آنچنان که بودیم

محمد قائد

بخشی از مقاله، درباره کتاب و ترجمه

در میان چند کتاب و مجله‌ که از خانهٔ پدری برایم آورده‌اند رمانی است از ارنست همینگوی. قطع 11 در 5/16 سانتیمتر، 232 صفحه، سازمان کتابهای جیبی، چاپ 1340، 10000 نسخه، 20 ریال. در صفحهٔ اول آن با خودنویس نوشته‌ام 14/1/41.  ترتیب متقارن ارقام تقویم برمی‌گردد به کلاس ششم ابتدایی و نخستین روز بعد از تعطیلات نوروز.  لابد با آنچه پس از دیدن فیلمهای ماسیست و هرکول و نورمن ویزدم و جری لویس از‌ عیدیها باقی مانده بود کتاب را احتمالا از مغازهٔ یکی از بلادی‌ها سر چهارراه خیرات، تقاطع وصال و لطفعلی خان، خریده‌ام یا شاید از برادر بزرگ مشهور و محترم (که تازگی درگذشت) در خیابان زند. عنوان انگلیسی  آن سوی رودخانه در میان درختان تبدیل به بخشی از بیتی منتسب به حافظ شده (”به تابوتی از چوب تاکم کنید/به راه خرابات خاکم کنید“).  پرویز داریوش مترجم کتاب در مقدمه توضیح می‌دهد ”به جهاتی که شاید هر خوانندهٔ فارسی‌زبان دریابد، با تداعی از یک مصراع از رباعی منسوب به حافظ نام آن را گذاشته است به‌راه خرابات در چوب تاک.“ چاپ خوشرنگ جلد افست باضافهٔ مقوای مرغوب سلوفان‌دار در این مملکت بهترین بود و حتی امروز قابل عرضه است.  امضای نقاش (سمت راست پائین دامن بانو) خوانا و آشنا نیست و داخل کتاب چیزی در این باره درج نشده.  شاید یکی از نقاشهایی بود که برای دیوان اشعار قدما به‌اصطلاح مینیاتور می‌کشیدند.  یادگار تصاویر مجله‌های آن زمان و الهام‌گرفته از تزئینات نشریات عامه‌پسند غربی.  همان اندازه با سبک نوشتن همینگوی ناسازگار است که عنوان فارسی، هرچند عنوان اصلی هم چیز به‌دردخوری نیست.* کلمات روی جلد با خطـّاطی نستعلیق است که همچنان فاخر محسوب می‌شود خصوصاً برای کتابهای قطور فلسفی و دینی که ردیفهای جلد زرکوب آنها خاصیت کاغذ دیواری دارد، یا عامه‌پسند برای سلیقهٔ میانه‌به‌‌پائین و مجموعهٔ اشعار اشک شمع و گل و پروانه. تا ابتدای دههٔ 40 از همینگوی ترجمهٔ‌  وداع با اسلحه (با ترجمهٔ نجف دریابندری) و داستانهای کوتاه چاپ شده بود.  اعتبار داشت اما هنوز شهرت پس از مرگ را نداشت که در تمام کلاسهای متوسطه به بالای زبان و ادبیات انگلیسی تدریس شود.  اسم او را دو برابر عنوان و بالای آن نوشته‌اند، دو قسمت کرده‌اند و چهار کسره زیر آن گذاشته‌اند تا غلط خوانده نشود.  نام مترجم، برخلاف امروز که در  مواردی چسبیده به نویسنده چاپ می‌شود، کم مانده از ته جلد پائین بیفتد. همینگوی که از دههٔ 1920 داستان و رمان نوشته بود  آن سوی رودخانهرا در 1950 انتشار داد.  از نقدهای منفی آزرده شد و هشت هفته به نوشتن پیرمرد و دریا پرداخت که سال 1952 او را به شهرت رساند.  گفت ”این بهترین چیزی است که در تمام عمرم می‌توانم بنویسم.“  پیداست پس از آن ناکامی تمام زورش را زد.  از آن پس یکسره تحسین شد.  سال 1953 پولیتزر و سال بعد نوبل ادبی گرفت. یک علت مهم نقدهای منفی منتقدان آمریکایی را می‌توان در مقدمهٔ مترجم دید.  توضیح می‌دهد نویسندهٔ‌ رمان ”هنر آفریننده را محکوم به پیروی از قیمت تعیین‌شده برای هر سطر کرده است.