احضار

ریحانه نامدار

همسایه ی طبقه ی بالایی دیروز مُرد. پلیس آمد در زد و پرسید کس و کاری دارد؟ گفتم دقیق نمی دانم. توی این چند سال شاید دو سه دفعه بیشتر ندیدمش.
پیرزن بد عنقی بود. یکبار گلدان اش را باد زده بود و انداخته بود روی ماشین تو. یادت هست؟ با آسانسور رسیدی بالا وتا برسیم همدیگر را بغل کنیم، صدای خرد شدن شیشه آمد. دویدی تا پاگرد پایین  و از پنجره، ماشین ات را دیدی که گلدان چه به روزش آورده. بعد برگشتی نگاهم کردی، ایستاده بودم بالای پله ها و باد می گشت زیر پاهایم.یک حریر بلند سفید پوشیده بودم. همان روز صبح خریده بودم. گفتی چه می آید بهت. یک پله آمدم پایین. همانجا نشستی توی پاگرد و دست هایت را باز کردی. توی بغل ات که نشستم پرسیدی تازه خریدی؟ گفتم نه.
مارک لباس را یادم رفته بود بکنم. از پشت گردن ام آویزان مانده بود.
————-
پلیس پرسید “مهتاب” اسم شماست؟ گفتم بله. کتابی را باز کرد و صفحه ی اول اش را نشانم داد: “تقدیم به مهتاب بابت عذرخواهی از شکستن شیشه ی ماشین”. تاریخِ نوشته مال سه سال پیش بود. گفتم عجیب است ولی او هیچوقت این کتاب را به من نداد. پلیس کتاب دیگری را باز کرد. لطفا صفحه ی اول این را هم بخوانید:” تقدیم به مهتاب بابت عذر خواهی از شکستن شیشه ی ماشین”. تاریخ نوشته مال دو سال پیش بود. گفتم سر در نمی آورم. من که به او گفته بودم آن موضوع را فراموش کند. اصلا تقصیر او نبود. باد زد و گلدان را انداخت.
-پس رفت و آمد داشتید.

-کلا سه بار. بار اول آمد خسارت ماشین را بدهد. پولی که آورده بود آنقدر کم بود که خنده ام گرفت. به شوخی گفتم ممنون. شاید باهاش یک کتاب خریدم. بعد رفت و چند دقیقه ی دیگر برگشت گفت پولم را بده خودم یک کتاب برایت می آورم. پول اش را پس دادم. دیدم ناراحت شده دنبالش رفتم بالا و گفتم هرچه بوده فراموش کنید. کسی که از شما شکایتی ندارد. گفت همینجا صبر کن بروم یک کتاب برایت بیاورم. راستش باورم نمی شد اهل خواندن کتاب باشد. چند دقیقه منتظر شدم و بعد حوصله ام سر رفت و برگشتم پایین. بار دومی که دیدم اش، گمانم یک سال بعد از آن ماجرا بود. درآسانسور باز شد و دیدم خودش را بزک مختصری کرده و انگار دارد می رود مهمانی. گمانم توی این چند سال که همسایه بودیم فقط همان روز از خانه بیرون آمد. باقی روزها یک خدمتکاری می آمد و برایش خرید و پخت و پز می کرد. تا مرا دید همانطور با اخم جواب سلامم را داد. پایین که رسیدیم یکهو پرسید: خب چطور بود؟ گفتم چی چطور بود. منظورش کتاب بود. فکر می کرد سال پیش کتاب را بهم داده. گفت پس امشب بیا بالا ازم بگیر. گفتم باشد ولی نرفتم.
– چرا؟
– خیلی جدی نمی گرفتم حرفهایش را. شاید هم اصلا یادم رفت که بروم.
پلیس کتاب آخر را نشانم داد. دوباره همان یادداشت ولی اینبار با تاریخ یک روز پیش.

– گفتید سر هم سه بار او را دیده اید. بار سوم؟
– بار سوم همین دیروز بود. خودش درِ خانه ام را زد. برق رفته بود و از قرار خدمتکارش توی آسانسور گیر کرده بود. زنگ زدم به مدیر ساختمان و درش آوردند.

