بهروز شیدا برنده تندیس دومین دوره جایزه زنو

همیشه وقتِ نوشتن چیزی که مرا می­‌ترساند افتادن در دام سانتی­مانتالیسم است. به همین­‌خاطر همواره از ابراز احساساتم گریخته ام. در داستان هم خودم ساکت می‌شوم و شخصیت­­‌های بی­‌دفاع و فلک‌­زده مجبور می‌­شوند احساسات مرا بگویند. حالا هم خیلی سخت است که بخواهم حرفی بزنم یا احساسم را ابراز کنم. از من خواسته شده که نوشتن را توصیف کنم و بی­‌تواضع و خجالت باید بگویم هنوز اول راه نوشتنم و چیز زیادی بلد نیستم. برای توصیفِ نوشتن، کتاب­­ها و خطابه‌­های به‌­درد بخور زیادی وجود دارند که می‌­توانند انگیزه‌­بخش و راه‌گشا باشند و فکر نمی­‌کنم من هم چیز شگفت انگیزتری از آن­ها بتوانم بگویم. یادداشت­‌ها و داستان‌­­هایی که رطوبتِ شادی و ذوق می­‌دوانند پشت پلک­‌های آدم و نوشتن را برایش لذت­‌بخش می‌­کنند. خودِ من از خطابه­‌ی نوبل شیمبورسکا خوشم می‌­آید و همین­طور از نامه‌­ی براتیگان به نیکی اِرای در آغاز کتاب «یک زن بدبخت»، ان­جا که می­‌خواهد به دوستش زنگ بزند تا سویه­‌ی طنزآمیز مرگ و ماجرای هندوانه را تعریف کند. مسئله همین تعریف کردن است. فکر می­‌کنم برای آن­که چیزی را بهتر درک کنیم، لازم است که برای یک نفر تعریفش کنیم. جاناتان گاتشال در پیشگفتار کتاب «حیوان قصه­‌گو»، به زیبایی لحظه‌­ای را توصیف می­کند که انگیزه­ ی نوشتنِ آن کتاب را در او به وجود آورده. از نظر او قصه برای انسان مثل آب است برای ماهی، همه‌­ی اطرافش را گرفته و تقریبا حس نمی­شود. او به خوبی شرح می­دهد که جسم در مکان و زمان ثابت است، اما ذهن همواره آزاد است که در قلمروهای خیالی بچرخد و می‌­چرخد.
چیزی که خیلی راحت می­شود از کتاب گاتشال فهمید این است که انسان در تمام طول تاریخ برای مقابله با ترس‌­هایش در حال قصه ساختن است. قابلیت قصه­‌گویی و نیاز به قصه در وجود همه­‌ی انسان­ها نهادینه شده و فقط باید همه‌­چیز را با تامل و تخیل از یک دریچه رد کرد تا به دنیای آزاد و قصه­‌گون دلخواه رسید. دنیایی که تمام زوایایش را تو ساخته‌­ای و قوانینش را تو تعیین کرده‌­ای. دنیایی که شاید جای بهتری برای زندگی است و می­توانی خشم، یأس و خستگی‌­ات را در آن با شادی و ذوق و نشاط مبادله کنی. اما آن دریچه، آن سیاهچاله‌­ای که وقایع در آن بلعیده یا نهان شد­ه‌­اند، برای من قسمت جذاب ادبیات است. جایی که برای خودم اسمش را گذاشته‌­ام دالان واقعیت. دالانی که بی­‌شباهت به اتاق اشیاء گم­شده نیست. یک فضای خالی از نور و هوا که دسته­ کلیدها، مدارک شناسایی، عکس­های یادگاری، گوشواره­های از مُدافتاده، شیشه‌­های خالیِ عطر و شال­گردن­ها معلق و منتظر مانده‌­اند آن­جا تا برگردند پیش صاحبان‌شان. دالانی که از دو سویش ما را به دو جهان واقعی یا خیالی دعوت می­کند و برای خودِ من یک جور کارکرد عاطفی و درمانی دارد. مثلا من در طول شبانه‌­روز گاهی چیزهای غریبی می­بینم که اغلب بدیهی فرض می‌­شوند، چیزهایی که برای بیش­تر آدم­ها پرسشی ایجاد نمی­کنند. پرسش­‌های خنده‌­دار و گاه غم­‌انگیزی که سالیان دراز است یک گونی از آن­ها را در کله­‌ام حمل می­کنم. پرسش­هایی که از دنیای واقعی نشأت می‌­گیرند و من می­‌توانم جایی در مغزم دکمه­‌ای را فشار دهم، وارد دالان شوم و پاسخ‌­­شان را در دنیای داستان پیدا کنم. آن پرسش‌­ها می­‌شوند ایده‌­های داستانی­‌ام. بعد مرحله­‌ی پر اهمیت نوشتن می­‌رسد و نوشتن یعنی پرورش همین ایده­‌ها. ایده‌­هایی که باید مثل خون در جانِ روایت نشت کنند و بافت و بدنه‌­ی داستان را تشکیل دهند. نوشتن برای من یعنی گزینش ایده‌­های مناسب و بسط دادن و چفت کردن آن­ها. روایت از غربال ایده­‌های هم­‌راستا به­‌دست می‌­آید. با برنامه و دقت. قرار نیست چیزی یا کسی را شکست دهی. خون و خون­ریزی ندارد. یک کار تمیز و هدفمند است. شبیه آشپزی است. باید مواد لازم را تهیه و ترکیب کنی و بعد بگذاری همه­‌چیز خوب و به‌­اندازه بپزد و جا بیفتد. باید کلماتت را روی کاغذ یادداشت کنی و رد جوهر را ببینی. اگر کمی بخت، شوخ‌­طبعی و تنهایی داشته باشی خوش‌۰­خوشک اتفاقات و تصاویر از یک جای هولناکِ دور افتاده، جایی که پاک فراموشش کردی، می­پیچند توی آن دالان و می­خزند روی سفیدی کاغذ و روایت مثل یک عکس جلویت ظاهر می­شود. باید بنشینی پشت میزِ اعتراف و برگه­‌ها را پر کنی. باید بگویی توی بزرگراه کله‌­ات چه می­گذرد. باید تصور کنی آن بازجو یا کارآگاهِ زبل خودت هستی و از مجرمی که خودت باشی اعتراف بکشی.
در مجموع می­خواهم بگویم یکی از کارهایی که معمولا می­کنم همین است. همین کش رفتنِ عناصر مختلف داستان از گوشه­ های بی­‌ربط دنیا و بعد ترکیب و طراحی ِوقایع و تخیلات برای پاسخ به پرسش­ها و ترس‌­هایم. پاسخی که می­توانم در قالب یک داستان برای دوستانم بخوانم و فکر کنم با واقعیت عبوس و تغییر ناپذیر زندگی یک کاری حداقل در مغز خودم کرده­‌ام و حالا همه­‌چیز کمی خنده‌­دارتر به نظر می­‌رسد.

با سپاس و قدردانی / بهروز شیدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.