آمدم دیدم و رفتم

نیلوفر اسماعیلی

برگزیده سوم جایزه ادبی زنو

خاکسپاری

امروز عاشوراست، جمعیت توی حرمِ خواهرِامام پر است، از این بالا تمام سمساری‌ها و عتیقه‌فروشی‌ها و خنزرپنزری‌های اطراف حرم پیداست. آن‌طرف‌تر بام سفالی خانه‌های محله‌ی ساغری‌سازان دیده می‌شود، حتی دبیرستان شاهدخت و کلاس‌مان که طبقه‌ی سوم بود.

تعزیه‌خوان‌ها گوشه‌ای آماده می‌شوند و جمعیت دورشان کرده‌اند. نشسته‌ام روی بلندترین شاخه‌ی درخت گلابی بالای قبرم، دارند خاکم می‌کنند و هر لحظه از نظر ناپدید می‌شوم. درست مرا کنار قبر جاوید، پسر بزرگ ناصرپاسبان همسایه­ی قدیمی مان گذاشته اند، هیچ وقت فکر نمی کردم سکویی که زمانی روزهای عاشورا رویش می نشستیم و تعزیه تماشا می کردیم روزی بشود سنگ قبرم، خنده‌دار است، دیروز می‌خواستم برای آخرین‌بار، قبل از اینکه این رَحم‌ندارها بیایند سراغم و کارم را تمام کنند، به خواب خوش بروم؛ چند تا دیازپام خوردم، از شب‌های پیش چندتایی بیشتر، دیگر از بی‌خوابی پلک‌هایم روی هم نمی‌رفت. نمی‌دانم چه شد اینجایم. خبر داشتم قرار است تاسوعا بمیرم.

آن‌شب، پشت پنجره‌ی اتاقم که به سمت کوچه است و ارتفاعش کم، چند نفری نشسته بودند به حرف، از صدای خنده‌شان معلوم بود جوانک‌هایی‌اند زیر بیست سال، می‌گفتند و می‌خندیدند، مدتی بود بی‌خوابی آمده بود سراغم و تا صبح بیدار بودم، خیره به سقف، درست مثل قبر، سکوت و تاریکی و ترس، صدای خنده‌شان کلافه‌ام کرده بود، سر از پنجره بیرون بردم دیدم چمباتمه زده‌اند و سیگار را دست به دست می‌چرخانند، پرسیدم: «شماها خواب و آرام ندارید؟»

خندیدند: «نه.»

گفتم: «سیگار دارید؟»

باز خندیدند: «نه.»

گفتم: «پس همان را بدهید پک بزنم.»

یکی‌شان همان‌طور نشسته دست دراز کرد و سیگار را که نزدیک به ته بود دستم داد، دود را عمیق تو دادم و به سرفه که افتادم باز خندیدند: «این‌کاره نیستی رد کن بیاد.»

همان دو پُک سرحالم آورده بود، با اینکه باز تا صبح پلک‌هایم روی هم نرفت ولی یک‌جور بی‌خیالی به سراغم آمده بود که سابقه نداشت.

فردا‌شب باز ازشان سیگار خواستم، آن‌طرف آن‌ها می‌خندیند و این‌طرف من، دیگر نه برایم آبروی آقاجان مهم بود و نه رفتنِ نویدعکاس از محله، دوست داشتم داد بزنم: «گور بابای هر کی خواب است.»

فردایش سر صبحانه آقاجان گفت: «می‌بینی بتول، کار هرشب‌شان شده، پاتوق درست کرده‌اند بی‌پدرها.»

مامان‌بتول رو به من گفت: «دیشب صدای خنده‌ات نگذاشت بخوابم، انگار با یکی حرف می‌زدی. هر چی گوش خواباندم هیچ دستگیرم نشد، معلوم است چی‌کار می‌کنی؟ باز و بسته کردن درهای خانه تا صبح کم بود که خنده هم اضافه شد؟»

احساس کردم آقاجان زیرچشمی نگاهی به سرتاپایم انداخت. بعد از ماجرای نویدعکاس دیگر چشم‌توچشم و هم‌کلام نشدیم. آقاجان که از سر سفره بلند می‌شد گفت: «اگر چوب توی لانه‌شان نکردم. این خط این نشان!»

چندشبی پیدایشان نبود، تا صبح بیدار بودم، پریشان و بدحال، به تمام کابوس‌هایم، کابوسِ لو دادن‌شان هم اضافه شده بود، نگران بودم نکند آقاجان لوشان داده باشد، برای اینکه خوابم ببرد شروع کردم به قرص خواب خوردن، آن‌هم سه چهارتا، تا دم ظهر می‌خوابیدم، تا اینکه اوایل محرم سر و کله‌شان پیدا شد، گوش خواباندم، یکی‌شان می‌گفت: «سزای خیانتکار چی است؟» دیگری می‌گفت: «وای به حالش!» عرقِ سرد زده بود به پیشانی‌ام، پنجره را قفل کرده بودم و پرده را کشیده بودم ولی بوی سیگارشان تو می‌آمد، می‌خواستم چند پکی به سیگارشان بزنم، ولی ترس سرتاپایم را گرفته بود.

