به‌خاطر من بایست!

نگاهی به فیلم یک زن تحت‌تأثیر، ساختۀ جان کاساوتیس

شیما نعمت‌اللهی

یک: شاید نقش‌ناپذیری

در یک زن تحت‌تأثیر بیش و پیش از همه، آنچه به چشم می‌آید، نه افسردگی، خل‌وچلی یا هر انگ مشخص روانی تخصصی یا عامیانه نسبت به میبل است، که نوعی نقش‌ناپذیری، عدم درک یا سر باز زدن از پذیرش قوانین اجتماعی است که در این کلمات و ترکیبات دم‌دستی خلاصه می‌شود. (شاهکار این برچسب زدن‌های لوس و لوث، ویکی‌پدیای فارسی فیلم است: او احتمالا یک بیمار دوقطبی است!). میبل جایی در مواجهه با آدمی جدید، یک مرد که با شناخت من از میبل، جنسیتش برای میبل در آن روز مشخص، فاقد معناست و احتمالاً و با توجه به شناحتی که در جای‌جای فیلم از آدم‌ها و دید آنها نسبت به میبل به دست می‌آوریم، اتفاقاً این جنسیت بسیار بامعنی است، و در پی ارتباط گرفتن با او و هیجانی که هر لحظه بیشتر می‌شود (این ویژگی میبل است: هیجان‌زدگی در مواجهه با آدم‌ها) و عدم توانایی در ارتباط گرفتنی روتین، دختربچه‌اش را لخت می‌کند و در بازی‌ای همگانی شرکت می‌دهد. از سوی دیگر اما، عمیق‌ترین و اصیل‌ترین ارتباطی که او در زندگی‌اش برقرار می‌کند، با دو بچه‌اش است، بچه‌هایی که در کنار مادرِ ظاهراً خل‌وچلشان احساس امنیت بیشتری نسبت به هر مراقب دیگری دارند. میبل همچنین هر گاه دچار احساس بی‌معنایی می‌شود، شاید درست از همان روی که نقش اجتماعی‌ای که به او محول شده، یعنی مادری، برایش قابل درک نیست، به بچه‌ها پناه می‌برد و به‌واسطۀ اینکه «آنها را زاییده و به او وصلند»، تسکین می‌یابد.

برای فراموشی، استنکاف یا عدم درک نقش‌های اجتماعی از سوی میبل می‌توان به همخوابگی او با مردی غریبه نیز اشاره کرد، در شبی که نیک به دلایل کاری نتوانسته به خانه بیاید و بچه‌ها نیز خانۀ مادربزرگند، و میبل به بار می‌رود تا نیمه‌خودآگاه «نقش» زنی شکست‌خورده در ارتباط با عشقش به نیک را بازی کند.

این نقش‌ناپذیری را نه تنها دربارۀ میبل، که دربارۀ اطرافیانش نیز شاهدیم، گاه از دید خودمان، و گاه از خلال واگویه‌ها یا دیالوگ‌های میبل.

صبحِ پس از همخوابگی میبل با مرد غریبه در خانۀ نیک و میبل، میبل  چشم‌از‌خواب‌گشوده، غریبه را نیک (نام همسرش) صدا می‌زند. بعد به حمام می‌رود و پس از آن، در نمایی روبه‌روی آینه، خطاب به مادرش که در آن زمان و مکان حضور فیزیکی ندارد، می‌گوید: «تو هیچ وقت نیک رو مثل پسرت ندونستی». در جایی دیگر ما شاهد چگونگی مواجهۀ مادر میبل با نیک هستیم. در سکانس بازی نیک و بچه‌ها که روی تخت‌خواب دونفرۀ والدین مشغول ورجه‌وورجه هستند، مادر میبل دعوت آنها را برای بازی رد می‌کند و در نهایت و با اصرار نیک و بچه‌ها، با نوعی شرم در کنار نیک بر رخت‌خواب زناشویی آن دو، به بازی تن می‌دهد.

در انتهای فیلم نیز ما با پدر میبل مواجهیم؛ مردی که در جشن ترخیص دخترش از آسایشگاه، نگران این است که شام چه خواهد بود و با لحنی تحکمی و تهدیدآمیز به نیک، میزبان جشن، می‌گوید که اگر شام اسپاگتی است، نمی‌خواهد شام را با آنها باشد.

