امواجی که بر کرانه می شکنند.

تاملی بر جهان فكری  ويرجينيا وولف مهدی فاتجی

ای مرگ، می خواهم تو را به زانو در آورم، شکست نا پذير و به زانو در نيامده.                                                                      

         موج ها، نوشته ای بر روی سنگ قبر ويرجينيا وولف

ادلين ويرجينيا ستيون در شهر لندن و در سال 1812 به دنيا آمد. او فرزند سر لسلی ستيون بود و اولين نفر از چهار فرزند خانواده. ويرجينيا در سال 1912 با لئونارد وولف ازدواج کرد . لئونارد تا زمان مرگِ ويرجينيا محيطِ آرامی برای او فراهم کرد تا به غور در انديشه هايش بپردازد و قلم بزند.

وولف اولين رمان خود را به نام ” سفر خروج” در سال 1919 به چاپ رساند و در سال 1925 با چاپ اثر ارزشمندش  ” خانم دالوی” به شهرت رسيد.  بعد از آن در سال 1927 ” به سوی فانوس دريايی” را به طبع رساند که با اقبال خوانندگانش مواجه شد.” ارلاندو” را در سال 1928 و اثر عجيب و شعرگونهء خود ” موج ها” را در سال  1931 به چاپ رساند تا مهارت خود را در ساختار شکنی و روايتگری به رخ بکشد.

ويرجينيا وولف يکی از اولين زنان جنبش فمنيسم بود، وی  طی مجموعه سخنرانی ها و نوشتن مقالاتی در دانشگاه های انگلستان، به موضوع  زن و داستان  پرداخت که با عنوان ” اتاقی از آن خود” به چاپ رسيد. سپس در سال 1935 ” سال ها ” منتشر شد که در آن سال پر فروشترين کتاب آمريکا شد، کتابی که به گفتهء خودش پر از ايده است. و در نهايت در 28 مارس سال 1941 با جيب هايی پر از سنگ خود را در رودخانهء اوز رها کرد و تراژدی به پايان رسيد.

کتاب های وولف برای کسانی که همه چيز را آماده و از پيش ساخته شده می خواهند احتمالا” خوشايند نخواهد بود زيرا کارهای وولف را بايد همچون زندگی با طمانينه و صبورانه خواند. بايد با آن زندگی کرد و آن را دريافت. در  رمان های وولف هيچ حادثه يا تحولی به آسانی اتفاق نمی افتد، بلکه آرام آرام ميان کلماتی شاعرانه و تصاويری ژرف  شکل می گيرند.

رمان های وولف به شکل خطرناکی به امر واقع زندگی نزديکند. امر واقعی که خارج از ساز و کارهای بيرونی در لايه های زيرين ذهن، تمام آن ساز و کارها را شکل می دهد. ذهنی که برای يک لحظه هزاران تصوير و فکر دريافت می کند و  آن لحظه را ترک می کند. تصاوير و افکاری که نشان دهندهء امر واقع زندگی است. در واقع در رمان های وولف ما با خود زندگی روبرو می شويم و خواهيم ديد که لحظه اينجاست، در همين صفحاتی که به کمک ادبيات می توانيم ساعاتی را به تماشای آن بنشينيم.

 تنها ادبيات است که می تواند هنری چنين بيافريند. هيج هنری، از سينما گرفته تا نقاشی، تا به اين حد به اتفاقات ذهنی کسی نزديک نمی شود. جريان سيال ذهنی که بدون هيچ سانسور و نظمی به کلمه در می آيند و در بيرون از متن شکل می گيرند. شيوه ای که بعد از او در جويس و فاکنر به حد کمال رسيد.

 در رمان های وولف اتفاق عجيبی نمی افتد و حتی گاهی هيچ اتفاقی نمی افتاد. در واقع او به عمد داستان گويی را کنار می زند تا با رهايی از قواعد دست و پا گيرِ  پيرنگ، درون انسان ها را بيش از پيش عريان کند. قواعدی که مثل اربابی زور گو در تمام لحظات نوشتن بالای سر نويسنده می ايستد تا لحظه ای از طرح داستانی و علت و معلول تخطی نکند. اربابی که رد پايش در هر نويسنده ای که غلام گونه از او اطاعت می کند  مشهود است.