قبل‌تر هم کابوس می‌دیدم، بعد از رفتنِ نویدعکاس شروع شد، تمام آن خواب‌های شیرین بدل شد به کابوس، هر شب خودم را لخت مادرزاد توی کوچه پس‌کوچه‌ها می‌دیدم و از ترسِ مردم سعی می‌کردم پشت ماشینی قایم شوم تا همسایه‌ای نبیندم. بعد از آن، کابوسِ از دست دادن آقاجان آمده بود سراغم، دیگر در و همسایه برایم مهم نبود، اینکه آقاجان مرا مثل قبل به حساب نمی‌آورد و حتی نگاهم نمی‌کرد خیلی برایم گران تمام شده بود، کم‌کم خانه‌نشین شدم، اولش اعتصاب کرده بودم که آقاجان به حرف بیاید که نیامد، شاید برای حفظ آبرویش بد هم نبود تصمیمم.

دو شب پیش صدایشان بین صدای تعزیه ای که از تلویزیون پخش می شد به گوشم رسید: «تاسوعا دست و پایش را می‌بُریم.» از ترس دهانم خشک شده بود و نمی‌توانستم حتی لبم را‌ تر کنم، چشم که می‌بستم صحنه‌ی مشکِ آب آوردن حضرت عباس که صدایش از تلویزیون می آمد جلوی چشمم ظاهر می‌شد، تصویر دست و پای بریده که هر کدام یک‌طرف توی نیزار افتاده بود، می‌خواستم بپرسم «مگر من حضرت عباسم؟» صدا از تلویزیون آمد «عباسم و هی هی ….» صدا در گلویم خشک ‌شد و خودم جواب خودم را ‌دادم: «دهانت را آب بکش!»

تعزیه‌خوان‌ها دارند گرم می‌شوند برای تعزیه، عده‌ای ریش زرد دارند و لباس سرخ و آن‌طرفِ میدان لشکرِ امام با لباس سبز و روبنده ایستاده، کاغذهای شعرشان را ورق می‌زنند، جمعیت معلوم نیست برای خاکسپاری من آمده یا عاشورا، عده‌ای از محلی‌ها که با دسته‌ی محله‌ی خمیرانِ زاهدان توی صحن می‌آیند مرددند سمت ما بیایند یا تعزیه، آفتابِ ظهرِ عاشورا سوزان و فرق‌شکاف است، صدای شمر بلند می‌شود: «نمودم عزم قتلت را ز عزمم برنمی‌گردم.» عده‌ای هم که سرِ خاک آمده‌اند معلوم است همه‌ی حواسشان به صدای شمر است، دلم برای آقاجان می‌سوزد، دوست و آشنا که برای تسلیت می‌روند سمتش، با گردن کج، دست به سینه ادای احترام می‌کند: «قربان قدمتان، منت گذاشتید.» انگار یک‌نفر هم یک‌نفر است برای حفظ آبرو، عده‌ای از در و همسایه هم بدون اینکه حتی نگاهی به سمت ما بیندازند همین‌که وارد صحن می‌شوند یکراست می‌روند سمت تعزیه، آقاجان نگاهی زیرچشمی به‌شان می‌اندازد.

آقاجان از قدیمی‌های محله‌ی خمیرانِ زاهدان است، همسایه‌دار بوده تا یادم است، با مینی‌بوسش خطِ دور شهری کار می‌کرد، اگر همسایه‌ای سوار می‌شد پول نمی‌گرفت، می‌گفت: «دنیا را بخوریم همینیم، آخرش یک سلام می‌ماند و یک علیک.»

طرف تا می‌آمد دست به جیب ببرد می‌گذاشت روی دنده که یعنی عجله دارد و با غرور از سرِ شانه نگاهش می‌کرد: «به امان خدا.»

صدای شمر می‌پیچد توی صحن: «شمرم ز کوفه آمدم…»

حتما آقاجان مثل همیشه می‌گوید: «تا ظهر با امام، بعدازظهر با یزید.»

بعد سالها دوری از تعزیه خوانی باز تکه کلامی و مثالی اگر بگوید ربطش می دهد به تعزیه ، به عاشورا.

از این بالا که نگاه می‌کنم آدم‌ها همه هم‌قد و قواره‌اند، کف سرهایشان فقط معلوم است و قیافه‌ی کسی پیدا نیست، آنقدر بی‌شکل و ریز که به حساب نمی‌آیند، ای کاش آقاجان آن‌زمانی که از حرف‌های همین مردم، مرا از خودش دور کرد، از بالای درخت نگاهشان می‌کرد.

زنِ ناصرپاسبان، مامان‌بتول را که غش کرده توی بغلش بلند می‌کند و می‌برد، همه که می‌روند، آقاجان بغ کرده، همین‌طور که با آستین دماغش را پاک می‌کند می‌آید نزدیک‌تر، زیاد نزدیک قبر نمی شود هی سرک می کشد و سربرمی گرداند و با یک دست هم سرش را نگاه می دارد و هم صورتش را می پوشاند انگار نخواهد دیده شود.  

«دیدی چه خاک برسر شدم»

روی شاخه ی پایین تری می نشینم، بوی خاکِ تازه کنده شده مشام را سنگین می کند.

«بلند شو بگو بروم گم شوم جهان»

یک‌سالی می‌شود حتی توی رویم نگاه نکرده، اسمم را که از دهانش می‌شنوم نمی‌دانم ذوق‌زده شوم یا حسرت به دل.

«با همین دست ها زدمت»

دستش را بلند می کند و می کوبد به سرش: «بشکند بشکند…»

فرق سرش سرخ می شود اگر جای دستش قمه بود حتما شکاف برمی داشت.