– همین؟
– بله. می توانید از مدیر بپرسید.

پلیس رفت و هر سه کتاب را با خودش برد.
=====================================

تمام شب خوابم نبرد. به تو زنگ زدم. نوشتی توی مهمانی هستم عزیزکم، شرایط پاسخگویی ندارم. به همکار سابقم زنگ زدم. شنیده بودم از وقتی پسر جوان اش در دریا غرق شده ، شب ها تا صبح  روح احضار می کند. آدرس داد بروم پیش اش. نصفه شب بود. ترسیدم. گفت خود دانی. پسرم تا صبح پیش من است هروقت خواستی بیا. این را که گفت بیشتر هول ورم داشت. فکر کردم صبح عین بچه ی آدم می روم اداره ی پلیس و اسم کتاب ها را از همان ماموری که دیروز سین جیم ام کرده می پرسم. من را چه به  احضار روح؟

عجیب بود که هرچه می کردم اسم هیچکدام از کتاب ها به ذهن ام نمی آمد. عوضش تمام شب دستخط هایی لرزان و نامفهوم از خیالم گذشتند تا خود صبح، که دیگر طاقتم سر آمد و رفتم پاسگاه .
 مامورِ دیروزی  تا مرا دید، گفت فکر کردم آمده ای به قتل همسایه ات اعتراف کنی. از قرار مرگ پیرزن مشکوک بوده. کل مدارک هم فعلا به دستور مافوق پملمب شده تا بچه هایش از خارج برسند. خود این داستان حداقل یک  هفته ای زمان می برد. حالا چه اصراری داری اسم کتاب ها یادت بیاید؟ گفتم هیچی. فقط کنجکاوی ست. خودم را بیشتر از آن مشتاق نشان ندادم و آمدم بیرون. پیرزن فعلا باید در سردخانه می ماند تا فرزندانش از چهارگوشه ی دنیا برسند. به همکار سابقم زنگ زدم و قضیه را برایش تعریف کردم. گفت امشب بیا. احضارش کار دو دقیقه است. چون هنوز دفن نشده به یک پچ پچه می آید.
به خانه که رسیدم تو زنگ زدی پرسیدی چرا امروز نیامدی سرکار؟ گفتم یک هفته مرخصی طلب دارم می خواهم عین یک هفته را بمانم توی رختخواب. گفتی عزیزکم … طوری که نشده ای؟ گفتم نه و دلم خواست همانطور گوشی را نگه دارم و تو حرف بزنی. آنطرف اما صدای بوق و خیابان بود و باید سریع خداحافظی می کردیم. باز هم نشد برایت بگویم که پیرزن همسایه مرده. حتما یادت هست. همانکه گلدان اش از آن بالا افتاده بود روی ماشین تو.
آمده بودم ایستاده بودم بالای پله ها. باد زد و در خانه بسته شد. همانجا توی پاگرد همدیگر را بغل کردیم. در گوش ام گفتی حالا سرت را برنگردان ولی پیرزنه آمده  ایستاده آن بالا دارد از لای نرده ها تماشایمان می کند. گفتم پول بلیط این فیلم صحنه دار را هم باید بکشیم روی خسارتی که به ماشین ات زده. به زور جلوی خنده ات را گرفتی، گفتی : این روحیه  ات… و بعد گفتی ” شگفتیِ منی تو دختر”… . هیچوقت دیگر مثل آن روز نشد. اولین معاشقه بود. بعد ها کم و بیش هرچه بین مان اتفاق افتاد از همان سایه بازیِ میان باد و آفتاب  بود توی آن پاگرد قشنگ. کاش راهی بود که می شد به جای خانه، در پاگرد ها زندگی کرد و مُرد.
=================================