“  اشاره‌‌اش به قرارداد پنج سنت برای هر کلمه است.  طاعنان می‌گفتند همینگوی از راه پرکردن صفحه با یک مشت and… and… and پول درمی‌آورد و اسم این کار را گذاشته سبک ادبی.  در ایران به این نوع قرارداد می‌گویند وجبی ‌نوشتن.  مترجم ادامه می‌دهد که چند فصل کتاب به تحولات و اشخاص مطرح سالهای پایان جنگ و پس از آن می‌پردازد، چیزی در حد خبر روزنامه.  و در دو جملهٔ پیاپی برای بیان این نکته که نبود فصلهایی که او حذف کرده بهتر از بودشان است چند فعل منفی پشت هم می‌آورد: ”این قسمتها فعلا در ترجمهٔ کتاب حاضر مشهود نیست.  مترجم این کتاب معتقد نیست که هیچ دوستدار همینگوی در این کار با وی موافق نباشد.“ ”فعلاً“ زائد در جملهٔ اول، خطای آشکار نحوی در جملهٔ دوم، چندگونگی املای اسامی و کلمات (به‌راه، براه) و کل نثر کتاب نشان می‌دهد که مربوط به عصر پیش از ویراستار حتی در بنگاه انتشاراتی درجه اول است.  می‌خوانیم چاپ اول کتاب را “کانون دنیا و هنر” انتشار داد، اما بعید است خوانندگان احتمالی‌اش به بهترشدن متن کمک کرده باشند.  نقد کتاب و اظهار نظر خواننده تا حد نامه نوشتن به ناشر و مترجم هم پدیده‌هایی‌اند جدید. داستان در ونیز می گذرد و مترجم توضیح می‌دهد چون متن از انگلیسی ترجمه شده تلفظ ونیس، ”نام شهر دریائی زیبای ایطالیا“، را به تلفظ فرانسه ترجیح داده است.  با این حساب در ترجمهٔ متنی ایتالیایی، عربی یا ترکی باید نوشت ونتسیا، البندقیه یا وندیک.  همچنان که صحبت از ترجمهٔ‌ عربی ارسطاطالیس می‌کنند، یا می‌نویسند ارستو.  درعین‌حال باید توجه داشت اسامی خاص هم تطوّر پذیرند.  تلفظ فرانسهٔ برلن رفته‌رفته جای خود را به تلفظ آلمانی و انگلیسی برلین می‌دهد.     در معرفی مترجم می‌خوانیم ”در دانشکده‌های ادبیات و حقوق تهران و دانشگاه کالیفرنی در شهر بارکلی تحصیلات خود را به پایان رساند و اکنون کارمند دولت است.“  اما حتی فارسی مقدمه (که اسم آن را ”راهنما“ گذاشته) اشکال دارد.  در نخستین جمله می‌نویسد این رمان ”از بدو انتشار در زبان اصلی مواجه با انتقادهای سخت و شکننده گردید.“  کار اهل تألیف فرهنگنامهٔ تاریخی زبان فارسی است که تحقیق کنند ”شکننده“ از چه زمانی به کار رفته و چه دگرگونی‌هایی در معنی داشته است.  درهرحال، سالهاست به‌عنوان صفت برای ضربه‌پذیر به کار می‌رود نه اسم فاعل برای عامل شکستن.  صف‌شکن و دشمن‌شکن، نه دشمن‌شکننده.  در روزگار ما این جمله را می‌نویسند: با انتقادهای خردکننده مواجه شد ــــ نه گردید. در انتهای همان پاراگراف به ”قسمتهای مظلم و نایاب“ رمان اشاره می‌کند.  مُظلِم به معنی تیره و تاریک و ظلمانی است و نایاب به جای نادر به کار رفته.  ظاهراً ’اندک قسمتهای سست و ضعیف‘ منظور بوده است.  بگذریم از اینکه مترجم در ادامهٔ مقدمه می‌نویسد همینگوی ”عنان قلم را رها کرده و چند فصل بر طول کتاب افزوده است که اگر هم نبود چیزی گم یا کم نمی‌شد.“  پس حرف اندک و نادر نبود؛ داستان باید صافکاری اساسی می‌شد. ‌