«بعدِ یک‌عمر آبروداری برایم زور بود حرف مردم را بخورم، کاش آن‌زمان که این مردک نویدعکاس جلویم را توی کوچه گرفت و تو را خواستگاری کرد، جواب رد نمی‌دادم که تو هجده سالت است و او نزدیک چهل و به هم نمی‌خورید، چه می‌دانستم فردایش اکبرخیاط خبر می‌آورد تو را باهاش دیده، خون جلوی چشمم را گرفته بود.»

هنوز همان لباس دیشب تنم است، پیراهن‌خواب سفید بلند و روسری ساتن کِرم‌قهوه‌ای. از وقتی این رَحم‌ندارها تهدیدم کردند با روسری می‌خوابیدم، هر لحظه ممکن بود بیایند توی اتاقم، بعد از آن‌روز که سربرهنه رفته بودم توی کوچه دنبال نویدعکاس، آقاجان بین کتک‌زدن‌ها داد می‌زد که بگو دیگر با آبرویم بازی نمی‌کنی پتیاره. بوی خاکِ تازه کنده‌شده می‌دهد لباسم، آقاجان دستمالی از جیبش در می‌آورد و فین محکمی می‌کند. دماغ گوشتی‌اش از زورِ گریه باد کرده و شده اندازه‌ی گلابی.

یادش به خیر بچگی، روزهای عاشورا با خانواده‌ی ناصرپاسبان می‌آمدیم خواهرِامام، همان سالها بود که آقاجان تعزیه می­خواند، فقط هم نقش حضرت عباس، می گفت مظلوم بود از همه مظلوم تر. بعد از اینکه نقشش را به یکی دیگر دادند دیگر هیچ وقت تعزیه نخواند. ما کنار قبر جاوید می‌نشستیم، زنِ ناصرپاسبان برای من و پسر کوچکش لقمه‌ی شامی و خیار می‌گرفت و یکی یک‌ لقمه دست‌مان می‌داد، ما بین قبرها می‌دویدیم و می‌خوردیم، قبرهای پست و بلند که پریدن ازشان برایمان یک‌جور بازی بود و روی قبرها را خواندن، که به هم نشان بدهیم کدام‌مان سواد بیشتری دارد، بعد که چشم‌مان می‌افتاد به جوان‌های قمه‌زده که از فرق سرشان خون می‌ریخت روی صورت و با تکه پارچه‌ای خون را نگه می‌داشتند، دهان‌مان شور می‌شد و خیار و لقمه را پرت می‌کردیم و فرار، مادرهایمان ما را ترسانده بودند اگر حرف گوش ندهید قمه‌زن‌ها سرتان را قمه می‌زنند و ما از آن صورت‌های خونی و ترسناک فرار می‌کردیم و می‌آمدیم سر قبر جاوید، برای اینکه ترس از صورتمان پیدا نشود باز لقمه می‌خواستیم، مامان‌بتول چپ‌چپ نگاهم می‌کرد که یعنی «چه خبرت است» توی آن هیاهو تنها چیز خوب خیار و شامی بود و مزه‌اش که هنوز زیر دندانم جا خوش کرده، تعزیه که شروع می‌شد می‌نشستیم کنار قبر جاوید که تاریخ خوانده و توی راهِ دانشگاه تهران تصادف کرده بود، تعزیه آن‌طرف بود و زنِ ناصرپاسبان هم با صدای نیِ آن‌ها این‌طرف معرکه گرفته بود و می‌نالید «جاویدجان گفته بودی استادهایت می‌گویند نخبه‌ای، نمی‌دانستم چی می‌گویی، حتما شاگرد اول بودی، آخ با آن چشم‌های خمارت هر وقت نگاهم می‌کردی دلم می‌لرزید مادر، در و همسایه می‌گفتند پسرت سرش را بلند نمی‌کند، آخ برای نجابتت بمیرد مادر.» بعد عکسش را می‌گذاشت روی سینه‌اش و‌ های‌های گریه می‌کرد و این کارِ هر سالش بود. چند سال بعد بزرگ‌تر که شده بودم تازه می‌فهمیدم مادرش چی می‌گوید، توی پسرهای محله قشنگ‌تر و نجیب‌تر از او هرگز به چشمم نمی‌آمد، همان زمان عاشقش شدم، آرزو می‌کردم کاش زنده بود و زنش می‌شدم، تمام مدتی که مرا آورده­اند چشم چرخانده­ام پیدایش کنم، پیدایش نیست شاید رفته تعزیه تماشا کند.

سیّم:

چترِ درخت گلابی سایه انداخته روی قبرم، سن و سالی نباید داشته باشد، شاید هم‌سن خودم کمتر از بیست سال، اگر درخت بودم حتما شانس زنده‌بودنم بیشتر بود، هر سال بار می‌دادم، گلابی‌های آبدار، مامان‌بتول می‌گفت: «بی بار باشی بی‌خاصیتی، حالا درخت یا آدم فرقی نمی‌کند.» هر درختی هم توی حیاط می‌کاشت باید محصول می‌داد وگرنه ریشه‌اش را می‌زد و می‌گفت «برود رد کارش.»

