آن مرد در باران آمد: از برگزیدگان جایزه زنو

مریم عزیزخانی

موسی چای را ریخت روی قندِ درشتِ توی دهانش. گفت:”ببند در رو حسن یخ زدیم!” و تا خواست لب و لوچه اش را جمع کند، چایِ شیرین ریخت روی ریش جو گندمی چند روز نتراشیده اش. دست کشید رو نوچ ریش ها و بقیه ی چای را هورت کشید. دید حسن در را بست و با سه کیسه قند تو بغل، دوید پشت دخل پیش کربلایی جواد. گفت:”حالا کارخونه سیمانم که می خواست بره مثلا چه کاری بهش می دادن؟”

مصطفی تاس انداخت. نگاهِ گردی های کوچک روی تاس ها کرد. سیگار را گذاشت بین لبهاش:”سه و پنج”! پک زد:”چقدر گفتم بهش، زبونم مو درآورد.” موسی گفت:”حمالی، حمالیه. چه سر ساختمون، چه کارخونه سیمان.”

حسن گفت:”چای رو گفتن فردا بیا ببر.” کربلایی سر از ماشین حساب برداشت. نگاهِ قندها کرد که هنوز مثل بچه تو بغل حسن بود:”برو بذارشون پشت سماور.” نگاه ماشین حساب کرد:”قندونا رم پر کن.”

موسی لیوان چای را که هنوز بخار ازش بلند می شد، گذاشت رو میز کنار تخته نرد و منتظر ماند مصطفی سه و پنجش را حرکت دهد:”الان پسر ممی[1] تو کارخونه سیمانه. هر جا میره میگه من آدم دولتم. حالا من که می دونم اونجا مستراح می شوره.”

مصطفی خاکستر سیگار را تکاند تو زیر سیگاری:”اصلا خود مهندس بهش گفته بود اگه فوق دیپلم داشتی الان ور دست خودم کار می کردی، صدات می زدن مهندس، صدات می زدن آقا.” و شمارد:”یک، دو، سه،چهار….” و مهره را هشت خانه جلو برد.

موسی نگاه مهره ی سیاه مصطفی کرد و لبش کش آمد. دو تا مهره ی تک داشت که می توانست یکی شان را نجات دهد و نداده بود.  سر از تخته برنداشت:”یک و دو بیارم کارت ساخته ست!” تاس را تو مچ بسته اش لرزاند:”حسن یه لیوانی دیگه بده!” تاس ها سریدند رو تخته. آمد پنج و شش. گفت:”ا که هی!” ردیف دو تایی نزدیک خانه اش را سه تایی کرد و یکی هم برد تو خانه روی ردیفی چهار تایی:”یا احمد باغی، این همه تو کارخونه سیمان بود، آخرشم انداختنش بیرون الان نگهبان دانشگاه آزاد شده.”

مصطفی نگاهِ در کرد. بازار، پشت شیشه های در آهنی قهوه خانه، زیر برف  و بارانی توام، خاکستری می نمود و تک و توک عبور عابری پیچیده در شال و کلاه، خط می انداخت رو افق دیدش. دید که صاحب مغازه ی روبه رویی، کرکره ی مغازه اش را پایین کشید و آمد سمت قهوه خانه. در را که باز کرد، حسن چای را گذاشت جلوی موسی. مرد گفت:”سلام کِلای[2]!” کربلایی بلند سلام داد:”حسن چای لیوانی برای آقا!”

مصطفی پک محکمی زد به سیگار. گونه هاش فرو رفت. حسن گفت:” آقا مِسی[3] چای نمی خورین شما؟” لیوان مصطفی پر بود چای، یخ، کنار دستش. دود را بیرون داد:”اگه فوق دیپلمش رو گرفته بود حالا تو کارخونه سیمان دستش بند بود.” مرد از کنار موسی و مصطفی رد شد. بوی بازار می داد، بوی پارچه، بوی طبق های ساتن و ابریشم، بوی قواره های فاستونی، بوی پنبه و پشم و کنف.

موسی گفت:”پس نمیندازی؟” چای را داغ داغ لب زد:”باز گفت کارخونه سیمان!” و گفت:”پس گفتی مهندس گفته می بردش سر ساختمون پیش خودش.” مصطفی تاس انداخت:”چه فرق داره؟ سر ساختمون، کارخونه سیمان.” آمد دو و سه.