 فارسی خود متن هم حال و روزگار بهتری ندارد.  در تورقی سریع: ”قایق به طرف مرداب کم عمقی پیچید، و در آن آب شکاف نخورده بود“ (ص 13)؛ ”همیشه از عدم امنیت یا بیهوشی ناراحت می‌شد“ (45)؛ ”زورقرانان“، زورق‌ران‌ها، ”گوشت خوک فروشی و جهودانه فروشی“، قصابی یهودیان یا کاشر (ص 73)؛ ”بعد از آنکه ته‌گیلاسها را به یکدیگر زدند، آب سوزان در داخل قسمت بالای بدن آن دو جریان یافت“ (77)؛ ”بالاکش“، بالابر (100)؛ ”سرت را شانه کن و دهانت را از نو رنگ کن“، ماتیک بمال یا روژ لب بزن (101)؛ ”او را بوسید تا آن دم که چیزی جز رسوائی نمانده بود“ (134). برخی از این نکات و بسیاری دیگر به دگرگونی زبان و پیدایش و رواج واژه‌های جدید، مانند بالابر و کوشر یا کاشر، برمی‌گردد.  در برخی ترجمه‌های قدیمی، نه در این متن، چنین جمله‌ای عادی بود: ’وی در حالی که به سوی در خروجی عزیمت می‌نمود با کلبی مسلکی اظهار داشت….‘  قابل پیش‌بینی است زمانی زبان بسیاری از متنهایی که امروز چاپ می‌شود اسباب حیرت و مایهٔ تفریح آیندگان باشد. جالب‌ترین جنبهٔ کتاب تیراژ ده هزارتایی در چاپ دوم و جدی آن است.  اما اثری از آن در اینترنت نمی‌یابم و پیداست یکسره فراموش شده.  شاید هیچ گاه به چاپ سوم نرسید. بحث تیراژ کتاب در ایران در بسیاری بحثها تکرار می‌شود اما این نکته نادیده می‌ماند که عنوانها بسیار محدود بود.  افزون بر این، کتابی که خواننده دارد ممکن است مداوم و ملایم فروش کند و همواره در بازار بماند.  تیراژی چشمگیر و سپس ناپدیدشدن، مانند رمان مورد بحث، شاید بیشتر به این معنی باشد که کتاب ارزان مؤسسهٔ انتشاراتی معتبر را هرچه باشد می‌خرند بی‌آنکه لزوماً بخوانند و اهمیت بدهند یا بعداً به خاطر بیاورند در آن چه نوشته شده. سازمان کتابهای جیبی استندهای فلزی ِ گردان ِ آرم‌دار حتی دم کیوسکهای مطبوعات گذاشته بود و کتابهای تر و تمیز و رنگی و خوشدست و یک‌اندازه‌اش بسیار جلب توجه می‌کرد.  اهل کتاب و مجله استندها را که کنار پیاده‌رو در دسترس همه بود می‌چرخاندند، کتابها را دانه‌دانه ورانداز می‌کردند و بعضی را برمی‌داشتند ورق می‌زدند.  چنین چیزی در ایران کاملاً تازگی داشت.  در آن زمان حقوق دبیر تازه‌کار حدود 550 تومان و بهای مجلهٔ هفتگی 15 ریال بود و قیمت دو تومانی کتاب معقول به نظر می‌رسید.      در ترجمهٔ پالپ فیکشن همینگوی اشارتی پیشگویانه به ظهور این کیبورد هست: ”ما به قائد خود اطمینان داریم….. به سلامتی قائد ما.“  گرچه نیشی اهانت‌آمیز هم زده شده: ”دختر گفت من به سلامتی آن گراز نمی‌خورم.“  اوهوم.  که این طور. امروز این رمان سردستی با ترجمهٔ موجود بختی برای پذیرفته‌شدن یا حتی تا ته خوانده‌شدن از سوی ناشری میانحال هم ندارد.  ممکن است به خاطر نویسندهٔ مشهورش چاپ شود اما نه با جلدی غیرجدی، و فروش آن ممکن است به صد نسخه برسد اما خیلی زود متوقف شود.  آن روز ده‌هزار نسخه هرکدام بیست ریال.  ‌امروز ده نسخه هرکدام بیست‌هزار تومان. در ارشاد هم ممکن است کنار جملهٔ ”سرهنگ دستش را آنجا که باید گذاشت و گفت: چرا از این دست خوشت می‌آید؟“ ممیز نظر بدهد غیرقابل چاپ، به این ترتیب اصلاح شود: دستش را آنجا که نباید بگذارد نگذاشت و گفت استغفرالله ربّی و أتوب الیه. Across the River and into the Trees, 1950
متن کامل مقاله را در سایت شخصی ایشان می‌توانید بخوانید