انگار در عالم خوابم و منتظرم کسی بیدارم کند، فکر نمی‌کردم به این زودی همه‌چیز تمام شود. بچگی خیالاتی بودم، وارد هر جا که می‌شدم، آنجا برایم ساخته می‌شد، مثل نمایش تعزیه، آدم‌ها در حضورم ظاهر و حاضر می‌شدند و انگار همه‌چیز درخدمتم بود، لحظه‌ای هم که از آنجا خارج می‌شدم دیگر وجود نداشت، نویدعکاس یک‌بار به‌م گفته بود اینکه تو می‌گویی یک‌جور نگاه فلسفی‌ست.

آقاجان می‌گفت اکبرخیاط چندبار صبح زود تو را دیده که از زیر کرکره‌ی دکانِ نویدعکاس بیرون آمدی، گفتم من نبودم دروغ می‌گوید، مامان‌بتول گفته بود: «آقا گفتم این دختر شب‌ها توی خواب راه می‌رود باور نکردی، چند وقت پیش رفته بودم آب بخورم دیدم توی حیاط می‌چرخد، هر چی صدایش زدم جهان! جهان! جواب نداد، دستش را گرفتم آرام آوردم توی جایش خواباندم. شاید توی خواب راه افتاده و از خانه زده بیرون، یک‌وقت نرود گم و گور بشود.» آقاجان با اخم گفته بود: «چرا بی‌ربط می‌گویی زن.»

اسم نویدعکاس را که می‌آورم مثل خیالات زمان بچگی ظاهر می‌شود و می‌آید کنار قبرم می‌نشیند، دوربین عکاسی به گردن دارد و موهایش هنوز مثل قبل صاف و براق به عقب شانه شده و فقط بعد از یک‌سال که ندیده‌امش کمی جوگندمی و کم‌پشت به نظر می‌رسد، ولی نگاهش همان نگاه است، مثل همیشه خوش‌پوش، همه‌چیز به قد و بالای بلند و صورت سبزه‌اش می‌آید، البته شانه‌اش با اینکه چهل سال را رد نکرده کمی افتاده و قوز کرده، انگار از قدش خجالت بکشد و نخواهد بلندتر از بقیه باشد، برای اینکه صدایش را بشنوم از شاخه می‌آیم پایین و می‌نشینم روبه‌رویش و می‌گوید: «چندشب است که به خوابم می‌آیی جهان، می‌گویی بیا، نه اینکه از مرگ بترسم نه، توی این چهل‌سال زندگی عشق همان بود که با تو داشتم، حسرت هیچ‌چیز به دلم نمانده جز تو.»

می‌خواهم بگویم «تو که بعد از آخرین دیدارمان از محله رفتی.»

«وقتی جلوی آقاجانت را گرفتم و تو را ازش خواستگاری کردم گفت: نعش جهان را هم روی دوشت نمی‌گذارم، برو از سن و سالت خجالت بکش. قبول دارم لج‌باز و یکدنده‌ام، همان‌شب به خودم قول دادم که دیگر اسمت را نیاورم، روی حرفم با لجاجت ماندم.»

سرم را با ملامت تکان می‌دهم: «به چه قیمتی؟»

انگار صدایم را بشنود، می‌گوید: «به قیمت هرگز ندیدنت.»

چشمش را می‌گذارد روی دوربین و زوم می‌کند روی گل زرد کوچکی که از کنار قبر جاوید زده بیرون، جاوید وقتی دید نویدعکاس دارد می‌آید سر قبرم، گذاشت رفت، به‌ش گفتم: «او عشقِ دنیام بود تو عشق آخرتم.» گفت: «تو از عشق چه می‌دانی.» پسرِ باسوادی‌ست، توی این چند شب کلی دردِدل کرده‌ایم روی همین شاخه‌ی درخت گلابی، از تاریخچه‌ی همین محله‌ی ساغری‌سازان و اسم ساغری که نوعی کفش بوده و روی این محله گذاشته‌اند گفت، از محله‌ی خمیرانِ زاهدان که زمانی آتشکده داشته و خیلی چیزهای دیگر که حتی یکی‌اش را هم نمی‌دانستم.

«جهان خیلی جاهاست که می‌خواهم بروم و عکس بگیرم. باورت می‌شود همین محله‌ی خودمان جاهایی دارد که هنوز ازشان عکس نگرفته‌ام؛ چند خانه‌ی قدیمی که صاحبانش نیستند و نمی‌شود رفت تویش را دید. دوربین دیجیتال جدید خریده‌ام، ببین، زومش عالی است؛ تصمیم دارم از بالای دیوار توی خانه‌ها را عکاسی کنم. زندگی برایم کشفِ همین لحظه‌هاست که از قاب دوربینم می‌بینم، نمی‌توانم باور کنم که دیگر نفس نمی‌کشی.»

با حرف‌هایش گلویم را چنگ می‌زند، عمیق نفس می‌کشم، همزمان نفس‌هایمان را می‌دهیم بیرون، گوشه‌های چشم‌هایش را با دو انگشتِ سبابه و شست نگه می‌دارد، سرم را خم می‌کنم تا به چشم‌هایش نگاه کنم، گریه‌کردنش هم مثل تمام کارهای دیگرش بین هست و نیست دست‌وپا می‌زند، نوک دماغش قرمز شده ولی اشکی توی چشم‌هایش نیست.

