامحرمه.»

آسیه محکم سر گلاب را گرفت و به‌سمت صورت آذر ­چرخاند.

«خوب با اون چِشت که می­بینه نگاش کن. این آذره. دختر سکینه. می­فهمی؟ دختر سکینه. همه هم می­شناسنش تو این خراب ­شده.»

«ولم کن بابا. گفتی بیام کمکت، دلم برای بچه­هات سوخت. ولی دست به نامحرم نمی­زنم. تا همین جاشم کلی گناهبار شدم. من می­رم. تو هم حق نداری دست بهش بزنی. می‌گم دوتا مرد بیان بشورنش.»

«تورو خدا بس کن گلاب. یه دقه خفه خون بگیر، ببینم چه غلطی کنیم.»

گلاب بلند شد لباس‌های آذر را برداشت و شروع کرد به پوشاندن میت. آسیه آمد کنارش ایستاد. دست گلاب را گرفت.

«به سکینه می­گیم ببینیم خودش چی می‌گه. اصلاَ شاید می­دونسته.»

«اگه نمی­دونست چی؟»

«خب دیگه بدتر. تو بری به مردا بگی بیان، آبروی اون زن و دخترش رو بردی. به‌قرآن همه اینو به دختر می­شناسن.»

«اگه دختره پس چرا این شکلیه؟ ها؟ پس چرا شورت مردونه پاش بود؟»

«دِ آخه من چه می­دونم؟ مگه تو از کار خدا سر درمیاری که من دربیارم؟»

«من نماز می­خونم آسیه. محرم و نامحرم می­کنم. الآن نمی­دونم چطور باید کفاره این گناهمو بدم.»

«گناه کدومه؟ مگه می­دونستیم؟ من که نزاییدمش بدونم نقص و اضافه‌ش چیه؟»

به لباس‌های آذر چنگ زد.

«ببین. خودم کُرسِتشو از تنش درآوردم. اگه دختر نبود اینو برا عمه من بسته بود؟»

سینه بند سفید آذر را چسباند زیر گردن گلاب. دستش را به‌سمت سینه میت برد و پستان چپش را توی چنگ گرفت.

«نگاه کن. این چیه؟ ها؟ این مال یه دختر نیست؟ به‌قرآن من به این پول نیاز دارم گلاب.»

«به من چه؟ من که پول نمی­گیرم. برا ثوابش مُرده می­شورم.»

«خو اینم مُرده. به هیچ‌کس نمی­گیم. آبروشم نگه داشتیم.»

«من میت نامحرم نمی­شورم.»

«به‌خدا محرمه. خودت صد بار باهاش روبوسی نکردی زنده بود؟»

«من چه می­دونستم این گوربه گور شده عجیب الخلقس؟»

«خب الآنم نمی­دونستی.»

«اگه فردا ننه‌ش گیر داد می­خوام قبل تو قبر گذاشتن ببینمش چی؟ بعد حرف پشتمون نمی­زنن کیو کی شستنش؟»

«ننه‌ش بخواد ببینه صورتشو می­بینه. به خشتکش چکار داره؟»

«اتفاقه. یهو پیش میاد.»

چادرش را از روی طاقچه برداشت و به‌سمت در رفت. آسیه زد زیر گریه.

«گلاب به‌خدا قسم اگه به مردا بگی بیان، خودمو همین‌جا می‌کُشم. اون‌وقت مجبوری دوتا جنازه بشوری.»

«به درک. از شر کارات راحت می­شم.»

آسیه خودش را روی کاشی­های سفید کف زمین پهن کرد و زد توی سرش.

«به‌خدا من پول لازم دارم. دلت برا بچه هام بسوزه که دو روز هیچی نداشتم بذارم لای نون بدم بخورن.»

«این پول حرومه، می­فهمی؟ خدا گفته. قرآن گفته.»

«بچه‌م بیفته رو دستم بمیره از گشنگی، خدا میاد زنده‌ش می­کنه یا قرآن؟»

«انقدر کفر نگو رو سیاه شده. انقدر کفر نگو.»

«باشه من لال می­شم. ولی تورو خدا نرو. التماست می­کنم. به‌قرآن من هر روز خدا نشستم دعا می­کنم یه نفر بمیره که بشورمش، یه پولی بگیرم شکم این دوتا بچه رو سیر کنم.»

گلاب به بدبختی آسیه، کف زمین غسالخانه نگاه کرد. دلش سوخت. چادرش را شل کرد. آمد کنارش ایستاد.

«بمیری زن. باشه. ولی باید یه راهی براش پیدا کنی.»

آسیه با خوشحالی بلند شد. با کف دست اشک‌هایش را پاک کرد و پشت آستین را کشید روی دماغش.