 رمان ” خانم دالوی ” داستان يک روز از زندگی زنی است به نام کلاريسا دالوی، در ژوئن 1920. از ابتدا خانم دالوی در تدارک مهمانی شب است و رمان با برگزاری ميهمانی به پايان می رسد. اما در اين ميان ما با خاطرات، سرخوردگی ها و عشق های او آشنا می شويم، و دايم بين گذشته و امروز در حرکتيم. وولف در اين رمان با شکست زمان حوادث آن روز را با خاطرات گذشتهء کلاريسا در هم آميخته تا ما را به کشمکش های ذهنی يک زن نزديک کند. کتابی که چند سال پيش مايکل کانينگهام رمان ” ساعت ها” را بر اساس آن نوشت و فيلم زيبايی نيز از آن ساخته شد.

در ” به سوی فانوس در يايی “ ما در ابتدا در فصل ” پنجره” با زندگی يک خانواده معمولی طبقه اعيان آشنا می شويم، آن هم بر محور خانم رمزی  مادر خانواده.  در فصلِ ” زمان می گذرد” با مرگ خانم رمزی سايه سنگين او در خانه ملموس می شود و در بخش آخر رمان ” فانوس دريايی” آقای رمزی بعد از جنگ سوار بر قايقی، همراه با تنها فرزندِ باقی مانده از خانواده، به طرف فانوس دريايی که  همچون خانم رمزی که با استواريش خانواده را، حتی بعد از مرگش شکل می دهد، حر کت می کند.

” خانم رمزی که سرش را بلند کرده بود تا ويليام بنکس و لی لی بريسکو را در حال عبور نگاه کند گفت: اگر هم فردا هوا خوب نباشد،روز بعدش خوب خواهد شد. “

                                                       ص 39 ، به سوی فانوس دريايی

در ” موج ها ” تمام چيزی که ما در خانم دالوی و خانم رمزی ديده ايم در شخصيت هایِ ديگر او خصوصا” رودا  تجلی می کند. آنچه که در موج ها به پايان می رسد در واقع پايان راه شخصيت های ديگر وولف و خودِ اوست.

” در بين کتاب هايم کمتر کتابی است که روی نگارش آن اين قدر علاقه و وسواس بکار برده باشم.. فکر می کنم به زحمتش می ارزيد. “*

در ” موج ها “ شخصيت ها به هيچ کس خطابی نمی کنند و پندی نمی دهند، تنها حالتی را توصيف می کنند تا در آن چيز ديگری کشف شود. انگار که همه با خود حرف می زنند تا خود را دريابند.

” رودا گفت: ساعت ها و ساعت ها طول کشيده تا بتوانم چراغ را خاموش کنم و روی تختم بر فراز جهان معلق دراز بکشم، تا بگذارم روز فرو بيفتد، تا بتوانم بگذارم درختم رشد کند و به صورت آلاچيق های سبز بالای سرم بلرزد… “

                                                            ص 104،موج ها

کتاب با طلوع آفتاب همراه با کودکی شخصيت ها  آغاز می شود و ميانسالی و پيری همراه با غروب آفتاب و مرگ با جمله ای در انتهای صفحه به پايان می رسد، همان گونه که زندگی با مرگ آميخته است و حرکت زندگی حرکتی است برای مرگ.

“موج ها بر کرانه می شکنند.”

                                       ص ،377موج ها

 خورشيد تنها عنصر ثابتِ داستانیِ به ظاهر گسسته است. خورشيد در اين رمان نه نشان زندگی، بلکه نشانی از مرگ است که درون زندگی نهفته است. شخصيت ها تلاش می کنند، قهر می کنند و آشتی می کنند، پير و خسته می شوند، و خورشيد آرام آرام رو به خاموشی می رود. در موج ها برخلاف داستان های کلاسيک ما شخصيت ها را تنها از طريق ارتباطات شان با يکديگر نمی شناسيم، بلکه رابطه آن ها با طبيعت، فرسودگی شان و پخته تر شدن شان در طول زمان، رابطه ای نامريی بين آن ها و طبيعت می سازد که به شکل گيری شخصيت شان کمک می کند.

