از ۱۳۵۲: از برگزیدگان جایزه ادبی زنو

یاسر قاسمی کلواری

 

هوشم سمت دماوند پشت شیشه است که ابو بی‌هوا به وایتکسم دست می‌زند. هر دست زدن دو کام برایش آب می‌خورد. بهمن سوئیسی به ته رسیده ش را با شست و اشاره می گیرم و بعدش دو کام سریع تا آتش به فیلتر برسد و خاموش شود. عطش دارم و تیر اینجا عطش را زیادتر می‌کند. بهانه هم که به دست صفری بدهی، مشتی حواله‌ی صورت و لگدی روانه‌ی وایتکست می‌کند. اینجا همین شکلی‌اش کربلاست، کتک که بخوری کربلاتر می‌شود. از شیر آب توی حیاط هم قد شاش بچه‌ی یک ساله آب می‌آید. آب پخته‌ای که دلت پسش می‌زند.

آن سمت دیوار‌ها ناسزا بلند شده و مشت‌ها به دروازه‌ی آبی رنگ زندان می‌خورد. سرباز نگهبان از دریچه‌ی دروازه، آن سمت دیواری‌ها را تهدید بی‌رمقی می‌کند. بابامیری‌ها و خالدی‌ها جرشان شده. حق دارند. کاندید هر کدامشان که برود مجلس، برای شان هم دماوند دارد و هم نان. سی چهل تایی از یک طرف جر را شبانه گرفته‌اند و با سر و صورت‌های آش و لاش آورده و چپانده‌اند در بند گذر. مابقی را هم جا کرده‌اند بین ما.  آوردن‌شان ابو را بد خواب کرد و او سر فحش را کشید به هرچه اسم که بلد بود. یکی از بابامیری‌ها رو کرد سمت او و گفت:

«الحق که فحش‌بلدی. به زنم به فک و فامیل خالدی زنم فحش بده»

و بعد پیراهن خونی‌اش را بالا زد و از من که نزدیک‌ترین فرد به‌ش بودم خواست جوی کمرش را بخارانم و من که محو شیارهای روی گردن دماوند بودم و با دست چپ داشتم کبره‌ی خشک از سوراخ چپ دماغم بیرون می‌کشیدم، با دست راست شروع به خاراندن کردم. داد زد:

«پنج انگشتی عامو!»

اشاره و شستم را بردم جلوی چشم‌هاش. چشم گرد کرد و پرسید:

«طلافروشی سر شهرداری کار تو بوده؟»

چیزی نگفتم. چیزی نداشتم که بگویم. فردوسی موجی به بالاتنه‌ش داد. نشسته کمر راست کرد و گفت:

«ساده‌ای! هزار بار ازش خواستم قصه‌ش را بگوید. نمی‌گوید. نطفه‌ی پنجاه و سه نفر پشت همین میله‌ها بسته شده. مسعود سعد سلمان و حبسیه سرایی‌هاش را شنیده‌اید که؟ سه انگشت نداشته‌اش مرثیه‌ای است اگر نوشته شود.»

ابو به او توپید:

«لال بمیر یابو. از درد ما کره بگیری که چی؟»

من دراز کشیدم و لیفه‌ی زیر پیراهنی ام را تا بالای ابرو‌ها بالا کشیدم و به ربط و بی‌ربط فکر می‌کردم. به این که صاحب این شانه‌های پت و پهن چطور می‌تواند شاعر باشد؟ شاعر چطور می‌تواند این جا میان ما گناهکاران باشد؟ فردوسی شعری ندارد از دماوند؟ شعر صفری را آدم می‌کند؟ پچ پچه‌هایی که داشت همهمه می‌شد نجاتم داد. از فکر و ذکر فردوسی. با چشم‌های بسته‌ام می‌دیدم که نگاه همه سمت من است. سمت دست راست من. صداها به من ربط داشت. همهمه داشت بالا می‌گرفت که صفری آمد و نوک باتومش را روی میله‌های زندان سراند و قد تپیدن یک باره‌ی قلب سینه سرخی طول نکشید که صدا‌ها خاموش شد.

اینجا سه بند بیشتر ندارد با نهایتش صد زندانی. بند گذر، بند شبانه‌ای است برای پایان دادن به غائله‌ی دعواهای طایفه‌ای. بند دیگر نامش جهنم است و بیرون آمدن از آن تنها با لطف خدا ممکن است. بند ما بند امید است. هم بندی‌های من حتما روزی از اینجا خلاص می‌شوند؛ اما وقتش بسته به دفتر و دستک قاضی و وکیل است.

ظل تابستان است و این دیوارهای بلند، سایه شان را دریغ کرده‌اند از ما. هرجا که دیواری به دیواری می‌رسد سایه‌ای است که قدیمی‌های زندان اشغالش کرده‌اند و چندک زده‌اند آن‌جا.