از در و دیوار خانه اش عکس قاب کرده ی پسرش آویزان بود. هول به دلم افتاد که آنهمه صورت یک شکل چطور از چهار طرف خیره نگاهم می کنند. همکارم عینک اش را زد و کتابچه ای را باز کرد و پشت هم ورد خواند. بعد چند تا شمع داد دستم و گفت بیا زیر آن ملحفه. مراقب باش بد نگیری شمع ها را که پارچه بسوزد. یک چادرشب بزرگ را گوشه ی اتاق به سه طرف بسته بود. شبیه خانه هایی که دختربچه ها برای خاله بازی می سازند. سینی بزرگی آن زیر بود با یک مشت اشکال معوج شبیه موجودات خشک شده ی ریز دریایی. گفتم چون لابد پسرش را دریا از او گرفته باید به خرچنگ و مارماهی متوصل بشود. شمع ها را گذاشتیم دور سینی. چشم هایش را بست و جانوران دفورمه را برداشت و چندبار عین تاس ریخت کف سینی. بعد شروع کرد به برعکس شمردن اعداد. یکهو چشم اش را باز کرد و سرم داد کشید: چه کار می کنی؟ گفتم هیچی. گفت چشمهایت را ببند و با من بشمار. برعکس بشمار از هزار به پایین ده تا ده تا. شمردم. وسط های شمردن حس کردم یک نفر دیگر خزید زیر ملحفه. یواش از گوشه ی پلک ام دید زدم. گربه بود یا یک توله سگ سیاه که آمد خودش را جمع کرد کنار پایم. توی تاریکی درست نمی شد دید. همکارم آهسته پچ پچ کرد: هرچی میخواهی ازش بپرس. وقت زیادی نداریم. نخواستم دل اش را بشکنم. وانمود کردم که حضور روح را باور دارم. گفتم “همسایه ی محترم گویا شما زمان حیات تان می خواستید سه تا از کتاب هایتان را به من بدهید. کاهلی و حواس پرتی مرا در پذیرفتن آنها ببخشید. از روزی که این دنیای فانی را ترک کرده اید وجدانم در عذاب است که لااقل اسم کتاب ها یادم بیاید. هر لحظه هم برایم مهم تر می شود و حسرت برانگیزتر که همسایه ی حاذقی چون مثل شما بالای سرم بوده و از محضرش بی بهره مانده ام”.
همکارم صدای شمردن اش را بالا برد که یادم بیندازد وقت زیادی ندارم: سیصد و هفتاد، سیصد و هشتاد…
“راستش پلیس کتاب ها را بایگانیِ پرونده تان کرده. اگر بی زحمت اسم شان را بگویید خودم مشتاقم که در اسرع وقت بروم دنبال خریدنشان”.

مراسم احضار روح که تمام شد همکارم چراغ ها را روشن کرد و انگار تازه مهمانی شروع شده باشد رفت برایم چای و شیرینی آورد. نمی دانم حیوان زبان بسته را یکهو کجا گم و گور کرده بود. انگار دود شده و رفته بود به آسمان. حالِ خوشش را خراب نکردم. چای را نصفه سرکشیدم و بلند شدم.
موقع خداحافظی، دم در، یک کاغذ کاهی تاشده را گذاشت کف دستم. گفت اجازه نداشته لایش را باز کند اما از قرار، روح پیرزن، روح خبیثی نبوده و اسم کتاب ها را برایم توی این کاغذ پاره، مکتوب کرده و گذاشته توی سینی.