«چه راهی آخه؟ اینو خدا نتونسته کاری کنه، من بتونم؟»

«نمی­دونم. اون این‌جور افتاده اونجا من یه جوری­ام.»

«اصلاً می‌خوای با تیغ ­ببُریمش؟ اینم که مُرده درد حالیش نمی­شه.»

«عقلتو از دست دادی؟»

«به‌قرآن می­شه. مث گوشت اضافه‌ست. همین زینب یه تیکه زیر بازوش داشت. یه تار مو بست بهش، بعد چهل روز افتاد. هیچ خونم نیومد.»

«گناه داره. مگه می­شه تو کار خدا دست برد؟»

«آره می­شه. گناهش هم با من.»

سریع دوید به‌سمت کمد گوشه اتاق. از توی خرت و پرت‌هایش یک تیغ اصلاح آورد.

«بیا کمکم پاهاشو باز کن.»

گلاب چادرش را گذاشت روی طاقچه و رفت پایین تخت ایستاد. مچ پاهای میت را گرفت و از هم بازشان کرد. آسیه پارچه را برداشت. خم شد و بین پاهای آذر را خوب نگاه کرد.

«انگار نصفه هم در اومده.»

«نکنه ببُریش اضافه‌ش از داخل بزنه بیرون؟»

«چمی­دونم چه کوفتی داره این؟»

«ولش کن. بذار به سکینه بگیم خودش بیاد ببینه.»

«سکینه رو چکار داری؟ بدبخت داغشو تازه می­کنیم.»

گلاب سرش پایین بود. آسیه تیغ را زد توی سطل آب و گذاشت بین پاهای آذر.

«می­گم یه دقیقه نگاش کن.»

گلاب سرش را بالا آورد و با طرف چپ صورتش نگاه کرد. یک تکه گوشت چروکیده از بغل عورت میت زده بود بیرون.

«چشه؟»

«هیچی. فقط خواستم ندیده از دنیا نری. دعا به جون آذر کن که با همون یه چشم مال مردا هم دیدی.»

بلند خندید. گلاب عصبانی شد و پاهای آذر را ول کرد.

«بی­حیا.»

دوباره زیر چشمی به چیزی که توی مشت آسیه بود، نگاه کرد. آسیه تیغ را گذاشت زیر پوست و فشار داد. خون به یک جَست زد بیرون و پاشید روی دستکش آسیه. گلاب جیغ زد. آسیه از جا پرید و تیغ را انداخت.

«درد. مگه زاییدی؟ ترسوندیم.»

تیغ را از روی زمین برداشت.

«ای تُف به گورت زینب که الکی گفتی گوشت اضافه خون نداره.»

گلاب روسری آذر را برداشت و دوید سمت میت. محکم فشار داد بین پاهایش تا جلوی خون را بگیرد.

«ببین چه گندکاری کردی.»

«ولش کن بابا قد یه ارزن سوراخ شده. باید اول از بالا محکم ببندیمش که خون نرسه بهش، بعد ببُریمش.»

«چی می­گی تو. نمی­دونی کفن سفیده؟ مُرده رو تو قبر هی تکون بدن، یهو خون بزنه بالا، آبرومون می‌ره.»

«خو می­گی چه کنیم؟»

«باید به ننه‌ش بگیم که بدونه.»

«نمی­شه. این دختر الآن رازش پیش ما مونده. خوبیت نداره جلو کسی بگیم.»

«اون مادرشه. بزرگش کرده، حقشه بدونه بچه‌ش چشه.»

«خودت داری می­گی مادرشه. پس حتماَ می­دونه. من و تو که کهنه‌هاشو عوض نکردیم، پس و پیششو بشوریم. حتماَ دیده.»

«پس چرا بهت نگفت؟ شاید این تازه در اومده باشه.»

«تازه هم که باشه بالاخره شرتاشو شسته، رو بند دیده خشک شدن. دیده مردونه‌س. خر که نبوده، فهمیده. تو سکینه رو ندیدی، چطور از داغ این مث دیوونه ها شده بود. حتی یه کلوم حرف نمی­زد با کسی. چطور یادش بوده به من بگه چه خبره.»

«اگه نفهمیده باشه چی؟ اون دنیا یقه‌مونو می­گیره که چرا نگفتیمش.»

«گور پدر سکینه. دل خوش دارم از کسی، اون دنیا هم ظاهر بشن جلوم. بس کن بابا بیا همین‌جور بشوریمش ببندیمش لا کفن بره گمشه تو قبر.»

«من نمی­شورم، گفته باشم.»

«اصلاَ شستن نمی­خواد دیگه. فقط کمک کن کفنش کنیم بره.»

«هنوز نجسه. خون زد بیرون. شستن چی نمی­خواد؟»

«الآن یه دقه صلواتش می­کنم مُلا.»