میبل همۀ این نقش‌ناپذیری‌ها را به شکلی ناخودآگاه و زیباشناختی درونی کرده و بازمی‌نمایاند: میبل، شاید تحت‌تأثیر هیجانی سرشار از میل به زندگی که لحظه به لحظه بیشتر می‌شود و تمام الگوها و هنجارهای اجتماعی الکن‌آموخته‌اش را می‌بلعد، برای دقایق و ساعاتی چون انسانی بدوی، بسیار قبل‌تر از لزوم اجتماعی پوشش، با دختربچه‌اش، فارغ از نقش تربیتیِ متمدنانه و حمایتی‌اش در جایگاه یک مادر، رفتار می‌کند یا چه بسا رؤیایی از کودکی خود را یا تمام کودکان جهان را، یا تصویری چون نوزاد/فرشتگان توی نقاشی‌های اساطیری را، در برهنگی دخترش بازمی‌آفریند.

او به همخوابگی با داماد نداشته‌اش (که میلی مبهم در او، چون فرزندِ پسر تعریفش می‌کند) فکر نمی‌کند و از این فکر شرمگین نمی‌شود؛ بلکه از صدای زیبای همکار همسرش چونانکه از صدای زیبای یک قناری یا یک خوانندۀ زن، لذت می‌برد و به دهان مرد آوازه‌خوان نزدیک می‌شود تا فیزیک جریان آواز را نگاه کند و از او تقلید کند.

و اما در آن جمع سه‌نفرۀ خانوادگیِ او، پدر، مادر و میبل، این تعارضِ شکنجه‌گر میانِ میل به زیبایی و حیات از یک سو و نقش‌پذیری آموخته‌نشده از سوی بزرگ‌ترها در میبل از سوی دیگر، است که پای او را به‌اجبارِ همان بزرگ‌ترها و قیم‌ها به آسایشگاه باز می‌کند و تشت رسوایی او را به عنوان «تنها فرد» روان‌پریش جمع از بام می‌اندازد. سرکوب آن میل و شور، هشیاریِ ناخودآگاه میبل به ناپدربودگیِ پدرش و نامادربودگیِ مادرش در نقش‌هایشان و ترس و اضطراب از دوباره در جمع بودن با قوانین و اصولی که میبل نمی‌داند و اگر از آن تخطی کند، از آن اصولی که نمی‌داندشان، باز به تیمارستان برخواهد گشت، همه و همه در یک اکت و یک جملۀ او بیرون ریخته می‌شود؛ در جمله‌ای به‌ظاهر بی‌دلیل، بی‌معنا، بی‌پیش‌وپس: در سکانس پایانی، شب ترخیص از آسایشگاه، سر میز شام، که میبل سخت معذب است و اضطراب در صورت و حرف‌ها و رفتار بدنش پیداست، و تمام سعی‌اش را می‌کند که از خط بیرون نزند و البته که چندان هم موفق نیست، با میلی غریزی به تنهایی با نیک و هماغوشی با او، به ناگهان می‌ایستد، رو به پدر می‌کند و با صدایی نه چندان مطمئن: «بابا! به خاطر من پا شو وایسا!»

(اگر جنا رولندز، همسر کاساوتیس و بازیگر نقش میبل، الگوی عینی برای پرداخت شخصیت میبل نبوده باشد، آنطور که برخی از منتقدان بر این باورند که کاساوتیس شخصیت خودِ جنا را دستمایۀ شخصیت‌پردازیِ بسیاری از کارهایش کرده است، آیا به سببِ حتی همین یک جمله، شایسته نیست که لقب توانمندترین شخصیت‌پردازِ تاریخ سینما را به کاساوتیس بدهیم؟!)  