مامان‌بتول می‌گفت: «تمام عکس‌های بچگی و محصلی‌ات را نویدعکاس انداخته. از نوجوانی پیش پدرش کار کرده ماهر شده.» شبیه عکس‌های عروسی مامان‌بتول را جایی ندیده بودم، توی بیشتر عکس‌ها عروس و داماد به جای دوربین به‌ هم نگاه می‌کردند، انگار دوربینی وجود نداشت و تنها بودند، هر وقت از کنار عکاسی‌اش می‌گذشتم با تعجب به عکس‌های پشت ویترین خیره می‌شدم، عکس‌های بی‌سر و ته از زنان چادریِ پشت به دوربین که باد چادرشان را بر هم زده، یا عکس از خزه‌ی روی دیوارهای آجری، از حوض‌های لجن‌گرفته‌ی قدیمی با کاشی‌های شاه‌عباسی، از درهای چوبیِ ساغری‌سازان، از من هم توی کوچه پس‌کوچه‌ها عکس انداخته بود، بیشتر عکس‌های آلبومم را او گرفته، یک‌سری را هم توی شلوغی‌های انقلاب ازم انداخته.

کلاس دوازده، دبیرستان شاه‌دختِ ساغری‌سازان درس می‌خواندم، چند روزی بود که اطراف مسجدصفی بعدِ نماز شلوغ می‌شد، یکی از همکلاسی‌ها گفته بود برویم توی جمعیت شعار بدهیم، به هر بهانه‌ای می‌خواستیم از مدرسه فرار کنیم و توی خیابان‌ها بگردیم، اطراف مسجدصفی تا سرِ خیابان مِسگران شلوغ بود، ناصرپاسبان ما را که توی جمعیت دید باتومش را پرت کرد برایمان که دور شویم، شاید نمی‌خواست توی شلوغی‌ها گیر بیفتیم، همسایه بودیم و دوست قدیمی آقاجان بود، صبح‌ها با صدای استارت مینی‌بوسش می‌پرید بیرون خانه و سوار می‌شد و بی‌کرایه می‌رفت تا سر پُستش.

باتوم گرفت به پایم و درد وحشتناکی کشید تا وسط کمرم، از ترس با بچه‌ها تمام ساغری‌سازان را دویدیم، پیرهنِ یقه‌پاپیونیِ سفید پوشیده بودم با دامن پلیسه‌ی سورمه‌ای، جیب دامنم هی گیر می‌کرد به گاری‌های میوه‌فروشانِ ساغری‌سازان، دم ظهر بود، بوی سبزی محلی و سیرترشی و زیتون‌پرورده‌ی مغازه‌ها هوش از سر آدم می‌برد، رسیدیم به محله‌ی خودمان، خمیرانِ زاهدان، فکر می‌کردیم ناصرپاسبان هنوز دنبال‌مان است و می‌خواهد چغلی کند، نویدعکاس ما را دمِ عکاس­خانه­اش دید و کشیدمان تو و کرکره را پایین کشید: «مگر عقل از سرتان پریده. شماها درس و مشق ندارید فضول‌خانم‌ها؟»

گفتم: «شما خودتان چندبار توی تظاهرات بودید، از پنجره‌ی کلاس دیدمتان.»

رو کرد به من: «فضول‌خانم، من عکاسم.»

با اخم نگاهش کردم، همین‌که می‌رفت پشت پیشخوان گفت: «شما برای این کارها بچه‌اید هنوز.»

گفتم: «ما بچه نیستیم، بزرگ شدیم.»

داشت قفسه‌ی نگاتیوها را می‌چید، تند برگشت نگاهی به سر تا پایم انداخت و به چشم‌هایم خیره شد، تابه‌حال آنقدر دقیق به چشم‌های مردی نگاه نکرده بودم، چشم‌هایی که برق می‌زد، بعد سرش را زیر انداخت، بچه‌ها یکی‌یکی رفتند، من آخر از همه، پایم هنوز درد می‌کرد، روی صندلی نشسته بودم، از تاریکخانه بیرون آمد: «این چندتا عکس را امروز توی جمعیت ازت انداختم خانوم‌خانوما.» و لبخند زد، همان‌طور که بلند می‌شدم عکس‌ها را از دستش گرفتم، یک‌جا با بچه‌ها داشتیم می‌خندیدم، یک‌جا هم انگار بخواهم از چیزی فرار کنم برگشته و عقب را نگاه می‌کردم، نویدعکاس گفت: «حیفِ گیس‌های قشنگت نیست که برده‌ای زیر روسری.» پشتم ایستاده بود، احساس کردم دستش پایین گیسم را از زیر روسری نوازش می‌کند، بعد همان‌طور نگه‌اش داشت، سرم کمی عقب رفت، سرش کمی جلو آمد، تمام تنم به لرزه افتاد، فقط توانستم خودم را بسُرانم از زیر کرکره بیرون و بدوم به سمت خانه، درد پایم را فراموش کرده بودم، توی کوچه‌ی تنگِ مسیرِ خانه دستم را به دیوارها می‌گرفتم که نیفتم، عکس‌ها مچاله‌شده و کف دست‌هام خراش برداشته بود، محبوبه‌های آویزان از روی دیوارها به صورتم می‌خورد و بوی خوشی داشت، احساس می‌کردم دست نویدعکاس هنوز روی گیسم است و ناصرپاسبان باتوم به دست دنبالم، تا مدت‌ها دست او مهمان خواب‌هایم بود، حس خوب و گاهی بدی داشتم، حتی بارها خواب آن‌لحظه را دیده بودم و هر بار یک‌جور، یک‌بار گیسم را از پشت گرفته و سرم عقب رفته و لبش را گذاشته بود روی لبم، یک‌بار روسری را از سرم باز کرده و صورتم را توی دستش گرفته بود، یک‌بار لب دریا کنار هم نشسته بودیم و باد موهایم را به سمت صورتش می‌برد، چه عشق‌بازی‌ای میان موی من و دست او بود.