مرد نشست رو صندلی ای نزدیک بخاری بزرگ قهوه خانه که سرخ شده بود از زور زدن. گوشی اش را برداشت و شماره گرفت.

موسی نگاهِ دستهای مصطفی کرد که نرفته بود سمت مهره ها:”حالا اگه مهندسی چیزی بود آره، اون وقت باید حسرت کارخونه سیمان رو می خوردی.”

پاشنه ی آهنی در قهوه خانه چرخید. یدالله در را باز کرد. تو که آمد باهاش سوز و بوی خاک و بوی سیمان و بوی آهن، پاشید تو قهوه خانه قاطی بوی چای جوشیده و قند نم گرفته و دود و نم لباس. رد کفشهای خیسش دنبالش سرید تا کنار بخاری. مرد نگاه کفشهای خیس یدالله کرد که گرفته بود سمت آتش بخاری:”حواست باشه خودت بیاری.” نگاهِ صورت یدالله کرد که سرما پوستش را قاچ قاچ کرده بود:”ناکس پارچه چینی میده به اسم بروجرد.” یدالله دستهاش را چتر کرد رو سر بخاری:”بگو بیست قواره گیپور هم بیاره” چتر دستهای یدالله دو انگشت کم داشت:”بیست قواره هم چادر مشکی.” یدالله گرم شد. مرد داشت می گفت فاکتور را به قیمت دیروز بزند.

یدالله رفت. صندلی آهنی به عرق نشسته ای را پر صدا رو موزاییک های گل گرفته ی قهوه خانه کشید عقب و نشست پشت به در. بازار نشست پشت یدالله.

مصطفی سرش را چرخاند سمت او. دود با “سلام یدی[4]” اش خیز برداشت سمت یدالله. یدالله دستی را که انگشتهاش کامل بود، به نشانه ی سلام بلند کرد و بعد به عادت، با دستی که دو انگشت نداشت کمر نمکدان پلاستیکی وسط میز را که سوراخ هاش کیپ شده بود از نم، گرفت و بی هدف چرخاند.

موسی رد نگاه مصطفی را گرفت:”یدیه؟” سر چرخاند سمت تخته:”تکون بده خب!” مصطفی یک مهره را دو تا برد جلو و گذاشت رو سه مهره ی دیگر و یکی را برد تو خانه.

صدای یدالله بلند شد:”خاباومجان[5]!”

موسی دید که مصطفی هنوز به داد تک هایش نرسیده:”حالا دستش بند شده، برو خدا رو شکر کن. ول می گشت تو خیابونا خوب بود؟ کار که عار نیست مسی.” و چای را سر کشید و تاس انداخت. مصطفی سیگار خاموشش را تو زیر سیگاری له کرد:”نه بیمه، نه سنوات، نه عیدی، هیچی، هیچی.” و باز برگشت نگاه یدالله کرد که سرشانه ی کتش خیس بود و پاره. نور چراغ های مسجد جامع روشن شد. صورت یدالله نشست توی نور. نور، صورت یدالله را قاب گرفت.

حسن برای مرد پارچه فروش چای برد. گفت:”بازار باشه [6]اوستا.”مرد گوشی را قطع کرد و شماره ی دیگری را گرفت. حسن نگاه یدالله کرد:”الان میارم برات.” و آرام رفت. بی شتاب.

موسی گفت:”بفرما زدم.” مصطفی نگاه یکی از تکهاش کرد که موسی انداخته بود بیرون.

-“آخرش امروز مارسِت[7] می کنم!”

مصطفی باز نگاه یدالله کرد:”مثلا چند سال می تونه کار کنه؟ مثلا این خونه که تموم شد بعدش چی؟” یدالله دسته ای اسکناس از جیب کتش درآورد و به سه تا انگشت دست راستش زبان زد و شمرد.

-“باید صبح به صبح بره دور میدون [8]بشینه، تو آفتاب، تو بارون، قاطی بقیه، که خدا خواست، گاس[9] یه وانتی، موتوری چیزی اومد، مثل گاو سوارشون کنه ببردشون حمالی.”