دو: یک مرد ‌تأثیرپذیر

اگر نام فیلم را ندانیم، و بی‌هوا، بین فیلم‌های‌مان آن را انتخاب و تماشا کنیم، می‌توانیم نام فیلم را به «یک مرد تحت‌تأثیر» (یا دقیق‌تر به «یک مرد تأثیرپذیر») تغییر دهیم. فیلم با صحنه‌ای مردانه و در فضایی کارگری و خارجی آغاز می‌شود. نیک، شخصیت تقریباً اول فیلم (در همراهیِ شخصیت موکداً اول، همسرش، میبل) در کنار همکارانش، دیگر کارگران، مشغول کار است… در ادامه ما شاهد ارتباط او و همکارانش با میبل در یک صبحانه‌خوری در خانۀ نیک و میبل هستیم. فوکوس فیلم، به‌واسطۀ طول نماها، نام فیلم و پرهیاهویی شخصیت میبل بر اوست، اما تنها کمی فاصله از «فیلم»‌بودگی آنچه پیش روی ماست و فیلم سعی کرده به ما القا کند، نیاز است تا به «واقعیت» آنچه بین آدم‌های فیلم و بیش از همه نیک با اطرافیان در جریان است، پی ببریم. میبل فارغ از قضاوت منِ مخاطب یا هر متخصص اعصاب و روان، سابقۀ بستری در آسایشگاه روانی را داشته و همین کافیست تا او را با اطمینان در زمرۀ بیماران روانی قرار دهیم. اما آیا به‌راستی نیک، همسر او، اتفاقاً با همان قواعدی که میبل را مورد تحلیل و قضاوت قرار می‌دهد، مشکل‌دار به نظر نمی‌رسد؟ این گیرها و گره‌های روانی به‌ویژه آن زمان بیشتر خود را می‌نمایاند، که میبل برای درمانی فوری به آسایشگاه فرستاده می‌شود و «غایب» است (گویی میبل در ارتباط با نیک، نقشی ناخودآگاه (ناخودآگاه از سوی هر دو نفر) را به عهده دارد: شکلی از جنون که هم در او، میبل، اصالت دارد و هم به‌واسطۀ فرافکنیِ نیک بر او، رخ می‌نماید. جسم و جانی که یک‌تنه صلیب جنون دو کس را به دوش می‌کشد و آن هنگام که به بند تیمارستان درمی‌آید، این جسم و جانِ خود نیک است که ناگزیر از حمل صلیب جنون می‌شود). نگاهی حتی نه چندان دقیق به ارتباط نیک با دو فرزندش در ساحلی که برای تفریح به آنجا رفته‌اند و فضای ناامن روانی و فیزیکی که بچه‌ها را در آن قرار می‌دهد، ارتباط فارغ از حس مسئولیت نسبت به همکارش که منجر به سقوط همکار از بلندی می‌شود، و پررنگ‌تر از همه، جشن شلوغ، بی‌برنامه و فاقد تدارکات لازم در شب ترخیص میبل از آسایشگاه، آیا اینها کافی نیست تا جامعۀ قانونمدار پیرامونی، پدر و مادر و روانپزشک میبل، مادر نیک و باقی آدم‌های بی‌نام فیلم، نیک را نیز دیوانه بخوانند و تشت رسوایی‌اش را از بام بیندازند؟ فکر می‌کنم جز جنسیت میبل در قیاس با نیک، هیچ چیز دیگری سبب این فشار جامعه بر میبل (و تنها میبل) نیست، فشار و سرکوبی که عمری به درازای تاریخ بشر دارد: از «ساحره» خواندن زنان هیستریک پیش از ظهور روانکاوی (حال آنکه برای مردان هیستریک هرگز نامی در نظر گرفته نشده) تا امروز و برچسب‌ زدن‌های روانیِ مدام به زنانی که فارغ از نقش‌های القایی جامعه، در جست‌وجوی خویشتن خویشند (حال آنکه مردان، به‌خودی‌خود و پیش‌تر، به‌ شکلی قائم‌به‌ذات وجود دارند، نه به‌واسطۀ نقش‌های اجتماعی و نه در جایگاه «دیگری»،  آنچنان که زن).