دارم دور شدنش را نگاه می‌کنم، آفتاب رنگ تیره‌ی لباسش را به قرمزی می‌زند، انگار سنگینی دوربین باعث شده قوز کند، از قبرهای قدیمی عکس می‌اندازد و انگار هیچ عجله‌ای برای رفتن ندارد.

هفتم:

همه که می‌روند مامان‌بتول می‌ماند، همین‌طور که گل‌ها را پرپر می‌کند روی قبرم، با ناله می‌گوید: «آخر چقدر بدشانس بودی جهان، حرفِ دیروز و امروز نیست، از همان پنج شش سالگی، یادت است هر جا می‌رفتیم زهرمان می‌کردی، سیزده‌به‌در رفته بودیم جنگلِ سراوان نحسی‌اش ما را گرفت، حشره‌ای پایت را نیش زد و همه‌ی عطاری‌ها را زیر پا گذاشتم تا مرحم بدهند برای زخمت، چندوقتی بستری بودی تا خوب شدی. سال بعدش رفته بودیم عروسی، چه عروسی‌ای، صاحب مجلس چندتا گاو سر بریده بود، یک عکس داری پیراهن مخمل قرمز پوشیده‌ای، موهات را دو گوشی بسته‌ای، نویدعکاس توی همان عروسی ازت انداخته، این‌همه بچه توی مجلس، بعد بند کرده بود که از تو عکس بیندازد. گفت: دخترتان نگاه گیرایی دارد، به درد عکاسی می‌خورد. مرده شورش ببرند که تو را از راه به‌در کرد و آبرویمان را برد. ما همه همان غذا را خورده بودیم، تو سیاه‌زخم گرفتی، معلوم شد یکی از گاوها مریض بوده، چه بدبختی کشیدیم تا معالجه شدی. کلاس هفت بودی که یک غده زد پشت گردنت، چقدر نذر کردم خوب نشد، مجبور شدیم عملت کنیم. همین‌طور بد آوردیم و کمر راست نکردیم تا همین پارسال که این مردک نمی‌دانم چی‌‌کارت کرد که پاک خل شدی، از مدرسه درآمدی و خودت را توی خانه حبس کردی.»

هرچه به آقاجان گفته بودم «یک‌بار بیشتر ندیدمش، آن‌هم به خاطر تظاهرات با بچه‌ها پناه برده بودیم به عکاس­خانه­اش، فقط همان یک‌بار.» باور نمی‌کرد، می‌گفت: «اکبرخیاط تو را دیده، دروغ نمی‌گوید که، هرچند که دهن‌لق است ولی یک‌بار هم از پارچه برای دوختِ کت و شلوارم نزده، یک‌بار هم وعده ی تحویل لباسم دیر و زود نشده.»

خون جلوی چشم آقاجان را گرفته بود و با کمربند افتاده بود به جانم، تمام تنم شده بود رنگِ چادرسیاهِ مامان‌بتول، بعد ماشین اصلاح آورد و موهایم را شماره‌ی صفر کوتاه کرد، موهای بلندم که هر شب توی خواب به صورت نویدعکاس می‌خورد و او که انگار به دوردست خیره بود با لبخندی به‌م می‌فهماند حواسش به‌ من هست و موهایم را حس می‌کند، نمی‌دانم به خاطر موهایم بود یا لج با آقاجان که خودم را توی خانه حبس کردم.

مامان‌بتول پارچه‌ی سیاه روی خاک قبرم را مرتب می‌کند و گل‌های سوخته و قدیمی را برمی‌دارد و گل‌های جدیدی که آورده مثل گل قالی روی سیاهیِ پارچه نقش می‌زند و می‌شود قالیچه‌ای رنگین.

«آقاجانت چند شب است تا صبح بی‌قراری می‌کند جهان، می‌گوید چشم که روی هم می‌گذارم جهان می‌آید سراغم. هر چه می‌پرسم چی می‌گوید چی می‌خواهد ازت، هیچ‌چی نمی‌گوید، ساکت می‌ماند و عرق می‌زند به پیشانی‌اش به این درشتی. چندبار رفته پیش ملاحسن و بند کرده که تعبیر خوابش را او بگوید. می‌گویم آقا این بنده‌خدا حواس‌پرتی گرفته، ملت می‌گویند دیگر مثل قبل نیست، آقاجانت را که می‌شناسی، می‌گوید: ملاحسن آبروی محله است، یک‌زمانی اعتباری داشته.»

مامان‌بتول وقتی می‌دید توی اتاق خودم را حبس کرده‌ام، نویدعکاس را نفرین می‌کرد و غر می‌زد: «چرا به این بی‌همه‌چیز جواب رد دادی آقا، می‌گفتی بیاید ببردش. شده آینه‌ی دق، غذا نمی‌خورد، حرف نمی‌زند. از قدیم گفته‌اند نیم‌خورده‌ی سگ را به سگ می‌دهند، دختره‌ی بی‌حیا، هم خودش را از سکه انداخته هم ما را از آبرو.»