سینه سرخی گیر کرده لای سیم خاردارهای روی دیوار. نوکش به هوای چکه‌ای دماوند باز است. پنجه‌ش زخمی شده. سینه‌ش پف می‌کند و خالی می‌شود. نای ناله ندارد. می‌گردم پی سنگریزه‌ای؛ اما نیست. ملات خشک شده‌ای از دیوار می‌کنم و پرت می‌کنم سمتش. به سینه سرخ نمی‌خورد و از زندان بیرون می‌رود. ابو، فردوسی و مینا بو می‌کشند و نزدیکم می‌شوند. دست‌ها را سایه بان صورت می‌کنند. مینا شست و انگشت کوچک را لای لب‌ها می‌نهد و سوت می‌زند. سینه سرخ تقلا می‌کند برای نجات. گریزی نیست. ما وقت بی‌نهایت مان را حرام تماشای مردن تدریجی‌اش نمی‌کنیم.

هواخوری لطف نیم ساعته‌ی زندان است. لطفی که با پخش رادیو چرب‌تر می‌شود. نیم ساعت، دو ساعت که شود، لطف می‌شود عذاب. دارند بند گذری‌ها را ‌یکی‌یکی‌ به خانه می‌فرستند. صفری جوری این کار را می‌کند. انگار حق حیات بابامیری ها از صدقه سری اوست. ما تکیه داده‌ایم به دیوار و از‌بند‌رها‌شده‌ها را تماشا می‌کنیم. بدون هیچ حسرتی. بدون این که گمان برمان دارد آن سو از این جا، جای بهتری است.

فردوسی آستین مینا را بالا می‌زند و می‌گوید:

«اینجا دست‌ها چه قدر مهم اند»

ابو پک محکمی ‌به سیگار می‌زند و می‌گوید:

«با وایتکس پاک نمی‌شود؟»

مینای خالکوبی شده روی ساعد دستش را می‌گوید. پر آغشته به خونی می‌نشیند روی مینای مینا. فردوسی پر را بر می‌دارد و می‌گوید:

«اگر قرار بود به اسم معشوقه صدام بزنند چه اسمی بهتر از آزادی؟ آزادی حسین پور. زیباست نه؟»

بیشتر از همه ابو ملتفت حرف‌های فردوسی نمی‌شود. من معنی حرف‌هاش را می‌دانم و این را هم می‌دانم که حرف‌هاش برای من دماوند نمی‌شود. مینا ته ریشش را می‌خاراند و رو به من می‌گوید:

«با این دست معاف می‌شوی از خدمت»

ابو لبخند پت و پهنی می‌زند. لثه‌های جگری خالی از دندانش روز به روز سیاه‌تر می‌شود. با صدای بلند می‌خندد. قاه قاه تا به سرفه بیفتد. لای سرفه‌ها می‌گوید:

«خدمت‌گزار غمیم ما»

فردوسی از ما سوا می‌شود. پشتش راه می‌افتم. می‌ایستد. می‌ایستم. انگار دلم برایش سوخته باشد. انگار بخواهم بدانم او چرا؟ می‌گوید:

«چه می‌خواهی بدانی؟»

به دستم اشاره می‌کند. می‌گویم:

«از نداری»

سر می‌گرداند سمت صدای پشت دروازه و از رگ و ریشه می‌پرسد. می‌گویم:

«کسی به مادرمرده‌ها سر نمی‌زند»

سکوت می‌کند. سکوتش عمری ندارد و دهان وا می‌کند به حرف:

«بالاخره یک نفر باید باشد»

می‌خواهم بگویم می‌بینی که نیست. چیزی نمی‌گویم. نمی‌خواهم بیش از این به‌م نزدیک شود. زیادی دلم برایش سوخته. زیادی دلش برایم سوخته. رهایش می‌کنم. قدم تند می‌کنم. سرم داغ کرده و دبه دبه دماوند هم خنکش نمی‌کند. سیگار می‌خواهم؛ اما به زبان نمی‌آورم. آدمی نیستم که چیزی از کسی بخواهم. ابو انگار بخواهد رشته‌ی دلسوزی فردوسی را بگیرد و ادامه دهد؛ نخی سیگار تعارف می‌کند. سیگار را می‌گیرانم و از حرص، غم کِش می‌کنم. ابو اما دیر کام می‌گیرد از سیگارش و به جوانِ تازه‌واردِ سفیدِ پرواری که بیشتر به شاه داماد می‌ماند تا زندانی اشاره می‌کند و می‌گوید:

«عجب وایتکسی!»