” .. نهری عميق بر مانعی فشار می آورد؛ می جنبد؛ می کشد؛ گرهی  در وسط مقاومت می کند. آه اين درد است! می کاهم، ناکامم.”

                                                         ص 105،موج ها

 رمان با شش شخصيت روايت می شود: لوئيس،برنارد، نويل، جينی، رودا، سوزان. که نويسنده ماننده رهبر ارکستری هر بار يکی را به تکنوازی می خواند. ولی در کل موسيقی واحدی می شود و انگار که همه يک نت را تا به آخر زده اند. جمع کردن شش شخصیت داستان در فصل آخر و روايت دوباره از زبا ن راوی داستان (در این فصل  نویسنده از زبان برنارد ) این گمان را به یقین نزدیکتر می کند که اینها وجوه مختلف شخصیت ویرجینا وولف هستند. 

…خیلی وقت ها نمی دانم مَردم یا زن ،  برنارد، نویل ، لوئیس ، سوزان  ،جینی یا رودا_ تماس یکی با دیگری چه عجیب است .”

  ص 359 ،موج ها

علاوه بر شش شخصيت رمان، شخصيت محو گونه ای داريم به نام پرسيوال که ما فقط از زبان راويان ديگر چيزهايی درباره او و چگونگی مرگش می فهميم، اما هيچ گاه با خود او آشنا نمی شويم. در واقع ما از ظاهر هيچ کدام از شخصيت ها چيز زيادی نمی دانيم، بور است يا سياه، چاق يا لاغر، بلند يا کوتاه؟ ما فقط با کشمکش ها و درگيری فکری آن ها برخورد کرده ايم.

زاويه ديد چندگانه او در موج ها، که سال ها بعد در ادبيات و سينما دوباره مورد استفاده قرار گرفت، نگاهی سخت و پر چالش است. شخصيت ها در هر بار روايت از اتفاقات قبل آگاهی دارند و با پيوستگی خاصی ادامهء روايت را به عهده می گيرند. روايتی که بيشتر اسرار ذهنی است تا جلو برندهء داستان.

يکی از فصل های زيبای رمان فصل اول است که نويسنده برای نشان دادن حادثه ای به شيوه چند روايتی، تمام مهارت خود را به رخ می کشد. حادثه ای که شايد چندان مهم نباشد ولی شروعی است که ما با شخصيت ها و مسائل شان آشنا شويم؛ لوئيس روی سبزه ها و ميان برگ ها خوابيده و در روياهای خودش فرو رفته است.جين از حرکت سبزه ها او را می بيند و به طرفش می آيد و لوئيس را در اين ميان چنان زيبا می بيند که او را می بوسد. سوزان نيز جين را می بيند که به طرف سبزه ها می دود، به دنبالش می رود و آن لحظه را می بيند.

حالا غصه ام را توی دستمال جيبی ام می پيچم. دستمال گرد و گلوله می شود

                                                                                                                                       ص 55 ،موج ها

برنارد سوزان را می بيند که با عصبانيت دستمالی را گلوله کرده و از مقابلش می گذرد. اما وولف روايت هر بخش از اين اتفاق را به عهده ء يکی از شخصيت هايش می گذارد. هنگامی که لوئيس خوابيده و بوسيده می شود، جينی که از تکان خوردن برگ ها لوئيس را ديده و  او را می بوسد،سوزان که جينی را در حال بوسيدنِ لوئيس می بيند و عصبانی می شود،برنارد که سوزان را می بيند و به دنبالش می رود.

اين زيباترين شکلی است که می توان حادثه ای را با چند راوی روايت کرد. انگار که حادثه در ميان چند راوی قرار گرفته و هر کس به فراخور خود از آن چيزی می بيند و می گويد. ولی ما به عنوان خواننده چيزی از حادثه می بينيم و لمس می کنيم که هيچ گاه در امر واقع بيرونی توان تجربه آن را نداريم. وولف در اينجا به گونه ای زمان را نگه می دارد تا هر راويی زبان حال خود را بگويد.