آقاجان بی‌حرف شده بود، بی‌حرف غذا می‌خورد، بی‌حرف رادیو گوش می‌کرد، بی‌حرف چای می‌خورد، حتی با مامان‌بتول هم دیگر حرف نمی‌زد، گاهی فقط فعلی می‌گفت که کارش پیش برود. «سفره را بگذارم آقا؟» آقاجان می‌گفت: «بگذار.» مامان‌بتول می‌گفت: «چای می‌خوری آقا؟» آقاجان می‌گفت: «می‌خورم.»

مامان‌بتول وزن سنگینش را روی قبر جاوید جابه‌جا می‌کند، مشخصات قبر می‌رود زیر باسنش، برعکس همیشه که توی قبرستان چادرش را سفت به خودش می‌پیچید تا خاکی نشود، چادرش رها شده و زیرش تمام زمین را جارو می‌کند، هی دستمالِ گُلدار را تا می‌کند و هی باز می‌کند و می‌مالد به دماغش: «هیچ‌وقت آن‌روز یادم نمی‌رود، وقتی آقاجانت به حرفِ همسایه‌ها که دیده بودند سربرهنه رفته‌ای توی کوچه، افتاده بود به جانت، توی اتاق زندانی‌ات کرده بود. آمدم شامت را بدهم دیدم رفته‌ای بالای صندلی و از غلاف سقف طناب رد کرده‌ای که خودت را خفه کنی، همان‌جا غش کردم. وقتی فردا به اصرار من بردیمت دکتر، گفت افسردگی گرفته، قرص داد تا خوب شوی. دواها باعث شده بود ساکت‌تر شوی و کم‌حرف‌تر، چه خوش‌خیال بودم که فکر می‌کردم خوبی.»

مامان‌بتول بعد از ساعت‌ها نشستن روی قبر انگار خشک شده، به زحمت بلند می‌شود: «آدم اینقدر بدشانس جهان، آدم اینقدر بدبیار؟ دیگر تمام شد، هر چه بود تمام شد، راحت شدی، آقاجانت هم راحت شد، حالا برود برای خودش نفس راحت بکشد.»

مامان‌بتول همین‌طور که سرش را تکان‌تکان می‌دهد بلند می‌شود و می‌رود.

اربعین:

دسته‌ها از همه‌طرف، بقعه‌ی دانای علی، بی‌بی‌زینب، مسجد چهاربرادران، به صحنِ حرمِ خواهرِامام می‌آیند، حرم نه مثل عاشورا ولی پر است از جمعیت، عده‌ای می‌روند سمت ضریح که زیارت کنند، عده‌ای هم توی صحن به تماشای دسته‌ها ایستاده‌اند، دسته‌ها وقتی دایره‌وار به ترتیب وارد صحن می‌شوند، آرام و نمایشی مراسم‌شان را اجرا می‌کنند، بچه‌ها طبل و سنج و جوانان زنجیر به دست، هوا نه به گرمیِ روز عاشورا که کمی ملایم‌تر است، انگار هر دردی چهل‌روز زمان لازم دارد تا فروکش کند، نوحه‌خوان می‌خواند: «دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد…»

نگاهم به بالای درخت گلابی‌ست، جاوید با زره و کلاه‌خودی که توی یکی از عتیقه‌فروشی‌های اطراف خواهرِامام پیدا کرده و می‌گوید مال دوره ساسانی‌ست، گلابی می‌چیند و می‌ریزد توی دامنم، همین‌طور که به گلابی‌های رسیده گاز می‌زنم نگاهم می‌رود به سمت آقاجان، تازه با کمک سنگ‌تراش سنگ قبرم را گذاشته، سنگی سیاه با نوشته‌های نقره‌ای، جهان احمدی، فرزند ستار، متولد ۱۳۴۱ و زیرش با خط نستعلیق «آمدم، دیدم و رفتم.» پارچه‌ی سفیدی هم زیر شعر پهن شده که رویش آینه و قرآنی کوچک با چند شاخه نبات و یک جام نقل چیده شده. آقاجان چند سال پیرتر به نظر می‌رسد، تمام چین و چروک‌های صورتش دهن باز کرده، بعد از سربرهنه بیرون‌رفتنم شکسته شده بود ولی نه اینقدر، نه این‌طور، امید توی نگاهش بود، ولی حالا نیست، کسی که اگر صدای مینی‌بوسش در و همسایه را آزار می‌داد چند کوچه پایین‌تر پارک می‌کرد و نمی‌گذاشت حرفی پشت سرش بماند، انگشت‌نماشدنم برایش درد داشت، یک‌بار گفته بود: «کجای زندگی‌ام کج رفتم بتول.» بی‌اعصاب شده بود، دنبال بهانه می‌گشت که ناهار و شام را برایمان زهر کند، فرقی هم نمی‌کرد من یا مامان‌بتول، بهانه داشت همیشه برای ایراد گرفتن: «تو دیگر حرف نزن با این بچه بزرگ‌کردنت.»

نوحه‌خوان می‌خواند: «ای اهلِ حرم / میر و علمدار نیامد / علمدار نیامد…»

آقاجان بلند می‌شود: «آمد، ملاحسن هم آمد» و رو به قبرم می‌گوید: «جهان‌جان یک‌ماه است که به خوابم می‌آیی و هر بار می‌گویی مجلس چهلم نمی‌خواهی، در عوض برایت عاقد خبر کنم، بدون اینکه به بتول بگویم، شاید ترسیدم به‌م بخندد، رفتم خوابم را تعبیر کردم پیش ملاحسن که همه می‌گفتند حواس‌پرتی گرفته، ولی مرا شناخت و گفت: پسرِ حشمت کلاه‌دوزی؟ پدرت حالش خوب است؟ جوانی‌ام یادش بود. خواب را برایش تعریف کردم، گفت: خواسته‌اش را اجابت کن. گفتم: کی می‌آید روز اربعین، آن هم توی خواهرِامام، خطبه‌ی عقد بخواند؟ گفت: من می‌آیم، خواسته‌ی مرده تا اجابت نشود آرام نمی‌گیرد.»

