آنجا که پنچرگیری ها تمام می شوند.

حامد حبیبی

انتشارات ققنوس

1387

… وقتی عینکش را برمی داشت یک حس بی دفاعی توی صورتش می آمد که از آن خوشم می آمد، مثل این بود که نقابی را بردارد یا سگکی را باز کند. به پشت سرمان نگاهی کرد، در گرد و خاکی که به راه انداخته بودیم چیزی دیده نمی شد. زمزمه کرد: یک حس اطمینانی به آدم می دهد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.