وولف بر خلاف جين آستين و ديگر نويسنده های قرن نوزده، زمان روايت را می شکند و تار و پود پيچ در پيچ ذهن را می شکافد. در بخش آخر رمان راوی قاشقی را روی ميز می کوبد و با صدای آن در انديشه هايش فرو می رود، بعد از چند صفحه می بينيم که فقط لحظاتی گذشته است و قاشق هنوز روی ميز کوبيده می شود و راوی و به اين فکر می کند که “آيا بايد تا ابد اين قاشق را روی ميز بکوبم؟ ” در واقع زمان در رمان های وولف( جريان سيال ذهن) معيارهايی جدا، از زمان بيرون از رمان دارند. انگار نويسنده ساعتی سيال کوک کرده که می توان در آن جاری شد.

” آه نگذاريد باد ما را تا ابد بيرون از حلقهء زمان براند. “

                                                                          ص 64،موج ها

هنگام خواندن رمان موج ها احساس می کنی ميان امواجی افتاده ای، امواجی که دايم از اين سو به آن سو در حرکت است وگاه تند و گاه آرام می شود. دايم در حال ضربه خوردن هستی تا به کنارهء ساحل برخورد کنی و درهم شکسته شوی.

رمان های وولف تمام ساختارها و قواعد داستانیِ تا به آن روز را  می شکند: خطِ زمان، علت و معلول، چارچوب، پیرنگ و.. شايد چون با آنها نمی توانسته دريای متلاطم وجود خود را بازگو کند و برای خود رمان ديگری می آفريند. همه چيز از انسان گرفته تا خورشيد و ساحل و دريا، در نگاه وولف رنگ دوباره ای می گيرند و آفريده می شوند. گاهی طبيعت ( مثل خورشيد در موج ها) تبديل به شخصيتی می شوند و در پيرنگ داستانی عمل می کند. در واقع وولف به راحتی واقعيات بيرونی را رها می کند و آن ها را شاعرانه می سازد.

” سکوت چکه چکه می کند. بر بام ذهن تشکيل می شود و به برکه های پايين می ريزد. تا ابد تنها تنها، تنها- بشنو سکوت می چکد و دايره هايش را تا مرزهای دور می گستراند …”

                                                                                  ص 296

در پايان برنارد با همان ذهنيت شاعرانه و داستان پردازانه اش باقی می ماند و با مرگ روبرو می شود،سوزان مادر خانواده ای می شود و بچه های زيادی به دنيا می آورد، رودا  لوئيس را ترک می کند وخودکشی می کند، لوئيس شخص ثروتمند و با نفوذی می شود و زندگی ادامه دارد:

” آيا بايد داستان پايان يابد؟ يک جور آه؟ واپسين همهمهء موج؟ باريکهء آبی که در جوی غُلغل زنان فرو می ميرد؟ بگذاريد به ميز دست بزنم اين طور- و حس زمان را باز يابم. بوفه ای پر از تنگ های کوچک؛ سبدی پر از نان؛ بشقابی موز- اين ها صحنه هايی آرام بخش اند. اما اگر داستانی در بين نباشد، چه پايانی خواهد بود، يا چه آغازی؟…تمام شد، کارمان به پايان رسيد. اما صبر کنيد- تمام شب صبر کردم- باز انگيزه ای سراپای ما را در می نوردد…. پس از دوشنبه سه شنبه می آيد.