http://www.mghaed.com/essays/comment-and-review/Hemingway’s_forgotten_pulp_fiction.htm

پانویس

۱.

توضیح مسعود مهرابی (10 آذر 96): ”نقاشی روی جلد کتابِ «براه خرابات در چوب تاک» (آن‌سوی رودخانه) اثر نقاش و طراح چیره‌دست و پُرکار و پُرخواستارِ انتشارات فرانکلین و… زمان زمانی است.  در نوجوانی شیفته‌ی طراحی‌ها و نقاشی‌هایش در کتاب‌های درسی‌ام بودم.  یکی از کسانی که آثارش مرا ترغیب به طراحی کرد.“

در پاسخ به ایشان نوشتم: ”دو طرحی که کنار مصاحبهٔ‌ آقای زمانی چاپ شده نظر مرا تقویت می‌کند که روی جلدی بازاری سفارش دادند و او بازاری تحویل داد.  ذکر نشده طرح بالایی را کی  کشیده اما اگر عیناً عرضی روی جلد می گذاشتند و بالا و پائین آن می‌نوشتند یا حداکثر تونی کرم/قهوه‌ای می دادند هم با عنوان فارسی من‌درآوردی و هم با عنوان اصلی تناسب داشت و بسیار بسیار دیدنی‌تر از آن دختر باسمه‌ای می‌بود.“

یادداشت ١٢فروردین ۴۰۰ ـــــ امروز خواننده‌ای در ایمیلی اندرز داده ”اگر می‌توانید پیش از ترک این دیار و مرگ محتوم، خطای خود را بازبینی و احیاناً جبران کنید. اثری از خود بگذارید که نقد کار خود شما و بازگوییِ حقایق باشد.“  متن یادداشتم را دوباره خواندم و سبب آن همه گلایهٔ و نالهٔ دردمندانه از جفای این کیبورد به مترجم کتاب مورد بحث را نفهمیدم.  کدام حقایق، کدام خطا؟  شصت سال پیش رمانچه‌ای متوسط در ترجمهٔ فارسی قصابی شد اما،‌ با این همه، فروش خوبی کرد.  این همه آزردگی و ناله و نفرین چرا.

یادم آمد مسعود مهرابی فقید که هر سال در همین روز دوازده فروردین برای ناهار به خانه‌ام می‌آمد در ایمیلش نوشته بود در سالهای اخیر سه ترجمهٔ فارسی دیگر از کتاب منتشر شده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.