کاغذ را گرفتم و رفتم پایین سوار ماشینم شدم که شنیدم یکی می زند به شیشه. همان یارو مامور پلیس بود.
– از صبح تا حالا تعقیب ات می کردم. چه سوژه ی بی خواب و آرامی هستی تو.
بهم دستبند زد.
==================================
توی اداره ی پلیس، موقع بازرسی بدنی، کاغذ کاهی را ضمیمه ی پرونده کردند. ماموره گفت با این مدرک کار دادستان را راحت کردی. تای کاغذ را باز کرد و لحظه ای جلوی چشمم گرفت. دوباره نشد اسم کتاب را بخوانم. ولی راست می گفت. دستخط پیرزن بود.
هنوز هم برایم فرض محال است که زیر آن چادر شب  روحی احضار شده باشد. با همه ی اینها تصور کردن احتمالات متعدد در مسیر قتل پیرزن باعث شد وقت را بکُشم و هفته های کشدار اول زندان را  با شتابی معقول از سر بگذراندم. توی تختم دراز می کشیدم و سعی می کردم موبه مو، از لحظه ی ورود آن سگ به بعد را به یاد بیاورم. در خیالم، سگ کم کم صورت آدم را پیدا کرد. اواخر حتی یکی دوبار با صدای پیرزن حرف زد. خواب دیدم توی راهروی یک قطار دنبالش می دوم و او هی پارس می کند که بیا، بیا مرا بگیر . یک شب دیگر هم خواب دیدم جلوی پنجره ی یک هتل نشسته ام  رو به دریا. آنقدر حالم خوش بود توی خواب که فکر کردم تو باید همان نزدیکی ها باشی.  برگشتم دیدم پیرزنه است که دراز کشیده روی تخت هتل و کتابی دست اش است و من هر کلکی که فکرش را بکنی  می زنم که بگذارد اسم روی جلد را ببینم، اما بی فایده است. دست پُرچین و چروک اش را گذاشته روی اسم کتاب و نیش باز و کریه اش را نشانم می دهد. لای دندان هاش هم کف آورده.
بیدار که شدم نگهبان را صدا زدم گفتم میخواهم ماموره را ببینم که اعتراف کنم. دو ساعت بعد توی اتاق بازجویی یک مشت جفنگیات تحویل اش دادم. خودکار و کاغذ بهم داد که مکتوب شان کنم. دستم موقع نوشتن عجیب وافراطی می لرزید. خط شناس آوردند. گفت دستخط ها یکی ست. من و پیرزنه را می گفت.  پرسیدم  روز اول که فرم ها را پر می کردم چرا نگفتید خط ام با مقتول یکی ست؟ گفت  آن روز نبود، اما حالا هست.
مسخره ترش وقتی بود که برای بازسازی صحنه ی قتل، مرا به خانه ی پیرزن بردند و دیدم تو هم آنجایی. گفتند احضارت کرده اند چون مظنون هستی به همدستی در قتل. تو را از روی تلفن هایم پیدا کرده بودند. ماموره بهت دستنبد زد و تو را آورد و نشاند روبروی من توی پذیرایی خانه ی پیرزن. برایمان چای ریختند و شیرینی و میوه چیدند روی میز. انگار آمده باشیم مهمانی. صحنه ی جنایت گویا از فضای صمیمی یک عصرانه شروع می شده. پیرزنه ما را دعوت کرده خانه اش بابت عذرخواهی از افتادن گلدان. تو می گویی خانوم عزیز سه سال گذشته. خسارت مهمی هم نبوده. ما که فراموشش کرده ایم. اینجا پیرزنه که داشته کیک روی میز را با چاقوی بزرگی قاچ می زده یکهو از حرکت می ماند. از همان بالای عینکش که تا نوک دماغش لیز خورده و پایین آمده نگاهت می کند و می گوید ولی من هیچوقت فراموش نکردم.
دورتادورمان قفسه ی کتاب است. هاج و واج سر می چرخانیم به تماشای کتابها. به پیرزنه نمی آید کِرم کتاب باشد.
ماموره می پرسد بعدش چه شد. به تو نگاه می کنم. تو قوری را از روی میز برداشته ای و داری برای هرسه تایمان چای میریزی. پیرزنه می گوید “پسرم هم…” اما دنباله ی حرفش را می خورد. انگار میخواسته بگوید پسرم هم همینطوری چای می ریخت. زن های پیر، هر مرد جوانی را ببینند فکر می کنند پسرشان است. از راننده ی تاکسی بگیر تا دکتر داخلی شان که هر شش ماه برای چکاپ می روند پیشش…تا مامور پلیسی که می آید جسدشان را که افتاده وسط آشپزخانه وارسی کند…تا آن یارو که توی سردخانه، زیپ کیسه ی جنازه شان را باز می کند. چی شده مادرجان؟ قربان دستت مادر، یک پتو بیار بنداز روی پاهام. عین یخچال می ماند اینجا. روی چشمم. قربان قد و بالایت، نگاهت که می کنم انگار پسرم را دیده ام. لطف داری مادرجان…
اینها یکجور ابراز حسرت است. همه اش را همینطور توی اعترافاتم نوشته ام. بعد هم این را اضافه کرده ام که پیرزنه از عمد گلدان را انداخته بوده روی ماشین تو. می خواسته به یک بهانه ای باب آشنایی را باز کند.