یدالله پولها را بوسید و به پیشانی زد و با دستی که انگشتهاش کامل بود گذاشت سر جاش.

موسی خرم از تکی که زده بود، تاس ها را گذاشت کف دست مصطفی:”میگن مهندس جواز یه طبقه دیگه رو گرفته. به به چه بویی!” حسن داشت تخم مرغ ها را می شکست رو گوجه ها:” یه طبقه شو موتی[10] پیش خرید کرده. دیروز شنیدم از مهندس. خودش گفت.” مصطفی با نوک انگشت تاس ها را کف آن یکی دستش بازی داد:”مهندس واحد می بره بالا، امیر استانبولی.” وبی آنکه حواسش باشد تاسها از دستش لیز خورد رو تخته نرد. موسی نگاهِ جفت یک سیاه کرد:”می گفت سیصد ملوین[11] داده پیش خرید. می گفت باید دویست تومن دیگه سر ماه بده. ناکس نمی دونم از کجا میاره.”

مرد پارچه فروش گوشی را قطع کرد و چای را سر کشید.

شکم موسی ضعف رفت. چای گرسنه ترش کرده بود.حالا قاطی بوی دود و بخار و لباس نم گرفته و چای جوشیده و املت، بوی شیرینی های بیگی[12] از دیوار بین قهوه خانه و قنادی، راه کشیده بود تو سالن سرد و دراز قهوه خانه ی فانی[13] که صندلی هاش آن روز خالی بود. آب دهانش را قورت داد:”جفت یک.” و گفت:”میگن نزول گرفته. تو چی میگی؟ نزول گرفته؟” مصطفی سیگار دیگری روشن کرد:”وقتی دستش رفت زیر دستگاه سی سالش بود.”موسی گفت:”کی؟” برگشت به یدالله:”یدی؟” برگشت به تخته نرد:”آره بدبخت مثلا رفته بود کُرسان[14] کار کنه.” و گفت:”خب معلومه نزول گرفته؟ باباش از قبر درومده ارث بهش داده یهویی؟”

صدای اذان مسجد جامع پخش شد تو راسته ی بازار و خزید تو مغازه های همسایه و تو قهوه خانه. حسن با ظرف رویی املت و نان سنگک در دست، از کنار مصطفی و موسی رد شد. ظرف را گذشت جلوی یدالله. یدالله با هشت تا انگشتش لقمه ی بزرگی گرفت و لپش پر شد. مرد پارچه فروش اسکناس مچاله ای گذاشت رو میز. پا شد که برود. یدالله گفت:”بفرما!” مرد بی تعارف جلو رفت و تکه ی بزرگی سنگک کند و پر کرد املت:”یا علی!”.یدالله گفت:”علی یارت!” لپ پرش داشت می جنبید وقتی مرد رفت.

موسی مهره ی سیاه مصطفی را گذشت روی تک باقی مانده:”پدرمون رو سوزوندی!” مصطفی نگاه تخته نرد کرد:”چیکار کردی؟!” موسی گفت:”یه کیلو تر بخرم ببرم خونه.” و گفت:” حال بازی نداری از اول بگو!” مصطفی گفت:”قبول نیست!” و مهره ها را به هم ریخت.

کربلایی ماشین حساب را خاموش کرد. صداش تو قهوه خانه پیچید:”حسن! پس قندونا خالیه که!”

یدالله سه تا انگشت چرب دست راستش را مالید به پاتولش[15]. گفت:”حسن یه لیوانی بده.” و گفت:”خوا زیاگی بکی.”[16]


[1] محمد

[2] کربلایی

[3] شکسته ی مصطفی در گویش کوردی بیجاری

[4] یدالله در گویش کردی بیجاری

[5] املت

[6] اصطلاحی در گویش بیجاری، یعنی کارت پر رونق باد!

[7] مارس: اصطلاحی در بازی تخته

[8] میدان طالقانی بیجار، که از اولین میدانهای شهر است و در گفتگوها به آن “میدان” میگویند.

[9] شاید

[10] مرتضی

[11] ملیون

[12] شیرینی فروشی معروفی در بیجار

[13] قهوه خانه ای قدیمی در بازار بیجار

[14] کردستان: منظور سنندج است.

[15] شلوار کردی

[16] به کردی: خدا زیادش کند. خدا را شکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.