                                       ص 344،موج ها

 وولف در ” اتاقی از آن خود ” که جزء کارهای غير داستانی اوست، تلاش می کند تا به زندگی زنان، هنرشان، محروميت ها و کمبود هايشان و در نهايت راه نجات شان  بپردازد. وولف در اين کتاب به اساسی ترين نياز زنان برای هنرمند شدن يا نويسنده شدن يا خارج شدن از سيطرهء مردان، اشاره می کند و قدم اول را برای آنها،  اتاقی از آن خود  و داشتن درآمدی می داند. ا و خانه دار بودن زنان را باعث محدود شدن و از دست رفتن خلاقيت هاي شان می داند. او در اين کتاب شخصيت خيالیِ خواهر شکسپير را می آفريند و نشان می دهد اگر در آن زمان زنی نبوغ شکسپير را داشت به چه سرنوشتی دچار می شد، و او را يکی از همهء زنانی می داند که بخاطر سيطرهء مردان از تاريخ بيرون گذاشته شده اند.

به نظر او، نياز مردان دارا بودن و مالک بودن است و اين مقام در تنهايی، بدون وجود ديگری که داشتن او را تاييد کند بدست نمی آيد، پس مردان زنان را پست تر و ضعيف تر می دانند تا توهم توانا بودن خود را از دست ندهند. زيرا که اين ديگری برای هر مردی يک زن است. او يادآور می شود که قرن هاست تنها ارزش های مردان ارزش است و ارزش های زنانه سطحی و بی ثمر نشان داده می شوند. فوتبال مهم است اما آشپزی مهم نيست، جنگ مهم است اما خريد خانه بی ارزش است. ارزش های زنانه ای که معلوم نيست اگر زنان آن ها را برآورده نمی کردند آيا چيزی برای ارزشمند شدن غايات مردانه باقی می ماند؟!

وولف قسمت عمدهء مطالعات خود را بر اين نهاد که چرا در طول تاريخ اينقدر زنان کم رنگ و ناديده گرفته شده اند. زنانی که هيچ گاه در نوشته ها و داستان ها  شخصيت  مستقلی نداشته اند بلکه فقط به واسطهء رابطه با مردی شناخته می شدند: مادرِ… يا معشوقِ… يا دختر…!!!

رمان های وولف شباهت زيادی  به غزل در ادبيات ما دارد. غزل در واقع جايی برای داستان سرايی و غصه گويی نيست، هر چند که گاهی پاره رواياتی نيز در آن باشد. گاهی چند معنايی است و گاهی نه. گاهی می توان تکه ای از آن را خواند و از آن بهره برد. بيشتر نوعی حيرت و سر درگمی از واقعيات زندگی است تا چاره ای برای آن.

در واقع وولف بعد از آستين تنها رمان نويسی است که در رمان هايش جهانی زنانه می آفريند و و راوی رمان هايش از نگاه حاکم مرد سالارانه رها شده است.

وقتی نوشته های وولف را می خوانيم و کمی تامل می کنيم، چيزی ناخودآگاه در درون مان می جوشد و دوباره از اعماق ذهن مان به سطح می آيد. تجربه ها و خاطرات دردناکی که دوباره زنده می شوند و شکل می گيرند تا ديروز شکل گرفته به فراموشی سپرده نشود**.

” به کی بسپارم؟ گل هايم را جمع خواهم کرد و هديه خواهم داد- آه! به کی؟”

                                                                                         ص 105،موج ها

ترجمه کارهای وولف کاری بس صعب و دشوار است، نکته ای که حتی با خواند متن فارسی آن نيز می توان فهميد. ولی به هر شکل اکثر کار های وولف به فارسی برگردادنده شده اند: ” به سوی فانوس دريايی” توسط صالح حسينی، ” اتاقی از آن خود” خانم صفورا نوربخش، ” سال ها ” فرهاد بدری زاده و ” موج ها ” که اولين بار توسط پرويز داريوش با عنوان ” خيزاب ها” صورت گرفت. ولی بعد از مدت ها ضرورت بازنگری و ترجمهء دوبارهء اين اثر ارزشمند احساس می شد که اين کار توسط آقای مهدی غبرايی صورت گرفته و توسط نشر افق به تازگی منتشر شده است. ترجمه ای که با تمام پستی بلندی هايش، مترجم تمام سعی خود را کرده تا زبان شعرگونهء وولف را به نزديکترين شکل به فارسی برگرداند.

                                                                                                مهدی فاتحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.