راست می‌گوید؛ اما من دماوند می‌خواهم لاکردار‌ها. من دماوند می‌خواهم. ترک خورده‌ام از عطش. کلافه شده‌ام و رادیو کلافه‌گی‌ام را بیشتر می‌کند وقتی داد می‌زند:

«از هزار و سیصد و پنجاه و دو در کنار شما. از دل رشته‌کوه‌های البرز»

من دماوند می‌خواهم و رادیو کفش نود و نه هزار تومانی تبلیغ می‌کند. ابو در آرام‌ترین حالت ممکن چوبی در دست دارد و روی آسفالت طرحی بی‌معنا را دنبال می‌کند و می‌گوید:

«از هزار و سیصد و پنجاه و دو که ننه‌م من را زایید بهر من فقط تنهایی بوده. خوش‌به‌حالت تنهایی‌ات را نمی‌توانی وجب کنی»

انگار دمخور شدن با فردوسی این طور کلامش را عوض کرده باشد. کلافه‌ام؛ اما گوش می‌دهم. می‌گوید:

«توی عمرم قد انگشت‌های دستت زن ندیده‌ام. صف عمر، در جایی بی‌آب و علف، برای کارخانه‌ای بشکه بشکه وایتکس بار کامیون می‌کردم و نصف دیگرش را اینجا بوده‌ام. به خاطر خط‌خطی‌کردن صورت‌ها»

به شاه داماد نگاه می‌کند و بعد به دست‌های کلفت خودش و ادامه می‌دهد:

«مرد که داغ می‌کند باید خنک شود. همه هم که مثل خودم بلال و برشته‌اند. به سرم زد که می‌گویم یعنی فقط فکرش از سرم گذشت؛ وایتکس که کبره را چرک را می‌برد اینجا را سفید می‌کند؟»

ته سیگار را پرت می‌کنم. حرفهاش را می‌فهمم و می‌دانم برایم دماوند نمی‌شود.

فرز بلند می‌شوم. دمپایی‌ها را با نوک انگشت می‌پرانم سمتی. دلیلش را نمی‌دانم. آسفالت داغی‌اش را مثل سیخی از کف پا تا رانم فرو می‌کند. راه می‌روم. عطش دارم. پیراهنم چسبیده به پشتم. همه جاش شوره زده. دست روی سرم می‌کشم. پوست سرم را با هفت انگشت می‌سابم. داد می‌زنم:

«دماوند! دماوند!»

عرق و اشک جلوی چشمم شیشه می‌کشد. می‌خواهم سمت صفری بروم و در یک وجبی صورتش داد بزنم: یک هفته گرسنگی‌ای را که به من چشاندی به یاد آور. مجبورم کردی آب جورابت را بجوشانم و نمک ته نشین شده‌اش را در خاگینه بریزم و بخورم. من حیوانی‌ام که وقت شکار، بی‌پنجه شد. تو حیوان‌تری هستی که اینجا را برای خدایی انتخاب کرده. سمتش می‌روم. مثل سگی له‌له‌کنان که به صاحبش زل زده چشم می‌دوزم به چشم‌های صفری. می‌گویم:

«بزن بزن بزن»

هلم می‌دهد و یک کلمه هم حرامم نمی‌کند. سمت ابو بر می‌گردم. .انگار ذغال داغ ریخته باشند توی شلوارم. به زمین بند نمی‌شوم. سیگار ابو را می‌قاپم. شلنگ می‌اندازم از سوختن. پک می‌زنم. ته‌ش را پرت می‌کنم. به صفری یورش می‌برم. ستاره ای از دوشش می‌کنم. در چشم به هم زدنی. هلش می‌دهم و از لای بابامیری‌ها راه باز می‌کنم به سالن. صدا‌هایی دنبالم می‌دوند و فحش‌هایی که می‌خواهند از پشت یقه م را بگیرند. تا بوفه راهی نیست. داد می‌زنم:

«چه می‌خواستی بدانی فردوسی؟ رفته بودیم شهر برای کار»

می‌دوم.

«با بابا. کار نبود دزد شدیم»

 چند قدم دیگر.

«روزی یک گوشی»

 هن و هن و هن و هن.

«بابا ترک موتور نشسته بود و من می‌راندم»

موزاییک‌ها چه خنک است.

«دست توی ماشین برد که گوشی را بقاپد. کشیده شد تو»

صدا‌ها دارند نزدیک می‌شوند. بوفه‌چی را با مشتی ناکار می‌کنم. در یخچال را باز می‌کنم. دماوند را بر می‌دارم. خالی می‌کنم روی صورتم

داد زد:

«نمان، برو ولدزنا. ماندم اما. نه به خاطر پدر بودنش. کجا فرار می‌کردم؟ سه انگشتم را زیر تیغ گذاشتند»

 آخ. چه خنک است دماوند من.

«دلم دود کرد. پارچه می‌کشند روی صورت که خون را نبینی. پشنگه‌ها اما پارچه را خیس می‌کرد»

باتوم می‌خورد پس کله‌ام.

«دلم دماوند می‌خواست. که خاموشم کند»

دو طرفم را گرفته‌اند. روی زمین سرانده می‌شوم. با اوج صدایم که به گوش خودم هم نمی‌رسد فردوسی را صدا می‌زنم:

«از من بنویس. از دست‌هایم. از دماوند»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.