ادبیات عریان

درباره ناهار لخت نوشته ویلیام اس. باروز ترجمه فرید قدمی

ادبیات بیت در ایران ابتدا با ترجمه کارهای براتیگان معرفی شد اما شعر بلند زوزه از آلن گینزبرگ (۱۹۵۶)، رمان در جاده جک کرواک (۱۹۵۷)، و رمان ناهار لخت ویلیام اس. باروز (۱۹۵۹) سه اثر شاخص نسل بیت هستند.نسلی بی آینده،سرکش،هنجار شکن،عاشق موزیک جاز و مواد مخدر.نویسندگانی که هیچ کدام معیارهای سابق نوشتن را نپذیرفتند و گاه به شکلی بی‌در و پیکر، بدون پیرنگ،تکه تکه به روایت آنچه می خواستند پرداختند.

مواد مخدر بن مایه اصلی نوشتن به این شکل است؛ نوعی از ادبیات که یادآور نویسندگان سورئال است اما با تفاوتی اساسی با آنها.نویسندگان نسل بیت به خیال و توهمات و فرواقعیت پناه نمی برند آن‌ها از هر آنچه واقعی است و گاه داستانی است بدون در نظر گرفتن اساس روایت و پرداخت حرف می زنند گاهی همه چیز را رد می‌کنند گاهی تمام معیارهای اخلاقی را زیر سوال می‌برند شاید قصه هم بگویند و گاهی کثیف‌ترین کارها را انجام می‌دهند و لخت و عریان از آن دم می‌زنند.

نویسندگان و شاعران نسل بیت، الهام‌بخش جوانان دهه ۱۹۶۰ در پیدایش جنبش هیپی و مه ۱۹۶۸ فرانسه، و به‌زیرکشیدن ارزش‌های آمریکایی بودند.جوانانی که خسته از همه معیارها و ساختارها به دنبال اندک زیبایی بودند.جوانانی با شعار کوچک زیباست در پی حقیقت زیر آسفالت خیابان‌ها علیه تفکر منسجم برخاستند.

ناهار لخت مجموعه ای از خرده روایت‌ها و حرف‌ها و تک گویی ها و شکایت هاست. محور تمام این اتفاق‌ها مواد مخدر است؛ نعشگی، اسنیف و تو رگ زدن و احساسی است که از آن دارد.روایتی است جنون وار از انسانی در هم شکسته و خرد شده که دیگر پایبند هیچ چیز نیست و در حال نابودی تن و روان خود است.

خواندن ناهار لخت بسیار متفاوت از ادبیات کلاسیک و معمول است و البته مخاطب خاص خود را می‌طلبد. رمان باروز با شکلی از ادبیات بیت که در براتیگان کرواک و حتی گاه بوکفسکی سراغ داریم متفاوت است. شعری است به نثر و برپایه هرزگی تمام عیار ذهن. به شدت زخم زننده با ریتمی تند. به موسیقی هارد‌راکی شبیه است که ضربات تمپ پشت سرِ هم و مسخ کننده، گاه آزارت می دهد و گاه تکان دهنده است و از امر واقعی به جهانی دیگر پرتاب‌ات می‌کند. در میانه‌ی روایت باروز در ناهار لخت،عجین شدن در دلِ روایت و همراهی با شخصیتی که میان گرد و اعتیاد و تزریق و فحش و عصبانیت غوطه ور است خواننده را به وحشت می‌اندازد و به سختی می تواند از این جهان پر از خشم و دود بیرون بیاید. خلسه ای دیوانه کننده اما لذت بخش مثل دقایق اول اسنیف کوکایین یا لحظات دیرتر تزریق وریدی هروئین است که لذتی دیوانه کننده،جدا کننده و رها کننده از هستی و واقعیت نثارت می کند.

باروز در این رمان پشت سر هم با ریتمی تند می نویسد و انگار هیچ‌گاه به عقب برنمی‌گردد.او معتقد است بازگشت به عقب و نگاه به آنچه که گذشته در متن، نویسنده یا تماشاگر را به مجسمه‌ای از نمک تبدیل می‌کند:

‘فقط یک چیز هست که نویسنده می‌تواند درباره‌اش بنویسد: آنچه در مقابل حواس‌اش هست در لحظه‌ی نوشتن..من یک دستگاه ثبت و ضبط‌ام..به این فکر نمی‌کنم که داستان،طرح،پیوستگی را بگنجانم…هر چه بیشتر در ثبت مستقیم سطوح خاصی از فرآیند روانی موفق شوم آن وقت توانسته‌ام کاری کرده باشم،هر چند محدود …’

باروز نوع دیگری از رمان و نوشتار را می‌آفریند که گاه خواننده را به عمد می‌آزارد. برای خواند ناهار لخت باید تمام آنچه که از خوانش و دانش پیشین ادبیات داریم کنار بگذاریم. با ذهنی خالی بدون هیچ قاعده‌ای به سراغش برویم و بگذاریم نویسنده کارش را با روح و روان‌ات بکند. بگذار همه ادبیات لخت و عریان در رگ ات تزریق شود و جان‌ات را دگرگون کند.

در این نوع رمان( حتی برخلاف براتیگان و کرواک که روایتی داستانی را اماده می‌کنند و به آن پایبندند) هیچ شخصیتی پرداخت نمی‌شود اما شناخته می شود. انگار که ما با شعری تکه پاره شده و روایتی بی معنا طرف هستیم. انگار نویسنده تمام روایت و شخصیت ها را درون سطلی ریخته و چون نقاشان مدرن سطل پر از رنگ را بی هدف روی صفحه پخش کرده و گاه با دستانش یا خیالش به رنگ‌هایِ جاری در صفحه جهت می‌دهد.

این نوع روایت را یا می‌توان عاشقش شد یا از آن نفرت داشت و کاملا رد کرد. حد میانه ندارد. برای درک چنین رمان شعرگونه‌ای یا شعر رمان واره‌ای، باید درک و خوانشی تاریخی از ادبیات داشت و به آن رسید وگرنه مجموعه ای پراکنده و بی معنا و خسته کننده به نظر می‌آید که خواننده معمولی نمی‌تواند تا آخر همراهی‌اش کند. اما آن که می‌خواند و در پستی بلندی‌ها شخصیت و تند و کند شدن روایت و پراکندگی ها با او همراهی می‌کند لذتی را در نهایت تجربه می‌کند که در دسترس هر کسی نیست.

ترجمه چنین کاری هم البته کار آسانی نبوده که خوشبختانه فرید قدمی به خوبی از پس آن برامده و ظاهرا قصد ترجمه دیگر آثار این نویسنده را نیز دارد.

مهدی فاتحی

2 comments

  • سعید رمضانپور

    درود جناب فاتحی، بسیار لذت بخش بود نوشتار خوب شما، راستش امشب نسل بیتی به من گذشت! با خواندن این متن شما و البته مصاحبه جناب قدمی با ژورنال اروپایی بریتانیا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.