تو همانطور چای به دست از جایت بلند می شوی و اجازه می گیری یک نگاهی بیندازی به کتابها. پیرزنه مثل سایه دنبالت می آید و درباره ی کتاب ها توضیحاتی طولانی و کسل کننده می دهد. تو با حوصله گوش می دهی. تو همیشه با حوصله گوش می دهی. چطور می توانی اینقدر آرام باشی؟ حالا که هر دو دستبند به دست روبه روی هم نشسته ایم، آن آرامش کُشنده ی همیشه گی ت مامور پلیس را هم عصبی کرده. از روی اعترافاتم می خواند و می رسد به آنجا که تو و پیرزن را ایستاده در قاب پنجره زیر نور نارنجی عصر تابستان توصیف کرده ام: “نور روی شانه اش می ریخت. گردن اش را طبق عادت همیشگی ش کمی خم کرده بود که سایه می داد روی پیراهن سفیدش، از گوشه ی چشم نگاهم می کرد. اینطوری می خواست  بفهماندم که حواسم پیش توست. داشتم برایش می مُردم…از جایم بلند شدم و رفتم وسط حرّافی های پیرزن، دست انداختم گردنش و لب هایم را چسباندم روی لب های او. پیرزنه بی توجه به من چند قدمی عقب رفت و بعد دست او را گرفت که ببردش توی راهرو تا یک نسخه ی نایاب از کتابی خطی را نشانش بدهد. او هم موهایم را سرسری نوازش کرد و در گوشم گفت الان بر می گردم عزیزکم”.
از وجنات دو جوانک  سربازی که کنارم ایستاده اند پیداست که از شنیدن این اوصاف عاشقانه که ماموره روخوانی می کرده، تمنای دل شان فزونی گرفته. نوبتی می روند دستشویی. مامور پلیس راضی به نظرمی رسد. دارد تو را می برد سمت راهرو. می گوید طبق اعترافات مکتوبِ خانوم، این باید آخرین صحنه ی پیش از قتل باشد. صدای تو را خیلی گنگ می شنوم که داری به سوالات او جواب می دهی. لحظه ای بی اختیار چشمهایم را می بندم.انگار بخواهم از پشت یک شیشه ی ضخیم لبخوانی ات کنم. چرا تا الان ساکت بودی؟ تمام آن مدت که ما را  روبه روی هم نشانده بودند. منتظر بودم صدایم کنی. نکردی. حتی وقتی از تو پرسیدند که آیا این زن را می شناسی، جواب روشنی ندادی.گفتی هیچ، فقط در یک شرکت، همکار هستیم. گفتی “هیچ”.  می دانم که همیشه از من عاقل تر عمل کرده ای. می دانم بعدها که این ماجرای مضحک قتل همسایه تمام شد، بازوهایم را می گیری و تکانم می دهی: “عزیز کوچولوی من…تو که توقع نداشتی همه چیز را راجع به خودمان به آنها بگویم؟” . نه توقع نداشتم. اما حالا دارم. شاید چون هنوز آن روز نیامده. شاید چون الان اینجا  توی پیراهن بلند زندان نشسته ام و یک چادرشب درست رنگ همانکه همکارم، روح پیرزن را زیرش احضار کرده بود روی سرم انداخته اند. شاید چون دستهایم را بسته اند. شاید چون حالم خوب نیست.
انگار هربار با صدای فلاش های دوربین عکاسی، صورتم چروک می خورد. انگار یک نفر مدام با ورقی آلومینیومی چهره ام را می پوشاند و مچاله می کند. چشمانم سفیدی رفته اند و دارم پشت آن سفیدی ها دنبال تو می گردم. از انتهای راهرو به سمت در خانه ی پیرزن می روی. دیگر دستبند به دستت نیست. با مامور پلیس دست می دهی و از در می روی بیرون. بی خداحافظی. می خندم و در را نشان می دهم. می گویم چرا با من خداحافظی نکرد؟