سه: نیک و میبل، دو روی یک سکه

در برخی از نقدهای فمینیستی بر این فیلم، نیک در مقام مردی سرکوبگر، خشن و گویی دشمن میبل تعریف می‌شود، اما به زعم من این نگاه، نگاهی سرسری و کلیشه‌ایست؛ کلیشه‌ای از آن روی که در تبیین مشکلات به‌وجودآمده برای یک زن، در نگاه برخی داعیه‌داران فمینیسم، عموماً شوهر اولین فردی است که در جایگاه متهم قرار می‌گیرد. عجالتاً نیک را در ذهنمان از این جایگاه پایین بکشیم و به لحظه‌هایی فکر کنیم که او تحت فشار محیط بیرونی برخورد می‌کند، محیط و قراردادهای نوشته و نانوشته. دقایقی که با همکارانش بر سر «دیوانه» خواندن میبل از سوی آنها جدل می‌کند، یا سکانس درماندگی او در مواجهه با روانپزشک میبل که به خواست نیک و مادر نیک (نشانی از قواعد سرکوبگر جامعه) برای انتقال میبل به آسایشگاه، به خانۀ آن دو آمده. در این سکانس اگرچه این میبلِ پریشان‌حال است که دلسوزی و نگرانی ما را برمی‌انگیزد، اما وضعیت نیک به‌مراتب وضعیتی جانفرساتر به نظر می‌رسد. او میبل را به شکل و شیوه‌ای ساده و بی‌شیله‌پیله دوست دارد و حالا افسار زندگی او، انتقال یا عدم انتقالش به تیمارستان، در دستان و به میل و تصمیم نیک است؛ میبل در لحظاتی به او پناه می‌برد و التماس می‌کند که نگذارد او را به تیمارستان ببرند، او مدیر خانواده‌ای حالا آشفته و پریشان است و نگاهی مقتدر (مادر) نیز در تمام این لحظات او را رصد می‌کند و از او توقع «عقلانیت» دارد. آیا نیک در بسیاری موقعیت‌ها به‌راستی فشار بیشتری را نسبت به میبل تحمل نمی‌کند؟ آیا این جامعۀ دگم و قوانین و قضاوت‌های تک‌بعدی‌اش نیست که زندگی و ارتباط آن دو را مدام دچار تنش می‌کند و آیا خودِ نیک به همان میزان که میبل، قربانی این جامعه و قوانینش نیست؟ آیا می‌شود سیلی زدن نیک به میبل در صحنۀ پس از لخت کردن دختربچه را با نگاهی سرسری و با اتیکت فمینیسم، «خشونت خانگی» تعریف کرد و آیا این نگاه خود زاییده و ادامه‌دهندۀ نگاهِ همان اجتماع سلطه‌گر، فضول، دگم و تخت‌انگار نیست؟ برای درک روانیِ نیک شاید رجوع به پلانی در شب ترخیص میبل از آسایشگاه کفایت کند. پلانی با بازی فوق‌العادۀ پیتر فالک (نیک) و جنا رولندز (میبل) و دکوپاژِ درخشانِ در خدمتِ محتوای کاساوتیس: میبل معذب و مضطرب سعی در رعایت دارد. رعایت چه؟ برای میبل چندان واضح نیست، تنها می‌داند که در جمع باید «مراعات» کند و این ابهام و اجبار توأمان، اضطراب و انقباض می‌آفریند. نیک کلافه و مستأصل از کلافگی میبل، او را کناری می‌کشد و از او می‌خواهد که خودش باشد، که میمیک‌ها و شوخی‌های آن میبل اصیل را باز تکرار کند و نترسد. آیا اگر چنین همسری را، حتی با وجود خشونت‌های فیزیکی و کلامی گاه‌گاهش، مردی سرکوبگر بخوانیم، بی‌انصاف نبوده‌ایم؟

پی‌نوشت: نام فیلم A Woman Under the Influence است که در فارسی به چند شکل برگردانده شده: یک زن تحت‌تأثیر، یک زن مدهوش، یک زن تأثیرپذیر. با دیدن فیلم و موقعیت پیچیدۀ روانی میبل و سرراست نبودن منشأی روانی کنش‌های او، بدون شک «تحت‌تأثیر» از آن رو که منشأ اثر در آن مبهم است، ترجمۀ دقیق‌تری‌ست. وانگهی influence برای ادامه با of می‌آید، همچنانکه «تحت‌تأثیر» برای رفع ابهام به کسره نیاز دارد. (تحت‌تأثیرِ چه؟). در بخش دوم یادداشت، نام دیگری برای فیلم طرح شد: یک مرد «تأثیرپذیر». در این کلمه نه ابهام «تحت‌تأثیر» وجود دارد و نه نیاز چندانی به فرد یا موقعیتی اثربخش حس می‌شود. نیک «تأثیرپذیر» است، مثل اکثریت افراد اجتماع، تأثیرپذیر از تمام آنچه به‌وضوح و سرراست می‌بینیم: جامعه و قضاوت‌های پرت از حقیقتش، مادر و اقتدارش و حتی جنون همسرِ تحت‌تأثیر نیروهایی نه چندان واضح و قابل درکش.

یک زن تحت‌تأثیر را می‌شود دید و تا یک هفته، ده روز، به هیچ دادۀ ذهنی دیگری احساس نیاز نکرد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.