ملاحسن می‌آید، با خوشحالی سربلند می‌کنم به سمت جاوید: «عاقد آمد.»

زنجیرها ریتم خوبی پیدا کرده‌اند، هر بار که می‌خورند به شانه‌های چپ و راست، یک قدم به جلو، یک قدم به عقب، صدای طبل وسنج بلند می‌شود.

بعد از آنکه آقاجان موهایم را صفر کوتاه کرد مجبور بودم روسری سر کنم و رویم را قشنگ بگیرم تا کچلی‌ام معلوم نشود، سعی می‌کردم گذرم به طرف دکان نویدعکاس نیفتد که گاهی می‌افتاد، از گوشه‌ی چشم نگاه می‌کردم و تند رد می‌شدم، یک‌بار که چشم‌توچشم شدیم رو برگرداند، خیلی به‌م برخورد، زنبیلِ نان را زیر بغل زدم و رفتم سمت عکاس­خانه­اش، همان دمِ در، می‌خواستم بگویم بعد از آن‌روز به‌م خیلی سخت گذشت و روز خوش ندیدم، ولی غرور اجازه نمی‌داد، تفی انداختم زیر پایش و گفتم: «حالم از ریختت بهم می‌خورد نامرد.» و راهم را کج کردم رفتم خانه.

عاقد می‌گوید: «النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی فلیس منی.»

آقاجان با چشم و ابرو اشاره می‌کند به عاقد که با صدای پایین بخواند، عاقد توجهی نمی‌کند و چشم‌ها را می‌بندد و با صدایی بلندتر، از حفظ می‌خواند: «یضلی‌ها غیر متزوج… عروس‌خانم وکیلم؟» و منتظر می‌ماند.

من به جاوید که با ابهتِ یک سردار دوره‌ی ساسانی روی شاخه نشسته نگاه می‌کنم که لب باز می‌کند: «عروس رفته گلابی بچینه.» و هر دو می‌خندیم.

با دست اشاره می‌کنم به جاوید: «تا سه بار نخواند بله نمی‌گویم.»

عاقد کمی صبر می‌کند و دوباره می‌گوید: «عروس‌خانم وکیلم؟»

آقاجان انگار خون خونش را بخورد، می‌گوید: «سه بار نمی‌خواهد حاج‌آقا.»

ملاحسن می‌گوید: «مراسم قاعده‌ی خودش را دارد، بگذار کارم را بکنم وگرنه می‌روم.»

«حاج‌آقا قرارمان یادت رفته که بی‌سروصدا تمامش کنی؟»

ملاحسن بی‌حوصله می‌گوید: «کدام قرار، من تابه‌حال خطبه‌ی عقد بی‌سر و صدا نخوانده‌ام.»

آقاجان دوروبر را نگاه می‌کند، چشم‌توچشم می‌شود با نوحه‌خوان، سرش را پایین می‌اندازد: «باشد، فقط زودتر.»

ملاحسن بدون توجه به عجله و شرایط آقاجان عبا را دور خود مرتب می‌کند، شمرده‌شمرده، همین‌طور که لبش را‌ تر می‌کند می‌گوید: «برای بار سوم عروس‌خانم وکیلم؟»

فردای آن‌روزی که آقاجان خبر آورد نویدعکاس جمع کرده و از محله رفته، حال خودم را نمی‌فهمیدم، خوب سرخاب سفیداب کردم، بدون مو هرچقدر هم صورت قشنگ باشد باز یک چیزش می‌لنگد، روسری را بدون گره روی سر رها کردم و راه افتادم، توی راه روسری از سرم هی می‌افتاد روی شانه، اعتنا نکردم، مسیر دکان نویدعکاس را تا ساغری‌سازان چند بار رفتم و آمدم و توی دلم می‌گفتم: «حرفم به‌ت برخورد؟ چطور دلت آمد!»

آقاجان وقتی کتکم می‌زد می‌گفت: «توی در و همسایه آبرویم را بردی، دیگر نمی‌توانم سر بلند کنم.»

اول به آقاجان بعد به جاوید که دارد از شاخه می‌آید پایین نگاه می‌کنم و می‌گویم: «بله.»

ملاحسن که انگار صدایم را شنیده باشد می‌گوید: «مبارک است، مبارک است.»

آقاجان به وجد آمده، بلند می‌شود، انگار آن آقاجان چند دقیقه پیش نیست، انگار حاجت‌روا شده، کمربند برای کمرش شل شده، دیگر گوشتی به تنش نمانده، انگار هرآن شلوار از کمرش پایین بیفتد، بسته‌ی خرما را باز می‌کند، به سمت دسته که نزدیکمان رسیده می‌رود و اول تعارفِ نوحه‌خوان می‌کند: «دهانتان را شیرین کنید.»

نوحه‌خوان با تعجب خرمایی بر می‌دارد و اول نگاهی به آقاجان بعد به سفره‌ی عقدِ روی قبرم می‌اندازد: «روحش شاد.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.