ماموره می گوید: مگر خانه ی شما طبقه ی پایین نیست؟ می گویم: چرا هست.  می گوید: خب دیگر، اگر از در خانه ی شما بیرون می رفت باید با شما خداحافظی می کرد. درحالیکه اینجا خانه ی همسایه ی مقتوله ی شماست. البته به ظاهر مقتوله. بعد ادامه می دهد:  
با توضیحات تکمیلی که الان آن آقای محترم دادند و ضمیمه ی پرونده خواهد شد نه تنها اتهام همدستی در قتل، از ایشان مبراست بلکه اصلا مورد همسایه تان، یک پرونده ی کذایی ست و به اشتباه قتل گزارش شده. تا همینجایش هم با دنبال کردن اعترافات مغشوش شما بوده که بازسازی یک جنایت ساختگی اینهمه وقت و هزینه از ما گرفته. آخرین شواهد پزشکی قانونی حاکی از مرگ طبیعیِ مرحومه ی سالمند است. با این تفاسیر متاسفانه نمی توانم دستور بدهم که دستبند شما را  باز کنند. باید پرونده ی تلاش نافرجام شما برای منحرف کردن جریان یک مرگ طبیعی به  جانب جنایتی مخوف را ارجاع بدهم به دایره ی آسیب های روانی- اجتماعی و مشاوران خانواده. گویا توی اعترافاتتان نوشته بودید که یکبار هم در ایام جوانی اقدام به خودکشی داشته اید؟
بعد می آید روبه رویم، همانجاکه تو چند دقیق پیش نشسته بودی می نشیند و با لحنی مسخره می گوید: “تقدیم به مهتاب، بابت عذرخواهی از شکستن شیشه ی ماشین”.  واقعا انگیزه ات چی بود که دستخط پیرزنه را تقلید می کردی؟
– انگیزه ای نداشتم.
چهل صفحه از اعترافاتت درباره ی نسخه های خطی ست. این دروغ ها را نوشته ای که اتهام سرقت هم برود روی جرم ات؟ الحق هم خوب نوشته ای… خودت که نویسنده نیستی؟ 
-چرا، هستم.  
نکند خودت این کتاب ها را نوشته ای؟
– بعضی هاشان را.
رُمان های عاشقانه را؟
– بله.  
چه دلیلی داشت که این ماجرا را سرهم کردی؟
– می خواستم او را ببینم.
همکارت را؟
-بله.
مگر هرروز سر کار نمی دیدیش؟
-چرا. ولی آنجا فقط سلام وخداحافظی رسمی بود. سی سال همکار بودیم و همیشه منتظر بودم یکبار توی خانه ام ببینمش.
چرا؟
-دوستش داشتم.
زن و بچه دارد؟
-بله.
خودت چی؟
-یک پسر داشتم که مُرد.
همانکه نوشته بودی توی دریا غرق شده؟
-بله.
همان که گفتی مرا میبینی یادش می افتی؟
-بله.
الان که این اتفاق افتاده راضی شده ای؟
– نمی دانم.
حتما دلت نمی خواست تورا با این سرو وضع ببیند..درست است؟ .بااین چادرشب و دستبند و …؟.
-نه، دلم نمی خواست ولی چاره ای نبود.
 خودش هم همین را گفت. 
-چی گفت؟
وقتی توی راهرو حرف می زدیم گفت باورش نمی شود این پیرزن تو باشی. گفت می رود زنگ واحد پایینی را می زند که خودت در را برایش باز کنی.