آسیه به‌سمت سطل رفت و کاسه را پر کرد. یک لحظه مکث کرد. نگاه به گلاب کرد.

«ها؟ چیه؟»

«مال مردو چه‌جوری غسل می­دن؟»

«از خودت بپرس. انگار من ده تا مرد شستم که بلد باشم.»

«نه من شوهرمو آقای تو رو شستم که بلدم.»

کاسه را توی سطل آب رها کرد و بالای تخت ایستاد. به زیر شکم آذر نگاه کرد. گلاب موهای آشفته توی صورتش را جمع کرد و فرستاد گوشه روسری.

«حالا انگار همه شستنمون سر اصول و فروع دین بوده. بیا یه‌جوری آب بریز روش تموم شه بره این مصیبت.»

«این که مث آدمیزاد نیست، گوربه ­گور شده. دوجاشو باید بشورم. بیا یکم پاشو بده بالا.»

گلاب رفت پایین تخت ایستاد. با کمک آسیه پاهای خشک شده آذر را به سختی خم کردند. زانوهایش بالا آمد. گلاب پاها را کمی باز کرد و نگه داشت. آسیه روسری را برداشت و انداخت روی لباس‌ها. خون بند آمده بود. صلوات فرستاد. کاسه آب را پاشید بین پاهای آذر.

«می‌گم به‌نظرت چرا این دوتاشو داره؟ آخه مگه می‌شه؟»

«حکمت خدا همه‌جوره شدنیه. خدا می­دونه سر چی ازین خونواده قهرش گرفته که این‌جور تلافی کرده.»

«من که تا حالا ایجور حکمتی ندیدم والا. یعنی همه مدت از همه قایمش کرده بود؟ عجب مارمولکی بوده این آذر. خوب که هم‌سن دخترام نبود باهاشون هم‌بازی بشه.»

 «والا رفتارش هم مث پسرا بود. هروقت می­دیدمش همه‌ش یالایالا می­کرد جا سلام.»

«چُلاق عادت داشت ظرف که می­شوره حتماَ یکی دو تا پشقاب بشکونه. نگو کار زنونه بلد نبوده.»

«تُف بهش که جلوش همه‌ش سر لخت بودم. تو رودخونه شنا می‌کردیمم همه‌ش بود.»

«لخت نبودیم که.»

«نه ولی پاچه ­هامون تا زانو بالا بود. خدا ببخشمون جلو نامحرم.»

«می‌گم هروقت منو می­دید روبوسی می­کرد، نگو حال می­کرده باهام تخم سگ.»

«یادت نیس سکینه همه‌ش می­گفت من آذرو شوهر نمی­دم؟ حتماَ می­دونسته. من فکر می­کردم دلش برا من می­سوزه، جلوم این‌جور می­گه.»

«بیخود نیست تنش انقدر بوی گَند عرق مردونه می­ده.»

«بگو چرا این بیچاره خیلی برا روضه ­ها نمیومد تو جمع بشینه. نگو یه دردی داشته.»

«تنش بو شاش و گُه می­ده. از بس تو مستراح می­شِنست. خدا می‌دونه اونجا چه غلطی می­کرده با دم و دستگاش.»

آسیه با دست چندبار بالا و پایین عورت را شست و آبکشی کرد.

«غسل می­دهم میت را برای تقرب به‌خدا.»

«اللهم صل علی محمد و آل محمد. ولی حکمت خدا رو می­بینی آسیه؟ قبل اینکه شوهر کنه، جونشو گرفت که رسوا نشه.»

«بیچاره شوهرش اگه این‌جوری می­دیدش، نمی­دونست کی باید رو کی سوار بشه.»

پوزخندی زد و کاسه را گذاشت کنار ران آذر. گلاب پاهایش را صاف کرد. آسیه جنازه را به پهلوی راست چرخاند.

«آب بریز تا طرف چپشم غسل کنیم.»

گلاب کاسه را برداشت. پر کرد و از بالای کتف آذر ریخت تا زیر پهلویش. آسیه با شانه­اش تنه­ای به گلاب زد.

«می‌گم من که هفت ساله اصغر دیوث ولم کرده و کنارم نخوابیده. تو هم که تا حالا با هیچ مردی نبودی. می­خوای بگم آذر بلند شه یکم حال دوتامونو جا بیاره؟»

شلیک خنده­اش پیچید توی اتاق بخار گرفته. قطره­های آب دهانش پاشید روی کتف مُرده. گلاب با چشم چپش به دندان‌های زردش زل زد که از پشت لب­های شتری بیرون آمده بود.

«تُف تو روت آسیه که نه حیای زنده رو می­کنی، نه مُرده.»