از جایم بلند شدم و رفتم سمت پنجره و توی کوچه را نگاه کردم. ماشین ات را همان جای همیشگی، زیر پنجره پارک کرده ای. پس ماموره راست می گوید که نرفته ای. قبل از اینکه خودم را از پنجره پرت کنم روی ماشین ات،  سعی کردم چند تصویر آخر را به سرعت و پشت هم بچینم و از تماشایشان تا آنجا که می شد کِیف دیوانه وار ببرم. تصویر اول بالطبع مال تو ست که در پاگرد ایستاده ای با یال های باز ت و باد می زند که در خانه را پشت سرم ببندد و من به جای پایین آمدن از پله ها می نشینم روی نرده و سُر می خورم روی تخت سینه ات… می گویی” شگفتی منی تو دختر”…
تصویر دوم مال همین چند دقیقه پیش است. مال من و تو. قبل از اینکه از در این خانه بیرون بروی، می آیی سمت من. بازوهایم را محکم می گیری و چندبار آرام تکانم می دهی. انگار که بخواهی از خواب بیدارم کنی. می خندم که بهت بفهمانم حالم خوب است. می گویی “همین را می خواستم بدانم. خیالم راحت شد که خوبی. ببین عزیزکم یک دوره هایی توی هر رابطه ای هست که…” و حرف می زنی و حرف می زنی. مثل همیشه آرام و شمرده و آن ماموره و دوتاسربازک جوان که مارا تماشا می کنند فکر می کنند که من با چه دقتی دارم به حرف های تو گوش می دهم. نمی دانند که من هیچوقت نتوانسته ام جمله های تو را درست دنبال کنم و بشنوم. آدم های کمی هستند که در دنیا “درست و دقیق” عاشق باشند. باور کن منظورم همین است که می گویم. کاش قبل از مرگ این را جایی نوشته بودم. اصلا عاشق ها تعدادشان انگشت شمار است. بقیه فقط بازی می کنند با هم. عشق را بازی می کنند. البته بهتر از هیچی است ولی عشق نیست. اینکه موقع حرف زدن سرهاشان را به نشانه ی تایید و درک همدیگر تکان می دهند عشق نیست. یا به قول خودشان از چشم های هم می خوانند و اینجور اتفاق نظرها که باب دل همه است و باهاش یقین می کنند دلبسته ی طرف شان هستند. نیست. اینها عشق نیست. خیلی کم اند عشاق. عشاق اصلا نمی فهمند چه می گویند یا چه می شنوند. تو هر وقت حرف زده ای من جز چند کلمه ی اول ات، باقی ش را نفهمیده ام. باقی ش به کیفِ لبخوانی گذشته. عشق آن قسمت از خیسیِ لب تو بوده که شکل نهایی را می داده به کلمات و توی فضا شناورشان می کرده…به آن لعاب که خشت حروف را به هم می چسبانده نگاه می کردم و می دیدم مانده ام همانجا. فرقی نمی کرد چه می گویی. گاهی شعر، گاهی یک تصنیف قدیمی، گاهی شکایت از آب و هوا، از کار، از روزگار… فرقی نمی کرد…هیچوقت فرقی نمی کرد چه می گویی… من همه را می دیدم. صد بار شکل هر واژه را  می دیدم و به زور یکبار می شنیدم. حرکت دستهایت که در پایان هر جمله از هم دور و نزدیک می شد انگار که بخواهد جعبه ای نامرئی را در هوا بگیرد و به دستم بدهد را می دیدم و دنبال می کردم. من تمام آن جعبه ها را نگه داشته ام. هیچوقت فرصت نشد برایت بگویم نگه داشتن چیزهای نامرئی چقدر سخت است. گوشه های اتاقم و کنج کمد ها تا نزدیک سقف، پر شده اند و رفته اند بالا. خیلی هایشان را چیده ام دور تخت ام. بعضی ها را با خودم به خیابان می برم. مثل حیوان خانه گی بهشان غذا می دهم.
و تصویر سوم…مال این دو تا سرباز است که دارند می دوند تا نگذارند خودم را از پنجره به بیرون پرت کنم. به ماموره گفته بودم چه قدر شبیه پسرم است. اما انگار این ها بیشتر شبیه اند. این دو تا جوانک را می گویم. مخصوصا آنیکی که چشم های ذاغ دارد. می خواستم قبل از اینکه خودم را پرت کنم بهش بگویم چقدر مرا یاد پسرم  می اندازد. اما نشد. پریدم. چادر شب ام توی مشت اش مانده و فریادهای ماموره در اتاق پیچیده.

حالا روی ماشین تو افتاده ام. به محض اینکه بیایی لب پنجره ی پاگرد و پایین را نگاه کنی از پشت سر صدایت می زنم. کافی ست برگردی و بالای پله ها ببینی ام…کافی ست باد بوزد و دوباره درِ خانه، پشت سر ما بسته شود. در آن پاگرد تا ابد با تو زندگی می کنم.
می خواهم در آن پاگرد تا ابد با تو زندگی کنم.
===================================

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.