یک کاسه آب روی باسن و پای چپ آذر ریخت و رفت کنار سطل آب ایستاد. زیرچشمی به تن لخت آذر نگاه کرد. آسیه به تمام طرف چپ جنازه دست کشید. زیر ناخن­های پایش را تمیز کرد. دستکش هایش را درآورد و گذاشت روی تخت. جلوی گلاب ایستاد.

«می­بینی؟ خدا به یکی مثل تو شوهر نمی‌ده که اون پایین تار عنکبوت ببنده. به یکی هم مثل این هر دو جورشو می‌ده ندونه کدوم به کارش میاد.»

«برو گمشو. بی‌چاک و دهن.»

«ای کاش خدا به من یکی این‌جوری می­داد تا حال اصغرو باهاش جا میاوردم.»

صدای خنده آسیه اتاق را پر کرد. به طرف شیر آب رفت. گلاب پارچه سفید را برداشت. به جنازه نزدیک شد. نگاهی به آسیه انداخت. با ترس دستش را برد بین پاهای آذر. دوباره به آسیه نگاه کرد که مشغول شستن دست­هایش بود. آرام دست زد. صدای آب که قطع شد، سریع پارچه را انداخت روی عورت و کنار رفت. آسیه از توی کمد فلزی گوشه غسالخانه یک پارچه سفید برداشت. آمد کنار میت پارچه را باز کرد. گلاب پارچه را از دستش کشید.

«بدش من. تو دستاتو شستی دیگه نزن به مُرده. خودم می­پیچم دورش.»

«خیر ببینی الهی. کمر نموند برام. خیر سر گفتیم گربه شورش کنیم. نصف شب شد.»

«می‌گم یه‌وقت از دخترات می­پرسیدی آذر کاری نکرده باشه باهاشون. یه‌وقت برده باششون گوشه طویله ­ای جایی چیزی نشونشون داده باشه.»

آسیه رنگش پرید. گوشه چشم‌هایش را جمع کرد.

«یا امام هشتم. این آذر بی­پدر زیاد این‌ور اون‌ور تاب می­خورد. یا پیغمبر. ولی خب بچه هام که هم‌سنش نبودن.»

«هم‌سن آذر هم مگه داریم اینجا؟»

آسیه دستش را به تخت گرفت. به صورت بی­رنگ آذر چشم دوخت. موهای سیاه ضخیمی زیر پازلفی و پشت لبش نوک زده بود. گلاب پارچه را گذاشت روی سینه آذر. دستکش ­هایش را درآورد و پرت کرد کنار شیر آب.

«می­خوای تو برو بچه هات تنهان. دیر وقت شده. من کفنش می‌کنم. یه ساعت دیگه اذان صبحه میان دنبالش. منم همین‌جا می­مونم که میت تنها نباشه.»

«ای قربون دهنت. خیر ببینی به خدا.»

آسیه با عجله ضربدر چادر سبز گلدارش را از دور کتف آزاد کرد. چکمه­ها را از پا درآورد و دمپایی­هایش را پوشید. به‌سمت لباس‌های آذر رفت. بینشان چنگ زد. پارگی آرنج پیراهن را دید. انداختش پایین. دامن مشکی را بالا گرفت و چرخاند.

«اینم بدم به زینب بیچاره که نذرش ادا بشه. دو رکعت نماز هم بخونه برای این مستراح مُرده.»

دامن را زیر چادرش گرفت و رفت بیرون. گلاب از پنجره نگاهش کرد تا توی تاریکی گم شد. رویش را به‌سمت جنازه برگرداند. گره روسری­اش را شل کرد و آب دهانش را قورت داد. به پارچه سفیدی که زیر شکم آذر را پوشانده بود، زل زد. دوباره به بیرون نگاه انداخت. در را قفل کرد. نفسش سنگین شد و قلبش تندتر زد. دست کرد توی یقه و از داخل سینه اش، یک قرآن کوچک درآورد گذاشت روی طاقچه زیر چادرش. دوباره به زیر شکم آذر نگاه کرد. دستش را به‌سمت کلید برق برد. چراغ را خاموش کرد و به‌سمت میت رفت.

پایان.1399

4 comments

  • شیرین رضایی

    وای چقدر وحشتناک بود!!!!

  • مسعود

    با سلام به نظرم بهترین داستان کوتاهی بود که در 3 سال اخیر خوندم. و به نظرم یکی از ده داستان برتر و شاهکاری بود که در ده سال اخیر خوندم. واقعا تبریک میگم براتون بهترین هارو ارزو میکنم. امیدوارم منم بتونم یه روز مثل شما دقیق شیوا و بی پروا بنویسم….

  • الهام

    ایده بکر و توصیف‌های دقیق و البته تکان‌دهنده
    قلم‌تون مانا

  • لیدا

    خیلی زیبا مشکلات جوامع جهان سوم را نشان داده بودین، قلمتون نویسا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.